Saturday, May 1, 2010

V. M. Airu

_______________

وریا مظهر
____________________
از کتاب " فکرهای فلزی"ه

شعری برای دن‏ كيشوت

تا اين پنگوئن از آن درخت نيايد پايين شعر نخواهم گفت
تا اين درخت، پنگوئن نشود اصلاً باز شعر نخواهم گفت
ه« ــ كوتاه بيا، ول كن، يا حداقل كمي يواش! »ه
اين را فيلسوفي كه به دن‏كيشوت گفته بود: تو ديگر چه شيطانی هستي!ه
و بعد، خوش ‏خوشك از كنار جاده گذشته بود
و گهگاه دست‏هايش را هم در جيب، سوت زده بود
و اول اسمش را هم يادم نيست تا چه رسد به آخر اسمش، ــ گفت.
ه

بعد ديگر كسي چيزی نگفت
نه آن كه فكر كنی، سكوت آمد ــ مثلاً جيغ زد و موهای سرش را دانه دانه كند،
ه
نه...ه
من كوتاه آمدم و شعر نگفتم
تا
اين كه پنگوئن هم يواش يواش از خر شيطان
پايين آمد و
درخت، بيشتر از پنگوئن شبيه خودش شد.ه

_______________________

No comments:

There was an error in this gadget