Friday, July 1, 2016

Esmaiel Yourdshahian

____________
اسماعیل یوردشاهیان اورمیا
__________________
ساعت چهارو نیم صبح
 
خدا حافظ  ، خدا حافظ ، کجا می روم ؟
شب میان درختان در گذر است
ماه خوابیده
وصبح در ساعت چهار ونیم
صورتش را سفید کرده وسرخ
و از کنار شب می گذرد
 
من  اهل این شهر نیستم
واز آخرین خانه تنها کوچهی این شهر نیآمده ام
ساعت من  این جاهمیشه نزدیک غروب می خوابد 
 ساعت  چهار ونیم صبح بیدار می شوم
بوی تنهایی را به تن می گیرم
و در دوست داشتن هرپروانه
با گل و  شمع وباد  شریک می شوم 
 ازکنار دیوار ها شهرکه می گذرم
مردم نگاه را به ساعت  چهار و نیم می خوانم
می دانید من از دیدار صبح می ایم
در دستانم یک مداد و یک حرف دارم
ودر حرف ونگاهم  سکوت
و برای عبور از این ساعت غروب
چهار ونیم را به صبح خوانده ام
تا حضور مرا دریابید
لباس آبی مرا کجا نهاده اید؟
می خندید.
 
می گویم من اهل این شهر نیستم
آسمان من این جا یک ستاره کم دارد
شماره عینکم از یادم رفته
آهنگری بسته
خیابان در خلوت سوال خفته
درختان سبز وسرخ شده اند
و صبح از دامنه هفت  می گذرد
باران  که ببارد
آیا باز مرا خواهید دید؟
می خندید

ساعت چهار ونیم صبح است
من هم چنان در انتظار پاسخم
اما جز سکوت هیچ صدایی نمی یابم
و در بسته می شود



______________

No comments:

There was an error in this gadget