Saturday, February 1, 1997

Yashar Ahad Saremi

_________________


An Islamic rendering of Iblees, Satan, from Kitab al-Bulhan
__________________

یاشار احد صارمی

عجایب نامه ی اکبر کُپنهاگی


نه. این طوری که نمی شود . این طوری که نمی شود . تو رفته ای و خانه هم مثل این گربه کرخت و سرد و رفته است آن گوشه . آتش ندارد پنجول هایش و چشم هایش. می گویم برو بیرون. خوابیده است. خواب نمی بینم. نیست. نمی آیی. نمی آیند. از دوستانم کدام دوستانم؟ چهل روز پیشم نخواهی بود. چهل روز اینجا من بی . اینجا من با. دیشب مرتضی برایم سوپ و لازانیا اورد. روی میز. باید بزنم بیرون. کفش هایم می گویند برویم دیگر. پیراهنم می گوید با توام. خانه می گوید حوصله ام را می بری ها. از همکف تا حتی همین طبقه همه ی درهای کبود و آدم ها و حتی مرتضی -  می گویند هوا اینجا سنگین است و کجا بروم؟ نه . هوایت را آنجا نیایم دوباره. ذاتا از دستم رفته ای و حال آدمی و کرکبوترها. پس کجا بروم مرتضی؟ می گوید کفش هایت را بپوش نشانت بدهم. از پله ها می رویم پایین. در را باز می کند. می گوید کلید خانه را بده به من بگویم. بفرما. همین کوچه را می بینی ؟ آره. همین را بگیر بلاخره به جایی می رسی و نگران سگت هم نباش . برو دیگر. در را می بندد و می روم و می روم و طرف دریا و پرنده ها و چقدر این شهر دلقک دارد ها. باجه ی تور و سفر. کجا بروم کجا نروم کجا و ایستادم این جلو و دو چشم آبی دریایی و صورتی سفید و صیقلی و از لبخندش خوشم می آید و از شانه ی موهای طلایی اش این خانوم. خانومِ کپلا مُپلای پدرسوخته .. اسمش را . تمرکز می کنم و بله خانومِ بورخس مُورخس ! از مُورخسش می خندد و هیهیهیهیهیهیهیهی ... عینکش را بر می دارد و دستش را این طوری جلو دهانش می گیرد. کمی برق دارد صورتش. انگار من از آنهایی ام که بیشتر می شناسدشان هر روز و دوباره می خندد. آیا من یک دلقکم حالا سرم را مثل این هندی های پارچه فروش این طوری کج می کنم و دستم را در هوا می چرخانم و می خندد و آن توو بودم اگر اگر چنان لُپ ش را می گرفتم که سیم و فیوز دستگاه خنده اش می ریخت بیرون. می خندم. می خندیم. تیکِت را پرینت می کند و چِقَدری می شود خانومِ بورخس ؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هـ اِ هر چه خودت خواستی جوونم . همت عالی ! ه
ه ـ بفرمایین اینم تیپِ شما هـ اوه مرسی. حالا چه زبونی دوست دارين ؟ه
هـ بده برم یونان . پیشِ یانیس. ندارين؟ هوم. بزار فک کنم. باشه. تُرکی چی ؟ه
ه ـ صبر کن نگاه کنم .عجيبه . این سوئدی ها و آلمانی ها اونجا را گرفتن . متوجه فصل و زمان هم باشین لطفا. يک شهر ديگه .ه
ه ـ عجب. فصل و زمان. خوب بزار برگردم پیشِ عزیزم. فارسی بدین.ه

