Showing posts with label منصوره اشرافی. Show all posts
Showing posts with label منصوره اشرافی. Show all posts

Friday, April 1, 2016

Mansoureh Ashrafi

_______________ 


منصوره اشرافی _______________




وارسی

زن همان‌طور که کنار خيابان نشسته بود با عجله يک يک کیسه‌های پلاستيک را که درون آنها پر از لباس‌های درهم و برهم بود، وارسی می‌کرد. پسربچه و دختربچه‌ای بالای سرش ايستاده و نظاره می‌کردند.زن نسبتا پیر بود و بچه‌هایش لباس‌های کثيف و ژنده‌ای در برداشتند. زن هر پلاستيک را واژگون کرده روی آسفالت‌ها و لباس‌ها را با دقت ورانداز می‌کرد؛ آنهايی که به نظرش خوب بودند، دوباره درون پلاستيک می‌گذاشت. بعد که همه‌ی پلاستيک‌ها را زیر و رو کرد و لباس‌های به‌درد بخور را درون آنها جای داد، يک دسته لباس اضافی و به‌درد نخور را کنار جوی آب گذاشت.
همين‌طور داشتم تماشايش می‌کردم و او اصلا به اطرافش توجهی نداشت.
بعد بچه‌ها را ديدم پلاستيک‌ها را بر دوش گرفته و به سرعت دور شدند. زن را هم نفهميدم به کدام طرف رفت. با خود گفتم لابد بچه‌ها از اين که لباس تقريبا درست و حسابی‌تری گيرشان آمده خوشحال شده‌اند. بعد به ذهنم رسيد که شاید يکی از آنها به ديگری خواهد گفت: ببين، این لباس‌ها را دیگر نمی‌فروشيم، اونارو تنمون می‌کنیم. خیلی قشنگن، نه؟

فردای آن روز دوباره ديدمشان. همان لباس‌های ژنده و کثيف ديروز تنشان بود و داشتند کارتون‌های خالی را از جلوی مغازه‌ها جمع می‌کردند.

------
منصوره اشرافی – از کتاب " دالان ها"

___________

Friday, January 1, 2016

Mansoureh Ashrafi

____________________
________منصوره اشرافی



دو روایت از کتاب در دست انتشارم با عنوان « دالان ها » که مجموعه ای ست از روایت ها و خرده روایت ها


رستگاری


در فاصله کمی که ایستاده بود، مرد تپانچه اش را رو به سویم گرفت، کف دست راستم را جلویش گرفتم، او شلیک کرد و من گمان کردم که مرده باشم، اما تیر از کف دست به بازو رسید و از میان شانه ها عبور کرد و به بازوی دست دیگر رسید و از کف دست چپ بیرون آمد ... دیدم  هنوز زنده ام  تنها، با سوراخ هایی بر کف دستانم.
         


رضایت ندادن به رنج



مردگان همیشه برای ابد خاموش خواهند ماند. میل ِ شنیدن ِحرف های ناتمام آنها چیزی ست که انسان را  به سوی ارتباط با دنیای شان سوق می دهد.
زاری هایتان ملال آور است. چرا که می خواهم سرنوشت خود را میان دستهایم بگیرم.
آن روز را به یاد می آورم که صدای رگبار گلوله پراکنده و منقطع شنیده می شد و من هر بار که پا به خیابان می گذاشتم از خود می پرسیدم، آیا کشته خواهم شد؟امروز چه کسانی کشته شده اند؟ زن بودند یا مرد؟ پیر بودند یا جوان؟ آیا کودک هم در میانشان بود؟
روزهای آتش و خون. آنهایی که با عجله بار و بنه خودشان را می بستند و فرار می کردند و آنهایی که خواب نداشتند تا مبادا حتی دقیقه ای یا ثانیه ای از این روزها را ندیده  بگذرند.
همه می دویدند. همه جای بوی دود و باروت بود . مردی ران خونین اش را با  دستانش گرفته بود و لنگ لنگان به گوشه ای فرار می کرد. زنی هراسان از آدمهای دور و برش می پرسید: کجایند؟ دارند می آیند؟ کسی جوابش را نمی داد . پسرکی خطاب به کسانی که معلوم نبود کیستند فریاد می زد : بدوید، فرار کنید ، آمدند...
در همه ی ما اندکی ترس بود، بی آنکه از آن سخنی بگوییم. دو نفر جلوتر از من بودند. آن که قد بلندتری داشت، گلوله درست به وسط پیشانیش خورد و بعد دیدم که روی زمین افتاد و چیزی خاکستری رنگ به اطراف پاشید و  من فکر می کردم که این پیکر آغشته به خون که در جلوی من بر زمین افتاده، کسی ست که به جای من مُرده تا من زنده بمانم.



__________________