Monday, February 1, 2010

Herta Müller

_____________


هرتا مولر
فارسی: رباب محب
_____________

هر واژه از این دایره یِ شوم چیزی می داند




هرصبح پیش از این که پایم را در خیابان بگذارم مادرم می پرسید: دستمالِ دماغ داری؟ من نداشتم. و از آن جائی که من دستمال دماغ نداشتم به اتاق برمی گشتم و یک دستمال می آوردم. صبح ها من هیچ وقت با خودم دستمال نداشتم، زیراکه من منتظرِ آن سؤال ِ همیشگی بودم. دستمالِ دماغ گیری سندی بود دالِّ بر مراقبت های صبحگاهی مادرم از من. بقیه یِ روز من به امانِ خودم سپرده می شدم. دستمال دماغ داری بطور غیر مستقیم نشانه مهر و محبت بود. مهرِ مستقیم ناجور بود و در میانِ روستائیان یافت نمی شد. عشق در قالب یک سؤال در می آمد. فقط این گونه می شد بر زبان آوردش؛ خشک و مصمم؛ با لحنی از فرمان. حتا تلخیِ صدا باید بر مهر و محبت خط می کشید. من هر صبح یک بار بدونِ دستمالِ دماغ گیری به طرف در خانه می رفتم و یک بار با دستمالِ دماغ گیری. و وقتی پایم را به خیابان می گذاشتم که مادرم هم با یک دستمالِ دماغ گیری از راه می رسید.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و بیست سالِ بعد در شهر من تنهایِ تنها بودم؛ مترجمِ یک کارخانه. پنجِ صبح از خواب برمی خاستم، شش و نیم کارم را شروع می کردم. صبحگاهان سرودِ روحانیِ مهین از بلندگوهایِ حیاطِ کارخانه در فضا پخش می شد. ساعتِ ناهار گروهِ کُرِ کارخانه، کارگرانی که داشتند ناهارشان را می خوردند چشمانی همانند ورق حلبی داشتند و دست های روغنی. غذایشان لای کاغذِ روزنامه پیچیده بود. پیش از به لب بردنِ تکه گوشتِ خوک، با نوکِ چاقو لکه های سیاه را از تکه گوشت می کندند. دو سالِ آزگار به همین روال گذشت.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
سومین سال شباهتِ روزها ناگهان از بین رفت. سه روزِ یک هفته، صبح زود غولِ بی شاخ و دمِ چشم آبی وارد اتاقم شد. غول پیکری از پلیسِ مخفی.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
روزِ اول همان طور ایستاده برسرم داد کشید و راهش را گرفت و رفت. روزِ دوم بادگیرِ پارچه ای اش را از تن اش درآورد و بر رویِ کشویِ کلید آویزان کرد و نشست. آن روز من چند شاخه گل لاله از خانه با خودم آورده و تویِ گلدانی گذاشته بودم. او مرا ورانداز کرد و ضمنِ تمجید کردنم گفت که من آدم شناسِ عجیبی هستم. صدایش نرم و آرام بود. احساس بدی به من دست داد. من تمجیدش را رد کردم و گفتم گل های لاله را خیلی خوب می شناسم ولی نه آدم ها را. او با فخر و غرور گفت که مرا بهتر از گل هایِ لاله می شناسد. آن گاه بادگیرِ پارچه ای را رویِ دست اش انداخت و از در بیرون رفت.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
سومین روز او نشته بود و من ایستاده، زیراکه او کیف دستی اش را رویِ صندلیِ من گذاشته بود. جرأت نکردم آن را بردارم و بر روی زمین بگذارم. مرد سرم داد کشید و مرا احمق، تنبل،هرزه و یک سگِ ولگرد خطاب کرد. گل هایِ لاله را تا لبه یِ میز هل داد. یک قلم و یک ورق کاغذ وسطِ میز گذاشت. داد زد: بنویس. من همان طور ایستاده چیزی را که او دیکته کرد نوشتم؛ نامم، تاریخِ تولدم و آدرسم. و سپس گفت که من حق نداشتم به هیچ احدی بگویم... حالا آن کلمه یِ وحشتناک به میان آمد: کَلابورز. یعنی من همکاری می کنم. این کلمه را ننوشتم. قلم را رویِ میز گذاشتم و به طرفِ پنجره رفتم و به خیابانِ غبارآلود نگاه کردم. آسفالت نشده بود. پر بود از چاله چوله و خانه هایِ درحال ریزش. و این خیابانِ درب و داغان اسمش استرادش گلوریا بود. این خیابان باشکوه. در این خیابان باشکوه زیرِ درختِ خشک و بی برگ توت گربه ای نشسته بود. گربه یِ کارخانه بود، با گوش ِ پاره پاره اش. بالایِ آن خورشیدِ زودرس مثلِ پرده ای زرد آویزان بود. من گفتم: ن – آم کاراکترول، من چنین تمایلی ندارم. این را به خیابان گفتم. واژه یِ تمایل مأمورِ پلیس مخفی را دچار هیستری کرد. او کاغذ را تکه تکه کرد و بر رویِ زمین ریخت. احتمالن یادش افتاد که او می بایستی راهِ عضوگیری را به رئیس خود نشان دهد، زیراکه خم شد و تکه پاره ها را جمع کرد و تویِ کیف دستی اش جا داد. سپس آهی کشید و شکست خود را با پرتاب کردن گلدان و لاله ها بر دیوار نشان داد. گلدان با صدائی شکست که انگار دندان هائی بودند و در هوا چروق چروق می کردند. کیف دستی اش را زیر بغل گذاشت و آهسته گفت: از این کارت پشیمان خواهی شد. تو را در رودخانه عرق خواهیم کرد. انگار به خودم گفتم: اگه زیرِ این رو امضا کنم، دیگه خودم نیستم، اون وقت باید با دست خودم این کار رو بکنم. پس بهتره که شما این کار رو بکنید. در این لحظه درِ دفترکار باز بود و او رفته بود. و بیرون در خیابان باشکوه گربه از رویِ درخت بر رویِ سقف خانه پریده بود. شاخه ای به شکلِ دایو خم شده بود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
