Showing posts with label Reza Baraheni. Show all posts
Showing posts with label Reza Baraheni. Show all posts

Tuesday, November 1, 2011

Reza Baraheni

__________________

Nastaliq - HamidReza Ghelichkhani1
______________
رضا براهنی

هَه ه

همیشه ما گورستان های نو می آفرینیم ه ه ه اما
دل مرا ببین که در گرو گورستان های کهنه ایست که گورهاشان در خاک غربال می شوند
زمان کشیده جهان را به توبره
و ناگهان کسی از راه می رسد
ه ه ه هزاره ی دیگر
و بر مزار ٬ سنگی و سقفی و نام و نشانی
ه ه ه می افرازد
و در برابر آن
ه ه ه دو دست بر سینه ه ه ه به سنگ می نگرد ه ه می گریده ه شبیه من
دفِ دل من از آن گورستان ها به رقص بر خواهد خاست
هَلَه م هَلَه م هَلَه لَم لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل
و با زبان و چشم بومی من می گرید
چرا که گریه اصالت دارد
ه ه ه در این زبان ه ه ه در این دو چشم
هَلَه م هَلَه م هَلَه لَم لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل
و گئچدی، بو گئجه گئچدی، کیم ایدی، بولبولیدی
و یا کی بیر گولیدی، گول، هَلای هَلهَله گَلگَل
یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر؟
ه
هَلَه م هَلَه م هَلَه لَم لَم، یاپیش الیمدن اگر!ه
و ناگهان کسی از راه می رسده ه ه شبیه من:ه
قاوال چالان، اوخی ین، باخچالاردا، داغ اتگینده،ه
باغین دیبینده سنین عکسیوی تاپاندا، او عکسی، باساندا باغرینا گیزلین
ه«دیلیم! دیلیم! «دی ین» ای حیف اولموشوم، یازیغیم !ه
گؤزل دیلیم، نئجه باغریمدا یاندی، لاپ، کوله دوندی ه ه ه شبیه من ه ه ه شبیه من!»ه
زمان کشیده جهان را به توبره
زمان کشیده جهان را به توبره
یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر!
ه
قوجاخلادیم : « نه گؤزلسن!» دئدی:« دئمه من ئولوم!»ه
دئدیم :«نه سنده ئولوم وار٬ نه واردی منده بؤلوم!»ه
و آغلادی
قان آغلادی
«الکدی گؤزلرین، آی گول، قیزیل گینه اَلنیر»
ه
سنون بو یاشلارو وی لن، جانیم قانا بلنیر»ه
دئدی : «دئمه من ئولوم»ه
دئدی : «دئمه من ئولوم»ه
دئدیم : « یاپیش!ه
یاپیش قولومدام اگر کئف لی سن، گولوم سن اگره ه ه شبیه من؟»ه
هَلَه م هَلَه م هَلَه لَم لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل
هَلَه م
هَلَه
هَ
ه ه

بو چنگی «رودکی» چالسین!
ه
بلوچون اوغلودا گلسین، او نازلی قیچکی چالسین!ه
تارین دا «شهریار» آلسین، منیم یانیمدا اوتورسون
و «حاج صادق» قاوالی لن، برابریمده اوتورسون
و پاوه، زابله گئتسین، و بلخ تبریزه گلسین
و چال گاوال سسی قاخسین، و چال قاوال سسی قالسین
و اوندا من دی یرم : «هَ
ه ه!ه ه ه هَلَه ه ه ه هَلَه م هَلَه م هَلَه هَلهَل
و ایندی من دی ین اولدی
و ایندی من دی ین اولدی
چالانلاریم منه باخسین
باغین دیبینده او عکسی باساندا باغریما گیزلین
و ایندی من دی ین اولدی
قان آغلادوخ هامی میز
قان آغلادوخ
دف دل من از آن گورستان ها به رقص بر خواهد خواست
دف دل من از آن گور
و گوش کن تو به این توپراق !
ه ه ه هزار سال!ه
صدای چالقی از این ویران !ه ه ه هزار سال!ه

یکی به سینه فشرد عکس کهنه ای از صورت تو را تهِ باغ
ه ه گریست ه ه و هایهای ه ه شبیه من!ه
هزار سال
هَلَه م
هَلَه
هَ
ه ه

دَه دَه م دَه دَه م دَه دَه قورقود
ه ه دئدوخ دئدوخ ه ه هامی میز
و اَل اَلَه اَل اَل اَل اَلَه اَلَه وئردوخ
و یوللارین هامی سین
ه ه باغلادوخ ه ه هزار سال
هامی میزه ه قان آغلادوخ
ه ه هامی میزه ه هزار سال
هَلَه م
هَلَه
هَه ه
هَهمَن

تهران - 1371

_______________

Saturday, January 1, 2011

Reza Baraheni

____________


Piet Mondrian Flowering Tree (1912)
________________

رضا براهنی

شعرهای قطار(1)ه

برای ساناز

شبهای فراق تو کمانکش باشد
صبح از بر او چو تیر آرش باشد
وان شب که مرا با تو بتا خوش باشد
گوئی شب را قدم بر آتش باشد!ه
خواجه عبدالله انصاری



مدرسه تعطیل شده ه هنوز نمی دانی؟ ه ه مدرسه تعطیل شد
و ناودان های جهان همگی سرود می خواندند
و بعد که آفتاب برآمد
ه ه تو پرسیدی درست است؟ ه ه کسی از آفتاب ما را می پاید؟ه
انگشتم را به نشانۀ شلیک بر شقیقه نهادم، که بار اول و آخر نبود، که بود، که همان جا بود
شاید خداست و یا موجود ناشناسی که دورتر ایستاده که هم می خواهد و هم نمی خواهد که محرم اسرار شعر من باشد
همیشه شعر مرا سه نفر گفته اند: یکی مخاطب من ، دومی خود شعر، و سومی خود من، که شعر را فقط نوشته ام
و بعد من مشتم را بستم و همانطور بسته نگه داشتم، که حرمت این خودکشی را باید نگاه می داشتم
و ناگهان یکی گفت چرا زنا را حرام کردم خودم که محرم اسرارم آن همه از تماشای آن عیش کرده بودم؟
ه
که بود؟ که بود؟ ه ه و ناگهان گفتی، لباس بپوشم که شیر فروش آمد
و من گفتم نه! پیر می فروش آمد و بعد گفتم کمی عسل بخورم قدّم بلندتر می شود؟
ه
و نمی دانم فهمیدی یا نه ؟ اشاره ام به چیزی دیگر بود که هیچ چیز دیگری هم پشت سرش نبود و ماوراء طبیعی هم که نبود
که من همه ی چیزهای مخفی را به روشنی می گویم
ه ه و چیزهای بدیهی را همیشه پوشیده ه ه مثل همین که می گویم حالا
تو عورت جهل را نمی بینی ؟ ـ آنگاه شود به چشم تو پیدا*
*ه
همیشه در خیابان ها برهنه راه می افتم
اما، بیچاره مردم ! که چشم هاشان همیشه جامه به تن دارند
ه ه انگار عورت خود را پوشانده اند
و شیر را هم که رفتی و آوردی، دیدی که من نخوردم، که گنده بود و کرکی به رنگ گیسوان تو پوشیده بود
خودم به چشم خودم دیدم
نه خواب بودم
ه ه نه مست بودم ه ه نه بستی چسبانده بودم
نه از پدرم ترسیده بودم
ه ه فقط دیدم اما نخوردم، که شیر شیر بود که شیرخواره نبودم دیگر
فقط فقط فقط گوش کن!
ه
به محض اینکه نشستی ، ستارگان خیس تازه دمید از میان پاهایت که من همه را لاجرعه سر کشیدم
می دانی که به تشنگی عادت ندارم
هرچند به زیرزمین های ماقبل تاریخ، ماقبل انسان، خدا، کتاب و جهان سر می زنم مدام
درست در این لحظه بود قطار آمد
ه ه و زمین دوباره به راه افتاد، شتاب داشت تا مرا برساند به تو ه ه نرسیدم
تو ایستاده بودی و من ستارۀ دنباله داری بودم که رها شده بود و به زودی غبار می شد
چه خوب، که رفته بودی
آخر وقتی که نیستی عین پری از همیشه بیشتری
و شاید آفریدن من نیز آفرینش غیبی ست
این تویی، تو ، که گمان می کنی که نیستی
ه ه از نگاههای تو پیداست گمان می کنی که نیستی
این تویی که گمان میکنی که گوش های من صدای تو را نمی شنوند
تو را مگر این چشم های من رقم نزدند؟
بگو! بگو! که کجا چشم هایم را پنهان کنم چرا که قصد تجاوز دارند به این جهان
و جلوه های تو را می پراکنند تا جهان به حال جنون قالب تهی کند
و یا به حال جنون به سوی من برگردد
انگار از همان بچگی جز تو کسی را ندیده ام
و انگار بچگی ام ده هزار سال طول کشیده
ه ه هنوز شیرخوار توام
پلی هوایی هستی به هزار معنای آن هوایی و تنها من از آن معناها عبور کرده ام
و هر چند از آنها محروم مانده ام
ه ه هنوز عبور می کنم
مرا برای عبور آفریده اند
و این سه انگشت دست راست من خواب نمی شناسد
و انگشت کوچک تر مدام می دود که از قافله عقب نماند
و انگشت چهارم سینه سپر کرده ، ایستاده، که نگذارد
من یأس این گونه انگشتها را نیک می شناسم
زیرا که من قلمم را با سه انگشت این دست راست لعنتی بر روی سینه نگه داشته ام
آخر بهشت از برابرم عبور می کند
روزی خواهد رسید خواهد رسید روزی که چشم هایم را از حدقه در خواهم آورد
و جفتشان را در برابر خود نگاه خواهم داشت
زیرا که جادوئی پیوسته از میان آنها عبور می کند
ه ه و گاهی عبور نمی کند، ایستاده، مانده- خیره به رنگ های خود-
در برابر خود چشم ها را نگاه خواهم داشت
تویی تو که پیوسته از میان آنها عبور می کنی
که بی چشم و بی نگاه نیز تو را می بینم
اما نه در برابری ، نه پشت سری ، نه بالایی ، نه پایینی
و در سکوت سخن می گویی
آنگاه دریایی از کلمات
ه ه که هیچگاه نمی دانم از کدام آسمان جهان به زمین نازل شده
قلمم را
ه ه با فلس های ماهیان درخشانش هاشور میزند
انگار کور بوده ام کور مادرزاد
ه ه و ناگهان چشم باز کرده ام
و این لحظه، لحظۀ دیدار است ، که تو را می بینم
ما در هزار و یک شبیم آیا یا هفت پیکریم؟
ه
و انگار تصویر یک پری را به رؤیت من، لحظه ای، فقط لحظه ای رسانده اند
و من در به در کوپه های همۀ درها را یک به یک به صدا در می آورم
و تو با چشمها و لب هایت مدام ندا می دهی که نیستی
که گفته است؟ که گفته است که پری باید وجود داشته باشد؟ که خانه داشته باشد؟
ه
آیا همیشه کور بوده ام ؟ بار اول است تو را می بینم؟ه
که گفته است که پری باید سؤال های آدمیان را پاسخ نگوید؟ که گفته است پری باید پری نباشد؟ه


