Sunday, January 1, 2012

Kamran Qaemmaghami

_________________

Tatsumi Hijikata, by Eikoh Hosoe
_______________________
کامران قائم مقامی

فرقی نمی کند
فرقی نمی کند
از اتوبوس پیاده شوم!ه
و چند ایستگاه پایین تر، ـ ه
افسر کروکی یک تصادف عاشقانه!ه
یا
در بالن های سال دو هزار و یازده
سیگار سوپر استار سینما ـ را دود کنم
.
.
.
آپارات چی آدرنالین را روی پرده می ریزد.
ه




اینجا برلین است

چرخ و فلک روزهایم را بر دستانِ آهویِ وحشی یِ دیروز جا گذاشتم
هجومِ تراکتورهای عقب رو،
ه
دهکده ی خیالم را شخم زدند!ه

آه...!
ه
موهای شب، برای هیچ مادری لهجه ی خواب را عوض نمی کند!ه

ه" دارم از آمارِ تقویم می گویم !"ه
دارم از ارتفاع پستِ دگمه های آسانسور،ه
چراغ های پایین شهر را می بینم.ه


ه" اینجا برلین است ! "ه


از پائیز سخن نگو
ای آشنای غریب
زردِ گونه ات
تبلور خشکیده ی رزی است
قرمز
آذین بسته با مخملی از یاس
با نگاهی که الماس را شرم می شود
کجا پناه می دهی
چشمت ـ
ه
انگار تا دور دست ها
رد باران
می کارد ـ را!؟
ه
قلب چهره ات
نای تپیدن را جویده
از پاییز سخن نگو!ه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

No comments:

There was an error in this gadget