Monday, September 1, 2008

Mazaher Shahamat



Forough Farrokhzad
________

مظاهر شهامت


فروغ





هوفافي گانگال هوفافي
هوف
سين‌سييا سين‌سييا
سات سياسات
سيات
ديناناي ناي نيات ني‌نيريم ناي نييا

در تودرتوی هر چه غار و تاریک
سر طنابی را به دست
و سوسوی نوری
حتی اگر وهمی سنگ گون
اما اين سرما از سرِ ما هم زياد بود
سيل از روزن و روزن آسمان
و حلقه های وقیح ریسمانی
در سلسله بی شماری
سر هم بدزدي
ديوارهاي سيمان / سنگ / آتش و خاک
عناصر اربعه جدید
که تکوین منگی را حضوری تر کند
و عقل سليم
گردباديست كوچك گيريم كه زرين هنوز
در پيچ پیچ سطرهاي گيج مي‌چرخد
و دست تو را
هر جا كه باشد
از چند من و اوي بيات مي آكند
بوي نا و بويناك

ديناناي ناي نيات ني‌نيريم ناي نييا
سن اولارسان دونياني نئينيره‌م
بلكه‌ده نئينيره‌م سني‌ده دونياني‌دا
بير آزجا اولارسان ساني‌دا
و يئر اوزه‌رينده اوزانان بيرآدامي دا
آغيزين آيلارين دامجي‌لارينا آچميش

آن تفنگ قديمي كمر شكسته
اگر قد علم كند كشته شده ايم
ه- قد علم مي كند - ه
شده ايم صدا
كه مي‌ماند پر از تنهاست تنها
لبريزتر از
با تلفن همراهت همراه مي شديم رو به راه
كه
خانه خيابان
در مثل سقف كابل آنتن نداشت است
دسترس كجاست
و دستي كه برسد به كجاي دست ؟ ه
و خاموش که بدتر
هیچ امیدی به دقیقه نمی دهد حال

آي بو گلن يار اولايدي يار گلين
الينده تار اولايدي يار گلين
ایكيميز...ه
هوفافي گانگال هوفافي
هوف

و پيراهن هاي خونين از هيچ گلوله حتي
سرخ را هنوز
از چشمان تو پله پله به بالا
هر كجاي خود جاي داده ما را
فكر مي‌كني بادهاي وقت غروب
از ليوان‌هاي سفالي كوچ خواهد كرد ؟ ه
و آن زرينه‌هاي آفتاب بويناك ؟ ه
فكر مي‌كني مترسك‌هاي سر جاليز
باز هم می خندند ريز ريز؟ ه
فكر مي‌كنم
براي باور كردن كمي غارنشيني لازم است
كمي چند روز و چمباتمه
و بهت‌زده نشستن در جاده‌ايي كه
از لابلاي خواب
پيچيده در لاي ابريشم خيس مي‌گذرد

لالا لالايي لالاي لالا

و درود به او ودرود به او ودرود

مي خواهي نور لاجوردي لوسترها روشن كند؟ ه
ظهر ظهير و عطسه و خميازه
ظاهرا
هنوز خمپاره و پاره‌هاي خم
در شورچشمي شعر
فرق ؟ نه چندان
بگويم شرمنده ايم
چيزي از كمي از برف هايت
از هيچ روزنامه‌اي كه كم نخواهد شد مي دانم

ناس ني‌ناس ناس‌ناس ني‌ناس نيناني‌ناس
سال سوسال سوسيال سوسال سال سوسال

بريده بريده مي روم
از ساق پايت بريده
در انتهايش گلي لاله يا كه ميخك
هنوز خيس
رنگ قرمزش از كيست ؟ ه

لي‌لالام لام لاملالا لام لي

فرق فروغ صبح و عصر ؟ ه
آفتابي كه معلوم نيست از كجاي ظهر؟ ه
تفنگ هايي كه گاز سمي شليك مي‌كنند و كمي شعر؟ه
اذهان اتمي و سكته هاي روي ماهواره دم به دم ؟ه
بايد كمي از روي فرقه دمكرات گذشت چه آسان مي‌ميرند خدايا
كمي از 28 و مرداد
اتراقي در درازاي 57
قبل از اينكه به حال و روز 53 گريسته باشي
كسي مي‌داند ساعت‌ها كجا را نشان مي‌دهند ؟ ه
جا را نشان مي دهد هرجا را ؟ ه

