Monday, December 1, 2008

Abbas Saffari

___________


Spy Camera

_____________

عباس صفاری


سکوت اشیای وفادار




در حال بستن چمدان انگار
گفته ای متارکه چیزی ست
مثل بیرون کشیدن نیزه از زخم
چه قایقی بادبانی در انتظارت باشد
چه تابوت مرده شور
با دردی زیر سینه ی چپ
آغاز می شود
و جایی خارج از این بُن بست
با بغضی در گلو ه ه ه پایان می یابد

می گوید قضاوتش نکرده ای
و هیچ کلمه ای در کلامت
خارج از خط نبوده است
که خارجش کند از خط
و حق داشته ای حتا
آن تبسم تلخ را
مانند پلاکی زنگ زده
میخکوب کنی
بر سر درِ تمام خواب و خیالاتش،ه
به جای خالی ات نیز
کنار شومینه ی خاموش
عادت کرده است
اما اشیای باز مانده از تو
سکوت طولانی ات را
که نشان رضایت نبود
پیشه کرده اند
و جان به جانش کنی
نَم پس نمی دهند

عطر گریبانت اگر
هنوز گریبانگیرش نبود
این اشیای روح خراش را
که راز دار تو هستند
یک به یک از پنجره
به خیابان پرتاب کرده بود.
ه



________________

3 comments:

آذر کیانی said...

سلام . این شعر به سکانسی از یک فیلم میماند . قابل دیدن و لمس شدنی. ممنون

نانام said...

چه نوستالژی تلخی، عباس من! چه نوستالژی سختی
!

Hamed rahmati said...

در افشاني شعر صفاري پايدار است اين را من نمي گويم اين حقيقت در جان كلامش روييده است.


درود