Friday, April 1, 2016

Mansoureh Ashrafi

_______________ 


منصوره اشرافی _______________




وارسی

زن همان‌طور که کنار خيابان نشسته بود با عجله يک يک کیسه‌های پلاستيک را که درون آنها پر از لباس‌های درهم و برهم بود، وارسی می‌کرد. پسربچه و دختربچه‌ای بالای سرش ايستاده و نظاره می‌کردند.زن نسبتا پیر بود و بچه‌هایش لباس‌های کثيف و ژنده‌ای در برداشتند. زن هر پلاستيک را واژگون کرده روی آسفالت‌ها و لباس‌ها را با دقت ورانداز می‌کرد؛ آنهايی که به نظرش خوب بودند، دوباره درون پلاستيک می‌گذاشت. بعد که همه‌ی پلاستيک‌ها را زیر و رو کرد و لباس‌های به‌درد بخور را درون آنها جای داد، يک دسته لباس اضافی و به‌درد نخور را کنار جوی آب گذاشت.
همين‌طور داشتم تماشايش می‌کردم و او اصلا به اطرافش توجهی نداشت.
بعد بچه‌ها را ديدم پلاستيک‌ها را بر دوش گرفته و به سرعت دور شدند. زن را هم نفهميدم به کدام طرف رفت. با خود گفتم لابد بچه‌ها از اين که لباس تقريبا درست و حسابی‌تری گيرشان آمده خوشحال شده‌اند. بعد به ذهنم رسيد که شاید يکی از آنها به ديگری خواهد گفت: ببين، این لباس‌ها را دیگر نمی‌فروشيم، اونارو تنمون می‌کنیم. خیلی قشنگن، نه؟

فردای آن روز دوباره ديدمشان. همان لباس‌های ژنده و کثيف ديروز تنشان بود و داشتند کارتون‌های خالی را از جلوی مغازه‌ها جمع می‌کردند.

------
منصوره اشرافی – از کتاب " دالان ها"

___________

No comments:

There was an error in this gadget