Monday, November 1, 2010

Leila Kordbacheh

________________


Matthew Langley, ‘The Agony of Gagarin’ 2007
_____________

لیلا کردبچه

درباره ی قرمز همیشه انار نیست


مجموعه شعر قرمز همیشه انار نیست سروده ی رویا شاه حسین زاده را می توان از اتفاقات خوشایند ادبی دانست که در سال 1388 توسط انتشارات هنر رسانه ی اردیبهشت منتشر شد . این کتاب که حاوی 100 قطعه شعر سپید می باشد مجموعه ای است مضمون محور که البته از توجه به دغدغه های فرمی و زبانی نیز خالی نیست . توجه به فرم و محتوا در اغلب شعرهای این مجموعه حالتی متعادل دارند و کمتر پیش می آید که یکی از طرفین ، دیگری را تحت الشعاع قرار دهد ، اما همان نمونه های اندک ، اغلب شعرهایی هستند که در آن ها دغدغه ی توجه به فرم بیشتر به چشم می خورد تا نگرانی های مضمونی ، مخصوصاً اگر توجه افراطی به فرم در کنار غفلت از زمینه های عاطفی اثر باشد .

ساختار بخش قابل توجهی از شعرهای این مجموعه بر مبنای قلب ماهیت مألوف است که منجر به خلق مضامین معکوس شده است ، و نیز ساختار علی و معلولی که در اغلب شعرها با الزام به نتیجه گیری همراه است ، از موارد حائز اهمیت در این مجموعه اند که به آن ها می پردازیم .

مضامین معکوس :

از ساختارهای محتوایی این مجموعه چه در شعرهای کامل و چه در تصاویر منفرد ، می توان به مضامین معکوسی اشاره کرد که با قلب ماهیت مضامین متعارف و آشنا با ذهن مخاطب شکل می گیرد . به عنوان نمونه در شعر اول کتاب ، شعر با سطر دشنه ات را پنهان کن شروع می شود که برمبنای آن اولین گزینه ای که در ذهن مخاطب شکل می گیرد راوی مقتول است ، اما مخاطب در سطرهای پایانی با شاید همین فردا / لکه های خون تو / گل های دامن من باشد مواجه شده و تصویر ذهنی اش کاملاً دگرگون می شود .

در شعر دوم کتاب نیز این ساختار محتوایی بسیار بارز است :

عشق آنقدر بزرگ بود / که در قاب کارهای نیکمان جا نمی گرفت

قلبش چنان بزرگ بود / که هیچ کار نیکی در آن جا نمی گرفت

ودر شعر سوم :

قصه تو نبودی / من بودم / با هزار و یک شبی که

قصه من نیستم / تویی / با انگشت هایی پشیمان

و همینطور در شعرهای پنجم و بیست و یکم . اما استفاده ی هنری از این ساختار محتوایی را می توان در شعرهایی دید که شاعر در آن ها تا حد چشمگیری توفیق اختفای این شگرد ادبی را داشته و برخلاف مثال های ذکر شده در شعرهای قبل ، به جای به کارگیری این ساختار در دو جمله ی مشابه - به لحاظ دستورزبانی - ، طرفین متناقض را دریک جمله جمع کرده است . مثلاً شاعر در شعر پانزدهم کتاب دیگر نمی گوید باد بادبادک را می برد تا در چند سطر بعد با استفاده از شگردی آشکار ، ساختار ذهنی مخاطب را دگرگون کند و بگوید : بادبادک باد را می برد ، بلکه از همان ابتدا تمام تلاش های ذهنی اش را در یک جمله متمرکز کرده و می گوید :

نخ پاره می شود / بادبادک باد را می برد

از همین نوع است شعر پنجاه : بادبادکی که بادها را برد مال من

شعر سی و شش : اینجا نشانی فراموش شده ای / هر غروب / دنبال نامه های تو می گردد

شعر سی و هشت : گناه ها / مرتکب دوشیزه های شهر می شوند

شعر هشتاد و سه : آخرین درخت که از برگ بیفتد

ساختار علی و معلولی و الزام به نتیجه گیری :

از دیگر ساختارهای محتوایی این مجموعه الزام به نتیجه گیری در پایان شعرهایی است که منطق علی و معلولی بر آن ها حاکم است و همین الزام به نتیجه گیری هاست که ساختاری مشابه به شعرهای این مجموعه بخشیده ، به گونه ای که مخاطب پس از خواندن پنج شعر از این کتاب ، با شروع شعر ششم می تواند حدس بزند که شعر چگونه تمام می شود . گرچه الزام به نتیجه گیری در پایان شعرهای این مجموعه نیز خود سه مسیر کاملاً مجزا را می پیماید :

