Sunday, January 1, 2012

Nosrato lah Masoudi

_________________


Eleanor Hardwick
______________________

نصرت الله مسعودی
عاشقانه ها

1
آن قدردیرآمدی
که من بسیار مرده بودم.
ه
آن قدر دیر آمدی
که این گورستان کهنه
برای پیرترین ها هم خاطره شده است.
ه

2

آن قدرمبادی آدابم وُ
ازجنون دور
که تا اجازه نفرمایی
نمی توانم دوستت داشته باشم.
ه
حالا که تا دلت بخواهد گم شده ای
به نیابت ازچه کسی اجازه بگیرم
که تا دلم می خواهد برایت گریه کنم!
ه

3

این حوزه ی حضور توست.
ه
من ویرانی ام را
با هیچ کس تقسیم نمی کنم.
ه

4

صدای تو زان بیشتر که
شنیدنی باشد بوسیدنی ست.
ه
تا لب هایم دق نکرده اند
زنگی بزن!
ه

5
تو حق نداشتی که
این همه زیبا باشی
و حق من هم این نبود
که روزی هزار بار برای تو بمیرم!
ه

6

پاییز فصل ِ نیستی های نامیر است
دیگرگیسویت را برای ثبت نام
به هیچ دانشکده یی نمی بری
دیگرگیسویت را
در هیچ بادی اجرا نمی کنی
و حالا بردرِهرتماشاخانه
تنها تلی ازخاکستر ِویرانی ام.
ه

7

خاطرات ِ برای تو سوختن
مرا مجموع کرده است.
ه
دراین پاییز بی در وُ پیکر
خاکسترم را به بادهای هرزه مسپار!
ه

8
من کتابی را
که گیسوی تو درآن نوزد
برگ برگ به باد خواهم داد.
ه
من درچشمانم سیاهی می چکانم
تا بیدهای مجنون
از کنارم بی تسلیت نگذرند.
ه
نمی شود این شعر را به دیوار بکوبم شاعر!ه
تو شهر را خبر
که در معدن ِعاشقی
کسی زیر آوار مانده است.
ه

9
به همت ِاهل ِتمیز
هنوزهای همیشه را، کشک می سایم
و مواظبم
به پر ِقبای کسی
آب ِکشک، شتک نزند!
ه

10
بدرود ترانه یی
که برلب من نمی نشینی
دیگراگر بمیرم هم
درهیچ کوچه ی تاریکی نمی خوانم!
ه

11

تو حق نداشتی که
این همه زیبا باشی
و حق من هم نبود
روزی هزار بار برای تو بمیرم!
ه

12

لبخندمان را لت وُ پارکرده اند
رویاهایمان را
آنقدر به خاک کشیده اند
که خار وُ خاشاک، مشق روز وُ شب مان شده است
و نوشته می شوند چنان
که به سلامتی
یک خط خوردگی هم نداریم.
ه

13
چنان عورم این روزها
که درهیچ پیراهنی
عشوه های تو پیدا نیست.
ه

14

پاییز فصل نیستی های نامیر است
دیگر تو گیسویت را برای ثبت نام
به هیچ دانشکده یی نمی بری.
ه
دیگر تو گیسویت را
در هیچ بادی اجرا نمی کنی؛
ه
و حالا بردرِهر تماشاخانه
تنها تلی از خاک ِ ویرانی ام.
ه
خاکستر مرا به بادهای هرزه مسپار!ه

15
چقدرسربه راه شده ام
نکند چاک گریبانت راهم را زده است؟!
ه
اگر لبت نقره داغم نمی کرد
جهان ازدهن افتاده بود
ومن روی دست پدرم چنان بلند می شدم
که روضه ی رضوان را
به نصف ِنیم جو هم می فروختم.
ه

16

سرنوشتم را
باد وُ دامنت رقم می زنند.
ه
گل دامنت که آن سوی پرچین ست
و باد هم با دست ِ خالی ام
چه بازی ها که نمی کند؟!
ه

17
شاید این دَم بی دهان ِتو
دیگر برنیاید
تازه ترین تصویرت را
بی تأخیر
برایم سِند کن
تا لااقل در رستخیز،
ه
زیبایی ِآن لب ها
به شفاعت من برخیزند.
ه

18

آنقدر تنهایم
که درآغوش ِ خویش گریه می کنم.
ه
چه سفینه ی سرگردانی شده ام در ساحت ِبی کسی!ه
کاش ازسرِعشوه هم که شده
از زیرِآن پیراهن ِلَخت
که جهانی ست دورازمن
سیگنالی می فرستادی!
ه

19
دَم وُ بازدَمَم دو هجای نام ِ توست.
ه
برای زنده ماندن
من اینگونه نفس می کشم.
ه

20
گل را خط زده یی
و از روی بخشنامه لبخند می زنی.
ه
دیگرعجیب نیست که
میمون هم
ازبوی ترِشاخه مست می کند
اما تو شحنه می شوی!
ه


21

بیا کمی گناه بکنیم
که خیلی ثواب دارد.
ه
یخ زده ام ازاین فاصله ی دیوار به دیوار!ه
به گیسوان ِسفیدِ مادرت سوگند
اگر دیربجنبی، همین فردا
دخترت را
به گیسوی تو سوگند می دهند!ه




_____________

No comments:

There was an error in this gadget