Showing posts with label Shahrokh Tondrow Saleh. Show all posts
Showing posts with label Shahrokh Tondrow Saleh. Show all posts

Saturday, January 1, 2011

Shahrokh Tondrow Saleh

___________________


Peter Goin (b. Nov. 26, 1951) People in Nature, Narrative Photogram
_____________________

شاهرخ تندرو صالح



در نیمروز ساکت پاییز

به یاد راوی ِ آوازهای شرجی اندوه ؛ منوچهر آتشی


از گوشه‌ ی افق
سیاهی قیر مذاب می‌راند و می راند تا انتهای روح
قد می‌کشد تباهی و تکرار ...

ما دست بسته
خسته
آوار می شویم
در قاب های مرده ی هر روز
در کوچه ها خیابان ها ، در یادهای سرد ِ موازی
در سردی ِ طلوع وُ تماشا

پروانه ی امید
مُچاله
بر یاسِ سپید
در دست‌های عاشق ویران

ماهِ مویه گر
اسب ِ سپید ِ گمشده ی ایل
یال سوخته بر می‌آید از رؤیاهایی کبود


در نیمروز ساکت پاییز
بوشهر خواب می‌بیند
ققنوس ِ پیر ِ خود را پرپر
بر تشت ِ خاکستر

آتش گرفته حنجره ی ماه
تعبیر خواب ِ مرده ی امروز است
این مور مور
یا ابتدای سرد ِ تماشاست ...
ه

بیداری است یا خواب این روزها که می گذرد از ما ؟!
ه

در دور دست ِ دریا صدای شروه خوانی جاشوهاست
هلهله ی فانوس های دریایی
سیلی سیلی سیلی سیلی ِ امواج بر موجکوب ِ ساحل ِ تنها
و بانگ ِ رود رود
در کوچه‌های شرجی آواز
بر پشت ِ بام های تماشا

ماهیان جنوب !
ه
بندر وحشیی ِ رازها وُ نفت
نخل های تنگستان ، گناوه ، دیلم
خرما !
ه
دشتستان !
ه
جاشوها !ه

شماها برادری داشته اید که گونه هاش به رنگ خورشید ِ بِرِشته بود
و دست هاش ، اقیانوسِ آرام
و چشم هاش ، اقیانوس کبیر
او رفته است ...
ه




__

~ anadolu köçek

kolektif istanbul has been mainly based on such a purpose that is about musical variance of eastern europe in the sense of traditional repertories. by this intention which primarily refers to a subjective positioning on musical understanding through ethnic and traditional music is what the project aims to acknowledge cultural sharing and meetings in where the ” traditionally repertory” represents the bulk of the marriages and to rituals that are surrounded by. the main context of the musical purpose is mostly focusing on the “meeting” of anatolian and balkan cultures. the project has been coming to the result in which it have had two steps of musical springs, are both the five years traveling, coincidences and meetings of french saxophone player richard laniepce, and the “company” what is carried by a kolektif of musicians who are attached to a specific character of music while appreciating musical explorations, as well. (quotation)

