Showing posts with label Hashem Maghsudi. Show all posts
Showing posts with label Hashem Maghsudi. Show all posts

Saturday, October 1, 2011

Hashem Maghsudi

_________________

Beata Bieniak
_______________
هاشم مقصودی

در ماتم اردکی که خودم با پای خودم می خواستم برگردم طرف آب و گفتند رومانتیک شده ام سخت سخت

ه - خداحافظ ! اگر بگویی می افتم. نگو. یعنی دنیا تمام می شود. با ستاره ها و لبو فروش و کشتی هایش. با من. یک روزگارِ عجیب با من. نگو . آیا اردک می تواند به آسمان بگوید خداحافظ ؟ می افتد؟ آسمان دیگر نمی تواند معنا داشته باشد وقتی که اردک دیگر نیست. کمی خودمانی تر بیا نزدیکتر در این محله ی قوشخانه ی تبریز . روی اعلامیه ای نوشته اند به مناسبت "مرگ اردکی ..." مسجد هم اینجاست. بیا توو. چقدر کفش های گلی اینجا. بنشین این جا کنار سعید و هومن و فئودور و احد. دارند برای روح اردک گریه می کنند. چه شده است می گویی به آن مردی که ریش بلندش تا اینجا رسیده . می گوید تو گفتی خداحافظ و اردک رفت. چه اردکی ؟ کدام اردک ؟ می پرسی . سعید می رود آن جلو و به چشم های تو خیره می شود : چگونه می شود گفت خداحافظ و پشت کرد و رفت؟ می بینی دیگر بلد نیستی فارسی حرف بزنی. دیگر بلد نیستی به دیمتری شاستاکویچ فکر کنی . می گویی این مزخرفات ؟؟ درست می گویی اردک رفته است و همه چیز مزخرفات است حالا. نگو! وقتی که همهً تنم بوی ترا دهد این دنیای گرگ و میش را تمام نکن . برگرد. فیلم را به اول بر گردان. به برف اینجا. به کفش های قرمزت که یک دفعه در آمده است و من می خواهم بنشینم و پایت کنم و تو می گویی اردک ؟ عشقی که مرا اردک کرد حالا می خواهد بکشد ؟ می گذاری ؟ به منقارم نگاه کن. به این پاهایم. چقدر رنگ و چیزهای براق داریم . نگاهمان می کنند احد و سعید و هومن و راهب. ما اردک های شاد این برفیم . نگو خداحافظ. بگو برویم از کوچه ی پانین یک دفتر خاطرات بگیریم. از این موسیقی بنویسیم. از حفره های رنگارنگ همین لحظات . یکی را اینجا نشان بده همان شکل لحظه ی اول را داشته باشد. گیرم داشته باشد. به درد نمی خورد. اردک که مجسمه اش نیست. خودش است با آسمان و برف هم گرم می بارد . برویم اتاقمان. پشت پنجره و می دانستی جفت های طرار همدیگر را می خورند و جنگل ها و کلمه هایشان زیاد می شود؟ می دانستی ؟ لبانم سرشار از طعم توست،سینه ام پر از نفس های تو. لفطا نگو . من آدم های توی اتوبوس را نمی شناسم وگر نه. راه تاریک و کلاغ هایش را نمی شناسم وگر نه. اردک را تو ساخته ای . نگاهم کن. ساختِ دست تو . دندانها ودست هایم،مو و ناخن هایم همه نشانی از تو دارند.چگونه می شود این همه را ندید و گفت خدا حافظ. تو بگیر بخواب من هم می گیرم کنارت روی این شاخه می خوابم. به هر حال حتما در خواب جایی را پیدا می توانیم کرد با دوباره شاخه ها و برگ های سبز و باران. شاید اندکی خواب آرامم کند. کمی پرسه زدن، کمی کتاب خواندن،حتا خواب در خواب ها تو . دو اردک براق در مسجد. در کنیسا. در بین آزادی خواهان عرب . دو اردک سماع گرِ آغشته . زنده باد عشق. زنده باد دندان های سالم عشق. زنده باد ران و پهلوی عشق . نگویی اگر، شبیه عشق می شوم می گویم. یک آزادیخواهِ شاد و پرسه زدن با قدمهای تو پایان می یابد. خواب سبز و مترنم در کنار یار. از دست های یار من بنویسید ای شاعران. از ابروی کمانِ یک اردکِ گرم. از پستان هایش بنویسید . از کلمه های آغشته و منحنی و همهً کتاب های جهان از تو می نویسند. بالشی را بغل کردن واندکی مردن در کنج این اتاق. نگو . رفتن برای تو چه ساده است. باشد خداحافظ اردک جادویی . اردک سمج و ترسو . من می مانم و در میان همهً نشانه های تو مدفون می شوم. مبارک باد این زنده بگوری و چه شیرین است زنده زنده می روم زیر خاک با دستان تو. تو پشت می کنی و می روی و جای خالی تو چشمان مرا گود می اندازد. بگو خدا حافظ. عشق زنده بگورمن. این مسجد و این آدم هایش. مرده های تنهای بی عشق!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