جانيم يانير يانير جانيم جامتايي‌دا

مي‌تواني از عقربه‌هاي بزرگ بالا بروي
برهوت دست‌ها را نگاه كني
و با تاني عقربه كوچك آنقدر كوچك شوي
در ني‌ني چشم كسي گم شوي يا بميري
ببخشيد
زير اين بوي بد
روي خنده موناليزا استفراق كرده‌اند
و شما داريد به اسم نفت آفريقايي مي شويد

بو داغدا مارال گزه‌ر
تئللرين دارار گزه‌ر
بو آغدادا آرال‌ما ازه‌رگه
اللرين‌ته آراردا ازه‌ر‌گه

هنوز برنده قمارازلی مان
از ابدیت بازی بیرون نشده
حالا كه مي‌آيي از فراز اين دريچه اي يار
با عطسه‌ايي خبرمان كن
شاید ورق‌ها را آتش زنیم
و تو را با آغوشي ديگر باز شناسیم / آس


_____________

7 comments:

علیرضا طبیب زاده said...

دوست گرامی!
این نوشته را بار ها خواندم...یعنی سعی کردم بخوانم. اما هر گونه خواستم سر و پیکر یک شعر را از این نوشته بیرون بکشم که لحظه ای حظ ببرم، دیدم امکانش در دسترس ذهن و تلاش من نیست.
امید که خودتان بتوانید سرنخی و یا کل کلاف را به دست مخاطب بدهید تا بتواند بفهمد اصلا منظورتان از این همه شاخ به شاخ پریدن و الفاظ و واژه ها ی آواره را به کار بردن چیست.
این کار شاید در نظر داشته روزی شعر شود. و اما با آن همه مهماتی که شما در این نوشته به کار بردید لوله ی تفنگ را خواهید ترکاند.
دوست عزیز آقای شهامت!اولأ لازمه ی اینکه نوشته ای شعر باشد، اصولأ طول و عرض و مساحت و قدو بالای بلند و کشیده ی نوشته ، تپل مپل بودن نوشته و از هر چمن گلی نیست. بلکه گاهی حتی یک کلمه هم می تواند شعر باشد، اگر در یک زمان صحیح و مناسب گفته شود.
در ثانی، اینجا تکلیف آنهایی که ترکی نمی دانند چیست؟ نکند این نوشته تنها برای همولایتی ها نوشته شده؟ من این نوع کار را کمی باهاش مشکل دارم و قبل از اینکه نوشته بخواهد به تو نزدیک شود، تو با آن احساس غریبی می کنی...گو اینکه بهتر بود به ترکی نوشته می شد و بعد مقابل فارسی آن هم درج می شد. بگذریم.
بازی با کلمات شما هم مثل این است که خواسته باشید دل دوستان " نیمایی" را هم بدست آورده باشید تا دیگر هیچ کس از قلم نیفتاده باشد، از جمله آبجی ی همه مون خانم" فروغ" ، که بیچاره ضامن خیلی از مذکر ها هم شده در این دوره ی قحطی...البته رجال دیگه! .
شما با این نوشته سعی داشتید دلبرانه برخورد کنید و برای همین برای همه تره خورد کردید...فارس ها، آذری ها ، نیمایی پسندان، نوتر(سپید) پسندان، حجمی ها ، کلاسیک کار های این اواخر ، پاست مدرنیزم ها ی سینه چاک و در نهایت گروه فمنیست های لب قرمز...شما دل همه را یکجا خواسته بودید در این نوشته ی غریب الهویت بدست بیاورید. که البته ...نشد.
در نهایت، اوج گام هفتم شما هم نام این نوشته است...فروغ. مرحبا آرقاداش...مرحبا! خوب به خال زدی !
مثل جلد یک کتاب بود...بازم دلبرانه و البته کمی هم مستأمل.

به امید خلوص در شعر، که حرف اول را می زند....و لاجرم بر دل خواهد نشست

منصوره اشرافی said...