________________

Wednesday, December 1, 2010

Shahrokh Tondrow Saleh

________________


شاهرخ تندرو صالح

____________________
در سرزمین روشن آواز

درنگي بر ترانه سرايي در ايران


آن چه که امروز با نام " ترانه" ايراني از آن سخن بميان مي آيد ، مولودِ اتفاقی است که در ادبیات نوین ما رخ داده و دریچه ای دیگر را به جهان ِ ادبیات شاعرانه ء ما گشود ه است . در آغاز ، کسی در پذیرفتن این مولود پیشقدم نمی شد . برای شاعران قَدَر اٌفت داشت که ترانه سرا ناميده شوند . از بارگاه شعر به عنوان هنر ملي ما ایرانیان پايين نمی آمدند تا بر اريكه ء ترانه توقفی هر چند کوتاه داشته باشند . توقف شعر نیز در منزل ِ بی منزلی چندان خوشايند نبود . آن زمان ، ترانه و ترانه سرایی به نوعی کلماتی رکیک نیز به حساب می آمدند . هنر و هنرمند یک قلمرو داشت و آن ، قلمرو مطربی بود : حرفه ای که می شد در چهار سوق بازار ِ و بنگاه های شادمانی ، داد خود از کِهتر و مِهتر ستاند . شاید بشود گفت که نسیم شمال بت ِِ ورودِ زبان مردم کوچه و بازار به ساحت شعر را شکست : ای عجب سرماست امشب ای ننه !
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
تا پیش از آن کسی دنبال این نبود تا خبر مغلوب شدن شعر را اعلام کند . شعر فارسی در هجوم وقایع بر زندگی انسان ایرانی سنکُوپ کرده بود . ضمن اینکه حساب شعر ِ فاخر فارسي از تصنیف و ترانه جدا بود . ترانه ، در مقام شعري براي زمزمه در خلوت و جلوت ، حساب و شماره حساب ِ شاعرانه نداشت .به عبارتی دیگر ، تولید نمی شد تا شادمانی بیاورد و چرخ زندگی شاعرش را بچرخاند . شعر و شادی هر کدام ساحتی متعلق به خود داشتند . به مرور اتفاقی که باید در پذيرش واقعيت هاي زندگي براي شعر فارسی بیفتد افتاد و ترانه فارسی به شکلی متولد شد . از آن روز تا کنون ترانه و ترانه سرایی در فراز و فرود امواج دریای واقعیت ِ زندگی ما ایرانیان زورق بانی می کند . با این تفاوت که نخستین ترانه سرایان ایران ، با طمانینه ، جانمایه ترانه های خود را ارزش های انسانی و بزرگنمایی شاعرانه آنها قرار داده و امروز ، فهم و درک ِ عمیق آشوب و آشوب زدگی های درون و برون انسانِ ایرانی ، فریاد می شود . فراموش نمی کنیم که نخستین میوه های این باغ ، در تصنیف سرایی زمان انقلاب مشروطه چیده شد . عارف قزوینی ، علی اکبر شیدا سرآمدان این عرصه اند . به مرور صداهای مخملین و جادویی خوانندگان حریم تصنیف را گسترده و گسترده تر ساخت .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
شعر فارسی كه از دوره بازگشت ادبي در لفافه زندگي مي كرد با پذیرفتن رنگارنگي وقايع زندگی در خود دگرگون شد . شاعر تا پیش از آن اگر مي خواست از زندگي و متعلقات ِ انساني آن حرفي بميان بیاورد مجبور بود بر سبك و سياق گذشتگان ، شعر بگوید . قافیه اندیشی شاعران جز در مجال حوصله دلدار نمی گنجید و تخطی از آن ، نابخشودنی بود . به تدریج ، همراه با مقبول افتادن جایگاه واقعیت در شعر ‍ ، شاعراني تازه نفس ، عرصه زبان شعر را به سمت و سوی زبان مردم و رویاهایشان گشودند . ايرج جنتي عطايي ، اردلان سرفراز ،شهيار قنبري و تورج نگهبان به معماری عمارت ترانه ایران کمر همت بستند .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
آن روزها مردم کوچه و بازار ، بنا به شرایط و حال و روزشان ، یادها ی جانانه خود را با زمزمه کردن کلماتی ، خوش می ساختند و یا ، از خزیدن کابوس بی ثمری و پوچی در تب و تاب ِ رهیدن می افتادند ؛ سفر تا سرزمین آزادی بر بال یادها و یا گریز از دامچاله های اندوه . ترانه قلمرو خود را داشت : آزادی . مولود عطشِ آزادی مردم بود . این میل ، در جدال عاشقانه ء دو صدا ؛ کسی که می خواند و کسی که آن را مي شنفت ، تحریر می شد و به بار می نشست . حالا که به گذشته بر می گردیم ، به خوبی می توان قهقهه ء آغازين ِ کلمات را ، در روز ِشكوفايي ترانه ايراني ، در جان ِ ملول ِ انسان ِ ايراني شنيد . انسانی که در کشاکش سنت و مدرنیته ‍، مغلوب بودن خویش را نظاره می کرد : سال سقوط ...