درست
دیر دانستم
من مرده ام
مهم نیست
نبود
هرگز نبود برایتان
مهم نشده مردم
بدون تمرین
غیر منتظره
اما در همین سال ها
نه بی آنکه ندانم
شاید زود بود
امروز فهمیدم
من مردهام / با جهت
بی جهت
در بازی زندگی تیر خوردم و افتادم
نمیدانستم
این حقیقیترین گلوله بود
مردم
آن موسیقی که در هوایتان منتشر است از من است
در هوایتان
بی هوا سروده ام
وقتی هوازی بودم
من مرده ام
در آن آینه صورت من است
رنگ رنج سپید ریش من
چشم من
دیگر سبز نیست / رنگ چشم مرده من است
باز
مات
بی فروغ
خسته / مضطرب
این شعر دیگر صدای من نیست
صدای مرگ من در این زندگیست
این ادامهٔ من است
از روی دست من نمیرید
من مرد
مردی که مرد
من مرگ منحصر بفردی هستم
و خوابم می آید
من قلب نا آرامی هستم که دیگر نمیتپد
شعر لنگی که لنگ لنگان در زندگی لنگ میزد و مرد
درست مثل نهنگی که نوزاد نزاده را برای مرگ به ساحل جوی آبی می برد
من مردم
امروز دانستم که مرده ام
دیر / اما دلیر
به مینهای درد آور خاطراتم دست نایاسایید
من متهوع ام
مانند آدمهای متبحر ترشیده/ خودشیفته/ گلشیفته
و خر
در شبکههای اجتماعی
پر از عکس های خصوصی و عمومی در ملا عام
و پوستم به زودی یا به دیری / نمیدانم
میترکد از مرگ و خنده و غم
یا از حرف
بدون حرفه
بیکار
از این همه حروف و حرفهای نگفته
تنهایی
تنهایی
تنهایی
دیوار
دیوار
دیوار
... نقطه ... نقطه
سکوت
شکست
شکستن عضوی گوشتی در بطن این شاعر
خسته
تلخ یا شیرین
مقدس و مایوس
با این دستم آن دستم را در زندگی گرفتم و در چاه پرتابم کردم
از چه می ترسانیدم؟
طعنه یا سنگ
پرتاب کنید به من
فرقی نمیکند
دیگر درد نمیکشم
این شعر با من
یا بی من
ادامه دارد
_____________________________