از کتاب مامان و کشتی هایش
_______

Friday, July 1, 2011

Hashem Maghsudi

______________


هاشم مقصودی
________________________

نامه های اشکانی


سلام. قبل از اینکه به تو بگویم را برایت این را اینجا نوشتم گفتم. به این دو قوچ زیر خاک نگاه می کنم. از خاک لرستان آمده اند بیرون. این میل های کفنی. این چند صورت با ابروهای پیوسته و این ابریق خوش وشِ سلجوقی . همیشه جذبه ایست بین این چیزها. همیشه و زمان کمی وسیع تر از زمینِ خودمان است و همین الان دلم می خواهد دستم را از این جا بلند کنم و بفرستم به مکه ی مسلمین. حجرالاسود را بردارم بوی مرکب و سطرهای طبری می آید کمی بیا نزدیکتر. آخرِ عمر و اولِ عشق! عشق یعنی چه؟ یک چسب ژاپنی درجه یک . احد می گوید این را باید در رمان "مامان و کشتی هایش" بیاوری. این چسب را. این پیوند ازلی را. ازل ! از این ازل بوی کُس می آید. بوی اوائلِ ناشناخته. بوی آبی های گریان و من نمی دانم ها. آیا فکر می کنی چشم تو مرا کشف کرده است؟ آیا من واقعا دیده می شوم . آیا جمجمه ی خانه ی تبریزی من واقعا با سعید حرف زده بود؟ آیا واقعا جمجمه ی مریم بود ؟ پس از آلمان چرا آمده بود با دست عمویم تبریز ؟ آه مریم. اسم همه ی کُس های نورانی و گرم. آه گرم! زندگی چیز گرمی ست به سگ احدها می گویم و احد می خندد . این بلبشوی توی کلمات را بیا از این نزدیک نگاه کن. فکر کن جمجمه چیزهایی می گوید از زمان آتش و تاریکی و دستت را نکش. آغشته کن کمی خودت را به این زبان. در این کلمات به جمله نگاه می کنی ؟ به جمله ای که ادا می کند دلِ مرا برای کسی که تو را هرگز ندیده ام. سعید از صدایت می گوید . احد تو را می آورد سرِ سرنوشت من و من حالا اینجایم از این جایم وا نمی شود. چسبیده شده ام به این و این و این. سلام. زن کمی هم می تواند بریز توی دل این خودکار قرمز. چه جوهرِ اهریمنی با این کشیده های دست و دلبر . می گویی بنویس! چشمانت را می خواهم بریزم توی این ابریق سلجوقی. تنت را می خواهم به چسبانم به این صدای پاها. احد دستش را می گذارد این جای سینه اش و می گوید سلام. سعید به حرف ها گوش می دهد. آه عشق چقدر می روم تو را برمی گردم تو را. به اینجا دیژاوو هم می شود گفت. مربای بالنگ.قعر بدوی ذهن. هلهله ی کرم های باله دار. تیر می خورد اینجایم از این مرگ. چه را بنویسم؟ آیا این خطابه ی یک کیر است که سرش می درخشد در تاریکی و شعر می گوید؟ آیا این کابوس های همان جمجمه است ؟ آیا این راه های تاریک است که از آنها بی خبرم و ارواح دارند با خط و امضای من می روند دنبال آدم هایی که . کلمات چقدر دارند جان می گیرند و باد می کنند . درجه ی این چسب را زیادتر کرده است یکی از این دوستان. باید برای قرقی ها نامه بنویسم. بنویس! من سرزمین تن و ذهن خودم را این طوری می شناسم. مثل اندازه ی دیوانه وار شیرینی یک دانه ی قرمز آتش. ای صدای علنی مرا گول نزن. رفته ام و رفته است با من و برگشته ام و برگشته است با من. کمی شکر.کمی فسفر. کمی خاک . به این اندیشه می شود گوش داد. با این آتش می شود گرم شد. این ها شعر توست ای شهر. ای زمین و هیچ نشانی درستی از من نیست. خط و جوهری که با آب شسته می شود و روزگارِ شیر و آتش. تنها تو می مانی و این شعر. این صدا . سعید می رود . احد می خوابد و من در ساعت های بی تو در لحظه های تهی روی خودم می ریزم و باد وسط راه چند دوست دیگر را هم به این حال می اندازد.ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه


لوس آنجلس . 2010ه

---

Img abov:Saignée, coupe de faïence, décor sous glaçure, art islamique, Kashan, XIIIe s, Allemagne, Berlin, Museum für Islamische Kunst
______________

Friday, April 1, 2011

Hashem Maghsudi

_________________


Highgate Cemetery VI
________________________

هاشم مقصودی

نامه های چینی
1

چه شبی بود ، نه؟آکنده از هوسناکیِ دقیقه های شرمگینِ من و تو ( آیا به راستی تو؟ این تویی ؟ تو بودی آنجا؟ ) که می خندیدی از. به حرف های من؟ به داستانی که داشتند می گفتند با اجرای من و تو؟ به شبی که بود و چه شبی، نه؟ شبی که نفس هایش مرطوب بود و شاید یکبار پنهانی بخواهم دهان و بینی همان شب باشم و بیایم نفس نفس ، نفس بکشم همان شب و آن وقت جای مرا خود شب پر کند جالب می شود، نه؟ ولی آن شب ، ( تو نشان دادی اقیانوس را وقتی که من برگشتم آنجا را نگاه کنم با دودِ دُم دار علف) وجود ندارد . نیست. پیدا نمی شود. از هر که بپرسم می گوید نداریم. و خداوند خاطره را آفرید! این را باید بگویم احد روی کتابش بنویسد و صدایش را هم کمی اینطوری تر کند پشت تلفن و بگوید و خداوند!!!! نخند! آیا خاطره ی ما خاطره ما بود یا خاطره ی تخته سنگی که رویش تو اول نشستی و من تا آمدم کنارت بنشینم گفتی نه . پشتت نشستم و هم دریا خیس بود و هم موهای تو. یا خاطره ی شن هایی که رویشان و باشان راه رفتیم و آنجا را با گوش ماهی ها و سنگ های سوراخ و جلبک ها آنجا را در تاریکی نگاه کردیم ؟ چه پوست شهوتناکی دارد شب با تو در حضورِ ستاره ها؟ حالا تو نگاه کن این امواج را .انگار از دست و دهان من می زنند بیرون و می خواهند با صدای بلند بگویند که ! هر وقت حرف های بلندتری در تنم داشته باشم گوش های تاریکی باید باشند در تن و پاهای تو (و اتفاقا شلوار تو گوش هم داشت) با امواج می دویدیم صبر کن می گفتی و من داشتم روی دُم تاریکی می دویدم و در سر خیال های فلسفی داشتم و می خواستم از تو بپرسم اینجا می شود آیا فقط از ته دل خودم باشم پرسیدم بیا اینجا روی این سنگ بنشین و آیا می شود اینجا حداقل ؟ ستاره ها مثل کلم های قرمز داشتند در گوش های ما چیزهایی می گفتند و تو منتظر بودی تا من صورتم را برگردانم و به تو بگویم که. هستی داشت نت برمی داشت و سرش را می خارید و بی حوصله بود. از دستش گرفتم کتاب قطورش را. همه ی ورق های داستان هایش یکی بود. یکی من، یکی تو. با همین حول و حوالی . تو گفتی ادامه بده ، من گفتم ادامه را عشق است و صدای کلمه ها و شاخه های سیاه. حالا که نگاه می کنم قسمتی از من تصویرهای سرسبز و ساحرانه ایست از آن شب. زندگی من و تصویرها. شادی سراغم که می آید ته دلش غم هم دارد . نه ای گوش، گوش بده هیچ گذشته ای نمی گذرد نه ؟ نمی گذرد . پایان ربطی به من ندارد. من از پایان بر می گردم دوباره سراغ آن شب و آن پرنده هایِ ... تو آنها را ندیدی ، نه ؟ ما این تصویرهاییم و نگاه کن بی صدا و سیاه و سفید. نفس های ما، نفس نفس های ما توی کلمه ها و باد! خنده های کودکی تو و ترانه های دزیره همین الان از گوش جهان می گذرد و تو سرما خورده ای مثل من! ما محو نمی شویم . نمی خواهیم بشویم . حتی در تکراری که ربطی به ما ندارد ! چیزی که به وجود می آید نمی تواند نباشد. آیا احد می تواند این را بفهمد؟ این ذرات ، این کشاکشِ تن و پیراهن و شکل های ما، موهای معلق من و تو، دانه های عرقی که سرازیر می شدند از خط ها و لای ها خواهند ماند؟ تنها این برخورد خدایگانی خواهد ماند! همین ! تنها همین! سفرهای توی باد! ما مسافران همین سفریم به دوستانم گفتم. به دیگر مسافران همین سفینه با سفرهایشان که داشتند می گذشتند. من هم سرما خورده ام. باز که می داند؟ شاید روزی دیگر - علفی دیگر- اقیانوسی دیگر با تو در گفتگویی تاریک تر و پر گوش تر ... ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه


دسامبر 2010

_________________

Saturday, March 1, 2008

Hashem Maghsudi

__________


Northwest Iranian Pottery Horse Ryton ca. 12th - 8th c. B.C
____________


يک شنبه ۹ ژوئن
1993

نا مه ي هاشم مقصودي براي من و ارزيابي همان شراب


سلام احد چقدر جهان و هر چه در آن است خنده دار است . خنده آخرين حرف و آخرين حكمت انساني بر روي كره ي زمين است . خنده اي فيلسوفانه پس از از هزاران سال تراژدي و جدي بودن ، چقدر دلچسب است و دلچسب بودن هم چقدر خنده دار است .اين فيلسوفان چه مي گويند ؟ اين دانشمندان چه مي خواهند و اين هنرمندان چه مي جويند ؟ مگر چيزي گم شده است ؟ مگر منقار اردك شكل پوزه ي گاو شده اشت ؟ اين پل ريكور چقدر خنده دار است ؟ تاركوفسكي چقدر مضحك سخن مي گويد ؟ اين نيچه ي مريض چقدر مسايل را جدي مي گيرد ! احد ، دوباره وحي از شرق مي رسد و اين بار نيز اين منم زرتشت ارابه ران خورشيدها .. ها ... ها ... ها ..ها ... هاي بخند و خنديدن را تجربه كن و خنده را بفهم كه سرنوشت خنده دار جهان وابسته به جدي نگرفتن آن است . ما خشت هاي گلي را درون آب چيده ايم تا خشك شوند و عينكي روشنفكرانه به چشم زده ايم و در باره ي ساختار آب و خاك تدريس مي كنيم . چقدر خنده دار است تفكر يك فيلسوف در باره ي جبر و تفحص يك دانشمند فيزيك نظري در باره ساختار كهكشانها . خنديدن جواب همه ي معماهاست و گريستن آغاز تفكر است . كسي كه زياد مي خندد لاجرم زياد مي فهمد و كسي كه مي خواهد بخنداند معلمي بزرگ است و افكار و انديشه هاي بزرگ در قالب طنز و خنده قابل فهم ترند . چون خنده ذات انديشه بر روي جهاني است كه آُ نوشند و اچ. تو. اُ تنفس مي كنند و كليريد سديم را مي خورند .. ها .هاها .. ها .. ها ها ... هاي .. نامه نوشتن من چقدر خنده دار است . آمريكا رفتن تو ، صاحب زن و بجه شدن تو چقدر خنده دار است . اگر حالا حكم اعدام مرا به دستي به دهند فكر مي كنم نخستين عكس العمل من خنده باشد ... مردن چيست ؟ آيا غير از نوعي تغير لباس است ؟ زن و بجه دار شدن و براي بچه ها قاقا خريدن و براي زن مانتو و يا دامن گرفتن ، براي كوفته درست كردن گوشت گرفتن ... زندگي يعني همين و انديشيدن به الان و گذشته و آينده ي او و آسمان باز آبي است و دب اكبر به شكل ملاقه ايست و من بيني ام بزرگ است و تو چشم هايت نافذند و گنجشك دانه مي خورد . كسي داستان و يا رماني مي نويسد