سال فرار ... سال گریز و انتظار ...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ه" عشق به زندگي" در مقام ِ معتبر ترين فرصت ِ انسان در مواجهه با خودش و تاويل جهاني كه در آن نفس مي كشد ترانه ايراني را بارور ساخت .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در زندگی ما ، لحظاتی هستند که دیگر واژه ها ، هیچ مفهومی برایمان ندارند . دل مان می خواهد هیچ چیزی ندانیم و از دانستگی ، در هراسیم . از هر نگاه و چهره اي آشنا می گریزیم و مي گذريم . از هر نوع ایجاد رابطه ای با جهان پرهیز می نماییم تا به خودمان باز گرديم و اندكي ، در سايه ء خودمان آسوده باشیم . معمولا در چنین موقعیتی ، ترانه به داد ِ دل ِ پِژمردهء آدم می رسد . ترانه هاي دهه سي ايران چينين مضاميني داشت . مي توان در گنجه هاي پنهان ِ آواز ، ترانه و تصانيف آن دوره را مرور كرد .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
چیزی نزدیک به پنج دهه از سرودن نخستین ترانه مدرن ایرانی می گذرد . شاید بتوان تاریخ ترانه سرایی در ایران را به ماقبل تاریخ نيز متصل ساخت ، یعنی عصری که انسان های نئاندرتال ، در تنهایی ، سوت زدن با دهان را تمرين مي كردند . اما از این که بگذریم ترانه هایی در ذهن و زبان مردم كوچه و بازار ِ ما جاری اند که مي توان به مدد آنها ، رفتار شاعرانه با زبان فارسي را ، در قلمرو ترانه و ترانه سرايي ايراني دريافت و به پاسخي مناسب براي سوالاني از اين دست رسيد كه ترانه ايراني چيست و چه مختصاتي دارد ؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
نخستين منزل ترانه فارسي عشق است : عشق به معشوق و طبيعت ِ زندگي . بعد از رستاخيز ِ شعر نيما ، عاشق و معشوق از صورت هاي نمادين خود بيرون جَستند و به طبيعت ِ انساني رسيدند . " منِ عاشق " و " معشوق " كه تا قبل از آن واقعيت بيروني نداشت و در تاريك روشناي جان شاعر زندگي مي كرد ؛ در كوچه و خيابان به گشت و گذار پرداخت ؛ راه رفت ، با آدم هاي ديگر حشر و نشر یافت ، غصه خورد ، شاد شد و مرگ ، فرصت ِ زندگي را از آنها ربود . انسانِ ايراني به مقتضيات ِ زمان و ميزان درگيري اش با ساختارِ قدرت هاي اجتماعي متحول شد و اسارت در گردونه هاي رنج و بي ثمري را تا عمق ِ استخوان و روح به تجربه نشست . تحول پذيري اين نگاه در شعر فارسي را مي توان از انقلاب مشروطه به اين سو و سال هاي 1330 تا بعد - در دو مقطع - دنبال كرد . بي شك ده ها نام در مقام ترانه سرا و خواننده در اين ميان مي درخشند که متاسفانه نامشان زینت بخش این مطلب نیست . این نبود چیزی از ارزش کار ایشان کم نمی کند . حسین منزوی حنجرهء زخمی تغزل های ترانه هایی از این دست است . هر چند که بعد ها کسان دیگری نیز چون بیژن ترقی و محمد علی بهمنی به او پیوستند اما هرگز منزوی نشده و نخواهند شد .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
منزل بعدي ترانه ايراني ، پرسش و اعتراض است . عرصه اي كه طي دهه هاي چهل و پنجاه جاي خود را در صحنِ زبان فارسي باز كرد . اين ويژگي همراه با ويژگي قبل ، بي شك در گسترده تر ساختن ظرفيت زبان شعر فارسي نقش بسيار مهمي را ايفا كرده و مي كنند . در پرتو همين دو دهه طلايي در تاريخ ترانه و ترانه سرايي ماست كه شعر هاي اجتماعي نیز رنگ و رويي ديگر مي گيرند و فرياد گر ناكامي ها و سر خوردگي هاي آرماني ما مي شوند .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
سال هاي 1350 به اين طرف ، شتاب و رنگارنگي حوادث همراه با سرخوردگی های متوالی آرمانی صورت هايي ديگر از تعليق ِ انسان ِ ايراني در تجدد پذيري را بما مي نمايانند . تامل بر اين مختصات مي تواند در بازخواني ترانه هاي دهه شصت ( خارج از ايران ) و هفتاد بسيار موثر افتد . از اين زاويه شايد راحت تر و بهتر بتوان گوش به صداهاي ديگر سپرد ؛ صداهايي كه از حنجره ء متولدين سالهاي 1360 به اين طرف آواز مي شود .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
