Tuesday, October 1, 2013

Azita Ghahreman

_____________ 

آزیتا قهرمان
___



کنار دریا    روبرو ی کوه    زیر همین آسمان

زمینم  را از نو دوباره  تا کردم

ماه در چمدانم بود

  باران را بلند به  روی  دست گرفتم  

اسمم  نه مهاجر است اینجا  نه تبعیدی 

به  لهجه محلی دنیا همان که خاک ؛ مادرم قسم خورد

نشانی ام آب است  

شعر حالا  تنها سفرمی کند

در جاده هایی که  مثل یک سوال طولانی اند و گیج

و رازشان رد چند بریدگی  ...

عزیزی که اقیانوس و دره ها  را به نامش طی کردم

ستاره  و صحرا

 روی  مسیرِ نقشه کودکی   روشن می تابید

باد دزدیده  بود جلدم را       

 در جمله ها سنگ  زوزه  می کشید



فقط مسافری که شعر می نویسد

نه ان قدر ساده  ؛  بسته ای کوچک

با روبان رنگی  و مهر خاورمیانه

سطری برای عنوان اخبارامشب

تحقیقی برا ی حد مرگ  

به شکل یک پرچم   سایه    صورتک    



کنا ردریا   روبرو ی کوه    زیرهمین آسما ن

پشت  دری بسته

گربه سفید خانم اسونسون  را به سینه  چسباندم

کلاغ   و  سرو  و هرچه  ساعت

از شدت سکوت از آغوش من پرید

و حقوق بشر با  ادای پرولتاریا

دستش را به جای دوری  گرفته بود  نیفتد


من وسواس خوب بودن گرفته ام اینجا  

مرض اجرای دقیق قانون   

شعر اما خودسر و با برهنه

آس و پاس و بی کجا ...

در حروفش  تگرگ و شیشه  در جنگند  

تلفظ رودخانه  در زبان او عمیق و  آبی

تنها  نه گفتن  معنای  عاشقانه ای دارد



حالا دراین حفره   ؛ دیوانگی از امضای  شما  فوری تر

خوابی که دیده اید به شرط چرا  یا  به رسم آیا

مرزهای  مرا دیگر اهلی  نمی کند



کنار دریا      روبرو ی کوه      زیر همین آسمان

دهانی که قفل بود آهسته بوسیدم :

خدانگهدار

برگشتم از بهشتی که " دوستت دارم " بلد نبود

راهی که دیگر تو را نمی رفت

محکم مرا زمین کوبید

این شعر لخت این آسمان زخمی را باید  بغل کنم

  برای صبحی وحشی و درختی پا به راه  

  شهردیگری  بزایم

روبرو ی کوه     کنار دریا    زیر همین آسمان


2013 اکتبر


__

No comments:

There was an error in this gadget