روزِ بعد بدبختی آغاز شد. من باید از کارخانه دور می شدم. هر روز رأسِ ساعت شش و نیم باید خود را به رئیس کل نشان می دادم. هر روز صبح در مشایعتِ مسئولِ اتحادیه یِ کارگران و سخن گویِ حزب. درست مثلِ مادرم که هر صبح می پرسید دستمال دماغ داری رئیس کل هر صبح از من می پرسید: کاری پیداکردی؟ و من هر بار پاسخ می دادم: نه. دنبال کار نگشتم. من کارم رو دوست دارم و می خوام همین جا بمونم تا بازنشسته بشم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
یک روز صبح وقتی به سرِ کار آمدم کتاب هایِ ضخیم فرهنگ لغت ام را پشتِ در دفترکارم، تویِ راه بر روی زمین یافتم. در را باز کردم. مهندسی پشتِ میز من نشسته بود. مرد گفت: آدم قبل از وارد شدن در میزنه. این اتاق منه. و شمام این جا هیچ کاری ندارین. نمی خواستم به خانه بروم. زیرا که آن ها غیبت غیرِ مجازم را بهانه کرده و اخراجم می کردند. حال دفترکاری نداشتم و مجبور بودم هر روز صبح و با هر حال و هر شرایطی، رأسِ ساعتِ مقرر در کارخانه حضور پیداکنم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
دوستی که هر روز هنگامِ بازگشت به خانه از آن خیابانِ باشکوه، حکایتم را برایش بازگو می کردم، کنار میزکارش جائی برایم خالی کرد. اما یک روز کنار دراتاق اش ایستاده گفت: اجازه ندارم به تو اجازه یِ ورود بدم. میگن تو جاسوسی. آزارها کم شد. شایعه ها میان همکاران اوج گرفت. و این از همه بدتر بود. آدم مقابل تهمت قدرتی ندارد. حال آماده یِ هرکاری بودم، حتا مردن. من این عهدشکنی را نمی فهمیدم. ابزاری برایِ قابل تحمل کردن اش نمی یافتم. تهمت آدم را کثیف می کند. آدم را خفه می کند چون نمی توان با آن کنار آمد. در چشمِ همکارانم من کسی بودم که سرباززده بودم. چون آن ها می دانستند اگر من جاسوسیِ آن ها را می کردم، روح آن ها هم خبر دار نمی شد. آن ها مرا به خاطرِ گذشتم مجازات می کردند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
از آن جائی که دیگر دفترکار نداشتم و دوستم هم به من اجازه ی وردن به اتاق اش را نمی داد، سرگردان در راه پله ایستاده بودم. چندبار از پله بالا و پائین رفتم. ناگهان کودکِ مادرم شدم، زیراکه من یک دستمالِ دماغ داشتم. آن را بر روی پله ای میان طبقه یِ اول و دوم گذاشتم. با دست صاف و صوف اش کردم طوری که حسابی مرتب شد. آن گاه رویش نشستم. واژه نامه ها را رویِ زانوانم نهادم و به ترجمه یِ تعریفِ ماشین هایِ هیدرولیکی پرداختم. من طنزی در محل کارم بودم – دفتر کارم یک دستمالِ دماغ گیری بود. ساعتِ ناهار دوستم آمد و کنارم نشست. غذایمان را با هم خوردیم، درست مثل روزهایِ قبل در دفترکار او و پیش تر ها در دفتر کارِ من. مثل همیشه از بلندگوهای حیاطِ کارخانه صدایِ آواز گروه کُر کارخانه می آمد که از سعادتِ مردم می خواندند. دوستم غذایش را می خورد و به حال من می گریست. من ولی نه. من مجبور بودم همیشه قوی باشم. حداقل تا مدتی دیگر. چند هفته گذشت. هفته هائی که ابدی احساس می شدند، تا سرانجام اخراج شدم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
طیِ مدتی که من طنزپله ها بودم واژه نامه هایم را ورق می زدم ببینم چه کلمات و اصطلاحاتی با پله ساخته می شود. اولین پله نامش پله یِ آغازین است و آخرین پله؛ پله یِ پایانی. پله هایِ افقی که پا را رویش می گذاریم با گونه های پله تطبیق شده اند. و نام فضای بازِ میانیِ پله ها چشم های پله. شکل و ساختارِ قطعاتِ ماشین هایِ روغنی هیدرولیکی واژه هایِ زیبائی چون دُمِ چلچله، گردنِ قو را به من آموخته بود، مثلن این قسمت که بر رویِ پیچ می افتد مهر پیچ نامیده می شد. اکنون به همان گونه شیفته یِ اسامیِ شاعرانه ای می شدم که با پله ساخته می شدند، شیفته یِ زیبائی تکنیک زبان. گونه های پله؛ چشم هایِ پله- پس پله صورتی دارد. اگر پله ها را از چوب و سنگ و بتون و آهن می سازند پس چرا آدم ها صورتِ خود را در این چیز گنده جای می دهند واز گوشت خود به آن بی جان ها نام. وقتی کار سخت و جان فرسا قابل تحمل می شود که کمی نرمی با آن آمیخته شود. یعنی همان اصلی در کار ها و شغل ها جریان دارد که در پرسش مادرم و دستمالِ دماغ گیر.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بچه که بودم، قفسه ای داشتیم پر از دستمال دماغ گیر؛ دو ردیف سه طبقه کنار هم:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