1. در تعدادی از شعرهای این مجموعه ، نتیجه گیری انتهای شعر لازمه ی ساختار درونی شعر است مثل شعر ششم :

هستی / کوچه ی کوچکی است که ما را / همسایه می کند

و شعر سی و هشتم :

و شیطان / بهشت را / حراج می کند

2. در تعدادی دیگر از شعرها شاعر ضمن اینکه الزام به نتیجه گیری را سرلوحه ی کار خود قرار داده ، پایانی باز برای شعر رقم زده ، مثل شعر یازدهم و شصت و نه که با : ( با این همه ... ) و ( اما در فاصله ی تولد و عشق / مرگ ... ) به پایان می رسند و منجر به تلاش ذهنی بیشتری برای مخاطب می شوند .

3. اما در تعداد بیشتری از شعرهای این مجموعه الزام به نتیجه گیری فعالیت ذهنی مخاطب را مسدود کرده و به شعر ضربه زده است ، از آن حیث که نتایج درست درجایی که نباید ، آمده اند . به عنوان نمونه شعر 39 کتاب را ذکر می کنم و برای جلوگیری از اطاله ی کلام از ذکر مثال های اشعار 5 / 9 / 29 / 39 / 90 / 91 / و 100 می گذرم .

کلمات / گاه چنان مهربان اند / که تمام تلخی این کره ی بزرگ را / در کام تو شیرین کنند / و گاه چنان بی رحم / که چون تیغی در قلبت فرو روند / کلمه ی مهربانی بودی / اما / در قلب منی / حالا

این مجموعه از حیث ساختارهای زبانی و ساختارشکنی هایی که به جرأت می توان آن ها را به دو گروه اقلیت موفق ( شهر خبر را می آشوبد / شعر 83 ) و اکثریت ناموفق ( شانه هایش را گیسو می زند / شعر 5 ) تقسیم کرد نیز در خور توجه و بررسی و تعمق بیشتری است ، همینطور از حیث توجه به کارکردهای دستورزبانی به ویژه در طرز استعمال افعال ( صحنه آنقدر تاریک بود / که من دارم پیر می شوم / شعر 68 ) و نیز از حیث مواجهه با زبان به ویژه در استفاده ی افراطی از ضمایر اشاره ( این پرده های توری / این پریشانی بی آغاز و پایان / این عصر جمعه / این زن توی آینه / این سرنوشت / این خش خش برگ ها / و ... ) و نیز نوسان میان ذهنیت و عینیت که در اغلب شعرها دیده می شود ، که البته پرداختن به تمامی موارد مذکور فرصت دیگری می طلبد .

اما زیربنای مضمونی شعرهای این مجموعه که می توان گفت ریشه در الگوهای ذهنی مشترک بشر دارند بسیار در خور توجه است . توجه و بلکه حتی توجه افراطی به کهن الگوهایی archytipe نظیر گذرعمر ، پیری ، مرگ ، یادکرد گذشته ، و تمایل به جهانی برتر otopia زیربنای محسوس و نامحسوس بسیاری از شعرهای این کتاب را شکل داده اند که در حد بضاعت به آن ها می پردازیم .

گذر عمر و پیری

توجه به گذر عمر و پیری و متعاقباً مرگ از مضامین پرکاربرد در این مجموعه است . شاعر اشاره های درخور توجهی به گذر عمر دارد :

در شعر 15 : تو رفته ای / و در شهر / همه ی آدم ها بزرگ شده اند ... / و من دارم این فعل سی ساله را / صرف می کنم

در شعر 4 : پیر می شوم / درست مثل ماهی های این تنگ تنگ .... / زمان غبار می شود / می نشیند آرام / چون چینی بر زیر چشم هایم

این اشاره ها وقتی توأم با کارکردهای ادبی در حوزه ی زبان می شوند بسیار بدیع به نظر می رسند :

در شعر 16 : گاهی فعل ها چنان سریع ماضی می شوند / که باور نمی کنی / می گوید / گفت / می شود / شد

و هنگامیکه توأم با عادت زدایی های مضمونی می شوند تا حد زیادی به ماندگاری ادبی نزدیک می شوند ، مثل شعر 94 که به جهانی گذرا اشاره دارد و شاعر با توجه به این امر ، تنها به اعمال قدرت و نفوذ در حیطه ی روابط عاطفی خود خرسند است :

اسب ها می دوند / دشت می دود / بیشه می دود / رود می دود / زندگی به سرعت می گذرد / بایست / می خواهم به چشم هایت خیره شوم .