پس از انقلاب ، ترانه نيز همپاي ديگر اركان فرهنگ و هنر ايران دستخوش نگاه ها ، تصميمات و آراء و نظريه هاي متفاوت گرديد . به طوري كه تقريبا تا سال 1368 ظاهرا چيزي به نام ترانه در داخل توليد نمي شد . دست اندركاران ترانه و ترانه سرايي از سال هاي آغازين ِ انقلاب يا تن به مهاجرت ناخواسته داده و يا در كُنجِ عُزلت ِ استيجاري ، در سايهء ترس و لرز ، سرگرم دست و پنجه نرم كردن با چنگالِ پولادين ِ اقتدار بودند : اقتداري كه تنور گردانِ نام ها و پاره نان ها بود . نان ترانه و ترانه سرایی از دلِ اين تنور در مي آمد و مي آيد . زینت بخش کارنامه شعر و ترانه بعد از انقلاب نام هایی چون حمید سبزواری ،علی معلم دامغانی ، سهیل محمودی ، ساعد باقری و تنی چند از علاقمندان به ترانه و ترانه سرایی است . کسانی که کعبه آمال آدم ها را لابلای حروف و همکاری موزون کلمات با همدیگر می جستند . به مرور نام هایی دیگر به زوایای این خانه افزوده شد ؛ نام هایی که هر کدام در خط مشی دادن به ترانه ایرانی تاثیرات خود را داشتند .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
برخي معتقدند كه شعر و ترانه همزادند ؛ باشد یا نباشد فرقی نمی کند . مهم مخاطب است ؛ در همه چيز . مخاطب است كه حرف اول را مي زند . از هفتاد و چند ميليون نفر هموطنان فارسي زبان ، دست كم پنجاه ميليون نفر مصرف كننده محصولات موسيقي و ترانه اند : ترانه هاي توليد داخل و خارج از كشور . مي توان با حسابي سر انگشتي توليدات قبل و پس از انقلاب و مخاطبانش را به اعداد و ارقام سپرد و به واقع بيني امروز رسيد : مصرف كننده ترانه ايراني كيست و توليدات آن چيست ؟ پاسخ به سوالاتی از این دست ، هر چه که باشد ، یک فرض غیر قابل انکار را با خود دارد : ترانه های قبل از انقلاب خواهان روز افزونی دارد ؛ از ترانه های آغاسی ، داوود مقامی ، مهدیان ، عباس قادری ، جواد یساری و رو حوضی ها وقلم اندازها ی شکر شیرازی گرفته تا ترانه و تصنیف هایی که فرهاد ، ابی ، داریوش ، ستار ، گوگوش ،فروغی ، یغمایی ، مرضیه ، هایده ، حمیرا ، مهستی ، زیبا شیرازی و ... خوانده و می خوانند .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در مقابل ، چهره هاي جديد ترانه و ترانه سرایی در ایران ، صداهاي جديد و نسل كنوني و نسل هاي در راه ، هر كدام تعريفي از ترانه و ترانه سرايي براي خود دارند . بپذيريم يا نپذيريم شعرها و شعارهاي شاعرانی که طی سه دهه گذشته ايران به مزرعه شعر رسیدند - گيرم با التفات ِ توفيق يافتن در ترانه گي و گرفتن مجوز ِ تولید از شاعرانی به رياست شعر و ترانه رسیده - نتوانسته اند آنچنان که خود می پنداشته اند مخاطب پذير باشند . مختصات ِ ترانه و ترانه سرايي امروز ِ ايران با آنچه كه در ذهن آنها گذشته و مي گذرد تفاوت هايي ماهوي دارد . اين را مي توان از گرايش مسلط بر فضاي امروز ترانه و ترانه سرايي ايران دريافت . ترانه های توفانی شاهین نجفی ، گروه کیوسک و یا سروش لشکری در جنگل آسفالته ترانه ایران نمونه هایی گویا از اعتراض و ميل به فرياد از ته حلقوم ِ نسلی است که آیینه پندار و گفتار و کردار دیروز نسل های پیشینیان و ماست و پرسش های جانانه شان را در لفافه ترانه ها عرضه می کنند . در سی سال گذشته چهره های جریان ساز ترانه سرایی ایران را می توان در تلاش های ترانه سرایانی چون محمد علی شیرازی ، نواب صفا ، اکبر آزاد ، یغما گلرویی ، رسول یونان ، سیاوش قمیشی ، مریم حیدر زاده و ... امتداد یافته دید .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
دريافت هاي نوين از تنوع موسيقي جهاني ، ميل طبقات مختلف اجتماعي و گروه هاي متنوع سني و محصولات ِ انقلاب ِ الكترونيكي جهان ، عرصه اي گسترده از هوش ورزي نسل جوان ايران در حوزه ء ترانه و ترانه سرايي را به نمايش مي گذارد . طبيعي است كه نتوان حجم توفنده ء اين صداها را بي هيچ عصبيتي شنيد . اما درس ِ بزرگ روزگار اين است : حق با كسي است كه مي شنود ...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
_______________