سمتِ چپ دستمالِ دماغ گیر مردانه برای پدرم و پدربزرگم. سمت راست دستمالِ دماغ گیرزنانه برایِ مادرم و مادر بزرگم. در وسطِ دستمالِ دماغ گیربچه گانه برای من. این قفسه پُرتره یِ خانواده ما بود در قالبِ دستمال هایِ دماغ گیر. دستمال هایِ مردانه بزرگترین دستمال ها بودند، حاشیه هایِ قهوه ای تیره، خاکستری یا قرمز شرابی داشتند . دستمال هایِ زنانه کوچک تر بودند و خطوط آبیِ روشن، سرخ یا سبز داشتند. کوچکترین دستمال ها، دستمال های بچه گانه بود که هیچ گونه خطوطی نداشتند و در عوض در یک گوشه یِ سفید رنگ عکس گل یا حیوانی کشیده شده بود. در قفسه یِ جلوئی از هر سه نوع دستمال جهت روزهایِ عادیِ هفته وجود داشت. دستمال های دماغ گیر روزهای یک شنبه در قفسه ای دیگر جای داده شده بود. دستمال هایِ روزهایِ یک شنبه باید با رنگ لباس جور در می آمد، حتا اگر دیده نمی شدند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هیچ یک از اشیاءِ خانه، حتا خودِ ما، آن قدر برایمان با اهمیت نبود که این دستمال ها. از این دستمال ها معمولن برایِ پاک کردن دماغ، خون دماغ، دست، آرنج یا زانویِ خونی، یا به دندان گرفتن برایِ فرو خوردنِ گریه استفاده می شد. دستمال سردِ نمدار روی پیشانی چاره یِ سردرد بود. با چهار گره در یک گوشه سرپوشِ خوبی می شد در مقابلِ آفتاب و باران. برایِ تقویتِ حافظه گوشه اشان را گره می زدند. وقتِ حملِ چمدان های سنگین به دورِ دست پیچیده می شدند. قطار که ایستگاه را ترک می کرد، به نشانه خداحافظی به اهتزاز در می آمدند. از آن جائی که قطار به زبان رومانیائی تِرِن گفته می شود و قطرات اشک به لهجه یِ بانات تِرَن، همیشه صدایِ حرکتِ چرخ های قطار بررویِ ریل در سرِ من به صدای گریه می مانست. در روستایِ ما وقتی کسی می مرد چانه ها را با دستمال دماغ گیر به طرف بالا می بستند تا دهان بسته بماند وُ تساوی برقرار. اگر در خیابان ناگهان مرده یِ کسی بر روی زمین پهن می افتاد همیشه عابری پیدا می شد که دستمال دماغ اش را رویِ صورت مرده پهن کند و بدین ترتیب دستمال دماغ گیر اولین آرامگاهِ ابدی مرده می شد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
طیِ تابستان های گرم به وقت غروب اولیاء فرزندانشان را جهت آب دادن به گل ها به قبرستان ها روانه می کردند. گروه هایِ دو یا سه نفره به سرعت از قبری به قبری گل ها را آب می دادند. آن گاه بر رویِ پله هایِ عبادتگاه می نشستیم و می دیدیم چگونه ابری از مِه از بعضی گورها بالا گرفته به پرواز می آمد و در سیاهی گم می شد. در نگاهی ما این روحِ مرده گان بود: به هیأت حیوانات، عینک ها، بطری ها، بدن ها، دست کش ها و جوراب ها.و این جا و آن جا یک دستمالِ سفید با خطِ سیاهِ شب.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بعدها مکالمه ای داشتم با اسکار پاستیور . می خواستم درباره یِ فرستادنِ او به اردوهایِ کار اجباری شوروی بنویسم. برایم تعریف کرد که او از یک مادر روسی دستمالی از جنس باتیست گرفته بود. زن روس گفت شاید تو و پسرم شانس بیاورید و به زودی به خانه برگردید. و زن گفت که فرزند او هم سن و سالِ اسکار پاستیور است و همان قدر دور از خانه، اما در سمتی دیگر، در یک گُردانِ تنبیهی.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
اسکار پاستیور مثلِ یک گدایِ گرسنه درِ خانه یِ زن را زده بود تا یک تکه ذغال را یا یک لقمه غذا مبادله کند. زن به او اجازه یِ ورود به خانه داد و سوپ گرم. آب دماغ اش در سوپِ گرم چکه می کرد که دستمال را گرفت؛ خطوط شکسته، عصا و دسته هایِ گلِ گلدوزی شده با نخِ ابریشم حکایت از نوعی زیبائی می کرد اما در عینِ حال گدا را می آزرد. مختلف الجنسی که از یک طرف دلداری بود از جنس ِ باتیست و از طرفِ دیگر مقیاسی ابریشمی بود با خطوطِ سفید که سقوط او را اندازه می گرفت. اسکار پاستیور نیز در نگاهِ این زن یک مختلف الجنس بود: در خانه یِ او یک گدا که جهان به او پشت کرده و فرزندش که گوشه ای از جهان از گم شده بود. با این دو شخص او هم به سعادت رسیده بود، هم به یک مسئله. او نیز در زن دو نفر می دید: یک زن روسِ بیگانه و مادرِ نگرانی که می پرسید: دستمالِ دماغ داری؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بعد از شنیدن این حکایت به یک سؤال رسیدم: آیا دستمالِ دماغ داری پرسشی است مناسبِ همه یِ مکان ها؛ در فصلِ سفیدی برف و میانِ یخ و لحظه یِ آب شدن. از میان کوه ها و جلگه هایِ بی درخت می گذرد و مرزها را پشت سر می گذارد تا به یک امپراطوریِ بزرگ برسد و گسترده شود؛ مجازات و اردوگاه اسیران.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
حتا با داس و چکش هم نمی شود به خدمتِ دستمالِ دماغ داری رسید؛ نه حتا در اردوگاه هایِ بازآموزیِ استالینسم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

