Sunday, April 1, 2012

Hadi Khojinian

______________________ 

takashi murakami 10
____________________
هادی خوجینیان
خوابِ خوش

با خودم گفتم که ترانه ای را راس ساعت دو بامداد بنویسم تا به وقت مساعد و مناسب با گوستاو در بغل همین اسکله ای که در تاریکی کنارش نشسته ام بخوانمش . همین الانه که می نویسمش ستاره های قطبی در بالای سرم سو سو می کنند . هوای جزیره خیلی سرد است . پتوی مارسیا را به خودم پیچیده ام و از شماچه پنهان به دور از چشم دیگرانی که در خواب هستند آتشی روشن کرده ام . همین یک ساعت و نیم پیش از خواب بیدار شدم چون خواب بدی دیده بودم .کابوس زیاد خوبی نبود . خواب دیدم که در چهار دیواری کنار دریا هستم . سیل در زندان را شکسته و همه در حال فرار هستند . من به همراه فرانوش به بالای سقف رفته ام . آب هر لحظه بیشتر می شد . شانس آورده بودم که شنا کردن از یادم نرفته بود . دور تا دور زندان پر از آب و چوب های شناور شده بود . فرانوش از کنارم رفت و خودش را به آب زد . قلبش خوب کار نمی کرد . دست و پا می زد و من هر چه تلاش کردم نجاتش بدهم موفق نشدم . از دور صدای سوت قطار می آمد . خودم را به تکه چوبی رساندم که از آن سوی دریاها خودش را به ما رسانده بود . جسد فرانوش به روی آب آمده بود . شنا کنان خودم را به او رساندم و سفت بغلش کردم . مادرش را به یاد آوردم که دلش می خواست پسرش را درست مثل من بغل کند . باید خودم را به ساحل می رساندم . مادر و خواهرهایش حتمن اطلاع پیدا می کردند که او در دریا غرق شده . سعی کردم جای شکنجه های او را با کف دریا پاک کنم . چه احمق بودم من ! اصلن بی خیال کابوسم بشویم . الانه دارم با آتش بازی می کنم . گوستاو و گربه ی خانم میشیگان خواب هشت یا چه فرق می کند هفت پادشاه را می ببینند . مارسیا در شمال جزیره در خانه پسر عمویش است و مارگریتا هم خدایی نمی دانم دارد چه می کند . می ببینید چه فراری می کنم از تعریف کردن کابوسم ؟ جلبک های سبز و ماهی های درشت و ریز در کنار دو دستم با هم بازی می کردند . در وسط شنا کردن به این فکر می کردم که قطاری که صدایش را شنیده بودم مقصدش کجاست ؟ ولی زیاد فکرم را بلند نکردم . باید هر چه زودتر به ساحل شنی می رسیدم ولی چرا نمی رسیدم آخه ؟ در خواب هم سعی می کردم خواب ببینم . صدای بالا آمدن آب را در سلولم حس می کردم . در سلول باز نمی شد . پنکه ی سقفی کار نمی کرد . صدای رادیو از فاصله دور می آمد . صدای آقای داودی را می شنیدم که از هم خوابگی شب جمعه اش با همکارش آقای سعادتی حرف می زد . این دو نفر چه آرام و شمرده حرف می زدند ؟ مگه صدای ریزش سقف را نمی شنیدند ؟ دوباره خودم را در اتاق پیدا کردم . داشتم با اشتیاق به تکه روزنامه ای که پیدا کرده بودم نگاه می کردم . نه ببخشید داشتم با نگاهم روزنامه را می بلعیدم . خیلی کم پیش می آید در سلول ، شما تکه کاغذی پیدا کنید . اخ این همه رویا و کابوس کی تمام می شوند ؟ همین الانه دارم سعی می کنم مارگریتا را پیدا کنم . کجا می تواند باشه ؟ فروشگاه مارک اسپنسر که این فقط شب نمی تواند باشد که ؟ این روزها حراجی بزرگی در فروشگاه راه افتاده . تلفنش کار نمی کرد . منصرف شدم . اصلن چی کار مردم داشتم ؟ ( اوه مارگریتا مردم نیستش که ) به صدای قلبم گوش کردم که به آرامی کار هر روزه اش را می کرد . کمی چوب از انبار کنار خانه آوردم . هوا خیلی سرد شده بود . ( این هوای جزیره اصلن قابل پیش بینی نیست . درست مثل بعضی از آدم هاش ) . سعی کردم خوابم را کمی لطیف تر بکنم . با مداد جادویی ام کمی خط خطی اش کردم . فرانوش نباید غرق می شد . ما در حال شنا کردن بودیم . کمکش کردم تا سوار تخته چوب سرگردانی بشه و من هم کنارش شنا می کردم . ( من شناگر قابلی هستم خب ) ما به ساحل نردیک می شدیم . مادر و خواهرهایش منتظر ما بودند . هیچ اثری از شکنجه و جای زخم در گلوی رفیقم نبود . بدن سالمش را دست می کشیدم تا خدای نکرده جایی زخمی نباشد . دوست نداشتم فامیل های نزدیکش ناراحت بشوند . می ببینید چقدر مهربان هستم ؟ ما به ساحل رسیدیم . با مدادم ماشین سواری بزرگی کشیدم تا همه ی ما در آن جا بشویم . از کنار دریا جدا شدیم . به سمت شمال رفتیم . ( ایران را می گم ها ) . حوالی هشت پر تصمیم گرفتیم به طرف کلبه های چوبی در بالای ارتفاعات برویم . ما سر راه خودمان هم کلی خوراکی خریدیم . گوشت راسته هم خریدیم . باید کلی کباب درست می کردیم . رفیق من خیلی ضعیف شده بود . ( من مهم نبودم که ) خب زیادی مثبت نوشتم . باید به خودم بقبولانم که کابوس کابوس است و بیداری بیداری ! در کابوس اصلی هیچ چیز خوب نبود . برای آنکه بیشتر ننویسم اجازه بدهید ادامه ندهم . خب من این جوری ام دیگه . امیدوارم شما آقا و خانم محترم از این خواب و رویاها در زندگی تان نداشته باشید .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

_________________________________



___________

No comments:

There was an error in this gadget