Doaye Sama


_______

Shahrokh Tondrow Saleh

___________________


Ryan Mrozowski, The Enthusiasts, 2010
__________________

شاهرخ تندرو صالح

در کُنجِ این خرابۀ خاموش



در هفت کفن پیچانده اند
هر هفت روز هفته ء ما را
در هفت کفن می پیچیم
هر هفت روز هفته ء خود را

پس این که جان ِ دربدر ما
از خانه تا خیابان
از کوچه تا اداره
از پشت میزها
تا گنجه های خالی خانه
خمیازه می کشد
آن روی سکّه ء سفرِ ماست
از خاک تا خدا ؟!
ه

بوی هبوط می آید
بوی سکوت
بوی قنوت
بوی حنوط
هر هفت روز هفتهء عاشق

سر می خورَد از این همه تکرار
این سالخورده که سنگینی خیابان ها را در زیر کفش هایش احساس می کند
سرگیجه آور است
این سفره ها که وا شده در روزهای ما
بوی غذا
دروغ
تماشا
غمگینی قناری امیّد در قفس
هر هفت روز هفته
در جانپناه کوچک ِ ما شهروندها


ما مُرده ایم
احساس مان برادرِ مرگ است
و مرگ مان برادر ِ تقویم آفتاب

دارم خیال می کنم امروز زنده بودم یا نه ؟
ه
این یک تصّور است ؛ شاید گناه باشد امّا دروغ نیست
احساسِ زخم خوردۀ عاشق دروغ نیست

من را جهنمی نکنید
ما در درون خسته خود
وهمِ هزار سالۀ دوزخ را انبار کرده ایم

ما خود جهنمیم

اکنون مسیر معجزه !
ه
از کوچه تا خیابان
از پله کان ساحلِ ویرانی
تا خانه های ساحلی ویران
بویی که در جوانی مان گم شد...
ه
قابی تهی که تاقچۀ خاموش
ته رنگ ِ مات و قهوه ای اش را تشدید می کند
از خویش باز می گردم
تا در کنار یک نفر ِ دیگر
عاشق شوم که تازه شوم تا صدا سکوت

ویران شدم که تازه شوم در نور
در حجلۀ سرور
در حیرت ِ طلوع و ُ تماشا
شاید اگر دوباره قسمت مان شد
باری ز روی شانهء هم برداریم
این بارهای سنگین
این بارهای سخت که قانون :ه
در کوله های صبر وُ تماشا چپانده است
تا هفت روز هفتهء عاشق معنا شوند
در کلمه ء هبوط
در سایه سکوت
در خلوت قنوت
با مزهء حنوط

ما را جهنمی نکنید

می خواهم از خیابان ها
یک کوله بار خاطره بردارم
در خلوتِ جهنمی ام بگذارم
تا عاشق ِ سلام شما باشم




______________


Schubert - Sonata for Violin and Piano in D major, D. 384 ii. Andante.

Andrew Manze - violin; Richard Egarr - pianoforte (Harmonia Mundi)



_______________

Monday, November 1, 2010

Shahrokh Tondrow Saleh

______________


Collage II (On Filet Ground), a work made in 1925 by Hannah Höch (born 1 November, 1889; died 31 May, 1978); in the collection of the Museum of Modern Art, New York
____________________

شاهرخ تندرو صالح

شبانه هایی برای خیابان های بی درخت وُ بی پرنده وُ بی عاشق
پیشکش به شاعرِ بی دروغ حسین منزوی و غزل آوازهای جادویی اش



ه1)ه
ه... شب است وُ زمزمه با من نیست
اسیر گم شدنم ای دوست
حبابخانۀ خاموشی ست
طنین ِ بغض ِ قلم ای دوست

بهار نیست
که باران نیست
و بال ِ تُرد ِ پرستو هاست
که باز می شکند در باد
ز های و هوی ستم ای دوست

کجا شد آن همه شیدایی
که در پناه نفس هایش
به نام وُ حرمت ِ جان می شد
فروخت بخت به جم ای دوست

شکوفه های بهاری را سموم ِ رُعب و ریا پوشاند
غرورِ زخمی انسان سوخت در انجمادِ ستم ای دوست

همیشه جاده ویرانی
در امتداد پریشانی ست
و من
مسافر سرگردان
در این طنین ِ عدم افسوس ...
ه


2)
ه

اسیر آتش و توفان شد
دلی که بود مرا ای دوست
و در حقارتِ نان پژمُرد
طنینِ سبزِ صدا ای دوست

دگر نمی شکند بُغضی
در آبگینه چشمانم
که باز گونۀ من بوسد
حریرِ دستِ تو را ای دوست

قفس قفس ، قفسی سرد است
مجالِ گُفت وُ شنودم ، وای
عبور ِ هول ِ هیولاهاست
مرور ِ خاطره ها ای دوست