زل زد به چشم‌هايم . خنده . باید می خندیدم. از ته دل. آرام شد. نفسی کشید و دستش را جلوتر آورد و خواست برش گرداند اما دوباره فکرش را عوض کرد گذاشت روی دستم. خنک و سبک. سرعت پلک هایش زیاد شد. خندیدم. دست دیگرش را هم گذاشت روی دست خودش و گفت : ما با مارکت فارسی زياد کار نمی کنيم . می دونی که .. بايد از طريق سفارت سوئيس اون جا رو پيدا کنم . خب . چه اسمایی . صادقِ ...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هـ درسته بورخسم . صادق هدايت . می گم برم اون خانومو نزارم بمیره طفلکی. آره. پرینتش کن.ه
هـ نچ نچ .. چه جای تاریک و دوری ام هستش ها. ولی جا نمی ده. ندارن. ژاپُنیا مثل مور و ملخ ریختن اونجا ..ه
حوصله ام سر رفته بود و اصلا برگردم خانه. سرِ مرتضی را بخورم . نه. اونم یک طوریش شده. اینبار من دستم را گذاشتم روی دست خانوم بورخس . عربا چی ؟ صحرا هم بد نيس ها !ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هـ عجیبه که جای جوری برات نمی تونم بگیرم. شایدم این یه سرنوشته...ه
داشت این پا و آن پا می کرد. انگار می خواست از شرم رها شود یا هم نه . می خواست جایی نروم. چه می دانم. دیگر نمی خندید. با نوک کفشش پشت پایش را می خارید و تق تق می زد کیبورد. بر و رویی خوشی هم دارد . نمی دانم شاید اگر جای درستی پیدا نکنم به زبان خودش بروم چی ؟ فریدا آنجاست. آخ فریدا کِی پس ؟ کِی من دهانم از " از" پر خواهد شد و تو مثل همیشه ( در خواب همیشه وسط باران و باد به من گویی برایم سیگار بیپیچ ! ) می خندیدی . کِی از؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هـ می خوای بری پیش موریس ؟ه
هـ موريس لوی ؟ اونو از کجا پيدا کردی خانم ؟ مگه دست آدمو می خونی ؟ نه عزیز حال فلانی را ندارم. اینو باش .ه
سکوت کرد. زل زد به چشم هایم. چشم هايش انگار روحم را می بريد مثل نگاه های این خواهر مقدس ها. حقش بود که اسمش خانم بورخس باشد . مثل حنوک يا موريس . راستش دلم خوشش آمده بود از خوشی این زن اینجا . مايلش شده بودم. پستان های سِفت و شرمگین. یاد مزارع ذرت مکزیکی ها بخیر. چه پوستی چه برقی . شاش هم از یک طرف در این هوای بارانی . خنده‌ام گرفته بود از فکری که .. خواستم بگويم : همين شهر خودتان هم بد نیست ها . می رم اونجا برات امیلیانو زاپاتو می شم . گيتار می زنم . هفت تير می بندم . گراز می زنم برات که گفت : "چرا اين طوری نیگام می کنی تو ؟" راست می گفت. چرای این طوری؟ خنگ شده ام باز. گُهِ سگ باز. ولی من که من نیستم . یعنی این نیستم . یکی دیگرم. کسی هُلم داده فرستاده اینجا و گفتم :" خانوم جان همین زبونِ خودتان روانه ام کنی آدمِ ساده و کوچکی ام. ابایی نیست. ساز دوس داری ؟ بلدم ها واسه طوطی و توکا هوایی دُرس کنم. گفتم که ... " حرفم را برید و "صبر کن!" در را باز کرد و دستم را گرفت و گفت "بشین . چه چشم های عجیبی هم داری . بشین. برات الانه یه شهر در خور پیدا می کنم." انگار شماعیل مادربزرگم می گفت بشین اینجا. نشستم . انگار خودِ خودش به خدا. اسم عباس را دیدم . بد نیس اونجا ها ، می خواستم بگویم برایش. می تونم برم اونجا ، لامصب همه ی جاده هاش مه گرفته ست و خب با نور بالا می رفتم . حتما الانه با جویس نشستن و دارن ویسکی می زنن و این از این زن و اون از اون... که خانوم بورخس گفت : " پسر جان باروناتو نمی تونی ببری اونجا. در ثانی اونجارم گرفتن این بچه مچه ها. تنها جای ممکن همین اکبره. اکبرِ کپنهاگی." اکبر کپنهاگی ؟ اکبر یعنی ؟ شوخی می کنید نه؟ دیوانه که هستم ولی نه آن قدر که دیگر بروم مغزم را منفجر .. اصلا. باز من یک گهی خوردم خدا؟ شوخی می کنید نه؟ اکبر! این را باش. سر کار گذاشته ما را . نه . خواستم بگويم فردا می آيم که ديدم برگه رسيد را به دستم داد و بلند شد و با آن لب های سرخ ش از پيشانی ام ماچی کرد و گفت :" حالا برو در اتاق 149 منتظر بمون . اگه دفه دیگه امدی تورو يه جايی می برم که توو چشمه‌اش بودا شی !" آخ خدا. اینم شد زندگی ؟! ناچار يک بوسه نامريی روی این ها گذاشتم و سنگين و بی ميل راه افتادم طرف اتاق مورد نظر . باورم نشد . سر برگرداندم و دليله را ديدم در اتاق 148 . اين پا و آن پا می کرد و کمی هم از موهای مرکبی اش سفيد شده بود . تقّی به شيشه زدم . مرا ديد و دهانش از تعجب باز ماند. در را باز کرد و روبوسی و به به ." کجا می شويد خانم ؟" انگار که در دلش هزار پرنده داشته باشد بی صبرانه گفت : "می رم به ملاقات کبير !" تا کبير گفت لب و دهانش قرمزِ قرمز شد . انگار که می رفت با مردش بخوابد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هـخب ...ه