با وجودی که من سالیانِ سال به زبانِ رومانی حرف زده ام، هنگامِ گفتگو با اسکار پاستیور بود که دریافتم در زبانِ رومانی به دستمالِ دماغ گیر باتیستا گفته می شود. دوباره زبانی رومانیِ جسمانی شده مجبورم کرد تا واژه هایم را مستقیمن از درونِ قلب شکار کنم. ماده بدونِ پیمودنِ جاده ای انحرافی ناگهان نامش باتیستا ست. انگار که تمام دستمال های دماغ گیری از جنسِ باتیست هستند؛ همیشه و همه جا. اسکار پاستیور این دستمال را به عنوان یادگار در کیف اش جای داده بود؛ مثلِ یک چیز مقدس رسیده از یک مادرِ مضاعف با پسریِ مضاعف. اسکار پس از پنج سال زندگی در اردوی کار دستمال را با خود به خانه برد. دستمالِ باتیسیتی او هم ترس بود و هم امید. از امید و ترس محروم شدن یعنی مردن.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بعد از گفتگویمان درباره یِ دستمال، نیمی از شب را بر رویِ یک کلاژ کار کردم. آن را بر پشتِ یک کارت پستال چسباندم و تا به اسکار پاستیور بدهم:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بِ آ می گوید این جا نقطه ها می رقصند
با پا به درون یک لیوان شیر می آیی
شسته سفید سبزِ خاکستری وانِ فلزی
با مساعده هایِ پستی هر کالائی
قابلِ معامله است
به این جا نگاه کن
من قطار مسافری ام و
آلبالو در جاصابونی
در ایستگاهِ مرکزی
هرگز با مردانِ غریبه حرف نزن.ه