مرا اسارت ِ نان دادند
که از جگر نکشم فریاد
ز دست داد وَ یا بی داد
وَ صبر ِتلخ ِخدا ای دوست

گرسنه نیست کسی اینجا
صدای ناله نمی آید
حق است هر چه که می بینید !
ه
دعا شوید دعا ای دوست !ه

گریز نیست از این باران
که چتر ِ حوصله ها دیریست
شکسته مانده وُ می دانم
که سهم ماست بلا ای دوست

مرا به خواب وُ خیالاتی
که بوی خیس جنون دارند
تو را به نان وُ خدا سوگند
رها کنید
رها
ای دوست ...
ه



3)ه
ما می رویم خسته ز مهمانی شما
کبر وُ غرور وُ همهمه ارزانی شما

شیدایی خدایی ما را به باد داد
ابلیس ، این برادرِ شیطانیِ شما

تقدیر نیست این که زمین می خوریم وُ باز
گُم می شویم در رهِ ویرانیِ شما

یا چون کبود زار ِ افق ناله می شویم
در امتداد ِ بی سر وُ سامانی شما

در باغ ِ وهم جز گلِ حسرت نمی دمد
ما را چه سود شور ِ زمستانی شما ؟

مرگ است مرگ فاتحِ جادویی زمان
تلخ است تلخ وصف ِ پشیمانی شما

ایمان اسیر نان و نوازش نمی کنیم
ما نیستیم در خور ِ ارزانی ِ شما

اکسیرِ عشق در تب ِ خود خواهد آزمود
قلب ِ من وُ طلای ِ مسلمانی شما

بیهوده بود معجزۀ اعتمادِ ما
بیهوده هست شوکتِ سلطانیِ شما




________________

acetre ~ a rola



_______________________________

Shahrokh Tondrow Saleh

_________________


Gilbert Garcin
_________________
شاهرخ تندرو صالح

درست مثلِ رنگِ شب


یک ماهی می‌شود که خرسانه‌کشی کرده‌ام آمده‌ام بالا ولی، سال به سال دریغ از پارسال. چقدر خوب است که آدم سرِ خر نداشته باشد. پرده‌ها را خودم دوختم. یک عالمه گل‌های ریز صحرایی در متن سفیدابی آن دویده‌اند. مادرم می‌گفت: نارنجی بگیر... به روحیه‌ت نزدیکه. گفتم: همه رنگا به روحیه م نزدیکه. قرار را گذاشته بودند برای هفت عصر. بعد از ظهر را مرخصی گرفتم. دو تا از بچه‌ها قضیه را می‌دانند. برایشان تعریف کرده‌‌ام. قبل از اینکه بروم پایین شمسی گفت : این یکی رو دیگه دو دستی بچسب! مرده شور همه چیز را ببرند. مادرم برای پرو لباس آمد بالا. داشتم جوراب‌هام را آویزان می‌کردم. گفت: اینقده جلو پنجره رژه نرو مادر! برای هر کاری حرفی دارد: پنجره رو وا نکن، سرما می‌خوری! دلشوره‌های مادرانه عجیب‌ترین حس توی این طبیعت است. هم بدم می‌آید هم بدم نمی‌آید. اما نمی‌توانم به این حس بی‌تفاوت باشم. مرا بهم می‌ریزد. احساس می‌کنم که کسی مدام از توی سولاخ کلید دارد مرا می‌پاید . پنجره‌ي رو به خیابان را با روزنامه پوشانده‌ام. یک لَش از روزنامه‌ها مال قبل از انقلاب بود. آگهی فیلم‌ها را آنجا پایین صفحه به ردیف چاپ کرده بودند. صحنه‌دار بود. می‌خندم. خندیدم .پرسیدم: : شما به این می‌گین صحنه؟! زنی روی یک چهار پایه ایستاده بود تا لامپ اتاقش را عوض کند قدش نمی‌رسید خودش را می‌کشید بالا، پایین دامنش کمی رفته بود بالا؛ همین. آن لَش روزنامه را کندم و به جاش عکس کاپیتان تیم ملی مان را گذاشتم . شعله می گفت یک بار این آدم آمده خواستگاری من . می خندم . گفته بودم : آرزو بر جوانان عیب نیست . یکی دو ماهی با من سر سنگین بود . مادرم گفت: می‌شه اینا رو بکنی‌؟! پرسیدم: واسه چی؟ گفت: نمی‌خوام واسه‌مون حرف در بیارن! پرسیدم: چه حرفی؟! دلشوره‌هاش بود که مجبورم کرد آباژور اتاق خوابم را نصف قیمت بُز فروش کنم. گفتم: هر طرف را که بگیری طرف دیگر مي لنگد. اما خیلی خوب است. دیگر چیزی از بیرون پیدا نیست. مردهای خانه روبرویی کارشان دید زدن است. مثل راسو گردن می‌‌‌کشند. دیده‌ام. خودم دیده‌ام. شب و روز هم ندارد.