عقد آن چشم ها را با جادو
در کدام رؤیای جهان بسته اند که از سراسر دنیا
سه انگشت دست راست شاعر را نشانه گرفته ست
و پرچمی که در برابر چشمانش افراشته ست
بر شانۀ کدام سیارۀ رؤیایی در اهتزاز است؟
ه
انگار همیشه کور بوده ام و ناگهان چشمهایم را گشوده ام
و نخستین بار است که تو را می بینم



* یادداشت در حاشیه: نسخۀ ابتدایی این شعر نخست در کنار یادداشت هایی برای یک سلسله شعر، هنگام انتظار در ایستگاه قطار “اتاوا”، برای حرکت به طرف “تورنتو” در کانادا نوشته شد. بعد، موقع پاکنویس به صورت کنونی اش درآمد. طرح سریع اولیه برای یک هفتگانه نوشته شد، به سرعت، و تا کنون دو تای آنها تکمیل شده و نسخه ای که چاپ می شود و در 20 آذر ماه سال جاری در تورنتو تکمیل شده، از معبر چند گونه نگارش عبور کرده. امیدوارم دیگر اندیشه عوض کردن آن به ذهنم خطور نکند. این شعر نیز در کنار شعرهای بعد از “خطاب به پروانه ها” در مجموعۀ ” باده پیمایی با اژدها در تموز ” که همۀ شعرهای بعد از “خطاب…” را در بر خواهد گرفت، خواهد آمد. کتاب “باده پیمایی … “هم مؤخره ای دربارۀ نظریۀ شعر خواهد داشت. ر ـ ب ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ه** بیت از ناصر خسرو. “عورت” به معنای عمل زشت است، و معنای دیگرش “شرمگاه”. ه
___________________


Miles Davis - ‘Round Midnight


______

Thursday, July 1, 2010

Reza Baraheni

_________________


___________

دکتر رضا براهنی

اصل اساسی دموکراسی در ايران: باسواد شدن به زبان مادری

نگارش مقاله در باره دوره خاصي از خفقان در کشور، از ديدگاه من ، که هرگز، و در هيچ مرحله‌اي، عزم ورود به عرصه سياسي را نداشته ام و ندارم، به معناي آن نيست که وقتي خفقان را در دوره بعدي ديدم از آن چشم بپوشم. برعکس معتقدم که دوران خفقان جمهوري اسلامي، بويژه در سه مقطع، سال 60 و 61 شمسي، سال 67 شمسي و سالي که در آن قتل هاي زنجيره اي شروع شد و تا به امروز ادامه پيدا کرده است، از هر دوران رژيم پهلوي تيره تر و بدتر بوده است. اما من اين خفقان را هم ناشي از آن خفقان قبلي مي دانم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