هفته یِ بعد نزدِ او رفتم تا کلاژ را به او تقدیم کنم. او گفت: تو باید این جا رویِ کارت یه کلاژ بچسبونی؛ تقدیم به اسکار. گفتم: چیزی که به تو می دم، مالِ توست. و تو این رو خوب می دونی. او گفت: تو باید این کار رو بکنی. شاید کارت این رو ندونه. پس کارت را پس گرفتم و به خانه بردم . کلاژِ تقدیم به اسکار را اضافه کردم و هفته یِ بعد کارت را به او دادم؛ درست انگار که اولین بار بدونِ دستمال از در خارج شدم و این بار با دستمال.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هر دستمال دماغ گیر پایان یک ماجرا نیز هست. اسم پسر پدر و مادربزرگ مادری ام ماتز بود. در قرن چهاردهم او به تیمی سورا فرستاده شد تا تجارت بیاموزد و مسئولیت نگاهداریِ غلات و مستعمره هایِ خانواده را به عهده بگیرد. معلمان مدرسه اش نازیست هایِ واقعی آلملنی بودند. پس از پایان تحصیلات شاید ماتز تاجر خوبی شده بود، اما مهم تر از هر چیز بطور اتوماتیک مغزش شستشو شده و یک نازیست تمام عیار شده بود. بله ماتز بعد از پایان تحصیلات یک نازیست دو آتشه بود؛ کاملن یک آدمِ دیگر. شعارهایِ ضد یهودی می پراکند. مثلِ یک معلول ذهنی دست نیافتنی بود. پدربزرگم بارها راه راست را به او تذکر می داد: دارائی ات از برکتِ اعتبارِ دوستانِ یهودی ست. اما وقتی حرف دیگر فایده نداشت، چند باری به او سیلی زد. اما انگار عقل اش را دزدیده بودند. او نقشِ رهبر روستا را بازی می کرد و به هم سن و سالانی که از شرکت در جنگ امتناع می ورزیدند اذیت و آزار می رساند. در آرتش رومانی یک میز کار داشت، اما او حالا از تئوری به عمل رسیده بود. نامش را داوطلبانه در نیروهای اس اس نوشت تا به جبهه ی جنگ برود. چند ماه بعد به خانه بازگشت تا ازدواج کند. شرارت هایِ جنگ او را به فکرهایِ تازه کشاند و برایِ چند روز خلاصی از جنگ وِرد و جادوئی معتبر را به کار گرفت. نامِ این وِرد مرخصیِ ازدواج بود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
مادربزرگم دو عکس از ماتز در تهِ یکی از کشوهایش داشت: عکسِ دامادی اش و عکس جسدش. در عکس دامادی کنار زنی سفیدپوش ایستاده. زن یک سر و گردن از او بلندتر است، لاغر و جدی؛ مادونائی گچی. بر سرش تاجی مشعمائی انگار شاخ و برگی پوشیده از برف. کنارش ماتز در اُنیفورمِ نازیستی. به جایِ داماد؛ یک سرباز است. یک سرباز مراسم عقد و تنها سربازِ روستا. هنوز به جبهه بازنگشته بود که عکسِ جسدش رسید. عکسِ آخرین سرباز؛ تکه پاره شده بر روی مین. عکسِ مرده به بزرگی کف دست بود. مرزعه ای سیاه، در وسط اش یک تکه پارچه یِ سفید، بر رویِ آن یک تپه یِ گوشتیِ کوچک خاکستری، کوچک به اندازه یِ یک دستمالِ دماغِ بچه که چهار گوش سفیدش با یک نقش عجیب تزئین شده بود. در نگاه مادربزرگم این عکس دو جنسی بود: بر رویِ دستمالِ سفید یک نازیست مرده وجود داشت و در خاطره اش یک پسرِ زنده. سال ها مادربزرگم این عکس مضاعف را لایِ کتاب دعایش گذاشته بود. او هر روز دعا می کرد. احتمالن دعاهایش هم مضاعف بودند. دعاهایش احتمالن شکاف ها را از فرزند پسر بودن تا نازیست شدن دنبال می کردند و او آرزو می کرد تا پروردگار با دو پا در طرفینِ بدن بر رویِ زمین فرود بیاید تا او بتواند هم پسرش را دوست داشته باشد و هم نازیست را ببخشد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در جنگ جهانی اول پدربزرگم سرباز بود. او می دانست چه به پسرش ماتز می گوید وقتی که می گفت: وقتی بیرق ها به اهتزاز درمی آیند، عقل به درون شیپور