Monday, June 1, 2009

Ahmad Shamlu

_________



احمد شاملو
________



گفتم: بنخفتی، شهر!ه




همه شب حيرانش بودم،ه
حيرانِ شهر ِ بيدار
كه پی‌سوز چشمانش می‌سوخت و
انديشه‌ی خوابش به سر نبود
و نجوای اورادش
لَخت لَخت
آسمانِ سياه را می‌انباشت
چون لَترمه باتلاقیِ دمه بوناک
كه فضا را.ه

حيران بودم همه شب
شهر بيدار را
كه آواز دهانش
تنها
همهمه‌ی عَفنِ اذكارش بود:ه
شهر بی‌خواب
با پی‌سوز پُر دودِ بيداری‌اش
در شبِ قدری چنان.ه

در شبِ قدری
گفتم: بنخفتی، شهر!ه
همه شب
به نجوا
نگرانِ چه بودی؟ه

گفتند:ه
برآمدن روز را
به دعا
شب زنده‌داری كرديم.ه

مگر به يُمنِ دعا
آفتاب
برآيد.ه

گفتم:ه
حاجت‌روا شديد
كه آنک سپيده!ه

به آهی گفتند: كنون
به جمعيتِ خاطر
دل به دريای خواب می‌زنيم
كه حاجتِ نوميدانه
چنين معجز آيت
برآمد.ه

۸ فروردین ۱۳۷۳



____

1 comment:

Anonymous said...

سلام دوست عزیز
من شعرهایی از آقای شاملو در این سایت

http://maziarworld.wordpress.com

به آلمانی برگردانده ام

There was an error in this gadget