Showing posts with label شاهرخ ستوده فومنی. Show all posts
Showing posts with label شاهرخ ستوده فومنی. Show all posts

Sunday, April 1, 2012

Shahrokh Setoudeh Foumani

_________________





شاهرخ ستوده فومنی
_____________________




طول کشید


درست
دیر دانستم 
من مرده ام

مهم نیست
نبود
هرگز نبود برایتان
مهم نشده مردم
بدون تمرین
غیر منتظره
اما در همین سال ها
نه بی‌ آنکه ندانم
شاید زود بود
امروز فهمیدم 
من مرده‌ام / با جهت
بی‌‌ جهت
در بازی زندگی تیر خوردم و افتادم
نمی‌د‌انستم
این حقیقی‌‌ترین گلوله بود
مردم

آن موسیقی که در هوایتان منتشر است از من است
در هوایتان
بی‌ هوا سروده ام
وقتی‌ هوازی بودم
من مرده ام
در آن آینه صورت من است
رنگ رنج سپید ریش من
چشم من
دیگر سبز نیست /  رنگ چشم مرده من است
باز
مات
بی‌ فروغ
خسته / مضطرب
این شعر دیگر صدای من نیست
صدای مرگ من در این زندگیست
این ادامهٔ من است
از روی دست من نمیرید
من مرد
مردی که مرد
من مرگ منحصر بفردی هستم
و خوابم می آید
من قلب نا آرامی هستم که دیگر نمی‌‌تپد
شعر لنگی که لنگ لنگان در زندگی‌ لنگ می‌‌زد و مرد
درست مثل نهنگی که نوزاد نزاده را برای مرگ به ساحل جوی آبی می برد
من مردم
امروز دانستم که مرده ام
دیر / اما دلیر
به مین‌های درد آور خاطراتم دست نایاسایید
من متهوع ام
مانند آدمهای متبحر ترشیده/ خودشیفته/ گلشیفته
و خر
در شبکه‌های اجتماعی
پر از عکس های خصوصی و عمومی در ملا عام
و پوستم به زودی یا به دیری / نمی‌‌دانم
می‌ترکد از مرگ و خنده و غم
یا از حرف
بدون حرفه
بیکار
از این همه حروف و حرف‌های نگفته
تنهایی
تنهایی
تنهایی
دیوار
دیوار
دیوار
... نقطه ... نقطه
سکوت
شکست
شکستن عضوی گوشتی در بطن این شاعر
خسته
تلخ یا شیرین
مقدس و مایوس 
با این دستم آن دستم را در زندگی گرفتم و در چاه پرتابم کردم
از چه می ترسانیدم؟

طعنه یا سنگ
پرتاب کنید به من
فرقی‌ نمی‌‌کند
دیگر درد نمی‌‌کشم
این شعر با من
یا بی من
ادامه دارد

_____________________________

Sunday, January 1, 2012

Shahrokh Setoudeh Foumani

________________

Fishing at Dawn, Grzegorz Pawlak
___________
شاهرخ ستوده فومنی
عزیزم
دوست دارم خداحافظی ام را مرور کنم
مثل گلوله که از مرد می گذرد
سریع و منجمد
و گویی تمام خاطرات را در شقیقه می سوزاند و دود می شوند
مثل تمرین سیگار در نوجوانی سینما عزیزم

عزیزم

مرا ببخش که مردی
مرا ببخش که به مرگت کمک می کردی
سایه شانه هایت را هنوز می بینم
مثل سکوت ماه
کنار من بودند
با پاهایم راه می رفتند

مرا ببخش که مردی

من مشغول پیر شدن بودم
پوستم زمان و زیباییت را تایید می کند

ترا می دیدم که در خیابان به مگسک ها قلب و شقیقه هایت را نشانه می گیری و بی مهابا گلوگاه جوانت را عریان می کنی

چه می خواستی؟ه
مرا ببخش که مردی



_________