Wednesday, October 1, 2008

Hamed Rahmati

________________



Rashid Koraishi
____________________

حامد رحمتی


گروه گروه

پلاكاردها ، دست نوشته های معمولی
به خيابان ريخته بودند!ه

مشت های گره خورده
سينه ی آسمان را سخت می كوبيد

مغازه ها روی صورتشان نقاب كشيده بودند
پشت بام خانه ها بلند ترين سكوی انديشه بود
موتور سيكلت ها
با صدای گرفته می رفتند می آمدند

گازهای اشك آور بغض فرو خورده ای را در گلو آب مي كرد
می زديم زير گريه ... های های

درون هر مشت سنگي بزرگ جا می گرفت
تا قلب شيشه ها را بشكنيم

لاستيك های افروخته در قعر خيابان حلقه حلقه دود می شدند
نيمی از چشم خون بود
نيمی آتش

زن ها با چادرعربی خيابان را يكسره سياه می كردند
و اورشليم چند موشك ديگر می توانست
به خورده سايه ها بدهد

من پيامبری را ديدم
كه از لای عبای خود به جسد كودكان نگاه می كرد
اسامی تازه ای كه قرار بود به آسمان فكس كند

ما به زبان گلوله حرف می زديم
و زخم زبان چقدر كاری بود

وقتی گهواره ها منفجر می شدند لالائي می خواندند
با خيال راحت چشم را می بستيم

و سينه ای كه گلوله می شكافت
از همه چيز بريده بود ...ه

از همه چيز بريده بود
اما سنگی براي پرتاب دست نبود

و اورشليم ميان بغض و دود
چند موشك ديگر می توانست ؟ه
به خورده سايه ها بدهد

گروه گروه از مرگ لبريز می شدند
و مقصد آخر شهری در آنسوی آسمان بود ... در آنسوی نقشه ها
ويزای آدم های خوب از زمين صادر شده بود

جهانی كه وعده داده ايم
با حصاری از حرير نازك مه

سيب های درشت ...ه
حوريان زيبا ، اسب هايی با يالهای بلند ، رها شده در هوای دشت

و نهری از ماهيان نقره ای
كه فلس هاشان چشم را مي زد

من پيامبری را ديدم
كه جام زهر را سر كشيد. ه


_________


Glazunov: Violin Concerto in A minor, Op. 82; Moderato | Michael Rabin


______________

16 comments:

منصوره اشرافی said...

این شعر نه یک بیان شاعرانه از یک جریان تاریخی بود بلکه بیشتر شبیه به یک گزارش شتابزده و یک طرفانه روزنامه نگارانه ای بود که در آن گزارش گر سعی کرده بود گزارش و البته شعارهای خودش را و اعلام مواضع خودش را با زبان شاعرانه بیان کند.

حامد رحمتي said...

خانم اشرافي
ممنونم از اظهار نظر شما نمي خواهم در برابر كامنت شما گارد بگيرم اگر من بنشينم و دوباره داستان نوح را برايتان بازگو كنم فكر نكنم كمكي به اعتلاي شعور مخاطب بكند ، كار شاعر باز آفريني ست نه مصرف زده گي ... شعر امروز تا غايت امر به گزاره هاي خبري و روايي نزديك شده است تلفيق ژانر هاي مختلف در شعر به مثابه ي شوخي نيست، شاعري موفق خواهد بود كه بتواند توليد كند ... وگرنه همه مي دانند محمد در غار با جبرئيل چه گفت و شنودي داشته است.


شعر شما داراي كنش دروني نيست زبان شعرتان مرا ياد شاعران دهه 40 مي اندازد.
شما هيچ گونه تلاشي را براي ارتقاي شعر صورت نداده ايد شما از همان عشقي سخن مي گوييد كه حافظ شيرازي... زيركانه از آن سخن گفته است البته اين يك مقايسه مع الفارق است بد نيست پيشينه ي شعر نوين ايران را مطالعه كنيد شعر شما نه بن مايه اجتماعي دارد نه بن مايه سياسي يك عده كلمه را پشت سر هم چيده ايد كه چه ؟


من هرگز به اين صرافت نيفتاده ام كه با اين متر معيار به سراغ يك متن ادبي بروم، شعر را بايد در كليت اثر بررسي نمود اگر شاعران بعد از نيما را در نظر بگيريد شاملو فروغ رحماني به مراتب تجربه هاي درخشاني در حوزه زبان داشتند

آي عشق/ آي عشق/ چهره آبیت پیدا نیست... شاملو

و زخم‌های من همه از عشق است / عشق، عشق، عشق / من این جزیره سرگردان را / از انقلاب اقیانوس / و انفجار کوه گذر داده‌ام / و تکه‌تکه شدن / راز آن وجود متحدی بود / که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد

حتي در تجربه هاي نئو كلاسيك حسين منزوي : نام من عشق است آيا مي شناسيدم / زخمي ام زخمي سر پا مي شناسيدم؟ ...


البته كمي انصاف هم خوب است اين ها نمونه هاي درخشاني هستند اما قرائت شعر منصوره اشرافي... ای عشق کجایی / که تباهی زیستن/ بر دوش آدمي / مرگ را حضوري قاطع مي بخشد.
شما اين سطور مذكور را در نظر بگيريد آيا اين عبارت ها گزافه گويي نيستند كه در نسل نوين شعر امروز هم كلاسيك به شمار مي رود، تا انتهاي اين شعربا روند رو به رشدي مواجه نيستيم" آركائيسم" متاثر از زبان شاملو، ان قدر در اين اثر ريشه مي دواند كه اين شعر را با تجربه هاي درجه" سه " شاملو اشتباه مي گيريم

عدم قطعيت و استفاده از فضاهاي مستعمل و تك سيستمي شعر را تا غايت امر ذهني مي كند شعر يك روايت خطي را دنبال مي كند تو گويي مولف با يك ترفند از پيش تعيين شده اي ما را به خوانش شعر دعوت مي كند كلي گويي يكي از آفت هاي جدي اين اثر است انگار مولف الهه عشق بوده و براي تكوين تدابيرش مانيفست صادر مي كند ...

منصوره اشرافی said...

ممنون از اظهار نظر شما آقای رحمتی . از اینکه این همه نکته در شعر من بود و شما تا قبل از اظهار نظر من در مورد شعرتان آنها را بازگو نکرده بودید متاسفم . متاسفم برای اینکه نخواستید گارد بگیرید ولی عملن اظهار نظر شما را من در هاله ای از خشم و احساسات آنی می بینم . من در اینجا از اینکه شما نظرات خود را ابراز کردید خیلی خوشحال شدم ولی اظهار نظر کردن در مورد یک شعر الزامن منتهی به نتیجه گیری در مورد شاعرنمی شود. از راهنمایی تان در مورد مطالعه پیشنه شعر نوین ایران متشکرم بهرحال ما باید یاد بگیریم که نقد پذیر باشیم و در مقابل انتقاد سعی نکنیم جبهه گیری کنیم . من برای نظر شما و یا هر کس دیگری در هر جایگاهی که باشد احترام قایلم و باید بگویم که بن مایه اجتماعی و یا حتا سیاسی و یا حتا فردی و یا شخصی در شعرمقوله هایی سلیقه ای و جدا هستند و چه بسا شما نیز از این بن مایه اجتماعی شعرتان فراتر رفته و زمانی برسد که مقوله ها و دغدغه های شخصی برایتان پر رنگتر شود.
آقای حامد رحمتی جدن توصیه می کنیم با اینهمه صحبتهایی که کردید و معتقدید که تلاشتان به عنوان یک شاعر دهه 80 در راه ارتقای شعر است پس به خاطر شعر هم که شده انتقاد پذیری را در خودتان تقویت کنید . چرا که به به گفتن در مقابل هر شعری کار چندان ساده ای نیست و اگر ما بخواهیم به همین به به گفتنها و آفرین گفتنها شاد و خرسند و از خودمان راضی شویم روزگارمان از این هم که هست بدتر خواهد شد.

