Saturday, August 1, 2009

Azadeh Davachi

__________


Bad Eyes -Shimizu Toshihiko
___________________

آزاده دواچی



این قوم را که می بینی
با رخت سیاهی بر تن
و با استخوانهایی در بغل
مترسکهایشان را درو می کنند

من جبهه ام
که هر سربازی
روی گلویم سنگر گرفت
کوهی ام بی آتشفشان
که حوریان بهشتی
آویزانند از جهنم کلماتم
این قوم سیاهند و تاریک
که پرندگان در انتظارشان
شانه می زنند زمین را

پرزهای دهانم را بگیر
و بالا بیا
تا به مرز آرواره ام رسی
تا صورتکهایشا ن را بر جمجمه ام بینی
آرام بیا
خودت را از هرچه نفرت است پر کن
و گلوله ای کم حرف به سویم شلیک
باور کن هیچ گاه نمرده ام
و با لباسی سیاه
منتظر همین لحظه بوده ام
پس شلیک کن !ه


__________

4 comments:

شهاب مقربین said...

سپاسگزارم
برای شعرتان
و حضور همیشه پرمهرتان

آذر کیانی said...

سلام. من سنگرم و....این شعر خیلی خوبی ست.تمام.

سرور جوان said...

کوهی ام بی آتشفشان
که حوریان بهشتی آویزانند
از جهنم کلماتم

زیبا بود آزاده جان!ء

Pouri said...

سلام شاعر
شعر تآثیر گذاریه...خواندم.. لذت بردم و......و .. بردم
باشی و همیشه سرشار

پوران کاوه