Friday, July 1, 2011

Anonymous

_________________


این شعر را شاعری پرسه گرد سال های میانی دهه ی شصت حوالی حوزه هنری تهران بزرگ در یک قوطی کبریت یافته و در بهار سال 1390 به صندوق پست الکترونیک " رندان " ارسال کرده است . سراینده این مثنوی خوش نفس نامعلوم است .نه نامی بر آن گذاشته و نه به تخلصی مزین است . امیدواریم روزی شاعر این مثنوی خود نسخه کاملش را به رندان هدیه دهد .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
مثنوی خوش نفس
امشب که دچار چرس و بنگم
جان ِتو ملول و ُ گیج و ُ منگم

از دولت ِ شیره و نگاری
آسوده ام از غم خماری

تریاک کشیده ام دو تا بست
شُستم ز علایق ِ جهان دست

ساقی چو چراغ شیره افروخت
آداب کشیدنم بیاموخت

تریاک نهاد پس به وافور
جان داد به جسم زرد ناسور

برخاست صدای جیر جیری
خواندیم دعای یا مُجیری

به به چه صداش پر خروش است
بهتر ز صدای داریوش است

دلکش نکند زناز تا لج
وافور کشیده جور ایرج

فردوسی وُ انوری وُ حافظ
بونصر وُ ابوالعطا وُ جاحظ

بودند همه کنار منقل
هر یک ز پی پُکی معطل

زین بست الی به بست بعدی
می خواند چکامه شیخ سعدی

حافظ ز میان نشئه جاتش
می خورد ز شاخه نباتش

خیام دقیقه ای نمی خفت
غر غر می کرد و کفر می گفت

استاد منوچ ِ دامغانی
می کرد همی قصیده خوانی

خیزید و خز آورید می گفت
چایی و گز آورید می گفت

یک سوی جناب مولوی بود
سرگرم کتاب مثنوی بود

پنداری نرد عشق می باخت
هی شعر به اسم شمس می ساخت

بابا طاهر که اهل دل بود
از مولوی اندکی کسل بود

آهسته سری به جیب می برد
تریاک ورا چو آب می خورد

قاآنی پاکباز شیراز
آن کو به فصاحت است ممتاز

می زد به حمیدی از غضب سُک
می گفت که لا نبی ُ بَعدُک

تو بر همه شاعران خدایی ؟!
ه
ترمز کن ای عمو کجایی!ه

می گفت به شمس ِ قیس نیما
کای علم عروض را تو بنا

من در عوض خرابکاری
دولا شدن وُ شتر سواری

می بخشمت اندر این هیاهو
یک بست و دو چای قند پهلو

از راه آمد صفی علیشاه
فرمود که ای گروه گمراه

اسرار مرا و زُبده آن
در دست ِ من است چرخ امکان

این نیست طریقه ء کشیدن
با یک دو سه پُک نفس بریدن

هر کار که رسم آن ندانی
باید که به کاردان سپاری

ناگاه عبید آمد از راه
بین سخن صفی علیشاه

آورد کتاب گربه و موش
رفتند همه به خنده از هوش

القصه در این خمار بازار
صائب آمد در آخر کار

خورجینی از حریر بر دوش
بگشود سر وُ گشاد آغوش

بنمود نخست دیده بوسی
با عنصری و حکیم طوسی

بعد از صائب کلیم کاشان
آمد سر و دست و دامن افشان

ژان پل سارتر هم از در آمد
از در نه به پا که با سر آمد

می گفت جناب اسپینوزا
فرمود که منقلی ست بر پا

چون مرکب ِ اشتیاق راندم
هر جور که بود خود رساندم

تنها نه ز عاشقان دودم
بانی اصالت وجودم

هم نیست به جبر اعتقادم
هم منکر فطرت و نهادم

اعجوبه شرق ،ابن سینا
خمیازه همی کشید آنجا

می داد شفا به جسم رنجور
از نور ِ ذغال و فیض ِ وافور

ایرج میرزای شاهزاده
می کرد به این و آن افاده

می خواند به زیر لب مکرر
گویند مرا چو ز اد مادر

تریاک نهاد و منقل افروخت
وافور به لب گرفتن آموخت

برنامه اعتیاد این است
عقل آن که دهد به باد این است

شهری ست سیاه و سرد و خاموش
خم ها همه اوفتاده از جوش

در دل نه امید آفتابی
نه خضر رهی نه قطره آبی

ای کاش که پاک گردد ای کاش
از روی زمین وجود خشخاش

_____________

No comments:

There was an error in this gadget