منصوره اشرافی said...

با توجه به واکنش شما لازم دیدم که به نکات ریز تری از شما توجه داشته باشم و آنها را بازگو کنم.
در این شکی نیست که سطرهای ابتدایی شعر شما فقط روایت است روایتی از یک جریان تاریخی که با شکل مذهبی نمود یافته . این را هم در انتهای شعرتان بازگو می کنید و بعد هم مرگ این جریان را بیان می کنید. آیا چه تازگی در این زبان و بیان بود . نمونه های این شعر شما در میان شاعران سالهای 60 بسیار است سالهایی که شما هنوز بدنیا نیامده بودیدکه اینهایی را که روایت کرده اید با گوشت و پوست خودتان حس کنید . شما یک روایت کلیشه ای و خشک و بی روح را از یک جریان تاریخی ارایه داده اید که بیشتر شبیه به تعریف کتابهای درسی تاریخ از این جریان است. نه چیز تازه تری برای بیان کردن داشتید و نه نگاه تازه تری و نو تری به این جریان تاریخی . کنایه های شما نیز در آخرشعرتان که گفته اید پیامبری دیده اید که جام زهر را سر می کشد . بسیار کلیشه ای و تکراری است و آدم را یاد شعارهای گرو هها و سازمانهای سیاسی می اندازد که می خواهند به بیانیه شان رنگ ادبی بدهند . بهر حال شک نیست که بهترین شعر سیاسی و اجتماعی را شاملو سروده که نگاهش را از سیاست و اجتماع به انسان خود خود انسان پیوند داده و شاید و حتمن تنها راز ماندگاری شعر او همین می تواند باشد . اما این شعر شما چی؟
شما از پشت یک پنجره در یک اتاق امن فقط به یک خیابان نگاه کردید و گوشه ای را از آن دیدید و بعد خواسته اید که با همین دید و نگاه حکم نهای تان را صادر کنید . نگاه شما خیلی ناقص است و برای بیان مرگ پیامبران کافی نیست چرا که نگاهتان را از روایات بر گرفته اید نه از خود واقعیت و اینکه در عمق و متن ماجرا نبودید و تنها می خواستید وانمود کنید که همه چیز را همه چیزی را که بیان کرده اید با تمام وجود لمس کرده اید.

حامد رحمتي به منصوره اشرافي said...

خانم اشرافي
همانطور كه اشراف داريد شما بايد "مادر بزرگ" من باشيد چرا اذعان مي كنيد هم نسلان من در روزگار آرامي به سر برده اند ما همان نسل سوخته ايم وقتي صداي بمباران را مي شنيديم به زير زمين هامان مي گريختيم خوب يادم مي آيد مادرم كه "دختر" شما باشد من و بردار كوچكم را به آغوش مي كشيد تا اتفاقي براي ما نيفتد همان روز پدر كارمندم از محل كارش تا خانه را يك نفس دويده بود ... نسل من هماره در ترس و تاريكي قد كشيده است كه عوالم بيولوژيكي از آن رخت بر بسته اند ولي نشانه هاي كدر جنگ هنوز روي پوستمان را كبود مي كند اگر شما فرزندان انقلاب باشيد ما فرزندان جنگيم ...

من قرار نيست اگر در روز واقعه نبودم برايش شعر نگويم نسل من بسيار آگاه و با سوادتر از نسل شماست حداقل تلاش آنها فراگيري آموزه هاي قدماست اما نسل شما امروز كجاست ؟
كه ازآن دم مي زنيد...

در اين قهقراي ادبي چاپ 1200 نسخه اي//// برآيند يك نظام فرهنگي نيست نسل من خود خواهي شما را بر نمي تابد من نمي خواهم بگويم شاعرترم چون بساط دكان داري را سالهاست ترك گفته ام و مطمئن باشيد آن قدر جنم دارم كه بتوانم با مادر بزرگ هاي نسل شما نيز به گفتگو بنشينم ...

من به نقاط بالقوه اي در شعرتان اشاره كردم و مطمئنم كساني كه به طور حرفه اي شعر پيش رو را دنبال مي كنند نقد مرا رفتار شناسي شعر نمي دانند چون حقيقت تلخ است ... شعر من اگر هيچ نداشته باشد علي رغم به كار گيري زبان خيال فرم و ساختار مناسب ...شائبه هايي مصنوعي و مشكلات شعر شما را حداقل ندارد

در ثاني اين شعر يك تجربه در كنار تجربه هاي ديگر شعر من است اگر شخص شما پست قبلي رندان را ورق بزنيد متوجه مي شويد من دغدغه نوشتن چنين شعرهايي را ندارم چون راهم مشخص است ولي شما به يك خانه تكاني حسابي احتياج داريد چه در زبان چه در نحوه ي به كار گيري اركان شعر چه در گفتمان ادبي بالاخره شما بزرگ مائيد . متاسفانه وقتي كامنت شما را ديدم، مطمئن شدم گاهي قلم به دست مي گيريد و مي نويسيد!!!!


معهذا...
اين بار پيش نهاد مي كنم به جاي مطالعه پيشينه ي شعر نوين تاريخ فلسفه را نيز بخوانيد چون به سوال هايي كه هم اكنون ذهنتان را مشغول كرده پاسخ قابل قبولي خواهيد داشت نقد شما الان رنگ اخلاقي به خود گرفته، در عوالم ذهني خود سنگ كدام بت را به سينه مي زنيد بت ها را ابراهيم شكست حالا شما هم سنگي پرتاب كنيد گنجشك مفت است به همان اندازه كه شيشه گران ...

منصوره اشرافی said...