و مي گويد مي خواهم انسان را بيان كنم با درد و رنج هايش و مي خواهم به عنصر وجودي انديشه اش پي ببرم . جانا بالا باس دووارا ! زرت ! كه چقدر بي مايه است و از خنده چيزي نمي داند . همسايه ي تازه نامزد ما با هم به شمال رفته بودند . در راه برگشت تصادف مي كنند و هر دو مي ميرند و حتي در عين تصادف سر از تن زن جدا مي شود و من چقدر به اين موضوع خنديدم . بي رحم بودن يا با رحم بودن ، شفقت كردن و تمامي اين مسايل اخلاقي چقدر خنده دارند و اين انديشه هاي خطرناك من كه نوع جديدي از آنارشيسم است خنده دارند . خنديدن پس از سالها تفكر و تامل جدي در مسايلي كه انسان هزاران سال است كه در گير آنهاست ، از شعوري سترگ و بزرگ خبر مي دهد كه فقط انسان هاي پر مايه از آنها بهره اي دارند . كساني هم بوده اند كه پس از خنديدن خود را مي كشند كه اين نيز مسخره ترين خبري است كه مي تواند به دوستي برسد .اگر مي خواهي پيشرفت كني نصايح ماكياولي را به كار بگير و هميشه پوزخند بزن . ماكياولي تنها فيلسوف پراگماتيستي است كه همه از آن مي گريزند اما به آن عمل مي كنند . ولي با تمام اين حرف ها و اين فلسفه ي خنده دار خنده مفهومي بزرگتر و زيباتر نيز وجود دارد كه فقط در كوهستان هاي شرق مي توان به آن دست يافت و در جامعه آنرا به كار گرفت . ( كوهستان ها و صحراي زرد رنگ منبع وحي دروني است . ) و آن نيكي و گذشت است و درك تمام انسان هايي كه تو را درك نمي كنند . كه اين تفكر و سعي در عمل كردن به آن ، احياگر نوعي لذت دروني و معنوي است و با هيچ چيز ديگر قابل قياس نيست . انسان بايد خود لذت خويش را بر گزيند و نسبت به انديشه ي خويش از آن بهره مند شود .غرب مي گويد : آنگونه باش كه هستي ! و شرق مي گويد : آنگونه باش كه لايق آني . تفكر غربي مي گويد تو آزادي تا زماني كه آزادي ديگران را محدود نكني . اما تفكر شرقي مي گويد : تو آزادي تا زماني كه خود را در زنجير نكني . قانونمندي غرب و تربيت شرق چه معجون مقدسي است . من تربيت شرق را مي پذيرم و ار نظر جزايي فكر مي كنم نوع غربي آن انساني تر باشد .احد برايم نامه بنويس و بخند . تو لايق پيشرفتي . روح شرقي خود را فراموش نكن . گريه نكن . بخند . كه همه چيز به يكبار خنديدنش مي ارزد . به گونر خاتون و باتوخان سلام برسان و ببوسشان و بخندانشان .خداحافظ!... ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه هه و