هـ آره می رم معاشقه و مغازله وکلی ادبیات دیگه. خودت می دونی هـ حیف. بهش بگو سلام. بهش بگو حاجی خیلی دمت گرم هـتو کجا ؟ حتما موریس و نی و سماع
هـاینبار نه گلم. هر کسی سفر خودشو داره دیگه. منم می رم زیارت اکبر کپنهاگی . می خوام در دوری از موریس لذت ببرم. ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
دگمه های کتم را یکی یکی بست و گفت "به اکبر بگو خوابت رو دیدم خب ؟ واسه خودت اونجا یه گربه ی به این گنده گی شده بودی. توو مغرب . آزاد و خوشبخت."سرِ دلیله بوی نرگس می داد . دست به عقیق های زرد دور مُچش کشیدم و در دلم برایش آن کلمه های آرامی را تکرار کردم تا در راه و سفرِ کبیر هندی آرامش داشته باشد . کبیر و گل های سرخش. من هم می روم به دیدار گربه های و ساعت هاش. دلیله خواست دوباره چيزی بگويد که چراغ سبز شد و او ساک و دفترش را برداشت و از گونه چپم بوسيد و غايب شد .برگشتم و در اتاق نشستم . تو نیستی . مثل تو نشستم اینجا. مثل مُبل قرمز تو. شالم را کشیدم رویم. تو حالا کجایی ؟ چرا با تو نرفتم؟ چرا حالا یکدفعه یادم افتاد روزی که یعنی روزی که همان روزی که با هم می رفتیم و می خندیدیم و بعد زدیم کنار و رفتیم و بیرون و بعد جیغ که زدی آن همه پرنده زدند هوا. کاش من هم می رفتم دنبال آن یکی . کبیر نه. میرآبای. منم با او می خوابیدم. منم با او . منم با او . منم با . چشم هایم را باز کردم. عجب. سقف این اتاق پر از آینه و چلچراغ. چقدر زیاد شده اینجا از من و فقط عکس و نور. اصلاح هم که نکرده ام و سر و صورتم مثل. من مُرده ام ؟ راستش را بگو؟ کجایی حالا. حتما باز جایی نشسته ای و داری قلب و ستاره می کشی در آن دفترت. این مبل قرمز هم انگار شکم خود تو باشد. تووی تو نشسته ام . تویِ گرم و داغ تو. یک حمام تبریزی . دلم برای موهای بلند و خرمایی ات لک زده. تو نیستی. صبر کن. دستم را کجا بگذارم تو را پیدات کنم من ؟ صبر کن .پیدات کردم. انگشتت دارد مثل عود می سوزد. باز که خرطومت را پوشیده ای. باز که صورتت آبی و قرمز. چی ؟ یک حرف قشنگ بگویم؟ باشد. تو چلچراغو دوس داری ؟ هوم؟ تو می دونستی رو می دونستی ؟ هوم؟ چی. توو گوشت بگویم ؟ بیار نزدیکتر این گوشِ رنگینت را . حاضری؟ شششکککششککشککتنتستاساستسالیبل... نه! اینجا؟ با این خرطوم و زنگ ها و دست ها. نه. دارند نگاهمان می کنند . اینجا آخر اینجا با این مرمرهای سفید و عود و شمع اینجا جلو چشم های اینها و این خال های قرمز و این مچ بندهای نارنجی و این طاووس ها. باشد. این دست راستم. این پایم. این کُتم. این کلاهم. این اسبم. این ژوپین ام. این . حالا چرا مرا زیادتر می کنی؟ می گویم دارند سفیه می شوند و باشد این زنگوله هایم و چقدر اینجا شبیه مزرعه ی خشخاش شده است و غایب شدی تو هم یک دفعه. عجب. همه ی آب های جهان از من رفتند و دلم سبک شد از اين معاشقه . کاش در خانه اکبر هندوانه و بستنی يا يک چيز خنکی باشد . چه تشنه‌ام شده است !آب! باید بخوابم. در خودم زیاد این روزها نیستم. کم مانده بود دیروز بیفتم بشکنم بریزم هوا. باید بخوابم. باید سرم را محکم بگیرم. زنگ تلفن. نمی گذارند بخوابم. اوه عزیزِ چشمم ! خواهرم دارد زنگ می زند . سلام گلناز . گفت رفته است مملکت مغرب. کنار آدم نشسته حالا. گریه ام گرفت و خندیدم . "آدم ؟ " چه صدایی دارد این خواهرم در ذرات گوش و جانم. چه صدایی . " آره داداش جون . زنِش شدم . یک فسقلی شش ماهه هم تو شکمم . " می خواستم صدای آدم را بشنوم ؟ می شود؟ سرم با سر پدرم با سر همه پدرهام و چرا نه مادرهام یک دفعه این طوری مثل یک باغ گل سرخ و چه صدایی چه صدایی . یعنی من برادر زن آدم شده ام با این قرار! خواستم بگویم م ... که چراغ سبز شد و خنده های شاد آدم در فضا منتشر و دستِ تو مرا برگرداند اینجا و از خواب بیدار شدم و از خواب که بیدار شدم وای! " اکبر ! " پشتش به من . خمیده و لاغر. پیراهن نفتی و دستش که هی پشت گردنش را می خارد . نشسته بود پشت کامپیوترش. تق تق تقِ کیبورد. چی می نویسد؟ یواش تُکِ پا یکی یکی قدم هایم را. میزش پر از ساعت و دارو و نوار و موهای گربه و قطب نما و خیلی خیلی کون و کپلِ گچی و برنزی . هر چهار دیوارش پر بود از ساعت های کوچک و بزرگ . در همه ی شکل ها. لوزی. مثلث. گرد. مستطیل . زمینه ی همه ی ساعت های عکس خودش و صبر کن . یک چیزی با خودش و از گربه اش. زمان های مختلف. یواش خم شدم ببینم چی می نویسد که برگشت و زل زد به چشم هایم . ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هـ ببرک کجاست مردک ؟ه