یکی از معایب شعر دوزبانه این است که برای آنهایی که به زبان ترکی اشنایی ندارن مقداری از شعر قابل خوانش نیست . بنا بر این شعر را به طور ناقص خواهند خواند و این نمی دانم از معایب خواننده باید محسوب شود و یا از معایب شعر؟ دوم اینکه حروفی که در اول و در میانه های سطور آمده چه نقشی دارن؟آیا غیر از بازی با حرف چیز دیگری هم هست؟ چرا که نه تفکری را در خواننده بر می انگیزد و نه حالت خاصی را در شعر القا می کند... شاید به منزله آهنگ پس زمینه شعر باشد!! خلاصه آقای شهامت آش شله قلم کاری را ارایه داده اید که اگر از اقلامش می کاستید اصلی که باقی می ماند خیلی بهتر و قابل هضم تر بود و حیف از جملات زیبایی که در این میانه شلوغ گم شده..

مظاهرشهامت said...

دوستانم اشرافی و طبیب زاده ضمن تشکر از نظرات سازنده تان . اما واقعا فکر می کنم برای باور کردن کمی غارنشینی لازم است . کمی بهت زده و چمباتمه نشستن. بازگشتی به ابتدایی که در ان اذهان شما از خیلی چیزهای اضافی تخلیه شده و برای ساختن موقعیت حدوث ادراک و احساس شعر آستین اندیشه و تخیل خود را بالا می زنید .

علیرضا طبیب زاده said...

دوست عزیز آقای شهامت!
متشکر از اینکه چند جمله ای نوشتید برای درک آن نوشته ی بلند بالای قبلی تان ...که صد البته کمکی به فهم آن نکرد ، که هیچ،...تازه کلی هم ازمن وقت کرفت تا املای صحیح نوشته تان را دوباره نویسی کنم و به زبان سلیس و همه فهم فارسی بنویسم تا بتوانم به مثابه یک دنده کمکی از آن استفاده ببرم ...که افسوس... نوشته تان هیچ کمکی که نکرد...تازه مرا مشوش تر کرد ...که ای داد...می بایستی برای فهم این نوشته، به غارنشینی و خلوت گزینی و خودزنی روی آورد ...که دیدم زندگی همین ها را برایم از پیش آماده کرده...و لزومی ندارد که برای فهمیدن" فروغ" غار نشین شد و یا....به هر حال لااقل ممنونم که چیزی نوشتید..اگر چه....

مظاهرشهامت said...

جناب آقای طبیب زاده
متاسفم که نوشته بلند بالای من نخواسته یا نتوانسته برای شما به شکل یک شعر جلوه گر شود و باعث شده اینقدر وقت شما را هدر برود . در چنین شرایطی به نظرم بهتر است از آن بگذرید و فراموشش کنید ، تا بیشتر از این ضرر نکرده باشید.
به راستی که عاقلانه نخواهد بود دستمال ببندید به سری که درد نمی کند !
از وقت و انرژی ایی هم که تا حالا صرف کردید جداسپاسگزارم .

منصوره اشرافی said...

خب در شاعر بودن آقای شهامت هی شکی نیست ولی در اینکه ایشان به انتقادات وارد شدهبه این شعر پاسخی داده اند شک است. من و آقای طبیب زاده چند انتقاد به این شعر کردیم و امیدوارم بودم که آقای شهامت لااقل برای روشن شدن ذهن بنده به یکی از آنها پاسخ مناسب می دادند مثلن به این مورد که چرا شعر دوزبانهاست؟ به هر حال از جوابی که ایشان در زیر انتقادها نوشتن این طور استنباط میشود که چون به کمی غارنشینی و بهت زدگی ووو مبتلا نیستیم و نیز اینکه نتوانستیم به ابتدا بازگشت کنیم و ذهن خود را خالی از چیزهای اضافه کنیم پس بنابراین نمی توانیم بفهیم چرا شعرایشان دو زبانه است و یا موارد دیگر...
من انتظار داشتم جناب شهامت پاسخی منطقی تر و مستدل تر از این پاسخ احساسی و کلی می دادند

منصوره اشرافی said...

خصوصن در مورد در مورد شعر دوزبانه . چون فکر نمی کنم زبان ترکی آنقدر فراگیر باشد که هر فارسی دانی آنقدر بداند . شاید هم این طور می توانیم بینگاریم که مخاطب این شعر ترک زبانانی بودند که به حتم فارسی را نیز می دانند . البته اینها حدس و گمانه های من است و آقای شهامت بهتر بود به جای چند تا توصیه عرفانی و ادبی کمی در این موارد و موارد مشابه آنها صحبت می کردند نه اینکه انتقاد مطرح شده را حمل بر عدم درک منتقد می دانستند.

There was an error in this gadget