می افتد. این هشدار مناسب حال دیکتاتور بعدی هم بود، که من تجربه کردم. هر روز ما شاهد بودیم چگونه عقل پیامبران کوچک و بزرگ به درون شیپورمی افتاد. من تصمیم گرفتم شیپور ننوازم. اما بچه که بودم علیرغمِ میل باطنی ام مجبور بودم آکاردئونِ یاد بگیرم، با سازی که متعلق به سرباز مرده؛ ماتز بود. تسمه هایِ آکاردئون برایم خیلی بزرگ بود. برای این که تسمه ها از شانه هایم نیفتند معلم آن ها را با یک دستمال دماغ گیر به کمرم می بست. می توان گفت کوچک ترین چیز، یک شیپور، یک آکاردئون یا یک دستمال دماغ می تواند چیزهایِ ناهمگونِ زندگی را به هم مرتبط کند. دورخوردن اشیاء در پیرامون ما و درون انحراف هایشان چیزی هست که به تکرارها – این دایره یِ شوم واکنش نشان می دهد. باورشدنی است اما ناگفتنی. آن چه را که نمی توان برزبان آورد، می توان نوشت. زیراکه نوشتن کاری لال و بی زبان است، کاری از سر به دست. دهان کنار گذاشته می شود. در دوران دیکتاتوری من خیلی حرف می زدم، بیشتر به این خاطر که من نمی خواستم در شیپور بدَمم. اغلب عواقب حرف زدن سخت بود. پس در پله هایِ کارخانه ، نوشتن در سکوت آغازشد . و آن جا بیش از آن چه که می شد بلند حرف زد، با خودم به توافق می رسیدم. اتفاق ها و حوادث را دیگر نمی شد به زبان آورد. حداکثر چند بند اضافیِ کوچکِ بیرونی، اما نه همه یِ پهنایِ آن. وقتی می نوشتم، فقط می توانستم وقایع را در سرم هجا کنم، در دایره یِ شومِ واژه ها. پس با میلِ به زندگی ترس از مرگ را پاسخ دادم. و این میل به واژه بود. تنها سیلِ کلمات بود که از پسِ شرحِ حال من بر می آمد. آن چه را نمی شد با دهان گفت، می شد هجا می کرد. من به دنبالِ تجربه های درون دایره یِ شوم واژه های می گشتم که شیوه ای ظاهر شد که من تا آن لحظه ندیده بودم. موازی با واقعیت، پانتومیمِ کلمات حضوری عملی پیدا کرد. ابعاد واقعی نداشت. اصلِ عمل کوچک می شد و جزئی ها خود را کش و قوس می دادند. دایره یِ شوم واژه ها به سر تن می بخشید؛ نوعی منطقِ سحرآمیز به تجارب. پاتنومیم هار است، تمامِ وقت هراسان میل شدید به راهبری دارد. دیکتاتور یک موضوعِ فی نفسه قوی و مرکزی است، زیرا که وقتی روشنی تمامن از تو گرفته شده باشد دیگر هرگز امکانِ بازگشت ندارد. موضوع ضمنی بود، اما کلمات مرا تصرف می کردند. کلمات موضوع را به جائی می برد که خود می خواست. حال همه چیز هم حقیقت ، هم نداشت.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
روزی که من طنز روی پله بودم درست مثلِ روزی که گاوها را برای چَرا به دشت می بردم تنها بودم. برگ و گل می خوردم تا متعلق به گیاهان باشم، زیرا که آن ها می دانستند آدمی چگونه می زید و نه من. به اسم صدایشان می زدم. خارشتر باید یک گیاه خاردار باشد با شیر در ساقه. اما گیاه به اسمش خارشتر واکنش نشان نمی داد. پس من نام های من درآوردی ام را به بوته یِ آزمایش گذاشتم: رگبرگ خار، قلاب گردن. این جا دیگر نه جایِ شیر بود، نه جایِ خار . پس رو به رویِ نام هایِ جعلیِ نادرستِ گیاهان دریچه ای به سمتِ خلاء گشوده شد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
لغزش با خود بلند حرف زدن بود، نه حرف زدن با گیاهان. لغزش سرخوشم می کرد. گاوها را می چراندم و آهنگِ کلمات پناهم می دادند. احساس می کردم:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هر واژه در صورت
چیزی از این دایره یِ شوم می داند
که نمی گوید