آقای رحمتی بهتر است همه حرفها ادعا ها شعارها و گزافه گویی ها را کنار بگذاریم و بیاییم مشخصن در مورد همین شعر صحبت کنیم.
قبل از صحبت راجع شعر شما لازم به توضیح می دانم که اکثر شعر های من در اینجا و خصوصن شعر من در این شماره رندان تاریخ سال 1359 را در زیر دارد . یعنی هما ن سالهای شروع کار شعری . بهر حال این را محض اطلاع شما گفتم که در مادر بزرگ بودن من شک و شبهه ای نکنید!
و اما شعر شما . شما در شعرتان تصویر های را ارایه کرده اید که دقیقن در مورد انقلاب تعریف شده است . وجود پلاکاردها مشت های گره خورده که همه بیانگر شکل تظاهرات آن سالهاست
مغازه های بسته فریادهای الله اکبر پشت بامها موتور سوارها گاز اشک آور ووو تمام آن چیزهایی که از انقلاب تعریف شده است برای شما.
دقیقن روی کلمه تعریف شده تاکید می کنم چرا که شما فقط آنچه را که شنیده اید بازگو کرده اید نه چیزی اضافه تر بر آن و نه چیزی نادیده از آن و این تعریق یک تعریف متداول مرسوم . کلیشه ای ارایه شده از طرف دیگران از انقلاب است در ذهن شما . در این شکی دارید؟ هم نسلان شما یعنی متولدین سالهای 62 و یا 63 که در پنج یا شش سالگی شان جنگ پایان یافت چه تصوری در مورد انقلاب و پیامدهای آن از جمله جنگ را دارند؟ آیا چیزی غیر از داده های دیگران است و یا تنها صرفن ترسهای دوران کودکی. شما می توانید از تمام تاریخ ایران و دنیا وبشر شعر بگویید و تفسیر و برداشت خاص خود را در این مورد ارایه دهید و حرف خودتان را بزنید . اما شنونده حق دارد که بیان کند در این شعر شما تصاویر کلیشه ای است و نه واقعی . در اینکه شما نتوانستید عمق آنچه را که در انقلاب و یا حتا جنگ اتفاق افتاده درک کنید و یا اگر درک کردید قدرت بازگویی اش را نداشتید شنونده شعرتان بی تقصیر است. شما فقط با ادعای نسل سوخته بودن چه چیزی را می خواهید ثابت کنید . اتفاقن شما در زمره متولدین خوش بختی هستید که به دوران سازندگی و آرامش رسیدید . چرا که پس از سالهای انقلاب و سالهای جنگ و طی شدن آنها بود که آرامش نسبی بر قرار شد . نگاهی به هم نسلان خودتان بیندازید و آنهارا مقایسه کنید با جوانهای دوران انقلاب و یا جوانهای دوران جنگ . شما دقیقن چون به عینه نتوانستید ن شرایط را لمس کنید و تنها خواستید شعاری در این شعرتان داده باشید ادعا می کنید که نسل سوخته هستید . اتفاقن از دوران شروع انقلاب تا اکنون نسل شما در مقایسه با دیگر نسلهای این دوران به طور نسبی خوش بختر بودند. اینکه بخواهید با کنایه و با حرفهای نیش دار خودتان را اثبات کنید فکر نمی کنم کار چندان درستی باشد . من قبلن هم شعر های شما را خوانده بودم و در شاعر بودن شما شکی نیست . اما الزامن که همه شعر های یک شاعر نمی تواند خوب باشد. و شما نباید از انتقاد نسبت به یک شعر تان این چنین بر آشفته شوید. فرهنگ انتقاد کردن و انتقاد شنوی فرهنگی است که هنوز در میان ادبای ما اندک جایی دارد. اگر از شعر شما انتقاد شده و اگر گفته شده تصاویر این شعر کلیشه ای است دلیل بر زیر پا بردن اصول عقاید شما نیست که شما این چنین بر میآشوبیدو علاوه بر اینکه مطالعه خودتان را به رخ دیگران می کشید دیگران را هم توصیه به مطالعه می کنید . د اینجا صحنه جنگ و جدال نیست و عرصه خودنمایی . که ادعای آگاه تر بودن و با سواد تر بودن نسل خودتان را می کنید . کسی آگاهی و سواد شما را زیر سوال نبرده است . منتها ماسفانه شما تحمل خرده گیری و انتقاد را ندارید و متاسفانه با این روش بر خوردتان که منتقد را به بی سوادی و یا عدم آگاهی متهم می کنید دلیل بر خودخواهی و خود پسندی نسل شما نیز هست.منظورتان از خطاب نسل امروز من کجاست چیست؟ تا آنجا که می دانم من سخنگوی خودم هستم ولی شما اگر چشم بینا تری داشتید به خوبی می دید که شما اگر چیزی دارید و آموزه ای دارید به یقین مدیون نسل گذشته خود هستید . من نه مثل شما ادعای نسل سوخته بودن دارم و نه ادعای چیز دیگری ولی این را می دانم که مثل شما دستی از دور بر آتش نداشتم و همنسلان من اگر از چیزی حتا عشق حتا انقلاب حتا مرگ و حتا هر چیز دیگری در سرزمین خودشان سخن می گویند تنها امتیازشان بر شما این است که شعار نمی دهند و آنها را با جان خودشان لمس کرده اند و درک می کنند . بساط دکان داری را در این خاک آنهایی پهن کرده و حفظ کرده اند که در دستشان دستمالی باشد برای زور مداران و قدرت مداران و باندهای مختلف هنر و ادبیات در این مملکت که شاید بتوانند از این راه به نان و نام و نوایی برسند. شما آقای رحمتی سنگ کدام بت را به سینه می زنید . از ما که گذشته . حالا نوبت شماست. به قول خودتان کار شاعر باز آفرینی است نه مصرف زدگی . این شعرتان که سراپا مصرف زدگی بود آنهم از چیز هایی که تار یخ مصرفشان گذشته . چه چیز نو و تازه ای را در این شعر باز آفرینی کردید . چه مفهوم تازه ای را به دست دادید و چه تصویر تازه و نوی ای را آفریدید . من فکر می کنم دیگر با شما صحبت کردن ب یفایده است و اتفاقن تجربه خوبی بود برایم برای امتحان کردن ظرفیت و پتانسیل نسل آگاه و با سواد امروزی البته به قول خودتان . نمی دانم چرا شما خودتان را سخنگوی نسل خودتان دانستید ؟ بهتر نبود به جای خودتان و از جایگاه خودتان فقط صحبت می کردید؟ نکند این هم یک نوع پیامبری جدید است . سخنان شما در تمام کامنتهایتان از ظهور پیامبری تازه از نسل سوخته حکایت می کند . مراقب باشید !

حامد رحمتي said...

خانم اشرافي من نمي دانم شما چگونه نوشته خود را نقد مي دانيد ما در كشورمان بعد از براهني و عده اي سياه لشگر منتقد نداشته ايم... مگر عبدالقاهر جرجاني كه علم او علم شرح است حتي خود براهني هم چيز تازه اي نداشت او همان حرفي را مي زد كه مكاتب شكست خورده ادبي آن ها را گفته بودند

شما اگر تاريخچه نقد را از زمان ارسطو تا به امروز در نظر بگيريد متوجه مي شويد منقدان بزرگ در حوزه ادبيات در ابتدا فلسفه را خوب درك كرده اند بر عكس شما بعدها منقد شده اند


يك منقد هميشه پشت سر شاعر حركت مي كند شما يك مشت حرف را از سر كم دانشي به شعر من نسبت داده ايد بعد از من مي خواهيد اين نوشته ها را كه اصلن قابل استناد نيستند به عنوان نقد بپذيرم نه ! من نمي دانم در حوزه ادبيات نقد شما را در كدام مجموعه بايد بررسي كنم : نقد ساختاري ، نقد فرماليستي ، نقد زيبا شناسي چه و چه ... شعر امروز مبتني بر روايت هاي سالم و مجاز مرسل است چيزي كه در آراي انديشمنداني بزرگي چون ياكوبسن به چشم مي خورد او از زبان شناسي به مباحث بلاغي در شعر مي رسد شعر خاستگاه اجتماعي دارد من دغدغه انقلاب را نداشتم كه شما از انقلاب حرف زده ايد با اين حساب فكر مي كنم حتي شما شعر مرا خوب نخوانده ايد چون من از اورشليم حرف مي زنم نه از ايران ....