از مرتضی شنیده بودم اسم ببرکِ اکبر را. برای من همیشه گربه بیشتر از گربه بوده است . اگر توانستی دو دقیقه ی تمام به صورت گربه این طوری زل بزنی خودت هم گربه می شوی و می بینی نه این طوری هم نیست داری به یکی از عجیب ترین صورت یک آدم نگاه می کنی. من صورت تو را می دیدم در گربه ی مرتضی. با جوراب ها سیاه و موهای خرمایی و ماتیک. بوی ماتیک. بوی ابروها و چشم هایت و شالت. روز اول هم که تو را در مغازه ی موریس لوی دیدم یادت می آید؟ یک کلاه ابلق گربه و داشتی یکی از فرشته های مغازه را بلند می کردی. یادت می آید چه پنجولی هم به اینجای من کشیدی و پایت را گرفتم و افتادی و با لگد زدی سرم و دوباره گرفتم پایت را و بعد خنده های بلند بلند موریس. رفت آن دو فرشته ی دیگر و آن پر طاووس را هم برداشت و داد دستت و گفت از این نره خر خوشت می آید نه؟ آره ی یواشی گفتی و رفتیم بیرون و گفتی دلت بلال می خواهد و برایت گرفتم و بعد دستم را گرفتی و رفتیم کاتیدرال و از پله ها رفتیم پایین و وای دیوانه وار ها ! چقدر مرا چلاندی در آن تاریکی و هنوز جای دندان هایت این جای شانه ام . حرف گربه را می زدم. انگار چهره ی یک مردی که می خواهد یا زنی دو دقیقه ی بعد بشود خودِ خودِ خدا. اکبر و مرتضی های گربه چقدر چقدر و گربه های من و تویی زیاد زیاد.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هـ ببرک رفته مطبخ شام دُرس کنه !ه