آهنگِ واژه ها می دانند که باید فریب بدهند، زیراکه چیزها جسم خود را و حس اشان را با ژست هایشان فریب می دهند. آهنگِ واژه خود را با حقیقتِ من درآوردی کنار نقطه یِ برخورد جسم و ژست جای می دهد. هنگام نوشتن نمی توان از اعتماد سخن راند، بلکه از نیّتِ صادقانه یِ فریب.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
آن روز در کارخانه، وقتی من طنز پله بودم و محلِ کارم یک دستمال دماغ پا ک کن بود، در فرهنگ لغت ام به کلمه یِ پله یِ بهره برخورد کردم، یعنی رشدِ مرحله ای نرخ بهره یِ یک وام. نرخ بهره ی رو به رشد برایِ یک طرف معامله هزینه است و برای طرفِ دیگر درآمد. من وقتِ نوشتن وقتی خودم را در متن غرق می کنم هر دو طرف معامله می شوم. هر چه بیشتر نوشته ها مرا چپاول می کنند، بیشتر بر تجربه شده ها آشکار می شود که چه چیز تجربه نشده است. و این فقط و فقط واژه ها هستند که کشف می کنند، زیرا که آن ها از واقعه بی خبرند. وقتی تجربه شده ها را غافل گیر می کنند بیش از بیش بدیهی می شوند. واژه ها متقاعد می شوند که تجربه ها باید خود را به آن ها بچسبانند تا نیفتند و بشکنند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
به نظرم این طور به نظر می آید که چیز ها ماده را نمی شناسند، ژست ها احساسات خود را نمی شناسند و کلمات این دهانی را که کلمات را ادا می کند. اما برایِ تضمینِ وجودِ خود، ما به ماده، حسِ آن ها و کلمات نیاز داریم. هر چه بیشتر به خود اجازه دهیم تا از کلماتِ بیشتر ی استفاده کنیم، رهاتر و آزادتر می شویم. وقتی به ما اجازه داده نمی شود از دهان خود استفاده کنیم، می کوشیم تا از راه ژست یا حتا با کمکِ چیزها حرف بزنیم. تفسیرِ این گونه حرف ها زدن ها دشوارتراست و مدّتی آدم را از شرِّ مورد سوء ظّن قرارگرفتن در امان می دارند. بدین ترتیب به ما کمک می کنند تا یک تحقیر را به شأن و عزّت تبدیل کنیم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
چند روز پیش از مهاجرت از رومانی یک روز صبح مادرم توسط پلیس روستا دستگیر شد. در آستانه یِ در بود که به فکر دستمال دماغ گیر افتاد. دستمال نداشت. باوجود عجله یِ پلیس ها، به اتاق برگشت و دستمالی آورد. در کلانتری برسرش دادکشیدند. زبان رومانی مادرم برای فهمِ داد و فریادِ پلیس کفایت نکرد. پس پلیس اتاق کارش را ترک کرده و در را برروی مادرم قفل کرد. تمام روز مادرم پشت در بسته تنها ماند. چند ساعت اول پشتِ میز پلیس نشست و گریه کرد. سپس دورِ اتاق گشته و با آن دستمالِ مرطوب شروع کرد به گَردگیری مبل و صندلی. آن گاه سطلِ آبی را که در گوشه یِ اتاق بود آورد و با دستمالی که از قلاب آویزان بود زمین اتاق را برق انداخت. وقتی او این ها را برایم تعریف می کرد، من آشفته شدم و پرسیدم: تو چطوری تونستی دفتر کار اونا رو تمیز کنی؟ او بدونِ شرم و خجالت پاسخ داد: من فقط سعی کردم کاری واسه خودم جور کنم و بذارم وقت بگذره. و دفتر کار خیلی کیثف بود. شانس آوردم یکی از اون دستمالای مردونه رو با خودم برده بودم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
امروز می فههم که مادرم در بازداشتگاه از راهِ یک تحقیر خود خواسته کوشید برای خودش اعتباری دست و پا کند. من در یک کلاژ به دنبال واژه ای برای این حالت گشتم:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من به گلِ سرخ مغرور توی قلبم
اندیشیدم
به آن روحِ ناسودمند که مثلِ یک غربال
اما مالک پرسید:
چه کسی سبقت خواهد گرفت
من گفتم: نجاتِ پوست
او فریاد کشید: فقط یک لکه تحقیر شده باتیست
بدون عقل

