Thursday, April 1, 1993

Giving Myself Up by Mark Strand

_____________


مارک اِسترند

فارسی : یاشار احد صارمی

________________


از خود گذشتن



چشم می بندم از چشمهام این تخم های شیشه ای

از زبانم می گذرم
دست می شُویم از دهانم که رویای مدام زبانم است
از گلویم می گذرم این آستین صدایم
قلبم این سیب سوزان را می بخشم
از شُش هایم می گذرم این درختانِ هرگز ماه ندیده
از عطر و بویم چشم می شویم که تعلق داشت به سنگی مسافر در باران
تسلیم می کنم دست هایم را این دهگانه آرزو را
می بخشم بازوانم را. از خدایشان بود تَرکم کنند
از گونه های کونم می گذرم ماه و مهتاب بچه گی هام
از کیرم دل بر می گیرم این دل جرات دهنده ی زانوانم
لباس هایم را می بخشم آن دیوارهای وزان در باد
و اجِنه ام را تسلیم می کنم که تویشان خانه داشت
تسلیم می شوم و دست می شُویم
و هیچ یک از آنها به تو نخواهد رسید چون من تازه دارم شروع می کنم بی چیز و چوزی




Giving Myself Up

by Mark Strand

Farsi: Yashar A. Saremi


I give up my eyes which are glass eggs.
I give up my tongue.
I give up my mouth which is the contstant dream of my tongue.
I give up my throat which is the sleeve of my voice.
I give up my heart which is a burning apple.
I give up my lungs which are trees that have never seen the moon.
I give up my smell which is that of a stone traveling through rain.
I give up my hands which are ten wishes.
I give up my arms which have wanted to leave me anyway.
I give up my legs which are lovers only at night.
I give up my buttocks which are the moons of childhood.
I give up my penis which whispers encouragement to my thighs.
I give up my clothes which are walls that blow in the wind
and I give up the ghost that lives in them.
I give up. I give up.
And you will have none of it because already I am beginning
again without anything

_____________

No comments:

There was an error in this gadget