به قول رولان بارت ادبيات تبديل به ابژه يي مي شود که خود را ببينيد، من حرفهاي شما را اصلن نمي فهم رسالت شاعر هم و غم اوست من نمي توانم نسبت به جهان پيرامون خودم بي توجه باشم علم روان شناسي، امروزه به اين نتيجه رسيده حتي كودكاني كه در شكم مادر هستند حوادث و اتفاقات ناخوشايند در ذهن آنها تاثير مي گذارد آن وقت شما چه طور مي گوييد يك كودك 7 يا 8 ساله چگونه مي تواند آن شرايط را به ياد بياورد ايضا ... وقتي شاعري مثل شاملو شعر مي سرود يعني همان زماني كه شما به دنيا نيامده بوديد كوتادي 28 مرداد به رغم زنده بودن نيما اخوان سپهري كسرايي ... چرا فروغ و شاملو مهم شدند چون دغدغه اجتماعي داشتند،آن روزها علم ان قدر پيشرفت نكرده بود كشوري مثل آمريكا نيز رو به توسعه بود اگر شعر شاملو با اقبال مواجه شد به خاطر اين بود كه شعر را به تربيون سياسي روزگار خود تبديل كرد و مردم با دنبال كردن شعر شاملو مسائل روز را نيز دنبال مي كردند ولي امروز شما با چند كليك مي توانيد بفهميد در دنيا چه مي گذرد

شما چه طور با ذهن عادت زده ي اي كه داريد... خود را مدرن مي دانيد و در باره نسلي حرف مي زنيد كه آسوده اند يا شما چشم هايتان را به دنيا بسته ايد يا من چيزي را در اوهام خود به ياد نمي آورم به قول اخوان دزد حاضر و بز حاضر .... همين امروز چه كسي تبعات جنگ و انقلاب را تحمل مي كند نسل من خانم اشرافي شايد كساني كه روزي شعار مي دادند از قيمت گوجه فرنگي خبر نداشتند آنهاي كه رفتند ... رفتند آنهائي كه ماندند ماندند من به اين بحث در اينجا خاتمه مي دهم شما خودتان هم نمي دانيد چه مي گوييد اگرمي خواهيد علمي حرفي بزنيد فبها! پس اين مته به خشخاش گذاشتن ها چيست؟ راستش را بگويم حوصله سر و كله زدن با شما را ندارم به طلايه داران ادب و فرهنگ فارسي پيشنهاد مي كنم به شما كورس دانشگاهي بدهند شما واقعن حيف هستيد چون نمي توانم با منطق شما برقصم سازهاي نا كوك را باد مي نوازد و ما بي چرا زندگانيم !

منصوره اشرافی said...

اینجا بهتر دیدم که مطلبی کلی در باب انتقاد بنویسم و شیوه بر خوردها شاید البته گوشه ای از آن دامن آقای رحمتی را هم بگیرد . ایشان در کامنتی در وبلاگ من نوشته اند که معتقدند من صلاحیت انتقاد از شعر ایشان را ندارم . من نمی دونم حدود و مرز این صلاحیتی که ایان تایید و البته تعیین می کنند چیست . من بعنوان یک آدم عادی خیلی طبیعی می توانم در مورد شعر ایشان و یا هر کس دیگری نظر خود را بدهم . البته نظری که داده ام در سه یا چهار سط بیشتر نبوده و قصد بررسی و نقد آکادمیک در مورد شعر ایشان مطرح نبوده که ایشان سواد و علم خود را به رخ می کشند .
ما (منظور از ما گروهی است که ادعای فرهنگ و فهم داریم) اگر تحمل انتقاد را نداشته باشیم بی فرهنگیم و غیر دمکرات . چون لازمه تحمل نقد دمکراسی است . و البته قبول و یا رد هر انتقادی هم جزو اصول دکراسی است ولی اگر با کمترین انتقاد از کوره در برویم و بخواهیم اثبات کنیم که دانش و علم و سواد برتر و بالاتری داریم ومعلوم می کنیم که دمکرات نیستیم و یا بلد نیستیم که باشیم. . و البته که با نبود دمکراسی دیکتا تور خواهیم بود . دیکتاتور یعنی حرف مخالف را تاب نیاوردن . یعنی به مخالفان خود انگ و تهمت زدن . دیکتا تور یعنی اینکه به جای شنیدن داوری و نظر دیگران تنها حرف و نظر خود را اعمال کردن
. انتقاد توهین نیست ولی آنهایی که دمکراسی را بلد نیستند انتقاد را توهین می پندارند . انتقاد را با تخطئه کردن اشتباه می گیرند و هیچ وقت نمی توانند و قادر نخواهند بود به جنبه های مثبت نظر و نقد فکر کنند . متاسفانه در فرهنگ ما جنبه انتقاد پذیری بسیار ضعیف است و اغلب تاب تحمل شنیدن انتقاد را ندارند و آن را توهینی به خود و یا شخصیت خود و یا آثر خود تلقی می کنند . برای همین هم غالبن جواب انتقاد و پاسخ یک نظر را به صورت توهین آمیزی می دهند و نوک حملات خود را متوجه شخصیت فرد و فردیت او می کنند و در نهایت او را متهم به بی سوادی و یا کم سوادی کرده و بعد هم به طور بسیار کلیشه ای توصیه خواندن چند کتاب را به او خواهند کرد. معمولن رژیمهای دیکتا توری را با جنبه انتقاد پذیری آنها می توان سنجید و و من فکر می کنم که افراد راهم به همین نحو

Yashar Ahad Saremi said...

حامد رحمتی در این نوشته به زعم من آخرالزمان را دارد در زبان ایرانی _ اسلامی ( بخشِ فارسی ) تشریح و تعریف می‌کند. این نوع کابوس و خواب‌های تاریک و روشن پیش از این در تورات و به ویژه قسمت انجیل آن از زبان رسولان مقدس آمده است. می توانید به آرماگدون (‌آرماجیدن) آپاکلیپس و رویای جانِ مقدس ( Ἀποκάλυψις Ἰωάννου) رجوع کنید. ولی آیا حامد رحمتی در دوباره شعر کردن یک رویای جادویی / دینی در زبان فارسی موفق شده است یا نه ؟ آیا حامد رحمتی توانسته است با پرداختن به این تصویر و آوردن آن به این زبان در این زمان کلمه‌ها و جمله‌هایش را شعر کند؟ یا توانسته است در این و همین جمله‌ها شاعر و شعر را به آمیزش جادویی زبانی بکشاند. آیا شاعر این شعر توانسته است در این سطرها دوباره به دنیا آمده باشد ؟ این‌ها سئوال‌هایی ست که جوابش را خود کار در حین و گذر زمان خواهد داد. ولی اتند و ریسکی را که شاعر اینجا به عهده می‌کشد قابل تحسین است. نوشتنِ این قسمت از پیرافسی عبری آرامی همواره وسوسه‌ی غیر قابل انکار بیشتر شاعران و نویسنده گان و حتی دیگر هنرمندان بوده است. این یک نوع برداشت از این گفتگوی حامد رحمتی ست. شاید دیگر برداشت های موضعی و معنایی و تفسیری از این کار وجود داشته باشد یا هم به وجود بیاید .

علیرضا طبیب زاده said...

دوستان! چون معتقدم که یک سیب گندیده در یک سبد میوه می تواند در سلامت بقیه اثر منفی بگذارد و این خانواده ی ادبی را دگرگون کند، و با نگاهی به این همه واژه که در این …مثلآ نقد ادبی( بالا).. مورد مصرف قرار گرفته و همانطور شخصی گرایی به جای نقد گرایی…و تبر به دست گیری ادبی به جای برخورد منطقی و علمی...مرا برانگیخت که چند جمله ای، نه درکلیت و چگونگی شعرها، که در رابطه با طرز برخورد ها اینجا بیاورم.



بی آنکه قصد توهین به حضور دوستان، رحمتی و اشرافی داشته باشم، اما چند نکته ای را اینجا یادآوری می کنم.


یک اینکه : هیچ کدام از ما اینجا یا هر جای این دنیای مجازی نمی توانیم ادعا کنیم که منتقد شعر هستیم به جز تک و توکی منتقد ادبی که آنها هم بطور رسمی و دانشگاهی (در زمینه ی نقد ادبی) خودشان ادعایی به منتقد بودنشان ندارند و تنها به لطف شمه ی کنجکاو ، بررسی نقد های ادبی اروپا و غرب، تجربه و نگاه منتقدانه و درک و فهم شان از مقوله شعر از تمام جوانب است که خریدارانی چند هم البته دارند.