دلم می خواست می توانستم فقط یک جمله خطاب به آن هائی که در رژیم هایِ دیکتاتوری هر روز عزّت و ارزش خود را از خود می گیرند ادا کنم. فقط یک جمله، حال حتا اگر از یک واژه ساخته شده باشد، واژه یِ دستمال دماغ گیر . و اگر این فقط یک سؤال باشد: دستمال دماغ گیر داری.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و می توان این گونه تعبیر کرد که در همه یِ زمان ها دستمال دماغ گیر مسئله ای مربوط به دستمال دماغ گیر نبوده و نیست، بلکه مسئله، مسئله یِ تنهائی انسان است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه


_____________


ترجمه به سوئدی: کارین لُو دال. برگرفته از روزنامه یِ سونسکاداگ بلادت هشتم دسامبر دو هزارونه میلادی.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
اسامی و برخی واژه ها به لاتین:ه
Strada Glorieri – N –am caracterul –Banat -Osakar Pastior - Batista – Mtaz – Timisoara – Karin Löfdahl
Colaborez همکاری / همکاری کن
Batist نوعی پارچه ی نرم و لطیف است.ه
Tren قطار
Trän اشک


______

2 comments:

Anonymous said...

خیلی از این نوشته و از ترجمه اش خوشش آمد. خیلی خوب به وضعیت الان ماها می خورد. مثل اینکه ماجرای دستمال های دماغ گیر یک امر بشری ست که مکان و زمان نمی شناسد. حالا سبز است، یک جایی سفید بود و گاهی هم سرخ بوده اند این دستمال ها...
نارسیس زهره نسب

mohammad khorshidi said...

besyar delchasb o ravan bood nazanin.

There was an error in this gadget