______________

Wednesday, August 1, 2007

Hashem Maghsudi

____________



نا مه ي هاشم مقصودي براي من و ارزيابي همان شراب

_____

هاشم مقصودی

سلام احد . نجه سن ؟ه

تا به حال فکر کرده ای که هميشه برای بيش از يکبار زندگی کردن تلاش می کنيم ؟ !ابديت در نقطه ای از مغز جا خوش کرده است و يا شايد در عمق سلول های حيات . تو برای زندگی کردن ها می نويسی . من برای زندگی کردن ها می خوانم و کسی هم برای زندگی کردن ها پول جمع می کند و اين چالش ها را پايانی نيست . اما مانند همه ی چيزهای ديگر اين فرا احساس برادر دوقلويی هم دارد ( جمع اضداد ) همچنان که تاريکی و روشنايی ـ سياه و سفيد ـ گرم سردی ـ عشق و نفرت . يک حس غريب و جادويی که نقطه ی مقابل همان چيزهايی است که می خواهد ما را به زنده بودن و زنده ماندن تشويق کند . يعنی ميل به مرگ و نيست شدن و اين چيزی است که مرا به خود مشغول کرده است . دايره ی جاودان يينگ و يانگ را به ياد آور . لحظه ای گم شده و غير قابل لمس ميان گردونه ی سياه و سفيد . اين همين لحظه ی نبودن است . تا به حال به سيگار و ماری جووانا و مشروب و ديگر روان گردان ها فکر کرده ای ؟ و ميل غريب و عطشناک انسان‌ها به استفاده از اين مواد ؟ اينان تکه هايی از مرگند . لحظه هايی از مردن و بی خبری و نودن که برای همه ی ما جاذبه ای غريب دارند . حتی ريسک کردن - ورزشهای خطرناک - احتياج به تنهايی - مايوس شدن - آرامش خواستن - به پوچی رسيدن - همه تمابلات ظريف برای خواستن مرگ است . اما اين مرگ با مرگی که فرهنگ اجتماعی انسانها در ذهنيت ما تزريق کرده است متفاوت می باشد . اکثر ما از مردن می ترسيم . چون مردن را همواره با رنج و دوری ابدی با وابستگان و گريستن اقوام و گور تاريک و زمين سرد و کرمهای زير زمينی و حکايت های ترسناک ديگر مذهبی و غير مذهبی همراه ديده ايم . در واقع اين فرهنگ است که ذهنيت ما را از مرگ به وجود آورده است . اما اين فرا احساس ميل به مرگ همواره فرا تر از سطح ذهن ما عمل می کند و از ناخوداگاه جمعی انسانها که به اساطير اوليه پيوند خورده است نشات می گيرد . در اساطير مرگ هرگز به حزن و اندوه آلوده نيست .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه هه ه هه ه هه ه ه هه ه هه ه ه ه ه هه ه هه ه هه ه ه هه ه هه ه



