Thursday, January 1, 2009

Mansoor Khaksar

_____________



Soul of the Blasted Plane Anne Brigman, self portrait, 1908
__________________

منصور خاکسار



آن سوی برهنگی

۵


سوسوی بادپایی
ه ه ه ه ه ه ه از دور
چونان خرامی ناممکن
در گردش نگاهی می چرخد

و کوه
در مداری
ه ه از رنگ و نور
ه ه ه ه ه به گُل
ه ه ه ه ه بدل می شود
چه طول و عرضِ حجیمی دارد
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه این عبور
و چه تنگ حوصله می شود
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه عاشق
تا این توسن از شتابش بکاهد
و سایه
همان شود
که دیر زمانی ، حواس او را
ه ه ه ه ه معطر کرده است.

ه

دو سه شاخه گل
شتابزده
بر دامنِ شیرین می نهد
تا به خوشامد
ه ه نیمروز قله را
هه ه ه ه زیبا کند.ه
پلک ها را
ه به خرسندی
ه ه فرهاد چند بار بهم زده باشد؟ه
چند بار؟ه
تا جوباره ای که لحظه ای باز نمی ماند
مباد...!ه
پریشانی اش را افشا کند
باد را می شود آیا گفت
لحظه ای به عنبر
ه ه ه ه ه ه این حوالی را بیاراید؟ه
می شد ایکاش
پاییز
دست از ستیز بر می داشت
و این صفحه سنگ را
به تخته پوشی سبز مزین می کرد
تا این سوار
ه ه ه ه ه ه بر آن فرود آید

چه نعل ناشکیبایی می ساید زمان!ه
ابر و باد
از عماریِ کوه
ه ه ه ه سر بر آورده اند
که شیرین
چه هنگام فرهاد را نوازش کند
مگر جهان!ه
به خیزِ بلندش رسیده است
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه آیا؟ه
که از تمامی موانع بگذرد
و بی اعتنا به حادثه
ه ه ه ه ه ه ه با عاشق
ه ه ه ه ه ه ه سازش کند! ه

______________

2 comments:

آذر کیانی said...

سلام . شعر بسیار قوی و استخوانداریست که لحظات ناب و دور از دسترسی را هدیه میدهد... ممنون اما برای سطرآخر باید بگویم (نه از این جهانی که من میبنم همه چیزی کاملا بعید است)

مهتاب کرانشه said...

همینطور شعر ها را می خواندم و می آمدم پایین تا چیزی چشمم را بگیرد و حس ام را قلقلک بدهد .یکی اینجا بود وهمه سطرهایش یک جورایی شگفت بود .این بی پروا زدن به دل طبیعت با این همه رخشانی های تاریخی در سطرهایی که هر کلمه شعر تر است... مرسی دوست داشتمش