در مقاله ای در سال 2000 در دانمارک به این معضل اشاره کردم که ایرانیان با این سابقه ی با ارزش و مستحکم ادبی، لیاقت داشتن رشته ای مستقل بنام نقد ادبی را در دانشگاه دارد. به سبب حجم و وسعتی که این رشته دارد و بالطبع با تمام رشته ها اعم از فلسفه، تاریخ، هنر، جغرافیا، فرهنگ ملل، زبان، روانشناسی و ریاضیات سر و کار دارد، لذا نمی بایست در رشته ی ادبیات ادغام شود و به صورت دروس در آید. تا کی به آن دست یابیم...
مسئله ی نقد ادبی در اروپا و در غرب مدت هاست که جزئی از دروس دانشگاه به حساب می آید که در واحد های جدی و جداگانه به آن می پردازند. اما به صورت وسیع و همه جانبه با اوقات فراوان و دانش آموزان بایستی واحد سنگینی را در رابطه با نقد بگذراند. این معضل در ایران متاسفانه به سبب دخیل بودن مناسبات مذهبی، قبیله ای، اخلاقی و سیاسی…و همانطور بینش شرقی، تقریبن همیشه تحت الشعاع نظرات شخصی(و نه تکنیکی و علمی) بوده ، که همین ضعف، ما را در شناخت صحیحی از نقد ادبی نا کارآمد گذاشته.



واژه ی نقد که با انتقاد و منتقد همخانواده است و از واژه ی عربی "النقد" به معنی نقد ادبی در فارسی ست، در ذهنیت ایرانی یک معنی می دهد. اما واژه ی منتقد و انتقاد به یکباره در ذهنیت ایرانی منقلب می شود و معنای دیگری به خود می گیرد…معنایی کمی وحشت آور! هم از این است که اینجا و آنجا می بینیم تا اسم نقد می آید جبهه گیری ها شروع می شود. و این واژه ی معصوم و مثبت با این همه کوله بار سازنده و انسانی ، به یکباره برای بعضی به صورت کابوس در می آید و آنها را در موضع دفاعی قرار می دهد.


دو اینکه: چیزی که در این" گفتم گفت های" کامنتی در اینجا( بالا) مشاهده می کنیم، نه نقد است و نه نظر از روی خیر خواهی ، بلکه خشم است و ...بچرخ تا بچرخیم ...که ذره ای به دانش هیچ کس اضافه نخواهد کرد و به جز یک جنگ روانی بی انتها چیز دیگری نیست. خیلی راحت است…خانم اشرافی در چند جمله نظر خودشان را ( نه نقد، که نقد می بایست ملات دار و از روی بینشهای گوناگون و کلاسه بندی شده باشد و در یک خط و چند خط نمی گنجد) در مورد این شعر رحمتی داده اند( گفتم این شعر، نه اشعار و حتی نه خود آقای رحمتی). این چند جمله، آقای رحمتی را برنمی تابد و گویی به شخصیت ایشان و مجموعه ی کار و سابقه ی ایشان توهین بدی شده. این، به نظر من دیدگاه نادرستی از نقد و یا نظر است.


آقای رحمتی، ( طبق روال معمول که برای پایین آوردن حریف دست به یارگیری ادبی می زنیم) شاید بصورت زیادی از داشته های خوانده شده خود و از تعدادی کد ها و شنیده ها ی خود در اینجا به صورت شاهد و یا عصا و یا پشتیبان فکری استفاده کرده اند و حرف ها یی هم در خصوص نقد گفته اند (که جالب هم البته هست)، اما خود ایشان به این اصول پایبند نبوده و نظرات را بسیار شخصی تلقی کرده اند و تبرِ شخصیت کُشی بدست گرفته اند. ( باز هم متأسفانه به عرض برسانم که ما نظرات دیگران را تاب نمی آوریم). شخصیت کشی حربه ای قوی در کشتن ذوق و استعداد هاست…


اهم قضیه و اشکال اینجاست که نقد ادبی که آقای رحمتی شعارش را می دهند چه ربطی به سن و قد و قامت و خط و خطوط ذهنی کسی دارد که آقای رحمتی با گفتن " مادر بزرگ" ازاین حربه ی مستعمل و کودکانه استفاده می کنند. آیا براشان لذت بخش است اگر در جواب مادر بزرگ یکی به ایشان بگوید" جوجه جان"؟؟؟من فکر نمی کنم ایشان این را هم تاب بیاورند.
و دیگر اینکه شما که دلتان برای نقد می سوزد چرا تا حال هیچ کدام از کارها را در اینجا نقد نکردید و نظری ندادید؟ هیچ نظری روی هیچ کاری نگذاشتید و تنها زمانی که کسی دو کلام نظر خودش را تنها در مورد یکی ازااشعار شما ، در اینجا بیان کرد ..شما برافروخته شدید و با آویزان شدن به حافظ و شاملو و …وارد مقولات شخصی یک انسان دیگر شدید؟
دوست عزیز آقای رحمتی، آیا این برای شما که کار ادبی می کنید شایسته است.
این چند جمله برای این نیست که به تداوم یک اشتباه دامن زند و بالعکس برای این است که یادآوری شود که ما، قبیله ی قلم بدست، چه قوی چه ضعیف…چه در راه و چه به مقصد رسیده…چه بالا و چه پایین ، چه مطرح و چه بی نام …چه حرفه ای و چه مبتدی…همه و همه به عشق قلم و حرمت شعر اینجا به صورت اتفاقی جمع شده ایم. بعضی مان ادعا داریم که برای جهانی بهتر می نویسیم…بعضی مان کمتر. بعضی مان وقتی قلبی می ایستد …دستمان ناخودآگاه به سوی قلم می رود و کاغذمان پس از شعری خیس می شود، بعضی مان کمتر. بعضی مان دلمان اندازه ی گنجشک برای آب و برگ و آسمان می تپد…بعضی مان کمتر. اما در اینکه روحمان یک هدف را دنبال می کند شکی نیست…شاید رفتارمان این را باز گو نمی کند اما…

به هر روی…به این دوستان نویسنده ام ، رحمتی و اشرافی هر کجای دنیای شعر که هستند ،چه بالا چه پایین، عرض کنم که دوستان!جا برای همه است…فضا برای همه است و حتی بیشتر…بگذاریم با هم رشد کنیم نه به قیمت افتادن دیگری…
ما اینجا به مثابه ی انسان هایی ، که تفکر دغدغه شان است، کوچک و بزرگ ، همگی برای حق انسان ها می نویسیم…رفتارمان هم بایستی اینگونه باشد.

برای هر دو احترام قایلم و دوستدارتان.
علیرضا طبیب زاده

از یاشار عزیز که فرصت تبادل نظرات را اینجا فراهم کرده دوستانه سپاسگزارم، باشد تا این گفتگوها نتیجه بخش باشد و ما همگی از این صافی به سلامت عبور کنیم تا بتوانیم جلا بخش روح دیگران باشیم

علیرضا طبیب زاده said...

آقای حامد رحمتی

با احترام متقابل. از اینکه چند کلامی آنهم بسیار دوستانه وصادقانه نوشتید و همانطور از اظهار لطف شما د بسیار سپاسگزارم .

