Friday, July 1, 2011

Ali Reza Zi Hagh

________________


Rafael Navarro
_____________________
علیرضا ذیحق
سَنَد

عشق ،
ه
راهی بلند آمده بود
ازفراز دل
تا چلچراغ ستاره .
ه
کوچه بن بست نبود
و خیابان
آهن پاره و سیال
راهبندان عاشقان را
جشن نمی گرفت .
ه
فراراه عشق
روشن و بی گسست
سرود بود و سقوط
واهمه ی فردا نبود !
ه
پرواز اما
دیری نپایید
گُرده ی عاشق شکست
وصعود
خیالی بیش نبود .
ه
نان و آشیان
و مثقالی طلا
با حریر و ابریشم
مهر را پوشاند
وعشق
در فرودش به اضطرار
به دشنه ی دینار
قلب خود چاک کرد
و عاشقان
در چال تکرار
گوش و هوش
به فردا دادند،
ه
وبامدادی که مبادا
جگرگوشه ها
عاشق شوند
ودل ،
ه
عیش را
ومنطق را
مخدوش کند.
ه
عقل،
ه
راهی دراز آمده بود
وسالیان
چلچراغ نور نبودند.
ه
کماندار
سیه جامه بود
و لبخند
تیره و تار
تیری گریزان.
ه
در دنج ِکمین
قابیل
تیزی و سنگ داشت
و هابیل
چاهی کنده بود
فراروی قابیل و آدم
حوّاو هوایی می جست
درغنای کوچه .
ه
دیگر کسی ،ه
به نان پاره قانع نبود
ودلها همه
آویزه ی زنجیر
از طلا و نقره
عیار می جستند .
ه
در ویترین صراف
سکه ،
ه
ایمان بود
و در عرض بازار
ارزجوانی
بازار نداشت .
ه
بازوان ، عریان و کبود
و دلها
درمحک ِعیار
همه مفرغ.
ه
ظنِّ کولی این بود
در خطوط دست ها ،
ه
وزمانه
درثبت خودیاد می کرد:
ه
ه" فقط ظن و خط ،ه
با سند
برابر است. "ه

1388


_____________

No comments:

There was an error in this gadget