Friday, July 1, 2011

Mostafa Khodaiegan

__________________

“exclamation” by cecil touchon
_______________________

مصطفا خدایگان


عصر از پنج عصر مرده است


این شعره ه ه از کوچه های خاکی شهری شروع می شود
که در آن تکه های نان و زخم
در پاهای پتی و لباس های کپک زده
ه ه ه خیس می خورد
و در چترهای سانتی مانتال بالادست
عطر افشانی دلبرکان برنزه را
با معده های مدار بسته ی مخفی ذخیره می کنند!
ه
با اینهمه
به پيراهن ایلیاتی من خوش آمديد
اينجا پر است از چكمه هاي روسي و سواحل مضطرب جنوب
كه در شمالي ترين نقطه ي دهانم
ه ه ه به توپ مي دوزم شان
ه.. و چشم هاي تو شهر منند
وقتي پشت تك تك چراغ ها قرمز مي شوم
اين روزها سعي می کنم شهروند سفيدي باشم
كه ساعتش را از روي ميدان مركزي شهر تنظيم مي كند
و كلاهش را وقت سلام
با پرستيژي سفارشي بر مي دارد و مي گويد:
«جنوب پيراهن تان خاكي ست آقا..
ه ه ه لطفاً بچرخيد به آب!»ه
ه.. بعد راهم را دراز بكشم بروم
به تناسب سنگ ها كه مي رسم خرده های جهان در گلو گیر است
و مردان سرزمين من
در چادر مادران سفره مي اندازند
و با بي لبي اساطيري شان گاهي آواز گاهي باز گاهي سُرنا و بلوط
: سرباز شماره ي 102 !
ه
اينجا ميدان تير است
ه ه ه شبيه تر از روز الست ه ه ه و هرچه هست از اين دست
و نبرد در خيابان هاي شمالي شهر
شكل روايتي سورئاليتي است از يك تكه نان فراجنسي!
ه
كه نبردندگان شان به پاي هم پير مي شوند
و با کرشمه ی ارتجاعی کلمات
قر می ريزند و اندامي كه تكثر «بيا بيا» شعارشان!
ه
چند قدم كه از كفش هاي چرمِ سال
پائين تر
بچرخاني كمرت را
همه چيزِ ماه را مي بيني
كه در طبيعتي ترين معماري يك جفت چشم اوديپي غلط مي زند
و مثل دنده ي پنجم آخرين مدل سال
روي فرمان «به ديوانه شليك كن!» گير
حالا عزيز!
ه
حالا بزرگ!
ه
حالا وارث مخفي ترين ميل ليلي!
ه
ببين من از پيراهنم زده ام بيرون
ه ه ه ه ه ه و از بيرون زده ام به تو
و از تو محلولي ساخته ام كه درمان هفت جد و آباد ماجراست
وقتي پروردگارهای مضطرب گردنت را
در عمودي ترين تريبون سال مي كاري
ه ه ه تارهاي صوتي مرا نيز درياب!ه
كه من بدون امضا از اين ساعد نمي روم
چرا كه عصر عصر ساعت پنج نيست ديگر
عصر عصر ثانيه هاي سگي است
در پاچه هاي حشری مردي که مدام می خندد
و 5 عصرهاي جيربندي شده ی مادر به خطا
و عصر عصر موهاي يك ربع مانده به شكاف است
وقتي دهان پر از گاو من براي اداي دين به كلماتش مي شاشد
شب ها «بچرخ! بچرخ!» مي آيد از شمال
و صبحِ گُه گيجه گرفته ي خيابانِ پر از «سلام، صبح به خير ايران»!
ه
..
من تنها چيزيست كه باقي مانده ام
و تا اتمام مهلت مشروعِ مقرر
ه ه ه در تمام نمودارهای هستی خط مي خورم
پانوشت: فشار ندهيد لطفاً!
ه
من مكان مناسبي براي ورود نيستم
و در تمام خروجي هاي فقيرم
ه ه ه جاي كلمات تو باقي ست
وقتي انسان هاي نخستين سينه ات را
در گردن من منقرض مي كني..ه



________________

No comments:

There was an error in this gadget