من خودم گهگاهی آتش تیز می کنم . گوشه پرده را ول می دهم اینور و می گذارم با نسیم برقصد . آنور آشپزخانه می ایستم توی تاریکی و می بینم که گردن می کشند . دو نفر از طبقه پایین هی قد می کشند و یکی روبرو و دو تا هم از طبقه بالایی . گفتم : بذار اینقد گردن بکشه ن تا جونشون در بیاد .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
حالا ساعت شش‌ونیم است. نیم ساعت دیگر می‌آیند. تازه اول شب است. پاییزها خوب است. هوا عالی است. می‌خندم. می آیم می‌نشینم نوار می‌گذارم و می‌خندم. اگر برقصم مادرم ناراحت می‌شود. صداي ضرب پاها ناراحتش مي كند . مي گويد خانه مي لرزد . می‌گوید بد آموزی می‌کنی. می‌خواهم برای خودم سالاد اسپانیایی درست کنم. قورمه‌سبزی فرانسوی پخته‌ام. مرده‌شور کنسرو لوبیای چیتی را ببرند؛ دانه‌های لوبیاش مثل سنگ سفت است. عیبی ندارد. با این حساب تا ساعت نه و نیم سرم گرم پخت و پز خواهد بود. ده دقیقه هم برای چیدن سفره و سرگرم شدن. خوردن یا نخوردن غذا توفیری ندارد. فوتبال است. تخمه هم خریده‌ام. بعدش هم دو ساعت اضافه کار شبانه. یقین دارم امسال کارمند نمونه می‌شوم. مگر از خانم سیرابی چی کم دارم؟! می‌شوم. حتم دارم. دست آخر هم خواب. خواب قشنگ و عزیزم. چقدر خوب است که شب‌ها سوسک‌ها خوابند. آن وقت دیگر هیچ سوسکی از روی پر و پاچه آدم بالا نمی‌خزد. تاریکی اتاقم را هم با دو تا لامپ، یکی نارنجی، یکی سبز فیروزه‌ای قشنگ‌تر کرده‌ام. عمه‌ام می‌گوید: این جوری خودت را منزوی کرده‌ای! بی‌نوا نمی‌داند چقدر این انزوا خوب است.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بچه‌ای وغ می‌زند. زنی نفرین‌کنان سرگرم شستشوی ظرف و ظروف است. حتماً شوهرش دراز کشیده و دارد برنامه‌های ترشیده تلویزیون را تماشا می‌کند و شکمش را می‌خاراند.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
با خودم عهد کرده‌ام که همه چیز را فراموش کنم و به تنها رؤیای فتح شدنی زندگی‌ام فکر کنم: من حتماً امسال کارمند نمونه می‌شوم. خب این هم یکجور کنار آمدن با زندگی است. شمسی خندید و گفت: تازه! خیلی‌ها سی و هفت به بالا شوهر می‌کنن! مرده‌شور شوهر را ببرند. مثل سگ می‌ترسند. جنگ که تمام شده ولی باز هم می‌ترسند. از اجاق‌های کور می‌ترسند. همه دنبال زنگوله ي پای تابوت خودشانند. این خانه آن خانه سرکشی می‌کنند. چای نمی‌خورند. میوه می‌خورند. برای پز دادن سفارش قهوه یا نسکافه می‌دهند. و هی با آن چشم‌های هیز و جستجوگرشان سیر تا پیاز زندگی آدم را برانداز می‌کنند. زنگوله می‌خواهند. کاش داشتم و یکی هم می‌انداختم گردن این یکی. همه‌شان یک‌جورند. وقتش که برسد مثل یک زالوی سمج می‌چسبند به آدم و تا جان آدم را بالا نیاورند ول کن نیستند. گفتم: مرسی. عمدا گفتم مرسی. مادرم اخم کرد. مادر بی‌نوای او هم لب ورچید. ناراحتی هم دارد. کاشکی بودی و می‌دیدی. نمی‌دانم این مگس‌ها از کجا آمدند ديگر ؟! مدام دور و بر صورت تازه تراشیده ي آن مفلوک پر می‌زدند. روی یقه ي پیراهنش نشسته بودند. فهمید . رژه می‌رفتند. او ناشیانه سعی داشت دورشان کند. استکان چایی‌اش ریخت و پیشدستی میوه‌اش یله شد کف اتاق.