Friday, July 1, 2011

Faramarz Soleimani

______________


فرامرز سلیمانی
____________________

بود ها

و ساده آماده بود با صندل تابستانی
من داشتم با قرنفل و بهار این را می گفتم
و ساده آمده بودم
تا عشق بورزم
تنها به راه بود که رویا پهلو می گرفت
در دریای میان زمین و من
خیال تو را به رویا می برم
میان خیال و رویای تو
و خانه ام که بر خاک گم بود رویا شده بود
تمام جهان است این
چهره ی دژم یک انسان در نقره یی ی مه
و انسان برادر انسان بود
در راه
و خاک
و بودای شهزاده ی پارسی رهروی بازی ی همیشه مان
ساده آمده بود
میان تو
و من
باز بی پروای کفش را آوردم پای مجسمه یی سر نگون گذاشتم ...
ه



ه* باز نویسی ی شعری تازه از دفتر : کفش بی پروای پا.ه

گزینه ی ۳۵ دفتر چاپ نشده تا ۲۰۰۸/۱۳۸۹ه
_________________

No comments:

There was an error in this gadget