مرگ

اندیشه ی گذر عمر و پیری و مرگ لازم و ملزوم یکدیگرند و مرگ به گونه ای نتیجه ی منطقی پیری و گذر عمر است ، و شاید الزام به نتیجه گیری در پایان اغلب شعرهای این مجموعه که پیشتر نیز ذکر شد منجر به نفوذ اندیشه ی مرگ به عنوان بخش جدایی ناپذیر اندیشه ی پیری و گذر عمر در شعرهای این کتاب شده باشد :

دیر یا زود / مرگ از راه می رسد / و عصرهای جمعه را از من می گیرد

بیا این عصر جمعه را / عاشق هم باشیم / و پیش از آنکه مرگ بیاید / من برایت چای بریزم ...

در کدام اسفند / آگهی تسلیت مرگ من / در کدام روزنامه ی باطله / بغض کدام پنجره را / پاک خواهد کرد ؟

چنان آرام می خرامد مرگ / در زندگی ات / که نمی فهمی کنار تو ایستاده است

کسی چه می داند / سال ها بعد / از خاک دست های من / بوته ی خاری خواهد رویید / یا محبوبه ی شبی

اتفاق عجیبی است مرگ / نامم / روزی پروانه ای خواهد شد

[ مادرم ] انگار می دانست بیست و سه سال بعد / توفانی از مرگ همان ماهی / ویرانم خواهد کرد

گفتی : همیشه فرصت هست / و ندیدی مرگ را / که از آن سوی شمشادها نگاه مان می کرد

یادکرد گذشته

برخی از سطرهای این مجموعه نظیر :

در من هنوز / دخترک ساده ی هفت ساله ای / تاب آورده است

آهای ! / کسی این دختر بچه ی هفت ساله را به یاد ندارد ؟ / که اسمش را فروخته است

مستی / گاهی از گوشواره های آلبالویی شروع می شود / که در هفت سالگی ات گم شد

اسمم را فروختم / در هفت سالگی / تا برای بادبادکم / گوشواره بخرم / باد بخرم / آسمان بخرم

هفت ساله ام / و هفت سین مان / ماهی اش را گم کرده است

شاید در نگاه نخست یادآور شعر بعد از تو فروغ فرخزاد باشد :

ای هفت سالگی / ای لحظه ی شگفت عظیمت / بعد از تو هرچه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت

اما من معتقدم چنین مقایسه ای بسیار سطحی و سهل انگارانه است ، اشاره به هفت سالگی ، و اشاره به کودکی ریشه در ذهنیت شاعر دارد و آن را نمی توان صرفاً تأثیرپذیری دانست . تی.اس.الیوت از نخستین نوشته های انتقادی اش طرفدار نظری جامع درباره ی شاعر بوده است که بنا بر آن نظر، شاعر لایه های تاریخ نژادش را از نو فراهم می کند و به وسیله ی شعرش ارتباط خود را با دوران کودکی و نژادش حفظ می کند .

جهان برتر

شاید نمونه آوردن از این کتاب برای نشان دادن تمایل شاعر به جهانی برتر کار بیهوده ای باشد . من این مجموعه را اثری رمانتیک می دانم و شاعران و نویسندگان رمانتیک اصولاً در آثار خود درپی خلق جهانی برترند که فقدان آن را حس می کنند و از نبود آن رنج می برند .

مثلاً در شعر : در سرزمین من / هیچ کوچه ای / به نام هیچ زنی نیست

جستجوی دنیایی آرمانی به وضوح دیده می شود و ذکر نمونه های دیگری که در این کتاب بسیار است موجب اطاله ی کلام می شود .


_______

Music for Skeletons and Witches

  • 1. Rachmaninoff: Isle of the Dead, Op. 29 (1908): Russian National Orchestra; Mikhail Pletnev, conductor (Released in 2008)
  • 2. Liszt: Totentanz (Dance of Death), S.126 (1849): György Oravecz, piano; Budapest Symphony Orchestra; Balázs Kocsár, conductor (Recorded in 1992)
  • 3. Berlioz: Dreams of a Witches’ Sabbath from Symphonie fantastique, Op. 41 (1830): Chicago Symphony Orchestra; Claudio Abbado, conductor (Released in 1984)
  • 4. Ives: Hallowe’en (1906): New York Philharmonic; Leonard Bernstein, conductor (Recorded in 1988)

_____________

1 comment:

matthew langley said...

Hi there:
Just discovered your blog and love the use of my painting on it - Any time you want to use another, feel free.

I would love to be able to find a translation of the text that accompanies it. If thats possible let me know.

Keep up the great work.

Matthew langley

There was an error in this gadget