Friday, April 1, 2011

Faramarz Soleimani

_______________ 

My Funeral and Poetry by Xuxanov
__________
فرامرز سلیمانی
شعر؛مراسم تشیی جنازه ی من

گفتند حتمن باید در مراسم تشیی جنازه ات باشی
گفتم من دیگر نیستم خرقه بازی کار ما نیست
گفتند شعر و سخن هم همراه بیاور
بی تو نمی شود عروسی و عزا بر پا شود
جوانها آمده بودند با طبقی انار و انجیر و توت
و قدیمی ها هنوز ادیب بودند
در مرکز من مراسم بر پا می شد
زیادی بوی دود وعود می آمد
از میان هوا و خرمای زرورق پیچ
و چند تنی هم شرکت دیجیتال داشتند
از آینده حرف زیادی بود اما کسی او را ندید و آزاد هنوز نیامده بود
و آتشی خاموش بود در مرکز زمین خراب و یله
بیرون توفان شد مثل همیشه همین وقت ها به منزله ی آخرین اعلام خطر
و آن میان کمی صخره بود و موج و اسبان اویسی می چمیدند
من هر چه گشتم کاغذم را توی جیب هایم پیدا کنم نشود که نشد و تازه عینکم را هم یادم رفته بود بیاورم
توی بالکن شون کبرا بود
کسی از جایش جم نمی خورد
بعد ناگهان حاضران و بازماندگان آن مرحوم در لباس های رنگین از جا بر خاستند
و در میان ساز شیوای نادر و شاید نیما و جمشید و قوالی سلی کف زدند مثل کف زدن شدید حضار
جایم توی تابوت تنگ شده بود
و هر چه کردم تکان بخورم و برای آنها کف بزنم
یا
‎ta'azim
و تشکر کنم
گویا اندکی مشکل شده بود دیگر
توی گوش گوگوش ناانام آهسته گفتم

و رسواییون عظیما!ه

چهار شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۰
از دفتر پاپلی و رویاگردانی ۴



____









Love Distance’ by Carl Petter Opsahl [Love, the Blues, 2008]

___________________

No comments:

There was an error in this gadget