اکبر را پیش از این ها هم دیده بودم. یکی دوبار. همان بود. تغییر نکرده بود. بوی نفت و آتش می داد. با یک بیژامه ی سفید و پیراهن اسپورتی زرد رنگ . زیر چشم هایش کبود و توو رفته. یک چیزی این اتاق کم داشت فهمیدم. مثل اتاق مرتضی. جای خالیِ یک زن. من نمی توانم. می میرم تنهایی. با صدای بلند گفت : " ببرک ... ببرک ! " صدای کلفت و دورگه ای عمیق از آشپزخانه آمد: " چی می خوای پادشا؟ " اکبر دستی به ریش بزی و سبیل فلفل نمکی اش کشید و خنده اش هم کجکی بود . گفت: چیا می پزی اونجا خانوم جان؟" عجب! با گربه اش حرف می زند . مثل مرتضی. انگار من با تو حرف می زنم و به چاک پستان هایت نگاه می کنم. جایت اینجا خالی. صدای ببرک دوباره آمد:" خرگوش سفید آلیس اینا . ران رخش . زبون خودم و کمی ام از روح دختری که همین الانه توو مغرب نشسته و برات جورابای گل گلی می بافه. واسه نوشیدنی ام خون قرقاول و اشک قو . چرا می پرسی اکبر شا ؟"اکبر گفت "می گم نمکش کم باشه بهتره خانوم. آخه این مهمون ناخوانده شور دوست نداشته باشه شاید . قربونت برم ." واقعا نمی دانستم اکبر با گربه ها این طوری حرف می زند و گفتم : "پادشا؟ مبارکه اکبر."جوابم را نداد ودوباره تق و تق زد به صفحه ي کيبورد . چی می نوشت؟ برای که می نوشت. طوری سرش گرم بود که انگار داشت پستان تعمیر می کرد یا ... خنده ام گرفت. نشستم . به تو فکر کردم. به پستان های داغ و قرمزِ تو. به من می گفتی انگلیسی حرف نزن لطفا. پلیز لطفا. فقط نگاه کن. لطفا ... چشم هایم داشت می رفت از زیر تور و معجرهای سیاه نگاه کند و سرم هم گرم می شد از رعشه های تاریک و گرم که صدای اکبر بیدارم کرد:" می گم شام حاضره پاشو!" کپنهاگ و این طوری ؟ بلند شدیم و از در رفتیم بیرون . کوچه ی باریک و سرد. برف کِی این همه بارید اینجا ؟ چقدر هم می رویم. زیر برف آنجا اکبر شیر آب را باز کرد. عجب. دست و صورتم را شستم و وای چقدر سرد و ستمگر است این آب. بر گشتیم. رفت پشت آینه اکبر. دارد موهایش را شانه می کند و سوت می زند. من هم نشستم پشت میز. چرا آمدم اینجا من؟ سقف خانه پر از عنکبوت و تور. چقدر هم چیز میز توی این اتاق . انواع و اقسام چاقو و اَه دلم به هم می خورد از این همه ساعت و گربه. باور نمی کنی آن قدر سر و کون گچی گربه دارد این آدم اینجا! آمد شاه داماد و نشست . اِ. دارد دعا می خواند حالا و تسبیح دستش ." به چه زبونیه این حرفا اکبر ؟ " جواب نمی دهد. شیطان می گوید همه ی این میز را بردار و بزن سرش. آی خاک بر سرت خانومِ بورخس آنجا. "بفرما " گفت اکبر. قاشق و چنگال های میز عجیب ترین قاشق و چنگال هایی که در عمرم دیده ام. دراز. ترسناک. کج. شبیه ابزارآلات جراحی و بچه کشی. کی این همه برنج و گوشت را گذاشت روی میز و چه سینی بزرگی! کویت است اینجا یا کپنهاگ؟ عجب. "تو نمی خوری ؟ "پرسید اکبر. خودش با آن دست های کبود و پر مویش می خورد. " با قاشق و چنگال چرا نمی خوری اکبر؟" پرسیدم. " خانوم دوست ندارد قربونش برم ." خانوم کیه ؟ " تکه بزرگ گوشت را برداشت و گفت : " ببرکم دیگه. چقدر سئوال می پرسی. بخور دیگه " چرا این طوری حرف می زند این آدم. چقدر هم صدای عقربه و تیک تاک. تو حالا کجایی؟ کدام کوچه ؟ اين اکبر، اکبری که من دیده بودم نیست. ربطی به او ندارد. این درون و دل آدمی دیگر است اینجا. انگار می خواهد همه ی این میز را این طوری لقمه لقمه بگیرد بخورد و بعد پاهایش را بر چیند و غیبش بزند. سیاه هم پوشیده است لامصب. کِی سیاه پوشید یادم نمی آید؟ دست ها کبود و گوش ها تیز و پر مو و چشم هایش دو دگمه مثل چشم های این گربه ها. دُمش کو پس؟ "دُ م نداری اکبر ؟" برگشت و نشانم داد. سیاه و کوتاه. لامصب دُم آورده بود بیرون. عجب. هنوز لب به غذا نزده بودم که تکه گوشت ش را بر گرداند سینی و نفسی کشید و خم شد اینجا و وای صورتش. یک خدای بدوی . گفت " چشا و گوشای این زنو تو بخور. ببین گوشاش چه نازه. با این موهای خورماییش. می بینیش؟ بخور دیگه. منم گوشت و جون این یکی رو می خورم. بخور دیگه ." حرفی نبود. نداشتم. انگار داشتم کله پاچه ی تو را می خوردم. می ترسیدم و این خانه خانه ی این اکبر شا بود. تلخ . مرموز. چشما ولی چه خوشمزه س . گوش ها چقدر خوش صدا و وای مزه ی جان. صورتم دارد گرم می شود و پاهایم را دیگر حس نمی کنم. نکند واقعا دارم تو را می خورم می گویم ؟! تو که حالا اسب شده ای با موهای در باد و گرما و ببرک انگار با ادویه جات هندی پخته اینها را. چشمت چقدر واقعا خوشمزه است. چقدر گرمی لامصب. چرا اکبر یک دفعه این همه زیاد شد می گویم. من و هفت اکبر. همه شان دارند با دست هایشان از سینی . چقدر من گشنه ام می گویم. اسمِ این غذا چیه اکبر؟ به همدیگر نگاه کردند اکبرها. خندیدند اکبرها. یکیش گفت :" اسمش ؟ " بقیه هم تکرار کردند اسمش اسمش اسمش ... آی زهرمار اسمش. قاه قاه خندیدند. نمک را یکیش داد دستم. این یکیش. کمی خپل تر و لامصب نمی خندد چشم هایش کمی این طوری . گفت :" نمک بزن به این دستا جونم. خودش حالا داره توو مغرب واسم جورابای ییلاقی می بافه قربونش بِرررررم من ! " صدای خنده و برگشتم دیدم ببرک و چند گربه ی زرد و قرمز نشسته اند نزدیک پنجره . مثل این زن های چینی و آستین بلند و چنگ می زد ببرک. چیزی نگفت . پستان را از دست اکبر به زور گرفتم و گفتم : "چی می گی اکبر؟ اینا چیه داری می خوری؟ من چم شده ؟ " پستان را گرفت و بلعید و بعد سر خرگوش را از تن جدا کرد و گفت : "بیا اینو تو بخور . واست خوبه. خونتو صاف می کنه می گم." مغزِ خرگوش. مزه ی لزج خرگوش . لایه لایه. من داشتم چه چیز را دوباره می خوردم. چه چیز این طوری شاد و خیس را. چه چیز از خود رفته و ریخته را. یادت می آید آن جعبه ی شکلات تبریزی. چند رقاص هندی رویش و پشت درختی که برگ های آبی داشت و چراغ های نارنجی چند مرد بنفش . ساخت کارخانه ی داداش زاده ی تبریز. سفارشِ لاهور. یادت می آید تویش پراز قرقره و سوزن گذاشته بودی و هر وقت دستت می گرفتی این طوری نگاهم می کردی و می گفتی تشنه ای انگار. می گفتم خیلی . می گفتی بیا جلو. مزه ی مغز خرگوش . مزه ی ماه و موسیقی . انگار از خوابِ خواب بیدار شده ام. پهلوان و ستمگر. کجایی حالا. اکبر چرا این طوری شده است. سوسک سیاه. دارد پاهای زنی را می بلعد و گریه می کند. اینجا کجاست آی خانومِ بورخسِ شیاد؟ چقدر تشنه ام من. آب. آب . اکبر پاها را ببین چطوری می خورد می گویم. ببرک دارد می نوازد و این بوی عود و عنبر . "می گم ببرک خانوم این اکبر ترس داره ها. می ترسم اینجا سکته ی ناقص کنم ها. یه کاری بکن .. " جواب نمی دهد زنِ بنفش. می نوازد. اکبر یک دفعه انگشت کوچک را گذاشت توی بشقاب و از سوسک آمد بیرون . انگار با من حرف می زند مردک : " تشنه م شد باز. ببینم تو اون آهوی وحشی و تُخست پهلوته؟ کجاس ؟ خونش تازه س می گن. تشنه مه می گم."ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هـ اونجاس . خواب رفته لای کتابم .ه
دستش را تا مطبخ دراز کرد و کوزه ی آب را برداشت و به دستم داد و گفت : بيدارش کن می گم. یه جوری نیگرش دار که چشماشو ببینم. آب بهش بده اون هرجایی رو . بیدارش کن می گم ." کوزه را از دستش گرفتم. دلم نمی آمد. نیامد . نشستم. اکبر مثل برق از جایش برخاست و رفت پی کتاب و آهو خانوم. بیدارش کرد بیچاره را. آبش داد. چشم هایش را می دیدم. سیاه و شفاف. سرم را انداختم پایین. صدایش را می شنیدم. "آب از دست این خدای پر مو ؟ " جوابش را نمی توانستم بدهم. تمام باید تمام می شد. من هم تمام را یک روز باید تمام می کردم. سرم گیج می رفت. انگار از شکاف دیواری آدم های شبیهی می ریختند سرم. آدم های رنگارنگ. من . تو . موریس. مرتضی. اکبر. اکبر سر آهو را گرفت و آرام و انگار سنگ در گلویش داشت گفت : " برو پهلوی یار من در مغرب . یک ماچم ببر براش. بگو جنده اکبرتو اینجا دادی دست این ناکارا . بهش بگو جنده های اینجا بارونای تو رو ندارن قربونت برم من. " خندید اکبر. خندید ببرک. خندیدند ساعت ها. سر آهو گوش تا گوش . سر آهو قرمز از خونِ آهو. رفت آهویم. خونش را ریخت اکبر. فواره ی های قرمز.و اکبر لیوان را برداشت و پر کرد از. نان خشکش را در خون آغشته کرد اکبر . کمی جوید و طرف من گرفت. " تمام کن اکبر. " خندید. برگشت و پرسید : "اسم واقعیتو نگفتی هنو."