واقعأ معتقدم که در کلیت امر ، اگراین نظرات و بقولی نقد ها، ولو پیش پا افتاده و بی اهمیت بر روی تولیدات ادبی نباشد ما برای اصلاح خود و کارمان یک آلترناتیو خوب ، متفاوت و مجانی را از دست داده ایم...این برای من به صورت یک اصل در آمده که با خود بگویم...:: آمده ام گوش کنم، ببینم آنها که چرت می گویند، براستی چه می گویند، که گاهی درست می گویند!

من معتقد نیستم که هر تولید ادبی باید از صافی منتقدان اسم و رسم دار و بقول معروف اینکاره، رد شود. بلکه حتم دارم آدم هایی که حتی رشته شان ادبی نیست و تنها خواننده کتاب هستن، حرف و نظرشان گاه به حیث اهمیت گذاری برای باز نگری ی آن اثر حائز اهمیت تر است. به هر حال نباید حتی از یک کلمه که در مورد یک اثر گفته می شود گذشت...چرا که به هر روی، آن اثر مورد تمرکز آن شخص بوده و به هر دلیل، خوب یا بد ، به آن فکر شده و از زاویه های مختلف مشاهده و لمس شده است. نباید حتی اجازه داد که خشم، مانع درک صحیح نظرات مخالف شود. آنچه ما را به سوی بهتر اندیشیدن و بهتر سرودن سوق می دهد، به به و چه چه ها نیستند، بلکه برخورد جدی و راهگشای واژه ها و افکار دو نفر با هم است که ناگهان نهالی سالم و تراشیده از میانش بیرون خواهد زد بنام یک اثر ماندنی..، البته با در نظر گرفتن احترام متقابل و در جاده ی خیر خواهی و نه خاکشیر کردن حیثیت و ذوق.


قصدم روده درازی نیست...می دانم که می دانی بسیار حرف برای گفتن است...اما چند نکته ی قابل تأمل در این نوشته اخیرتان دیدم که لازم دانستم کمی مسئله را از منظر خودم باز کنم ...گو اینکه این فقط یک نگاه است و نه غیر... یک اینکه: نمی توان و نباید توقع داشت که تمام انسانها در شکل و شمایل مادر و یا خواهر و یا پدر به درگاه انسان نزول اجلاس کنند و نقش آنها را بازی کنند. خانم اشرافی ...و یا هرکس دیگری، مادر شما و من نیست که در این مقوله به خاطر بزرگتر بودنش رعایت حال کسی را بکند و خاصه آنکه کارشما را هم به نوعی نظرگذاری کرده است !. پس در این صورت او هم باید متوقع باشد که شما نقش احترام گذاری ی فرزندی را ادا نکردید...پس هنوز مساوی هستید... این مرحله ی چالنج، دیگر برای کسی ناز نمی کند. مثل تراکتور، خواهی و یا نخواهی، می روبد و می رود و ناسره ها را هم لای چرخ دندانه های خود له می کند.


اصلا فرض کنیم شما خانم اشرافی را نمی شناختید و نمی دانستید ایشان اصلا زن هستند یا مرد و نمی دانستید ایشان 25 ساله هستند یا 60 ساله و ... آیا باز هم می توانستید اینگونه بی مهابا شخصی گرایی کنید؟ و آیا دیگر بزرگ و کوچکی برایتان مطرح بود؟ و آیا برخورد شما مشابه بود؟ ملاحظه می کنید که چقدر این مسئله جلوی دید مثبت شما را گرفته بوده که حتی به عمق چند جمله ی ساده که فقط یک نظر بوده توجه نکردید...و تنها به این توجه کردید که به شما حمله شده..که به دید من که از بیرون نگاه می کنم اینگونه نبوده... و شاید محتملن برخورد منطقی شما، ایشان را حتی در نظر اولشان دچار شک می کرد، چه رسد به اینکه بخواهند جبهه بگیرند...من بعدن فکر کردم که اگر کسی برای شما، زیر کامنت هاتان فحش بنویسد و یا چرت و پرت بگوید...حتمن شما اگر دم دستتان باشد خفه اش می کنید...مرا ببخشید این یک فرض محال است...اما امکان دارد...معادله است دیگر!!!
حامد گرامی ام! برای آنکه انسان زود قضاوت نکند، بسیار زمین خوردن و شکست ومتانت و مناعت طبع لازم است ...نه ورق های پوسیده ی کتاب های قطور و حفظ کردن آنچه قبلی ها گفته اند...همانطور که خودت بهتر هم می دانی.!


دوم اینکه: در دو جا از هم نسلان تان صحبت کردید که به نظرمن پرچمداری و مدافع حقوق یک نسل بودن اولن بسیار قوی است و دومن بسیار شعار مستعمل و پیش پا افتاده ایست. فراموش نکنید که هفتاد و چندی ملیون ایرانی در جا جای این کره ی خاکی هر کدام ، تک تک خودشان را مسئول و پیامبر نسل خودشان می دانند و هم اینکه می دانند چگونه از حقوق خودشان دفاع کنند. همینکه من ِ نوعی بتوانم حقوق از دست رفته ی خودم را باز یابم بسیار هنر کردهام و یادمان نرود باز، که سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است. . پس لطفأ دست از این شعار هایی که ساخته شده ی سیستم سرکوب است بردارید و از این بازی حذر کنید که این مقوله به جای دیگری کشیده خواهد شد که برای هیچ کدام از طرفین، شربت- صفت نخواهد بود. یعنی به راحتی از گلو پایین نخواهد رفت!


شما خودتان را از نسل شکست خورده می دانید...و اگر فکر می کنید از این واژگونی، تنها نسل شما و خانواده ی محترمتان ضربه خورده اند، بسیار در اشتباه هستید! من توصیه می کنم به عنوان یک دوست ، که لطفأ بیشتر با نسل های گذشته خودتان مراوده و مصاحبت داشته باشید و گاهی پای درد دل آنها هم بنشینید، البته بدون پیش داوری های مخرب، بی ضرر نیست! لااقل به عنوان یک انسان ِ خانه-جهان، منبعد، دغدغه تان تنها نسل خودتان نخواهد بود...که همه ی ما یک نسل هستیم.

فراموش نکنید که نسل شما که زمان جنگ احتمالن 6 یا 7 ساله بودند و در جمهوری بدنیا آمدند از خوشبخت ترین ها هستند، به این لحاظ که طعم یک انقلاب سهمگین و صد و هشتاد درجه ای را نچشید و طعم فرستادن فرزند به جبهه ها را نکشید و طعم غربت را هم نچشید....و هنوز هم زنده است و با زبانی سرخ . با این اضافه که شما خوشبختانه بچه ی اهواز و یا خرمشهر نیستید و سرباز هم نبودید پس اثرات این همه اتفاقات از سال از سال پنجاه و هفت تاکنون را بیشتر از زبان ها شنیده و یا خوانده و یا به نوعی واژگونه سیستم به خوردش داده. .

