Monday, July 1, 2013

Robab Moheb

______________


Flying a Kite (circa 1740)
_____________

رباب مُحب

کو مشفقی که چاک گریبان گشایدم
طالب آملی 

این چاک ­ها  چقدر کفایت می­ کنند؟
 این شکاف ­ها تا کجا؟
حالا که دفتر وُ کتاب بخشیده   دورخیزهایم
و مرگ   بی ­گواهی وُ بی ­امضا  از در وُ دیوارِ خانه  می­ کشد  بالا
در تِپ­تپِ خاموشِ کفش­  خود را انکار می ­کند  ته ­مانده­ یِ خیابان
خُرده ­هایِ روز. 
 کسی نیست  تکه­پاره ­­هایم را  مختصر کند 
از خمیره بگذرد    به خودِ هوار برسد
کلنجار نرود  با دهانِ کج     تویِ این دو چشمِ خیره  
 بر پاره ­هایِ روز...
حالا که انتحار  از رگ می­ گذرد 
 و مرا می ­چکد  چکه چکه بر سقف­ های مجاورِ
این خانه ­هایِ کور.
کسی نیست  آخورِ صدا را از خشِ خشِ علف خالی کند
از  خواب­ هایِ آشفته­­ بگذرد     به خودِ خواب برسد
 از خاک ­هایِ بهاری     شعری تجویز کند
  برایِ سنگِ  قبرِ من...
و نگوید  این صورت چرا از رنگِ  یک­ شنبه ­ها  می­ ترسد
حالا که دست     نقب ­هایِ عمیق کَنده رویِ شب­      
حالا که  تب      دارد مثلِ دو قوسِ دایره نصف می ­کند
ظرفِ لاغرِ تن     در کاسه ­­­یِ  لب ­پریده­ یِ سر.
و تن که غولِ تمام عیار است در تک تکِ سلول­ هایِ زیرِ پوست
و این غول    که پوست از خدایِ تمامی ذره­ هایم می ­کَند
در گوشه وُ کنار خیابان ­هایِ خالی این شهرِ بی­ خورشید  
شهرفرنگی ­ست این خلوت.
شهرفرنگی­ ست این خلوت در شکاف ­هایِ بی ­تقدیر
چاک­ هایِ بی ­روزن
و این وزوزِ مگس در آخور سرم...
کسی نیست  آخورِ سرم را از وزوزِ مگس خالی کند
نقبی به من بزند       برسد به  شعرِ آخر
سنگِ قبرِ من.

استکهلم آوریل دوهزار و سیزده میلادی



 __

No comments:

There was an error in this gadget