گوش ش را آورد اینجا . شب هم آمده بود داخت و چند ستاره داشت یواش می ریخت روی فرش و آینه. گفتم: خوخانوف . " هایی گفت نشست اکبر. بسته ی سیگارش را از جیب پیراهن در آورد و گفتم نمی کشم. خودش یکی روشن کرد. " از کپنهاگِ من خوشت اومد ؟ " رفتم و کنار ببرک نشستم. انگار با تو حرف می زدم گفتم : هنوز تو کوچه هاش می گردم. تاریکیایش عجیبه کمی. یعنی هنو نمی دونم. " هایی گفت و ران رخش را به دستم داد. : خب ، چه عجب یاد منو کردی و اومدی اینجا؟ مگه موریس مرده بود که ... " بلاخره تو هم موریس شدی. موریس های شبیه . موریس های اینجا و آنجا. گفتم : موریس سر جاشه. قبراق و طرار . یه جایی حتما حالا نشسته و چشاشو بسته و داره نیگا می کنه من و حال دنیا رو. نه نمرده موریس. داره گوش می ده به ... " حرفم را برید اکبر: " خب می آوردیش با خودت." جوابش را ندادم. برگشتم به چشم های بسته ات نگاه کردم. به رنگ سبز و گرم پلک ها و مژه هایت. اکبر حوصله ی مرا نداشت . دست چپش را کند و گذاشت اینجا و گفت :" فردا می ریم میدون. می دونی که مَردُ و میدونش. اسب بیار با خودت . " عجیب است نه. امروز با اکبر نشستیم و زیر این ابروها نوشیدیم و گرداندیم و فردا یا او یا من! به اسبی که فردا با من آنجا می تاخت فکر کردم. به تو. به طرز و ترکیب خونت. چیزی نگفتم به اکبر. هر سفری که رفتم جنگ بود. هر جنگی که رفتم تو آنجا بودی. حالا یا او یا من. سرم را برداشتم و گذاشتم روی تخت و دراز کشیدم. اکبر گفت : " آهو جونت رفته مغرب بغل یارم نشسته. قربونش برم . چیا می گه حالا فکرشو بکن. ای روزگار جاکش . ای سرنوشت غدار... " قه قه می خندید. مثل کسی که شکست خورده باشد از لذت می خندید. مثل کسی که همین الان استانبول را گرفته باشد می خندید. تنم خواب رفته بود پیش تو. سرم گفت : " شب خوش پادشا !" بیدار که شدم کجاست اینجا؟ خبری از آن عجایب روزگار نیست. گل و سبز ه و آسمان. صدای نی و نغمه. ببرک خانوم نشسته و دور و برش هفت هشت دختر ندیده ام نشنیده ام. تو کجایی ؟ رفته ای. مثل کرم شبتاب رفته ای. نیستی. خیلی وقت است نیستی. جنگت را کرده ای . مرگت را مُرده ای. نوُشت را ریخته ای. حرف هایت را نوشته ای. نیستی . خوش به حالت. من تنهایم بی تو. من خیلی تنهایم می گویم. دارند می خوانند. قوال های چینی و ایرانی و ترک. زمان مثل خودم شده است اینجا. از اینجا و آنجا. رنگ و نشان. خودم نیستم. خیلی وقت است خودم نیستم. تکه ای از من افتاده است دلِ باد. تکه ی تُویِ من از من. ای کاش می توانستی برایم بنویسی. یا بیایی قلبم . کرختم کنی. زهرآلودم. بعد ببینم تو را. کجا حالا داری آب تنی می کنی و با دست هایت موهایت را این طوری می دهی بالا. دهانم لک زده است به پستان هایت. به پخِ رانت. به شکمت. به روحت. آخ کجای آن سنگ و شکاف آبشار. امواجم را کجا حالا بکویم من. رفته است این عجایب روزگار. "ببرک سلطان اکبر کجا شده ؟ " گذاشت زمین آینه اش را. خندید. آمد کنارم. "پادشاه جن ها رفته سراغِ زنی خیلی بی رحم .خیلی شیاد. خیلی کلک. " دستی به موهای سفیدم کشید ببرک. به شانه ام. دلم داشت می سوخت. گفتم: "خوش به حالش نه ؟ " با آستینش اشک چشمم را پاک کرد و به دورها نگاه کرد و گفت :" میان هند و چین یک آبی هست خو. تن و دل آدم اونجا سبز می شه می گن. تو هم دنبال زنی هستی نه؟ زنی که همین الانه اونجاس. " اشاره را گرفتم از ببرک. از این زن کولی و جادوگر و پیر. با دست اشار کرد خوان را بیاورند. گفتم چیا پخته اند امروز. گفت : عقل کلان را پسرم. " پس آنجا حالا. کنار آن آب. در آب. کنار آب. با آب. دلم برایت تنگ شده است. پس من کی می میرم؟ نشستیم و با هم خوردیم و ببرک واقعا حضورش می چسبید. سنگ هنوز در گلویم بود. گفت : " برو در آینه کمی نگاهش کن ها! "آینه؟ گرفتم و کجایی تلما؟ تلمای اینجایی ! تلمای آنجایی ! خط و مرکب خوشبویت کجاست حالا. دلم دیوانه ات شده است ای تلمای ستمگر. صنمِ خودم. موریسِ خودم. کلکِ خودم. یادش به خیر وقتی سفید می پوشیدی می رفتی زیر برف . کجا بود آنجا؟ می گفتی بیا نگاه کن. می رقصیدی . همیشه. هر صبح بعد از معاشقه می گفتی بزار منم بهت یک هدیه بدم خو. می رقصیدی و می خندیدی و همانجا زیر برف دوباره می گفتی بازم می خوام خو . بازم. نیستی . در آینه نمی توانم پیدایت کنم. صدایت در دلم. می شنوم صدایت را تلما. اکبر کجاست تلما؟ صدایم را نمی شنوی. در ذهنم باید یک پرِ طاووس پیدا کنم. یک ستاره ی سلیمانی. قرمز و خوشبو. صدایم را می شنوی ؟ ببرک گفت: اکبر رفته به جنگ دیوی که زمین و زمان کپنهاگ را می سوزونه و اکبر رفته به جنگ دیوی ... !" صدای تو را شنیدم حالا. گفتی عجب! گفتم : "دپیبک خان اگه کشته شه می تونم برسم اونجا. پیشت بیام. این طوری موهاتو بگیرم. شانه ات را بگیرم. گوشت را این طوری و لبت را این طوری و توی دهانت را این طوری و شکمت را این طوری و این طوری و این طوری ... "صدایت را دیگر نشنیدم. ببرک و بقیه داشتند می رقصیدند و تکرار می کردند این طوری و این طوری و این طوری.. بی خبر چنته و بارم را برداشتم و از خانه زدم بیرون. باید از این شهر می رفتم. خیلی زود. آی بسوزی خانوم بورخس. کسی صدایم کرد از پشت :ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هـ خوخان ن ن ن ن ن ن ن ...ه
برگشتم . از آب و سبز. عالم آرايی بود که نظيرش را در هیچ بلاد و زبانی نديده بودم . وجود نداشت. چقدر هم تازه و خوشبو . کیه این زن خدا؟ قطره های براق آب این جای موها و شقیقه اش. موریس می گفت بعضی ها را نمی شود صورتشان را دید. نمی شد صورتش را ببینم. نور یا هر چیزی که چشم هایم را . نمی شد. نمی توانستم. این طوری دستم را دراز کردم و رفتم جلو. دوباره صدای تو در قلبم. صدای خواهرم. صدای فرشته. چرا می گویم خواهرم. عجیب است نه؟ " کسی که بترسد می تواند دست به صورت ببرد ؟ چگونه ؟ " ترس ؟ ترس از چی خانوم؟ من شیرم . خیلی خیلی خانوم . خندید صدا . درونم. از اینجا. هنوز. چرا همه جا این طوری حالا می درخشد می گویم. ترس از کی ؟ گفت : " شرط ها را به جا بیاور دیبک جان ! " آمین. آمین. آمین. برگشتم و آن تبریزی جوان ماجراجو نشستم ترگِ اسب ترکمنی و صورتش را که نمی دیدم نکند تلما باشد گفتم. یاد و نشانیِ سبز و این روح و ترکیب آب. دلم لرزید. نفسی کشیدم. یورتمه . گفتم : " بشمار شرط هایت را ای خدای رنگارنگ!" گفت" پوست دیوی حاضر کن و با اکبر بگرد!" آمین. آمین. یا اکبر یا من . "همین ؟" پرسیدم .خنديد و آرام آرام رفتیم طرف درخت پرتقال. باغی این همه مست و از خود رفته؟ همه جای باغ زن و کرشمه بود و من از اینجا و از اینجا و از اینجا . خندید بی دینِ خنک. صدایش از پرتقال ها پخش شد : " نه اکبر را بُکش نه بگذار اکبر تو را بکشد." عجب. اینجا کجاست؟ افسانه ی کی ؟ اسطوره ی کجا؟ یعنی چه نه اکبر را من و نه اکبر مرا؟ این تعلیق ، این به دیر انداختن . نمی فهمم که. نمی توانم که. آن وقت نه اکبر می تواند برود بغل یار مغربی اش و نه من می توانم شب شیرین چشمِ تو را ببینم. شوخی ت گرفته پری . ها؟ " رسم روزگار ما این است دیبک خان . " آره؟ اسمِ معلمت را به من بگو! " اسمش را اینجا نوشته اند." چاک پستان هایش را نشان داد. اسب جلو تر نمی رفت. از دور تعظیمی کردم و بوسیدم آن دو پستان شاد و زهری را. اسب برگشت و یک دفعه. چاره ای نداشتم. آسمان مثل چشم تو شد. بی رحم و خندان. دیبک دیبک می تاختم. اکبر نیزه انداخت. شکستمش. من آتش و قاروره انداختم. اکبر ابر آورد پایین و باراند و خاموش شد شعله هام. یا بمیر یا بکش اکبر. جلو تر آمد. کلاه خودش را برداشت. سرفه ای کرد و گفت: " آخر نه تو رُستمی و نه من اسفندیار." دست به قبضه ی شمشیر بردم. " پس کی استیم ما؟" "ما؟ ما کیه خو؟" پرسید و شیشه را طرف من گرفت. نه! یکی باید می افتاد. حتما. همیشه. همه جا. خیالت تخت باشد. هی من بزن هی او بزن. هی من بیفت هی او بیفت. هی من بگیر هی او ببند. پری روی شنگول هم نشسته بود و با دیگر دخترک ها می خندیدند. شب که شد اکبر برگشت. من هم ناچار برای صرف شام به خانه اش رفتم. چشم و گوش های آن مغربی . اکبر دوباره با همان شکل و شمایل از من پرسید : از کپنهاگ من خوشت آمد؟" می خواستم بگویم این شهر که یک دفعه عجب ! ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه


از کتاب :
کوآرتت یاشار





___



Alim Qasımov - Sarı Gelin


_____________

No comments:

There was an error in this gadget