اما شما که شاعرید دوست عزیز! پس باید فنتاسی و تصوراتتون قوی باشه! خودتان را بی زحمت جای کسی بگذارید که زمان انقلاب 50 ساله بوده، یک زندگی معمولی با زن و بچه وبا آرامش داشته و با سبک و سیاقی آزاد تر و در دنیایی بی جنگ تر به دنیا آمده بوده و دوران کودکی و نوجوانی اش را در آرامشی نسبی به سر برده و رشد کرده بوده و ناگهان در قفس بزرگی خویش را حس می کند که تمام آبنبات چوبی هایش را پس گرفتند و تمام درها و دیوار ها به سرش فرو ریختند...مثلا پدر خودتان مثل پدر من! مثل پدران ما! ! اینان چه روزگاری دارند الان؟ جلو بروید...! خودتان را جای کسی بگذارید30 ساله در زمان انقلاب، که 3 نفر از اعضای فامیل اش تیر باران شدند...جای کسی بگذارید 40 ساله ، که مسلمان و مومن بوده و در راه درست طی طریق می کرده ...تا فرزندش در جنگ کشته می شود و دست او تا ابدالدهر جلوی سیستم دراز است و باید خواسته و یا ناخواسته در تمام مراسم اجباری شرکت کند. جای کسی بگذارید که خفقان گرفته و وضع موجود، ابدا خواسته ی او و آینده ی کودکانش نیست... جای کسی بگذارید که معنای زندگی را در تحمل کردن و پوسیده شدن نمی داند...جای کسی بگذارید که برای آنکه دخترش را روز روشن ندزدند او را به خارج آورده تا در آرامش انسانی تبدیل به یک جراح مغز شود. جای کسی بگذارید که خانه و کاشانه و خانواده را برای روزی بهتر ترک کرده تا اگر روزی پسرش، دخترش در مقام پزشک ، معلم ، داروساز، کارمند و یا ...هر چیز دیگری بتواند در آینده ی ایران باری از روی دوش انسان ها بردارد. ... دوست من! اینها خائن به هیچکس نیستند. اینان هم چون شما و چون دیگران از فامیل ایران هستند که برای حرمت انسان این روش جنگیدن را انتخاب کرده اند و سالم زندگی کردن را به دشنام و پوسیدگی ترجیح دادند..آیا چیز زیادی خواستند؟

به تبلیغات سوء سیستم توجه نکنید که در به جان هم انداختن انسان ها ید اعلایی دارد و نسل ها را مجزا می داند..و به همین ترفند شما را به جان من و من را به جان دیگری می اندازد تا فارغ البال از این رودخانه ی پر از دینامیت...ماهی ها را به چنگ آورد... به تبلیغات سوء سیستم توجه نکنید که از این پشت مرز نشینان، یک صورت لاابالی نشان داده است...عزیز دوست داشتنی ! به همان نسبت که در ایران مطرب داریم اینجا هم هست...به همان نسبت که در ایران فعلی مالیخولیایی داریم..اینجا هم هست...به همان نسبتی که در ایران فعلی آدم فروش داریم..اینجا هم هست... و به همان نسبت که در ایران پاچه خوار و الدنگ داریم اینجا هم داریم...و به همان اندازه که در ایران قشر روشنفکر داریم ..اینجا هم.... چیزی تغییر نکرده.. تنها تصویری که به شما می رسد ، تصویریست خواسته و پرداخته ی سیستم...همین! برای همین دوست گرامی، شما ی اهل قلم ، لااقل به این حقه بازی ها توجه کنید ...به آنهایی که بین ایرانیان به بهانه های مختلف ...خارجی ها/داخلی ها....ترک های ایران /فارس های ایران...عرب های ایران/ کرد های ایرانی...کلیمی/ مسلمان......بهایی/مسلمان....جنوبی /شمالی...قرمز/آبی...و هزار بهانه و شق دیگر ...که همگی بطور سیستماتیک به جامعه و علی الخصوص جوانان تزریق می شود.

دوست عزیز! اگر کسی از خفقان فرار کند و برای کسب حق آن زندگی ی که دوست دارد، خود را به آب و آتش بزند، از سر نترس داشتن اش است نه از اینکه وطنش را دوست ندارد، از شهامت و قدرت جنگندگی اش است برای کسب حق زندگی. چون نمی خواسته مثل مرغ سرش را زیر بیندازد تا سیستم ، از روی خود و زن و بچه اش مثل لودر رد شود ...چون هوا می خواسته...و دوست نداشته زیر بار فشار زندگی کند. این هنوز برای دوستانی که در ایران تشریف دارند قابل درک نیست...چرا؟ چون سیستم به طور کلی مغز شویی های خودش را کرده و جایی برای دیگرگونه فکر کردن نگذاشته...نه حتی برای جوانان فرهیخته ای مثل شما دوست عزیزم...شما هم به نوعی دچار همان شبهه ها هستید . البته نخواسته

اگر توان فهمیدن اینکه، ما هفتاد و چند ملیون ایرانی ، همگی یک نسل هستیم را داشته باشیم ، می دانید چه می شود دوست من؟ آنگاه اهرم های سیستماتیک ارتجاع را که از هر بهانه ای برای دسته دسته کردن ما استفاده می شود را شکسته ایم...اما افسوس...جوانان ایران هنوز با منوی این آقازاده ها غذا اوردر می دهند و اصلا متوجه نیستند که قومیت و رگ گردن بالا زدن زمانی معنی می دهد که غصه ی نان نباشد...دوست فرهیخته ی من!
اینکه ترک ها و فارس ها ، کرد ها و ترک ها، عرب ها و فارس ها ، سنی ها و شیعه ها را به جان هم انداخته اند، محض سرگرمی ست که مشغول باشیم و به رفت زمان فکر نکنیم...برویم فعلا در پی نخود سیاه ... آشکار نیست که انسان اینجا فراموش شده است و کل انسانیت زیر سوال رفته؟ آنها می دانند که غده ی سرطانی برای آنها یک ملت یکپارچه است...آنها می دانند ما چقدر تعصبات مذهبی فرهنگی قومی و ... داریم و براستی که خوب از آن برای تفرقه ما استفاده می کنند


پس دوست من! ترک بودن شما محترم...اما این دلیل نمی شود که ما رفتارهای اشتباهمان را با تکیه به مناسبات های قومی و یا جغرافیایی و یا فرهنگی توجیه کنیم. مثل این است که از کسی بپرسند : چرا زنت را کشتی؟ جواب بدهد آخه من کرد هستم، با غیرتم!.. این مناسبات قبیله ای دیگر هیچ جایی در هیچ کجای منشور حقوق بشر ندارد. باید مواظب بود

در نهایت اینکه ، به جای اینکه بر صورت امثال خودمان چنگ بکشیم...ما باید، با هم، به صورت دشمن مشترکمان چنگ بکشیم. می دانم می دانی میدانی که چه می گویم دوست من! نباید نیرو و اوقاتمان را صرف جنگیدن به هم کنیم...یادمان نرود

در پایان، حامد جان من از این بحث و جدل دوستانه بسیار سود بردم و از تو متشکرم که ما را به اینجا سوق دادی که درد دلی داشته باشیم

سالم و سربلند باشید
علیرضا

حامد رحمتي said...

نثر زيبايي داري علي جان ... نظرم را جلب كرد
در ادامه گفته هاي شما بايد بگويم به دنبال هر تحول اجتماعي و سياسي هر كشور خواسته يا نا خواسته ما شاهد تحولاتي خواهيم بود همانطور كه جنگ جهاني اول باعث به وجود آمدن دادائيست ها شد اين خاصه هميشه بوده و خواهد بود من خودم را ليدر يا رهبر نسل خود نمي دانم من در بين آن مجموعه بزرگ شايد سهمي داشته باشم كه بخواهم آنرا بازگو كنم ... و مع ذلك


حرف هاي شما را مي پذيرم ولي شما از حرف هاي من امتياز گرفته ايد من تركم و بزرگترين افتخار من در زندگي شايد همين باشد من همان طور كه ازقبايل مختلف كرد عرب چه و چه .... از هر ديار يا مذهبي باشند يا به هر زبان برايم قابل احترام اند چرا كه انسان هستند ...

فضيلت هاي انساني همواره با هنر گره خورده و خواهند خورد ...جنگ يا انقلاب تبعات خاص خود را دارند من از روزمره هاي يك شهروند ااااايراني سخن گفتم و گرنه من مفسر سياسي نيستم كه بخواهم آن را تفسير كنم يا براي آن دلايل بياورم !