دو پهلوي مشروطيت را بازيچه اميال و هوسهاي نامشروع خاندان خود کردند. آنها بر سر زبانها و فرهنگهاي غيرفارس ايران کوبيدند. شاه سابق همه فرصتهاي کثرت فرهنگي را با کشتار در تبريز، زنجان، اردبيل، مهاباد و شهرهاي کردستان از بين برد، و در واقع اصل اساسي دموکراسي در ايران، يعني باسواد شدن در عصر تعليم و تربيت به زبان مادري را، تبديل به يادگيري زبان فارسي، يعني زبان يک سوم مردم ايران کرد. ميگويم عصر تعليم و تربيت، و غرضم اين است که پيش از مشروطيت روي هم رفته دو گروه باسواد ميشدند: دربار و اطرافيان دربار، و روحانيت در حوزه خاص خود. يعني کشوري که با ذات کثرت فرهنگي و زباني خود بايد در عصر ورود تعليم و تربيت جديد تکيه بر زبانهاي مادري ميکرد، يعني رابطه مادر و بچه را بر روي زبان در راستاي عواطف ذاتي اين زبان نگه ميداشت، توسط عصر دو پهلوي از ذات خود، يعني زبان به عنوان پديده اي که به زن و مادر مربوط ميشد، جدا شد، و تبديل شد به تحميل پدرسالارانه مرکز، يعني تحميل زبان فارسي از طريق حکومت پهلوي بر سراسر نقاط ايران، يعني بر دو سوم مردم ايران، و نتيجه: جدا شدن زبان تحصيلات از زبان اکثريت مردم، و جدا شدن تفکر روشنفکري از مردم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
به دليل اينکه سواد روشنفکر فارسي بود، يعني او در زبان مادري اش بيسواد بود، و زبان مادري زباني غير از فارسي بود. در حالي که برعکس روحانيت فارس با فارس، فارسي حرف ميزد، روحانيت ترک با ترک، ترکي صحبت ميکرد، روحانيت کرد با کرد، کردي صحبت ميکرد، روحانيت ترکمن با ترکمن، ترکمني، روحانيت عرب با عرب، عربي و الي آخر. قطع رابطه روشنفکر با مردم خود آن روشنفکر در ذات سياست زباني و فرهنگي مبتني بر راسيسم بود. فکر ميکردند که کشور از طريق حاکميت زبان فارسي بر سراسر ايران پابرجا ميماند، در حالي که راسيسم پهلوي، با بيسواد نگه داشتن روشنفکران کشور در زبان مادريشان در حوزه هاي غيرفارسي زبان، دست روحانيت را در اين حوزه ها به کلي باز ميگذاشت از يک سو؛ و کينه ايجاد ميکرد بين مردمان غيرفارس، و فارس از سويي ديگر؛ و نژادپرستي غريبي را در ميان روشنفکران فارس و فارسي زده ايجاد ميکرد که نمونه بدخيم و عقب مانده و فاشيستي آن را در امثال دکتر جلال متيني و اصحاب او ميتوان ديد، که مدام پرچم رسميتِ سرچشمه گرفته از عقب ماندگي دو پهلوي را، حتي پس از سقوط مفتضحانه هر دو، در مجلات عقب مانده راسيستي و تلويزيونهاي راسيستي افراشته نگه ميدارند، و هرگز کسي از اينان نميپرسد که چرا دو پهلوي، يعني محمدرضا و رضا چيزي از زبان مادري خود نميدانند، و چرا ياد نگرفتند و چرا ياد نمي گيرند، و آيا يادگيري زبان مادري مهم بود و زبانهاي خود کشور و يا يادگيري فرض کنيد فرانسه، يا انگليسي؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در ذات اين روابط، عدم رابطه قرار داشت. رابطه روشنفکر را از مردم بريدن، و آن هم در عصر تعليم و تربيت، نه تنها به ضرر مردم تمام شد، بل که به ضرر خود پهلوي ها هم تمام شد، به دليل اينکه روحانيت، از طريق زبانهاي بريده با مردم رابطه برقرار کرد، و روشنفکران به علت تحصيل در زبانِ به قلدري رسميت يافته، مردم مناطق خود را روشن نکردند، و به همين دليل گرچه همه روشنفکران اعم از فارس و ترک و کرد و عرب و بلوچ و ترکمن مخالف سلطنت بودند، نهايتا آنهايي که رابطه با بخش بيسواد جامعه داشتند، يعني روحانيت، هم سلطنت را، که روشنفکران نيز براي سقوط آن زحمت کشيده بودند، ساقط کردند و هم اجازه ندادند روشنفکران در اداره جامعه سهمي داشته باشند، و حتي آن نيمچه روشنفکراني را که خودشان قبول داشتند، يعني بازرگان و اطرافيان او را، در اولين فرصت تار و مار کردند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و سئوال اين است؟ آيا کشف حجاب مهم‌تر بود، آيا دادن حق انتخاب شدن و انتخاب کردن براي زنها مهمتر بود، يا تدريس و تعليم و تربيت به زبان مادري، و پرچم حيثيت زن را از همان ابتدا برافراشته نگه داشتن؟ آيا ميشد زبان مادر را بريد، و فقط به زور از سر او حجاب برداشت؟ و آيا نبايد خود او به زبان مادري باسواد ميشد و خود، نه تنها آن حجاب و دهها حجاب ديگر را هم از سر و روي خود و جامعه برميداشت؟ و يا در سي سال بعدتر، آيا يادگيري زبان مادري مهم تر بود يا حق راي دادن و انتخاب کردن و انتخاب شدن به دو مجلس فرمايشي؟ و حقيقت اينکه آن زنها که انتخاب شدند چه گلي بر سر مادرها و دخترهايي زدند که کودکان دو سوم آنها قرار بود باز هم به زبان فرمايشي پهلوي ها، تحصيلات پيدا کنند، و مدام در حال بيگانه شدن به عاطفه زبان مادري، فقط ستون عظيم از خودبيگانگي نسبت به زن و مادر را بلندتر نگاه دارند؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
روحانيت به دليل ذات کاري که ميکرد، کارهايش را به زبان خود آن مردم انجام داد، در نتيجه درست در زماني که پهلوي تيشه به ريشه ريشه دار شدن تفکر در ايران ميزد و با ايجاد فاصله ايجاد تفکر مدرن از طريق تحصيل به زبان مادري را تعليق به محال ميکرد و بين روشنفکر و مردمي که روشنفکر از ميان آنها برخاسته بود و همه چيز را به فارسي ميگفت و مينوشت و ميخواند رابطه را قطع ميکرد ـ چرا که مردم نميفهميدند او چه ميگويد ـ روحانيت خود را در راس امور قرار داد، هم از شر سلطنت خلاص شد، هم از خير روشنفکر ؛ و کشور به دليل راسيسم و عقب ماندگي سلطنت پهلوي، و به دليل بريدگي دو سوم جمعيت از مادر و زبان مادري، غرق در قهقراي غريبي شد که نمونه اش را در عصر حاضر در هيچ کشوري نميتوان پيدا کرد. تنها سلطنت پهلوي نبود که روشنفکرکشي کرد، روحانيت روي سلطنت پهلوي را از نظر روشنفکرکشي سفيد کرد. بويژه که همين روشنفکرها، به تصور اين که در انقلاب آزادي انديشه و بيان خواهد آمد، منويات خود را پيش از انقلاب و در حين انقلاب، بروز داده بودند، و پرونده هاي ساواک نيز بود که در اختيار ساواما بود ـ و به محض اينکه دري به تخته خورد، روحانيت افتاد به جان روشنفکران، و بگير و ببند شروع شد. و هنوز هم ادامه دارد. در دوران پهلوي اول از طريق لومپن هاي او، در دوران پهلوي دوم از طريق لومپن هاي او، در جمهوري اسلامي، از طريق لومپن هاي اسلامي. و هر سه دمار از روزگار روشنفکر عصر درآوردند، روشنفکري که ميدانست که بايد با مردم تماس بگيرد، و نميدانست که با مردم بايد با زبان خود آن مردم تماس بگيرد. و رضا پهلوي، سرِ چشمه را از همان اول با رسمي شناختن زبان فارسي به عنوان زبان همه مردمان ايران، کور کرده بود، و با اين کور کردن، در واقع زمين روحانيت را براي شخم و تخم آماده کرده بود، تا اينکه پس از گذشت هفتاد سال نهايتا مشروعه را به جاي مشروطه به کرسي نشاندند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و در خارج از کشور هم دعواست، و بنگريد صالح ترين دعواکنندگان را که وقتي قانون اساسي مينويسند اول ميگويند زبان رسمي کشور فارسي است، و بعد ميگويند همه اقوام ايران با هم مساوي هستند، و اين را به نام تجدد مينويسند و مينويسانند، و نميفهمند که اگر اين نوشته را به يک خارجي نشان بدهند و ترکيب زبانشناختي و قوم شناختي سازمان ملل از ايران را هم در برابر او بگذارند، و بگويند ما با اين قانون و يا قوانين اساسي ميخواهيم در ايران مدرنيته را رواج دهيم، با يک ويرايش کوچک، هر شاگرد متوسطه کانادايي حتي خط بطلان بر اين قوانين اساسي ميکشد، چرا که آدمي که بويي از دموکراسي برده باشد آنا ميفهمد که اغلب قوانين اساسي نوشته شده توسط همين روشنفکران ما فقط تجزيه ايران را ميخواهند، وگرنه درک ترکيب، و نگارش قانون اساسيِ اين ترکيب، امر بسيار ساده اي است. فقط بايد خود را از سبعيت تعصب، از فاشيسم و شووينيسم آريايي گرايي رضا و محمدرضا پهلوي، و افلاس و اندراس قوم گرايي منحطي که کشور را براي اقوام ديگر به صورت دارالعجزه ميخواهد، رهايي داد. و چنين چيزي حاصل نميشود جز از طريق دقت در ساختار قومي مردماني که در يک حوزه جغرافيايي ـ تاريخي زندگي ميکنند، و اين که يک قوم نبايد برده و غلام قوم ديگر محسوب شوده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.
پس از ورود وسيله اوليه مدرنيته به ايران، که عبارت بود از مدرسه جديد و تعليم و تربيت جديد، هيچکس از باشعورهاي کشور نبايد زير بار بيشعورترين شعارها که زبان رسمي کشور فارسي است ميرفتند، چرا که سه چهارم مردم ايران هرگز بوي تحصيل به مشامشان نخورد، به دليل اينکه تحصيل به زبان ارباب، اگر رعيت بخواهد قيد رعيت بودن را از سر خود وابکند به درد هيچ رعيتي نميخورد. و هم از اين نظر است که اعاده حيثيت از کساني که زندگانيشان را بر سر حقوق مليتهاي ستمديده ايران گذاشتند، براي هر کسي که در جهت آزادي و برابري در ايران گام برميدارد حياتي است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من در اين ترديد ندارم که اگر زنده ياد دکتر محمد مصدق درک متوسع تري از دموکراسي ميداشت، و در همان زمان که نفت را ملي اعلام ميکرد، مسئله اصلي قانون اساسي، يعني موضوع شوراهاي ايالتي و ولايتي را نيز احيا ميکرد، و از روح گسترده و بلاديده آن زنده ياد ديگر يعني سيد جعفر پيشه وري که به حيله‌ي قوام و استالين در باکوي باقراوف تنش را تشريح کرده، در جذام خانه باکو دفنش کردند الهام ميگرفت، و دموکراسي چند سري را براساس کثرت اقوام و مليتهاي ايران شکل ميداد، هرگز، به صراحت ميگويم، هرگز، فاتحه حکومتش را پنج يا شش هزار لومپن برادران رشيديان و کرميت روزولت و سرلشگر زاهدي پرورش يافته در نازيسم هيتلري نميتوانستند بخوانند. وقتي کساني که در چارچوب کشوري مثل ايران دموکراسي ميخواهند بايد به اين قضيه توجه کنند که اين دموکراسي را براي اين کشور ميخواهند، و يا براي کشوري ميخواهند يکسان و يکدست ساخته از يک مليت و زبان و فرهنگ و ريشه. و اگر قبول داشته باشيم که ايران کشوري است چند مليتي و چند فرهنگي، آنگاه کساني که شيفته دموکراسي هستند ميتوانند با هم کار کنند. چرا که اگر تنها بمانند در سال 45 قاضي محمد بالاي دار ميرود، پيشه وري به تبعيد ميرود و پناه دهنده اش دشمن جانش از آب درميآيد، و آن يکي هم، مصدق به آن حال و روز دچار ميشود. و بدتر از آن حال و روز مردمي است که در آن شبانه روز يک نفر دست نشانده به نام محمدرضا پهلوي، به ملتي در سکوت نگه داشته شده، و در زندان نشسته، لاف عظمت خود را بزند تا اينکه به قول تيمسار ربيعي در دادگاه اسلامي، ژنرال "هايزر"ي بيايد و گوشش را مثل سگ بگيرد و از ايران بيرون بکند، و نيز در همان دادگاه وقتي که از خلعتبري وزير خارجه سئوال ميکنند چه کسي با سيا تماس ميگرفت؟ بشنوند: "محرمانه است." يعني يک نفر حتي تا آخرين لحظه نداند در کجا زندگي کرده، دارد در کجا ميميرد، و هنوز هم گمان کند که همه‌اش بازي بوده. و به راستي که چه کساني بر کودکي من، جواني من، ميانسالگي من و بر دربدري امروز من حکومت کرده اند! آدم ميخواهد دو مشتش را بلند کند و بزند توي مخش تا آخرين بارقه نور از کاسه چشمش بيرون بپرد تا دست کم اين تاريکي عظيم را در کوري مطلق نظاره کند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

بخشى از مقاله اسناد ساواك، اعدام جزنى و ديگران

__

23 Plays
Estrella Morente


Alcazaba - Estrella Morente.
Recorded in a cave in Sacromonte hill. Granada, Spain.