می خواهم با اين صغرا کبرا چيدن ها نقبی به نوشته‌ها‌ی تو بزنم . برخی برای فرار از مرگ می نويسند. همان مرگی که در سطح ساده ی ذهن اتفاق می افتد و تو اين را بارها پای منبر از واعظان طريق شنيده‌ای . اما تو گاهی برای فرار از بودن می نويسی و گاهی برای فرار از نبودن و اين درک عميق تو از نبودن که گاهی آن را از خود می دانی و گاهی به خود می خوانی ترا با ديگری ها متفاوت می کند . شايد اين به نوعی کلی گويی باشد و هيچ ارزش علمی منتقدانه نداشته باشد ولی اين درک و فهم من است و من اهميت نمی دهم که علمی باشد يا نباشد . تو هميشه می توانی در آن جريان سيال که همه چيز را از اعماق به سطح می آورد غوطه ور شوی و نعره های ناخوداگاه را به موسيقی تبديل کنی . رشته ای که تو را به ناخودآگاه جمعی بشريت پيوند می زند باريک نيست و اين يک نقطه ی قوت برای توست .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه هه ه هه ه هه ه ه هه ه هه ه ه ه ه هه ه هه ه هه ه ه هه ه هه ه


...


اما چه بگويم از اين غريبستان هفتاد رنگ . اين چاله ی بزرگ و دوست داشتنی که در آن افتاده ايم و ميل به رفتن نداريم . اين خاصيت جهان است وقتی که از چاه بيرون بيايی اگر به چاه بزرگتری نيفتی به چاله خواهی افتاد . زمين مسطحی که بتوان آسوده خاطر بر آن راه بروی و مثل علی بی غم زندگی کنی همان کلمه ی غريب خوشبختی است که فقط لغتش وجود دارد . اوج زندگی و جوهر لذت در اينجا همان است که هر روز در سريال ها و تبليغات تلويزيونی می بينی . پدر بی غم . زن زيبا . و دو کودک فراغ بال همراه با يک سگ با وفا در خانه ی سفيد و بزرگ ميان باغ دارند چیپس می خورند و می خندند و ديگر جز اين تصوير چيزی نيست که بتوان با آن چیپس مورد نظر را تبليغ کرد . همه ی آگهی ها و کامرشال ها آرزوی بودنی اين چنين و اوج زندگی خانوادگی را در تصاوير شان نمايش می دهند . برای من که جذابيتی ندارد . اگر اين است .. هيچ است‌!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه هه ه هه ه هه ه ه هه ه هه ه ه ه ه هه ه هه ه هه ه ه هه ه هه ه


...


فردا بيا برويم اينالی ( اسم کوهی در تبريز ) صبح زود . من خرما می آورم . تو هم نان و پنير . می رويم کنار حوض طرلان می خوريم . شايد به کهليک بولاغی ( چشمه ی کبک ) هم سری زديم . دلم برای درخت های صمد بهرنگی تنگ شده است . ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه هه ه هه ه هه ه ه هه ه هه ه ه ه ه هه ه هه ه هه ه ه هه ه هه ه







وين زور . کانادا

______________

Hashem Maghsudi



POema deAmor
Antoni Gomez


___________

هاشم مقصودی



شمنيات ۱

دوست داشتن
باراني ست كه مي بارد
دوست داشته شدن
تگرگي ست كه بر تنت مي كوبد
و عشق
دانه ي برفي ست بر گلبرگ خشكيده !ز

شمنيات۲

من
انديشه اي هستم
در واژه اي كه هنوز
متولد نشده است !ر

تو
قصه اي بزرگ
در بطن سترون اساطير

او
عشقيت وحشي
در حرارت مقدس تن
كه به خورشيد پيوسته است

ما
نطفه اي تك افتاده در رحم زمان
از صلب ابديت !ز

________