ما به همين رندي سخن مي گوييم اما گوش جهان كر است و كسي حرف هاي مرا يا تو را نمي شنود همانطور كه هر روز از روز ديگر وضعيت بدتر مي شود اما كار ما سخت خواهد شد.


در هر صورت ما از هر قبيله اي از هر نژادي كه باشيم انسانيم و همين زيباست ... قبول دارم كمي تند روي كردم در خلال بحثي كه با خانم منصوره داشتم اما خوشبختانه اين بحث به دوستي مبدل شد ... از سويي علي رضا به دل ديده را يافتم كه دوست داشتني ست و شاعر ...

علیرضا طبیب زاده said...

حامد عزیز

من هم خوشحالم که حاصل این گفتگوها به جز اینکه با نقاط نظر یکدیگر آشنا شویم، سرانجام به یک نقطه ی زیبا و انسانی رسید که همانا دوستی صلح و عشق به انسان است

حامد جان! دنیایی سوای تعصبات گونه گون، همیشه در ذهن انسان برتر، یک خاستگاه ایده آل برای رسیدن به آزادی و انسانیت بوده، به این معنی که سر رشته ی در صد زیادی از تخلفات اخلاقی و اجتماعی از تبعات همان تعصب های مختلف است.

زمانی که شخصی، به انسان و انسانیت -به معنای واقعی- احترام بگذارد، بدین معنی ست که به تمام اقوام و نژادها که در زیر این مجموعه ی انسانها قرار دارند حرمت گذاشته. پس نتیجه اینکه من اگر می خواهم به قومیت و نژادم توهین نشود ، می بایست در درجه ی اول انسانیت را یاد بگیرم و عمل کنم و برای قوم و یا نژاد خودم نماینده ی صالحی باشم.

دوست فرهیخته ام! من هرگز از صحبت های شما امتیاز نگرفتم و به شما و یا هر کس دیگری هم، نه به لحاظ فارس و یا ترک و یا عرب و لر بودنتان و نه حتی به لحاظ ایرانی بودنتان احترام می گذارم که به شخصیت و نگاه انسانی شما به پیرامونتان و انسان ها احترام می گذارم.


برای من ابدأ مطرح نیست که شما از کجا و چگونه و با چه کوله بار و پیشینیه ای سر این تقاطع رسیدید و با من همصحبت شدید..بلکه برایم مهم است که شما آیا انسانیت و شرافت خود را در این مقطع زیر پا می گذارید یا نه و آیا حرفتان با عملتان یکیست یا نه......

....البته اینجا، تو ..یک مثال است.

سخنان ما و حتی شعار هامان اگر به صورت تک بعدی باشد از محدوده ی انسانی خارج می شود. بعنوان مثال... به این شعار کاملا اسلامی که از زمان کودکی تا حال در گوش من است توجه کن... خدایا مریضان اسلام را شفا بده!!! خوب، هر چه فکر می کنم می بینم هیچ نشانی به جز تعصب و خود مرکز بینی و انحصار در این جمله نمی تواند باشد. بدین معنی ست که مریضهای مسیحی، یهودی، بودایی و... و ملیون ها مریض دیگر که به حالت مرگ هستند جزو انسان به حساب نمی آیند و خدا نباید وقتش را برای آنها تلف کند. خوب! این سخن در قوم های ما هم به وسیله ی همین طرز تفکر مذهبی که غالب بر جامعه بوده ترویج پیدا کرده و به اقوام و قوم ها رسیده تا جایی که همه ی اقوام و دسته های زبانی/ مکانی می گویند ثقل زمین همین جاست که من ایستاده ام و تخفیف هم متأسفانه نمی دهند...پس، من ِ نوعی ، خواه نا خواه باید بپذیرم که ، تعصبنسبت به هر چیزی، چشمان انسان را به روی انسان میبندد



به هر تقدیر، برای من هم نقطه ی عطفی است که با شما، که یکی از هزاران زبانهای حاضر و دانای آن سرزمین مادری هستید دست رفاقت و صداقت بدهم و باشد تا بتوانیم دوشادوش با آن هزاران دیگر ، برای ترویج هر چه بیشتر انسان بودن بکوشیم.

برایتان آرزوی سلامت و سربلندی دارم..درود بر تو!

منصوره اشرافی said...

البته جدا از این برخوردها که منجر به آشنا شدن با طرز تفکرها و برخورد اندیشه ها و تبادل آنها با هم می شود خوشحالم که این مسله شاید گشوده شدن دری باشد برای همین نکات در یک سایت ادبی . چرا که به نظر شعرها تنها برای خواندن صرف ارایه نمی شوند بلکه مهمتر از آن تعبیر و تفسیر و خوانش دوباره آنها و تبادل اندیشه های گونا گون در رابطه با آنها است که می تواند هنر را به جلو براندو اگر به این موارد توجه شود مسلمن و مطمدنن شاعرانی که شعر به رندان می دهند سعی می کنند دقت و وسواس بیشتری در اثر ارایه شده شان به خرج دهند و خوانندگان رندان هم سعی خواهند کرد با دقت و وسواس بیشتری شعرها را بخوانند و زمان بیشتری را صرف تامل و تعمق در آنها کنند .
بهر حال این جنبه مثبت قضیه است در کنار جنبه دیگر آن که ارتباطهای دوستانه نزدیکتر و بیشتر نیز بوجود خواهد آورد در این کوچه ای که ماهی یک بار داریم از آن عبور می کنیم!. همین کوچه رندان...

Anonymous said...

آقاي طبيب زاده آفرين بر شما كه اينچنين روح بزرگي داريد و اين مسائل را خاتمه داديد با توضيحات خوب و انساني اتان.وآفرين بر شما آقاي حامد رحمتي حرفهايتان حرفهايي حقيقي و تعريف تمام دوراني ست كه بر ما گذشته و شايد هم خواهد گذشت و خانم اشرافي انتقاد بر همه چيز و همه كس وارد است انسان زنده همانطور كه شما گفتيد بايد انتقاد پذير باشد بايد همه ما در كنار يكديگر با دانسته و ندانسته يكديگر بسازيم ما بايد با نظرهاي مخالف كنار هم بنشينيم قرار نيست همه شبيه هم باشيم و در كنار ناسازگاريهاي هم با هم دوست بمانيم شبيه هم بودن ركود و نابودي است حرفهاي همه تان لازم و كافي بود باتشكر از همه شما و تشكر از آقاي احد صارمي براي كار بزرگش و صبر خوبش

Anonymous said...

آقاي طبيب زاده آفرين بر شما كه اينچنين روح بزرگي داريد و اين مسائل را خاتمه داديد با توضيحات خوب و انساني اتان.وآفرين بر شما آقاي حامد رحمتي حرفهايتان حرفهايي حقيقي و تعريف تمام دوراني ست كه بر ما گذشته و شايد هم خواهد گذشت و خانم اشرافي انتقاد بر همه چيز و همه كس وارد است انسان زنده همانطور كه شما گفتيد بايد انتقاد پذير باشد بايد همه ما در كنار يكديگر با دانسته و ندانسته يكديگر بسازيم ما بايد با نظرهاي مخالف كنار هم بنشينيم قرار نيست همه شبيه هم باشيم و در كنار ناسازگاريهاي هم با هم دوست بمانيم شبيه هم بودن ركود و نابودي است حرفهاي همه تان لازم و كافي بود باتشكر از همه شما و تشكر از آقاي احد صارمي براي كار بزرگش و صبر خوبش

There was an error in this gadget