___________________

Thursday, April 1, 2010

Reza Baraheni

_____________


رضا براهنی
___________

ساعدی، روایت ناتمام - بخش نخست
ساعدی برای من نه یک آغاز داشت، نه یک پایان

با یاد دوست: غلامحسین ساعدی، قصه‌نویس، نمایشنامه‌نویس، عاشق


ه۱ـ نوشتن درباره‌ی «غلام»، آن طور که برادر او اکبر، برادر من محمدنقی، و من، در محافل خصوصی و خودمانی، غلامحسین ساعدی را صدا می‌زدیم، قاعدتاً برای شخصی مثل من که سوای سوداهای ادبی، در مسائل غیرادبی هم به او نزدیک بوده، باید ساده‌تر از این باشد که حتی مقدمه‌ای هم ضرورت داشته باشد. اما ناگهان چندین مقدمه، چندین متن و حتی چندین مؤخره، در زمانی که نام او بر زبان می‌گذرد، چنان به ذهن هجوم می‌آورند که زبان قاصر می‌شود و دست بردن به قلم و کاغذ دشوارتر از هر زمان دیگر، و آدم وسوسه می‌شود که آیا فلان چیز را بگویم و از فلان چیز بگذرم و برسم به چیز دیگری که در وسط‌های ارتباط چند ساله مطرح بوده و یا حتی مرگ او هم بر آن ارتباط بی‌تاثیر بوده؛ و یا نه، به برخی جزئیات بپردازم و از زمانی بنویسم که زنده‌یاد سیروس طاهباز و من از طرف دوستان نویسنده و خانواده‌ی ساعدی مأموریت گرفتن مسجد برای ادای احترام به عزیمت او در پاریس به جهان باقی را برعهده گرفتیم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
سیروس، با استفاده از قد بلند نسبتاً خمیده و ریش انبوه خود را پدر ساعدی معرفی کرد و مرا به عنوان پسردایی او، رضا اغنمی، که ساکن لندن بود. و این کار چنان به عجله و ارتجال صورت گرفت که وقتی مسئول مسجد از وزارتخانه‌ی مربوط اجازه می‌گرفت ـ خصوصاً که سیروس، مردی چهار پنج سال بزرگ‌تر از خود را به عنوان پسر طبیب خود معرفی کرده بود ـ نه مخاطب ما و نه دستگاهِ اجازه دهنده، بو نبردند این دکتر ساعدی که هر چند طبیب بود، احتمالاً همان ساعدی است که به رغم ستایش مقامات از فیلم گاو، نوشته‌ی او، به کارگردانی داریوش مهرجوئی، از ایران، قاچاقی و از راه کوه و کوهپایه، خارج شده، در پاریس، به سبب شیرین شدن زیاده از حد در مهاجرت، میهمان چند قدمی مارسل پروست از یک سو، و صادق هدایت از سویی دیگر در گورستان معروف «پرلاشز» پاریس آرام گرفته است. البته به صورت زیرزمینی.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و من همین چند سال پیش بازیگران نمایشنامه‌ی اقتباسی از رمان کوتاهم، لیلیث را با کارگردان و دستیار کارگردان سر خاک او جمع کردم و چند دقیقه‌ای ذهن و گوش آنها را متمرکز غلامی کردم که صد ارباب باید در برابر استخوان‌هایش در زیر خاک دست به سینه می‌ایستادند. و همان آقا، که از مقامات مربوط استفسار کرده، اجازه گرفته بود، یک بار در مجلس عزاداری در مسجد، به من که دم در ایستاده بودم نزدیک شد و گفت باید واقعاً طبیب بزرگی بوده باشد که این همه آدم را به مسجد کشانده، خدا رحمتش کند، تخصص ایشان چه بود! و من انگشتم را گذاشتم روی شقیقه‌ام، و او گفت، مغز! مغز! عجب! عجب! خدا رحمتش کند، غم آخرتان باشد.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و همو یک بار هم توجه مرا به سمت چپ در ورودی مسجد، به جای خصوصی تری جلب کرد و گفت، آقا از شما خواهش می‌کنم شما کاری بکنید که مادر مرحوم بلند شوند و بروند بالا پیش خانم‌ها، برای من مسئولیت دارد. و من نگاه کردم، در روز عزاداری نزدیک‌ترین دوست، قاعدتاً آدم خنده‌اش نباید بگیرد، و برای اینکه سر و ته قضیه را هم بیاورم، به روی خود نیاوردم، خنده را با لبخندی مهار کردم، و فقط دست او را گرفتم که اجازه بدهید شما را به مادر ایشان هم معرفی کنم، چون کسی که پشتش به ما بود و با جماعتی همه مرد، روی زمین نشسته بود و حرف می‌زد طره‌های مویش از پشت سر روی گردنش ریخته بود و گاهی دست صاحب موها، کمی شتاب‌زده و عصبی، بالا می‌رفت و موها را مرتب می‌کرد.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و من، همان‌طور که دست آن آقا را گرفته بودم، به جمع نزدیک شدم و اخوان ثالث را به او معرفی کردم، هرگز اشتباهی به آن زیبایی، آن هم موقع عزاداری برای یک دوست، یا برای دیگری در حضور من، پیش نیامده بود. مسئول مسجد، اخوان را، به سبب طره‌های موهای آویزانش از پشت سر با مادر ساعدی که در زمان اسارت پسرش در زمان شاه، دق مرگ شده بود، عوضی گرفته بود.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ه۲ـ البته ساعدی برای من نه یک آغاز داشت، نه یک پایان، و نه حتی یک میانه‌ی زندگی درست و حسبی. زندگی انسان مرکب از همه‌ی زمان‌های اوست. در زمان شاه، اجازه‌ی خروج او از ایران را پس از زندانش، به هزار مصیبت گرفته بودیم. من با «رابرت برنستین»، رئیس انتشارات «رندوم هائوس» در نیویورک صحبت کرده بودم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
«انجمن ناشران آمریکا» برای ساعدی دعوت‌نامه فرستاد بود ـ و این پس از آزادی او از زندان شاه بود ـ که او برای مذاکره با ناشران آمریکایی برای چاپ آثارش به آمریکا بیاید. البته این بهانه‌ی مسئله بود. هر چند وقتی ساعدی به آمریکا آمد، قراردادی هم با او بسته شد تا مجموعه‌ای از قصه‌هایش چاپ شود که بعداً به ترجمه‌ی دکتر حسن جوادی چاپ هم شد. اما جواب در ابتدا از طرف دولت ایران منفی و منتفی بود.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در آن زمان فرح پهلوی به دعوت «انجمن آسیا»ی آمریکا قرار بود به آمریکا بیاید، که آمد. از یک سو دانشجویان ایرانی مقیم نیویورک و ایالات مجاور در برابر آن هتل یا انجمنی که محل برگزاری جلسه بود و قرار بود جایزه‌ای هم به فرح داده شود، اجتماع کرده بودند، از سوی دیگر، «کمیته برای آزادی هنر و اندیشه در ایران» («کیفی») که من از فعالان آن بودم، از نویسندگان برجسته آمریکا دعوت کرده بود که در زمان برگزاری میهمانی به افتخار فرح، در برابر هتل اجتماع کنند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
آرتور میلر، الن گینزبرگ، اریک بنتلی، کرت وانه گوت، کیت میلت و ده‌ها نویسنده و روزنامه‌نگار آمریکایی، و بسیاری از آنان از پشتیبانان «کیفی»، با پلاکاردهایی که عکس بزرگ ساعدی به صورت چشمگیری بر آن نقش بسته بود، در برابر محل اجلاس اجتماع کرده بودند و خواستار اجازه‌ی خروج ساعدی از ایران بودند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
فریاد دانشجویان از آن سو بلند بود. پلیس همه‌چیز را زیر نظر داشت. ناگهان ما که درست روبروی هتل و آن ور خیابان ایستاده بودیم، دیدیم که ماموران ـ گویا از «اف بی آی» ـ یک نفر را با اردنگی از هتل بیرون انداختند. وقتی که او بلند شد، آمد به جمع ما پیوست، گفت همه‌ی مهمانان جام شراب خود را به سلامتی فرح پهلوی بلند کرده بودند که من بلند شدم و اجازه خواستم، وقتی که اجازه صادر شد، پیاله‌ام را به سلامتی ساعدی و زندانیان سیاسی ایران سرکشیدم و به همین دلیل، بلافاصله پلیس وارد شد و مرا آوردند پایین و از هتل انداختندم بیرون. (گویا او کشیشی بود که زمانی جنایات آمریکا در جنگ ویتنام را افشا کرده بود.)
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
این وقایع بر سیاست شاه تأثیر گذاشت. چند روز بعد، من با دکتر ساعدی، که از زندان آزاد شده بود، تلفنی صحبت کردم. از قرار معلوم، اعتراض نیویورک کارگر شده بود و قرار بود به زودی به آمریکا سفر کند. موقع سفر به نیویورک گفته بود که من به استقبالش نروم. گویا پرویز ثابتی، مقام امنیتی، گفته بود همه‌چیز زیر سر براهنی است. «کمیته برای آزادی هنر و اندیشه در ایران» (کیفی) از چند ناشر معتبر آمریکایی دعوت کرده بود که نمایندگانشان را به فرودگاه بفرستند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من در «روف» (طبقه بالای فرودگاه) کنار چند تن از دوستان ایستاده بودم، و دبیر کمیته به استقبال ساعدی رفته بود. وقتی ساعدی بالا آمد و یک‌دیگر را بوسیدیم، دیدم مرد جوانی هم تلوتلوخوران در همان «روف» ظاهر شد و به ساعدی پیوست.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
گفتم غلام این کیه؟ گفت این جوان را گذاشته بودند بغل دست من توی هواپیما که به من مشروب بدهد تا من حرف بزنم. من هم تمام تعارفات لازم را به عمل آوردم. ظرفیتش خیلی کم است. از مشروب هم خوشش آمد. خورد و اعتراف کرد که مأمور ساواک است و کنار من کاشته‌اند تا خبر بگیرد و خبر بدهد، می‌بینی بیچاره کله پا شده.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه


__

Reza Baraheni

______________


رضا براهنی

______________________

ساعدی، روایت ناتمام - بخش دوم
ه«ایاز» پاک است، غیراخلاقی نیست


ه۳ـ در همان زمان بود که من متوجه شدم ساعدی کیف نسبتاً گنده‌ای به دست گرفته، و حاضر نیست به هیچ قیمتی آن را از خود دور کند. فکر کردم شاید آثار چاپ نشده است و می‌ترسد گم‌وگور شود. ماه‌ها بعد فهمیدم ـ یعنی خودش اعتراف کرد ـ که از همان پانزده/شانزده سالگی نامه‌هایی می‌نوشته به دختری در تبریز، در هر جا که بوده، و در طول سال‌ها، و هرگز هیچ‌گونه پاسخی از او نگرفته بود، اما به رغم این سکوت، هرگز از نوشتن نامه دست بردار نبوده.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
از قرار معلوم، پس از سال‌های نوجوانی هرگز دیگر آن دختر را ندیده بوده، و باز هم، از قرار معلوم، دختر هم هرگز شوهر نکرده بوده. من این قضیه را به تفصیل در رمان الیاس در نیویورک که به فرانسه چاپ شده، اما متن فارسی‌اش هنوز درنیامده، به روالی درخور رمان بلند نوشته‌ام، هرچند بخش کوچکی از آن رمان به صورت قصه‌ای کوتاه تحت عنوان «برخورد نزدیک در نیویورک» توسط نشر «جامه‌دران» به فارسی در ایران چاپ شده است.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
وقتی که چند سال پیش به این قضیه در یکی از روزنامه‌های ایران اشاره کردم، از تبریز به من اطلاع دادند که آن خانم هنوز زنده است و شوهر نکرده و نسخه‌ی اصلی نامه‌ها هم همگی پیش اوست. از دوستانم خواهش کردم که با او تماس بگیرند و از او بخواهند آنها را به کسی ندهد تا در زمان خود منتشر شود.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
از قرار معلوم محقق گران‌قدر آذربایجانی، آقای رحیم رییس‌نیا، یک بار نامه‌ها را گرفته، آنها را خوانده، بعد همه را به خود آن خانم پس داده است. چند وقت پیش خبر ناگواری شنیدم که امیدوارم دروغ باشد، و آن اینکه گویا آن خانم درگذشته است، و نامه‌ها در اختیار خواهر اوست.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
انگار خانمی که نامه‌های ساعدی را می‌گرفت و پاسخ نمی‌داد، سنگ صبور ساعدی بود، و مثل همان سنگ هم ساکت. تا ابد. شاید آن نامه‌ها در صورت چاپ بر بخش‌های تاریک زندگی ساعدی، پرتوی مهم‌تر و نورانی‌تر از اطلاعات جسته گریخته‌ای که دیگران از او دارند بیفکند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در نیویورک وحشت داشت در اتاق تنها بخوابد. هروقت من پیشش بودم، در یک اتاق می‌خوابیدیم. شاید علت اینکه حتی در سن بالاتر به طرز غریبی به دختران کم سن و سال مهربانی می‌کرد، به مناسبت آن عشق اول در تبریز بود. منتها در این قبیل موارد هرگز به یقین سخنی نمی‌توان گفت.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه

شاید خود ساعدی هم به این توجه عمیق وقوف چندانی نداشت. چند بار گفتم برای چه این نامه‌های مذبوحانه را که به جایی نمی‌رسد، می‌نویسی؟ دیدم در این قضیه، قدرت پاسخ‌گویی مستقیم به سئوال جدی را ندارد. اما یک بار که دید من دست‌بردار نیستم، و این پس از بازگشت به ایران، در آپارتمانش در خیابان شمیران قدیم در سه‌راه تخت جمشید [طالقانی] بود، رفت توی اتاق خوابش، و وقتی برگشت، دیوان حافظ را گذاشت توی دستم، گفت صفحه‌ی تاشده را باز کن، بیتی را که علامت گذاشته‌ام بخوان.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بیت این بود: «باغ بهشت و سایه‌ی طوبی و قصر و حور / با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم.»
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
حادثه‌ای ظریف از این دست، سناریویی یک میلیون دلاری است.ه