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ثریا خواهرم چهارده‌سال از من کوچکتر است. عاشق شده. می‌گوید برای نامزدش می‌میرد . دروغ است. هر کسی قیمتی دارد. فروشی است. همه چیز. ترم آخر ادبیات است. هی می‌رود و هی می‌آید و می‌گوید: حلقه واسه دستم تنگه! او هم نشسته بود. با شیطنت مهندس مردم را سبک سنگین می‌کرد. می‌خندید. مادرم او را دنبال نخود سیاه فرستاد. آقا خندیدند. یعنی فهمیدند و خندیدند. مرده شور دندان‌ها و قند مکیدن‌های خجولانه پیر پسرها را ببرند. برای خداحافظی هم نرفتم پایین. عمه‌ام توی پاگرد ایستاده بود. بلند صدایم زد. من هم بلندتر جوابش را دادم: خدا نگهدار! اگر ده تا پسر کور و کچل داشت همه‌شان را جایی خوش آب و هوا و پر پول و پله جا می‌کرد. برای شستن ظرف‌ها هم نرفتم پایین. گفتم : مگر مریم مرده؟!
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
نوک انگشتانم درد می‌کند. ساق پاهام زق‌زق می‌کند. سر درد عجیبی دارم. آدم سنگ بشود زن نشود. نکبت بگیرند این سر را. الان دو ماه می‌شود که می‌خواهم عریضه‌ای برای رئیس جدیدمان بنویسم بلکه مرا به بایگانی منتقل کنند اما نمی‌توانم. شاید هم خدا نمی‌خواهد. با این حال فکر نمی‌کنم که امسال دیگر کسی به خانه شوهر برود. از ده سال پیش که چهل نفر بودیم تا حالا فقط شش نفرمان شوهر کرده اند. پای درد دل هر کدامشان که می‌نشینی می‌نالند. آدم عُقش می‌گیرد. همان بهتر که بپلاسیم. چکار داریم مگر؟! مثل خنده‌ای کشدار یا مزه آدامسی که ده ساعت مدام آن را جویده باشیم؛ تفش نمی‌کنیم چون کار دیگری نداریم. مریم پرسید: شمسی سه سال بزرگتر از تو بود دو سال پیش شوهر کرد و رفت، چطور شد که تو ماندی؟! دلم می‌خواست می‌توانستم می‌گفتم: بخت من مثل خودم ترشیده و سیاه است دیگر... نگفتم، فایده‌ای ندارد. قول داده‌ام سختگیر نباشم.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
حالا خوشحالم که یک شب دیگر را تمام کرده‌ام. بیچاره این پیر زن همسایه‌مان، هم فکر می‌کند اگر من عروسش می‌شدم، دیگر، پسرش گم نمی‌شد . حالا مثل یک سرباز پیروز شده در جنگ خوشحالم . اما به من حق بده که حالم از دیدن میز و لوازم آرایش بهم بخورد . مادرم نفرین کرد : الاهی روی تخت مرده‌شور خانه ببینمت! گفتم: می‌بینی، ایشاالا زنده‌ای می‌بینی... مجبورم کرد. گفت: شیرم را حلالت نمی‌کنم. می‌بینی‌؟ همه چیز قلابی شده. دستی به سر و گوشم بردم. سیاه بودم سرمه‌ای شدم؛ همین. می‌خندی؟! درست مثل رنگ شب. می‌بینی؟! جگرشان بیاید زیر پاهاشان با این لوازم آرایش وارد کردنشان. سیرمونی هم ندارند. سير نمی‌شوند از دزدی . عالم و آدم مرده آب و رنگند. هر چی قشنگ‌تر رنگ کنی گران‌تر می‌فروشی. نفرین کرد. توی راه پله‌ها نفرین می‌کرد. می‌شنیدند. حتماً شنیده‌اند. فکر می‌کند دارم خودم را حرام می‌کنم. ده روز هم روضه نذرم کرده. خاله‌ام این را گفت. سفره ابوالفضل که افاقه نکرد. گفتم. می‌گفتم: می‌ریزی دور، پول دور نریز! گوش شنیدن ندارد. نمی‌داند. هیچ نمی‌داند. نمی‌داند که من، حالا خوشبخت‌ترین فرزند پدر و مادری هستم که همه عالم و آدم به آنها رشک می‌برند. این بی‌نوا هیچی نمی‌داند. هیچ...هیچ...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه



_________

Ali Farka Touré: Tamala - from The River, 1990


___