ه۴ـ بی‌مناسبت نیست پرانتزی در این جا باز کنم: در همان خانه‌ی ساعدی بود که دکتر ناصر پاکدامن، دکتر ساعدی، زنده‌یاد علی‌رضا حیدری، مدیر انتشارات خوارزمی، و رضا جعفری، فرزند لایق عبدالرحیم جعفری و من جمع شدیم، و نامه‌ای خطاب به دادستان کل جمهوری اسلامی ایران نوشتیم که عبدالرحیم جعفری، مدیر انتشارات امیرکبیر را که زندانی شده بود، آزاد کنند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
نگارش نامه را دوستان حاضر به من محول کردند، و بعد امضاها را گرفتیم، و گویا منطق آن نامه و اعتبار امضاکنندگان آن موجبات آزادی آقای جعفری را فراهم کرد.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
اخیراً آقای جعفری در کتاب در جستجوی صبح، خاطرات عبدالرحیم جعفری، نسبت‌های ناروایی به من داده است. از جمله اینکه مقاله‌ای زمانی در پیام دانشجوی چاپ آمریکا نوشته شده، که بعداً آن را در یکی از روزنامه‌های داخل کشور و بعد از آن روزنامه در یکی از هفته‌نامه‌ها درج کرده‌اند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ممکن است آقای عبدالرحیم جعفری به هر دلیل دیگری با من مخالف باشد، اما اگر کمی تحقیق می‌کرد، به‌ویژه اگر از برخی از همکارانش در فرانکلین و یکی دو جای دیگر می‌پرسید، برای ایشان معلوم می‌شد که آن نامه را دو نفر نوشته‌اند: احمد شاملو و ناصر پورقمی، که هر دو چهره در نقاب خاک کشیده‌اند، و آنچه من نوشته‌ام همان مقدمه‌ی ظل‌الله، شعرهای زندان است، که آقای جعفری و زنده‌یاد علی‌رضا حیدری در شش/هفت روز اول انقلاب، به منزل برادر من مراجعه کردند و با من قرارداد چاپ پنجاه و پنج هزار نسخه از آن کتاب را امضا کردند، و آن را هم چاپ کردند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و اگر من چیزی علیه ایشان چاپ کرده بودم، حتماً فرزند برومند وی، آقای رضا جعفری، با علم به این قضیه، از چاپ سه چهار کتاب من در سلسله کتاب‌های نشر نو امتناع می‌کرد. شاید، برعکس، سبب چاپ آن کتاب‌ها، همان نامه‌ای باشد که به خط من در دفاع از پدر ایشان و امضای من در کنار چند امضای دیگر به عنوان نخستین امضاکنندگان آن نامه موجود است.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
تذکار این نکته از این جهت ضروری است که من و ساعدی از نخستین بنیان‌گذاران کانون نویسندگان ایران بودیم. در کنار جلال آل احمد، احمد شاملو و دیگران، به دفاع از عالم نویسندگی، و دفاع از کارگران چاپخانه‌ها و امر نشر کتاب پیش هویدای نخست وزیر رفتیم، و به سانسور اعتراض کردیم که منجر به بیکار شدن کارگران چاپخانه‌ها شده، و ناشرهای کوچک را به ویژه به ورشکستگی می‌کشاند، و طبعاً نویسنده و مترجم را هم در مضیقه‌ی مالی می‌گذاشت.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هرگز قلمی علیه ناشران نزده‌ام. آنچه آقای عبدالرحیم جعفری در کتابش درباره‌ی من نوشته، جز یکی دو نکته‌ی ناچیزش، بقیه افترای محض است. شرم‌آور است که یکی بگوید به او گزارش داده شده که روزگار دوزخی آقای ایاز را پس از درک این نکته که متن ناراحت‌کننده است، در وسط چاپ قطع کرده و همه‌ی نسخ چاپی را داده خمیر کرده‌اند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بیش از نصف آن کتاب در دوران جمهوری اسلامی در کتاب جنون نوشتن که گزیده‌ی آثار من است با اجازه‌ی وزارت ارشاد چاپ شده. دشمن اصلی آن کتاب نه اخلاق عمومی، که اخلاق حاکم بر دوران سلطنت بود. آنچه من آنجا نوشته‌ام، بعدها کتاب عَلَم در مورد مفاسد دربار، به‌ویژه شاه، بدتر از آنش را چاپ کرده است.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من فساد حاکم را درونی شخصیت‌هایم کرده‌ام. فساد شاه، کتاب جلد پشت سر جلد دیگر دربار، و حتی کتاب ثریا درباره‌ی اتاق خواب شاه، در واقع بر کتاب من صحه گذاشته‌اند. ایاز من فقط از دوران محمود و ایاز شروع نشده، بلکه ارتباط درست به ریشه‌های اصلی برمی‌گشت، وقتی که زبانی قطعه‌قطعه برای اولین‌بار در رمانِ جهان، «پارودی» کتیبه‌ها را با زبان‌های رایج درطول قرون و حتی زبان رایج مادری خود من ترکیب می‌کرد.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ترجمه‌ی این قطعات در فرانسه صحنه‌های مختلف را در نمایشنامه‌های منبعث از نشر «ایاز» به هیجان آورده. آری من ترجمه‌ی اولیس را کنار گذاشتم، و کتاب خودم را نوشتم، و افتخاری بزرگ‌تر از این نیست که کتاب من پس از چاپ در فرانسه در کنار رمان‌های معتبر جهان گذاشته شده، و بخش‌هایی از آن با آثار فلوبر، کافکا، ناباکوف و مارکز و دیگران در مجموعه‌های معتبر چاپ شده است.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
چرا بر سر مال خود می‌زنید! چرا فکرتان را به اندازه‌ی سانسورچی دوران شاه کوتاه می‌گیرید؟ چرا نمی‌فهمید که به قول ساعدی، من با خونم آن رمان را نوشته‌ام، خونم را به بازی گرفته‌ام، ایمان و اعتقاد یک نویسنده‌ی ایرانی به خود را در آن سکه زده‌ام؟ چرا افتخار نمی‌کنی که ناشر اول روزگار دوزخی آقای ایاز تو بودی؟ رسوا کردن اخلاق فاسد اشراف و حاکمان وظیفه‌ی نویسنده است.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
رسوا کردن حاکمیت‌های فاسد را نمی‌توان با جانماز آب کشیدن تعهد کرد! این نویسنده است که جرأت می‌کند ـ به صراحت تمام، و بی‌واهمه از امروز و آینده می‌گویم ـ ایاز را در اول شخص می‌نویسد تا فساد را از درون بیان کند. خود را جای «بیلتمور» می‌گذارد، انگار دو جان در یک قالب می‌شود تا سایگونِ فاحشه‌خانه شده در زیر پای اَرقه‌های آمریکایی را رقم زند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
زنِ رمانش را در رازهای سرزمین من در «شهر نو» قرار می‌دهد تا بهانه‌ی نگارش آن آتش‌سوزی فجیع آن زنان بدبخت و بیچاره و سوخته و خاکسترشده‌ی چند روز پیش از انقلاب قرار گیرد، و آن جا را بیان کند، و هرگز هم شخصاً لاف این را در هیچ‌جا نمی‌زند که شخصاً در آن جنازه‌کشی در کنار آن مردم بدبخت بوده است.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
آخر تو چرا افتخار می‌کنی که کتاب مرا خمیر کرده‌ای؟ تو که اعلامیه‌ی آزادی‌ات از زندان را همان قلم رقم زده که ترسیم بدبختی آن زنان و قوادان سوخته را، آخر چرا خنجر به خود می‌زنی! تو اگر ناشر من در فرانسه بودی آبرویت را می‌بردند. سال‌ها در زندان می‌خوابیدی. کتاب را می‌خواندی، اگر نمی‌خواستی چاپش کنی، چرا تا ته، آن تهِ ته، با همان تاریخ که من در پایان گذاشته‌ام، چاپش کردی؟ تو می‌خواستی من اخلاق قلابی و سراسر ضداخلاقی حاکمان فاجر و فاسق را که بر زرورقی از اخلاق قلابی پیچیده‌اند، تر و تمیز و تی‌تیش مامانی‌اش کرده‌اند، به عنوان اخلاق واقعی تحویل خلایق بدهم.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من با خونم آن کتاب را نوشته‌ام. تو که زندان رفته‌ای و از زندان بیرون آمده‌ای چرا به خون منی که برای آزادی تو جان خود را به خطر انداخته‌ام، تشنه‌ای؟ چرا برای پس گرفتن اموالت خون مرا مباح می‌دانی؟ تو می‌خواستی من مترجم اولیس جویس باشم. افتخار بزرگی است، و دوست بزرگ من منوچهر بدیعی کتاب را به آن زیبایی و به مراتب بهتر از من در صورتی که من می‌خواستم ترجمه کنم، ترجمه کرده. عالی! تو پشیمان هستی از اینکه ایاز را چاپ کرده‌ای؟
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
وقتی که ایاز در سال ۲۰۰۰، بیش از سی سال پس از خمیر کردن آن توسط حضرت‌عالی درآمد، ناشر فرانسوی، مترجم و همسر او را دعوت کرد که در رستورانِ هتلی که او همیشه در آنجا ناهار می‌خورد با هم ناهار بخوریم. پیاده می‌رفتیم. من فرانسه حرف نمی‌زنم. از مترجم خواستم از ناشر که ویراستار ایاز هم بود بپرسد که ایاز را در کدام قفسه می‌گذارد.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ناشر خودش مترجم صدسال تنهایی مارکز بود. گفت، بی‌شک با «مارکز نه!» من کنجکاو شدم. گفت، فقط با جویس و بورخس. این حرف او بود. من موافق نبودم. حالا هم موافق نیستم. اولا به این دلیل که آن‌قدر تو سرمان زده‌اند که می‌ترسیم بگویند لاف زده، ثانیاً به این دلیل که ناشرِ ما کتاب را می‌گیرد، چاپ می‌کند، بعد افتخار می‌کند که خمیرش کرده و این در آدم خود به خود ایجاد حقارت شخصی می‌کند که یکی کتاب آدم را خمیر کرده باشد.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و بعد ثالثاً و رابعاً، این همه آدم که ایاز را خوانده‌اند از کجا آن را گیر آورده، و خوانده‌اند؟ یعنی نویسنده در میان قضاوت‌های مختلف پادرهوا می‌ماند. و بعد ناگهان در پاریس، در سالن گنده می‌بیند چند صحنه درست شده، بین صحنه‌ها پرده کشیده شده، بر روی هر میز یک «ایاز» ایستاده، یکی از آنان صحنه‌ی اول ایاز را، بی‌آن‌که بشناسد تو کی هستی، خطاب به تو در میان جمع سی نفری دور میز اجرا می‌کند، و همه را از حفظ. و یکی دو سال بعد، در «آوینیون»، وقتی که چند ایاز دیگر در صحنه‌های متفاوت زبان ایاز را اجرا می‌کنند، و تو نشسته‌ای و «توما»، یک نابغه‌ی واقعی تئاتر فرانسه، و جوان، ایاز را اجرا می‌کند، دو نفر از زن‌های تماشاچی حال‌شان به هم می‌خورد. به ناچار، بی‌آنکه برنامه را قطع کنند، آن دو را به بیرون سالن هدایت می‌کنند. یکی بلافاصله برمی‌گردد سرجایش می‌نشیند، و دیگری ده دقیقه بیرون می‌ماند، و بعد به حال گریه برمی‌گردد.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و پس از تمام شدن نمایش ـ و این «آوینیون» است ـ بزرگ‌ترین فستیوال تئاتر جهان ـ زن شروع می‌کند به حرف زدن، به سرعت، بعد مترجم من، مرا به او معرفی می‌کند و ناگهان کارهایی می‌کند که آدم نمی‌داند چه بکند. باور کنید در آن لحظه من اصلا و ابداً به فکر شما نبودم، وگرنه سکته هم نمی‌کردم، دستکم خون دماغ می‌شدم.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
می‌بینید که شما آقای محترم مرا خمیر کرده‌اید. به من هشت هزار تومان پول داده‌اید! اصلاً یادم نیست. و بعد آن را به حساب ایاز گذاشته‌اید. یادم نیست! اگر یادم بود از وحشتی که از این خُرنای ازخیشوم نشأت گرفته بلند شده زَهره تَرَک می‌شدم.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
منی که اعلامیه برای آزادی شما از زندان نوشته‌ام، تبدیل شده‌ام به آن تفاله‌ای که شما در زندگینامه‌تان از من ساخته‌اید. شرم نمی‌کنید؟ لااقل آنچه سلطان محمود به فردوسی داده بود، به درد یک فقّاع و فقّاعی در گرمابه می‌خورد. طبیعی است که نه شما انگشت کوچک محمود هستید، و نه من ناخن انگشت ریز فردوسی، اما، اما، اما تاریخ کور می‌ترسم خاکستر کتاب مرا بر چهره‌ی شما بپاشد.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من شخصاً از شما عذر می‌خواهم اگر بدنام شوید، چرا که به رغم این همه می‌گویم که آزمند کاخ‌های کسی نیستم. هنوز روانم کنار سبلان نشسته، با آن گرگ اجنبی‌کش. گفتم توی وجود همه‌ی ما هست. نوشته‌ام، منتها گاهی اشتباهی خودی را می‌کشد، اما روی هم خودی را با بیگانه عوضی نمی‌گیرد.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
پیشنهاد من به شما ساده است: لطفاً زندگی‌نامه‌ی واقعی خود را بنویسید. و اگر شما بخواهید من زندگی‌نامه‌ی ساعدی و زندگی‌نامه‌ی خودم را می‌نویسم. شما جرأت چاپ اگر پیدا کنید! زندگی‌نامه برای جانماز آب کشیدن نیست.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
اعترافات «ژان ژاک روسو» را بخوانید. یادداشت‌های زندگی‌نامه‌نگاشتی «ویرجینیا وولف» را بخوانید. شخص اول‌های رمان‌های «ژان ژنه» را بخوانید. «فروید» را در ارتباط با پدرش و دخترش بخوانید. یادداشت‌های روزانه‌ی «داستایوسکی» را در دوران نگارش جنایات و مکافات بخوانید. زندگی‌نامه‌ی «ژان پل سارتر» را بخوانید. روابط و گفت‌وگوهای «ژنه» و «کوکتو» را بخوانید. «پروست» را بخوانید، وقتی که خود را آماده می‌کند و خیز برمی‌دارد برای نوشتن رمان بزرگش. جنون شخصیت مَردِ خانم دلووی «ویرجینیا وولف» را بخوانید، «مارکی دو ساد» را بخوانید، «باتای»، رمان‌نویس و فیلسوف فرانسوی را بخوانید. و برگردید چند قرنی عقب‌تر و «رابله» را بخوانید، و او را از نگاه «باختین» بخوانید. نوشته‌های غربیان را درباره‌ی اینها بخوانید. و نوشته‌های توضیح‌دهندگان این آدم‌ها را درباره‌ی ایازی که دستور خمیرش را داده‌اید، بخوانید، و بدانید که به عنوان ناشر کوزه‌ای را که تر و تازه یکی ساخته، شکسته‌اید و حالا برای توجیه خودتان معلوم نیست برای چه کسی در جامعه یا در برابر کدام تاریخ، کتاب مرا که بخشی از تاریخ گذشته‌ی ایران را از طریق اعترافات یک برده‌ی زیبا اما بدبخت، رسوا می‌کرد، وسیله‌ی برائت خود قرار می‌دهید!
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من شما را می‌بخشم چون فردوسی و حافظ و همه و همه را چاپ کرده‌اید. ولی آقا شما باید ناشر این روزگار می‌بودید، مرا که چاپ کردید خودتان راه می‌افتادید، کتاب را یک یک، مفت، آری مفت، می‌انداختید توی خانه‌ها تا مردم می‌فهمیدند که براهنی خنّاق گرفته، اما خنّاق، یک خنّاق جمعی بوده، و «ایاز» تمثیل براهنی نیست تنها، تمثیل شما هم هست که برای آنکه تعظیم در برابر قدرت گذشته و آینده بکنید، از کیسه‌ی خلیفه می‌بخشید.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ایاز پاک است. کتاب است مرد حسابی! برای حفظ سرمایه، شما در برابر دو حاکمیت دمرو می‌خوابید، آن‌وقت ایاز را غیراخلاقی می‌دانید! شما ناشرید یا همدست کتاب‌سوزان؟ جواب آینده را بدهید، همین امروز بدهید، چرا که شما رصدخانه‌ی ادبیات ندارید تا بدانید که هر ایرانی در خانه‌اش در آینده ممکن است یک روزگار دوزخی آقای ایاز داشته باشد.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من نیشتری به دمل تاریخ زده‌ام که تا تاریخ به این پاشنه می‌چرخد آن را به رغم لذت نثرش رسوا خواهد کرد. شما سه میلیون کتاب چاپ کرده‌اید. من از شما دفاع می‌کنم. اما شما کتاب مرا هم خمیر کرده‌اید. در عالم رمان، کسی که شخصیت رمان یک نویسنده را با خود نویسنده یکی بداند، مخبّط است.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
کسی حاضر نخواهد شد صادق هدایت را با اول شخص «بوف کور» یکی بداند، والا هدایت را دو بار قاتل و چند بار قوّاد خواهد خواند، چرا که بوف کور در اول شخص نوشته شده. علاوه بر این صرفاً به خاطر اینکه گمان کرده‌اید من درباره‌ی شما مطلبی نوشته‌ام، در کتابتان به من بدوبیراه گفته‌اید.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
یعنی کافی بود تحقیق می‌کردید و می‌دیدید که مطلب را علیه شما و فرانکلین آقای احمد شاملو و ناصر پورقمی نوشته‌اند. و این را دو نفر از اشخاصی که من خواسته‌ام به آنها توضیح بدهم، پیشدستی کرده، گفته‌اند که آنها می‌دانند که چه کسانی آن مقاله را نوشته‌اند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
آن مقاله را یک نفر در آمریکا در مجله‌ای چاپ کرده. در آن مجله مطالبی هم درباره‌ی من نوشته می‌شد. شما نمی‌دانید که آن مطلب صرفاً به خاطر این نوشته شده و چاپ شده که در برابر مقدمه‌ای که من در ظل‌الله نوشته‌ام، یک مقاله چاپ شود.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
شما با من قرارداد بسته‌اید، درست در زمان انقلاب. به دلیل اینکه یا فکر می‌کردید من کاره‌ای می‌شوم و یا فکر می‌کردید که من حق دارم. آن مقاله که بعداً چاپ شده، برای رقابت با مقدمه‌ی ظل‌الله چاپ شده، که من متنش را با خود ظل‌الله در آمریکا چاپ کرده‌ام. شما ظل‌الله، شعرهای زندان را با مقدمه‌اش در پنجاه و پنج هزار نسخه چاپ کرده‌اید، بزرگ‌ترین تیراژ کتاب شعر جدید در ایران.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
شریک شما در خوارزمی قرارداد کتابی با من داشته که باید صدهزار نسخه از کتاب صد صفحه‌ای به ترجمه‌ی من چاپ کند. حاضرید حرفش را بزنیم؟ چرا به کاری که کرده‌اید اهمیت نمی‌دهید؟ چرا گز نکرده بریده‌اید؟ شما چه دشمنی با من دارید که وقتی یک نفر توی خیابان از پشت سر به من پس گردنی می‌زند و بعد پاسبان او را می‌گیرد، و بعد از چند ساعت در کلانتری سوءتفاهم را رفع می‌کند و از من عذر می‌خواهد، به حساب مقالاتی می‌گذارید که من در نقد ادبی نوشته‌ام. واقعاً این شما هستید؟
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
یعنی شما جاهل‌بازی و چاقو کشیدن یک شاعر را در خیابان تأیید می‌کنید؟ چرا کتابتان را با این اباطیل آلوده کرده‌اید؟ نشان بدهید که من کلمه‌ای علیه شما در جایی نوشته‌ام. من حاضر نیستم ریشه‌ی دشمنی شما را بنویسم. نوشتن آن را حتی اگر شما به من اجازه‌ی رسمی محضری هم بدهید، نمی‌نویسم.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
باید خودتان اقرار کنید. نه تنها کلمه‌ای علیه شما ننوشته‌ام، بل که قلمم را در اختیار دفاع از شما، در زمانی گذاشته‌ام که امکان داشت برایم خطر ایجاد کند. فقط در صورتی که اقرار کنید، ممکن است بنویسم. شما یک بار تهمت یک کشیده را تا پای اتهام به قتل یک نویسنده با خود کشیده‌اید. به یاد ندارید؟
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
می‌دانید انتقام کشیده‌ی از پشت سر خورده‌ی مرا چه کسی گرفته است؟ خسرو گلسرخی. وقتی آن شاعر با چند شاعر دیگر خوش و بش کرده در کتابخانه‌ای در شاه‌آباد، و بعد راهش را کشیده رفته، گلسرخی بلند شده، دنبالش راه افتاده، بچه‌های دیگر نگران شده‌اند، و بعد دیده‌اند که گلسرخی دستش را بلند کرده، زده توی گوش آن شاعر، و گفته این به آن در، براهنی تو را نزد، من زدم تا یادت باشد که آدم تو گوش یک شاعر دیگر نمی‌زند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
این نکته را به من شاعری که در آن کتابخانه نشسته بوده، خود شاهد بوده، گفته. و شما در کتابتان جشن کشیده خوردن مرا می‌گیرید، و بعد به علی دهباشی می‌گویید، و او هم تلفنی به من می‌گوید آقای عبدالرحیم جعفری می‌خواهد به شما تلفن کند و توضیح دهد، و من که کتاب شما را خوانده‌ام، توضیح شما را نمی‌پذیرم و حاضر نمی‌شوم با شما حرف بزنم.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من خود را به خدعه آلوده نمی‌کنم. جریان آن کشیده‌ی از پشت سر خورده هم، باز یک سناریوی یک میلیون دلاری است و هیچ ربطی به نقد ادبی ندارد. شما خیالاتی نشوید.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه




________

Monday, March 1, 2010

Yadegari

____________


منصور خاکسار با دوستان در عکس ها


















____________

Reza Baraheni

__________


Peder Sundström
______________

رضا براهنی


هوای عشق تو، وانگاه خواب ویرانی



تقدیم نامه: به آرش حجازی، آن نَفَس عمیق



اگر دقیق بگویم ه ه ه اگر دقیق ه ه ه دو جمله بیش نباید باشد
که خواب نمانم ه ه که آرزوی من این بوده این ه ه که خواب نمانم
که پیش از آن که تو از خانه می روی بیرونه ه تو را ببینم
همیشه اما ه ه انگار ه ه زمین و زمان با من لج کرده اند
همیشه خواب می مانم
چرا که خواب تو را می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم که ... تو را ببینم
که زیر سنگ های جهان هم اگر خوابیده باشم
و یا تو روی ابرهای جهان خوابت گرفته باشد ه ه ه اگر دقیق بگویم
هنوز خواب تو را می بینم که همین ... همان که گفتم


قدم گذار جلوتره ه بیا کنار من بنشین ه ه هنوز و باز ه ه ه هنوز و باز
اگر دقیق بگویم ه ه ه اگر دقیق اگر


جهان به چشم من از آنور قیام و قیامت
به شکل پنجره باید باشد ه ه ه نه شکل آیینه
وگرنه حتی به جای اسرافیل، خدا خودش بیاید بالاسرم که صور را بدمد تکان نمی خورم از جایم
جهان به شکل پنجره باید باشده ه نه شکل آیینه ه ه ه اگر دقیق بگویم دقیق اگر
چرا که پنجره پیوسته گشاده سوی تو آغوش ه ه رو به چهرۀ توه ه و چلچراغ که در چلچله ه ه و شب پره که به شب
و شرمساری آیینه را ببین ه ه نگاه اگر بکنم ه ه همیشه روی مرا می بیند ه ه چه فایده! ه ه چه فایده!

همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم


زمین به دور تو می چرخد در روز
و شب که می چرخد خود را به دور من می چرخاند ه ه شبیه فرفره
که من برهنگی ات را شبانه از بَر کردم
تمامی اُریبها و پنهانیها و شیبهای شبیخون ه ه فرازهای معراجی ه ه ه فرودهای لذیذ
و غلت های ریز ه ه و یا ریزتر ه ه و آبشارهای کوچک و پنهان چشم ها ه ه ه و خواب لب ها
و انگشت هایی که از لذتی وحشی ه ه می لرزیدند ه ه هنوز هم می لرزنده ه پدرسگ هاه ه انگار حافظه دارند
اجاق مشتعلی از خیال بی در و پیکر که چنگ می انداخت در بسیط لغزشی از یک بساط نَغزِ لرزیدن
و شعر چیست چیست چیست جز این کشت دادنِ جوانیِ تو در خویش!ه
نمی رسد ه ه همیشه رسیدن دشوار است ه ه اما چقدر این نرسیدن، دشوارتر ه ه هزار فاصله باید گرفت
و بعد می آیده ه دوباره هزارباره از پس یکدیگره ه زمان، زمانِ شمردن ه ه اگر دقیق بگویم دقیق اگر
هنوز می گویم که خواب می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم
که پیش از آنکه تو از خانه می روی بیرونه ه ه تو را ببینم
و خواب می مانم ه ه تو می دانی که خواب می مانمه ه اگر دقیق ه ه اگر


کشیده ای بزنی گر تو باز توی صورت ظلمت
چنان تلألویی از آفتاب می بارد که هق هقِ من از آن انتهای میدان ها بلند می شود
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه وَ
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه سرا
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه زیر
جهان به نام هِق هِق من ایستاده روی پاشنه چرخان
و من مَنَم همه می دانند که هیچ گاه ه ه وَ هیچ جا خودم نبودم
"خودِ" مرا حرامیان خوردند
و از هضم رابع تاریخی پَست
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هعبور دادند
و در چشم خلق حالا تُکِ شکسته و افتادۀ مدادم هستم ه ه گُم ه ه و خُرد و لـِه شده در زیر پای عابرها ه ه گُم
برای آنکه شهادت دهند شهادت که من زمانی خوشبخت بوده ام
و حالا به هیچ چیز و هیچ جای جهان معتقد شده ام ه ه آری ه ه حالا حالا
همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم


و شهره ه شهره ه آستری از ظلمته ه درست و راست در این نیمروز سرخِ درخشیدن
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه لباس هایش را، ببین! که پشت و رو تنش کرده
و چاهه ای ویل جهان ه ه فریاد می زننده ه ه نخواستیم! ه ه نمی خواهیم!ه
و تو که کورچشمی این لحظه از شقاوت تاریخ را به ارث بردی
قدم به صحن خیابان گذاشته ای
انگار ه ه من و جهان ه ه درست در برابر چشم همه ه ه کفش هامان را عوضی پوشیده ایم
و روی خاک ه ه و زیر آسمانی عوضی راه می رویم
و یک نفر از پنجره از لحظه ای که تو گامت را ه ه به روی سطح خیابان گذاشته ای تو را نشان کرده
و سینه ات انگار در آن مَگَسَک، نُکِ سلاح گیر کرده ه ه ه می تپد، اما گیر کرده
و ناگهان فریاد می زند: آهای! مَردَک عوضی! ه ه برو کنار ه ه من هدفی دیگر دارم
چرا تو کفش های جهانی را که منبعث از ماست ه ه ه دوباره لنگه به لنگه به پا کردی؟ه
مگر نمی بینی؟ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه خیال سبز خطی نقش بسته ام جایی
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه در آن مَقام که خوبان به غمزه تیغ کشند
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه عجب مدار سری اوفتاده در پایی**ه
آهای مردک عوضی!ه ه بزن کنار! ه ه بزن کنار!ه ه مگر نمی بینی!ه ه نمی بینی که من هدفی دیگر دارم! که برگزیده شده،ه
که فرمان نامزدیش از آسمان به زمین نازل شده! آهای! ماموتهای سیبری هم شخصاً مرا تعلیم داده اند. فقط شما، ملّتِ
شریف مسلمان، آدم نمی شوید! ه ه چین بزرگ هم که یکسره با ماست! ه ه دیگر شما چرا ما را نمی خواهید؟ه


ستارگان جهان را دیدم که شب به فاصله می اندیشیدند ه ه ه سپیده دم می مردند
به جرم این که فقط با یک چشم ه ه ه سراسر جهان را می پاییدند
آهای آهای عوضی!ه
مگر نمی بینی که روز تو تمام شده! که ظلمت است در همه جا
شبت اگر حتی نیامده باشد


کجاست؟ کجاست؟ کجاست حس ششم خونینت که ه ه وقوع واقعه را پیشاپیشه ه بو می کشید!ه


و این دست، دست، دست راست من است! ببّرید تا که ننویسم!ه
اگرچه دست چپم مشت بسته ای است هنوز هنوز هنوز
که زیر خاک فقط، آن را خواهم گشود تا که ببینند که یکسر خالی ست
دوباره اما دست را خواهم بست به قصد طرح توطئه ای در فشرده ترین شکلش
و مشت را درست درست درست توی سینۀ او خواهم کوبید فقط خود او
که این اراذل و اوباش را چرا چرا چرا بر ما گماشتی!ه
چرا چرا برّگان الهی را دودستی به چنگ گرگ سپردی!ه


اکنون شبیه بردگانی که اربابهاشان را گم کرده اند
اطراف شهرهای جهان می گردند!ه
ه (تصویر ماست شباروز در همه جا که به پرونده ها سنجاق می کنید)ه
یک عده رفته اند (می گویید) دَمِ دَرِ اربابهای سابق و اسبق نشسته اند
تا لقمه را که انداختند به هر قیمتیه ه از دستِ هم بقاپند!ه
یک عده هم [می گویید] محکم ایستاده اند، چنان محکم که جز ایستادن محکم، شغلی ندارند
و مدام ایراد می گیرند به آن دیگری که محکم تر از او ایستاده است
یک عده هم مدام شعار می دهند. و شما ضمن اینکه از این همه شعار و هیاهو دمغ شده اید
مدام عکس می گیرید و عکس ها را به پرونده های آینده الصاق می کنید
ارثی که از سلف تاجدار ه ه مثل جلوس روی دامن البرزه ه ارث برده اید


اطراف شهرهای جهان پرسه می زنیم
انگار هیچ کاره ایم
گاهی ایجاد شبهه می کنیم در ذهن و چشم آدمیان
دشوار می توان فهمید ه ه در ذهن میزبان چه می گذرد
گاهی به یک شباهت ناچیز بین شما و ماه ه انگار پی می برند
انگاره ه از نوع ایستادن ماه ه یا از نگاه ما ه هیا از صدای ما
بو می برند که ما باید در یک گذشتۀ نه چندان دور
سگ بزرگی را بغل کرده باشیم که ممکن است به علت فرتوتی
یا همنشینی سگ هاری، خدانکرده کمی مریض بوده باشد
و یا ممکن است کمی بوی او را گرفته باشیم
و میزبان هم که صرّاف آدم است ه ه فهمیده باشد ه ه و عذر ما را بخواهد


نهیب می زند از خوابم
کجاست حس ششم خونینت که وقوع واقعه را پیشاپیش بو می کشید!ه
انگار ما به معجزتی دست یافته ایم به آغاز و پایان رستاخیز
جهان برای من از آن سوی قیامتی بسیج شده
به شکل پنجره خواهد آمد ه ه نه شکل آیینه


اگر دقیق بگویمه ه اگر دقیق ه هدو جمله بیش نباید باشده ه همان که گفتم
که آرزوی من ه ه این بوده خواب نمانم
که بیش از آنکه تو از خانه می روی بیرون ه ه تو را ببینم
همیشه اماه ه افسوس می خورم که خواب می مانم
چرا که خواب تو را می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم که ... تو را ببینم
چرا که هیچ نمی دانم به خانه برمی گردی
و یا باید بلند شوم و سر به کوه و بیابان شهرهای جهان بگذارم
و از مقامات محترم ه ه اجازه بگیرم که در بازگشته ه دست خالی نباشم
جنازۀ زیبایت را ه ه به خانه بیارم
و چشم هایت را بنابه توصیۀ تاریخ
همیشه باز ه ه همیشه باز ه ه همیشه باز نگه دارم***ه


همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم



7-5 اسفند 88 ـ مطابق با 28-26 فوریه 2010

تورنتو ـ کانادا



ه ه* مصراع عنوان هدیۀ مولاناست.
ه ه** دو بیت هدیۀ خواجه حافظ
ه ه ه ه*** طبیعی است که هر شعری انگار خود، شاعر آن شعر است. این شعر با تغزل شروع شد اما هرقدر پیش رفت، در بازنویسی های متعدد، حوادث اخیر آن را از راه تغزل دور کرد و ناگهان حادثۀ مصیبت بار ندا آقاسلطان، بر روحیه تغزل که می رفت ناب شود، چیره گشت. در هر جا که قتل جوان اتفاق می افتد، با آیین های عمیق و عمومی مرگ سروکار داریم. مرگ را همه حس می کنیم. بزرگی گفته است: عشق و اشک را نتوان نگه داشت. ما که بزرگ نیستیم این حرف را راه و رسم زندگی و شعر می دانیم. در آینده در دفتری جداگانه نسخه های متعدد مسوده های این شعر را با خود شعر به صورت کتاب کوچک در اختیار خواهم گذاشت. رـ به ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه


Vıa Sharvand
___


Franz Schubert: Im Frühling

Anne Sofie von Otter


___