Showing posts with label Azita Ghahraman. Show all posts
Showing posts with label Azita Ghahraman. Show all posts

Sunday, April 1, 2012

Azita Ghahreman

___________________


آزیتا قهرمان
__________________________
ابوالهول سر پیچ رابطه فیثاغورث

چند روزی است     اسب‌های قرمز در گاراژ پنچر و 
 ترجمه دریچه ی بسته‌ ایست  با پیچک‌هایِ خیس ِ قفل
این روزن  اما  با پیچ و خم نخ طلایی  به انتهای غار هیولا
به یونان  وصل  می‌شود 
جایی که ابوالهول  شعری به دندانش  
معما طرح می‌کند برای نصبِ سر "مِده آ" بالای این افق برفی     

معمای اول
خاطره‌ای که پوسته‌هایش را از اکنون گرفت و عنوانش را از احتراق سماوات 
در رختخواب  چگونه کتابی می‌تواند باشد؟
پلیسی 
علمی  
پاورقی
هیچ کدام



معمای دوم
جاده‌ای که روی  ردیف طلسمات و رعایت موازین معماری بالای درخت  پی ریزی می‌شود چند تن سیمان لازم دارد؟
یک ته استکان 
به اندازه وزن کبوتری در آب  
مجذور قاعده ضرب درعدد پی       تفسیم بر تراکم اوضاع
به اندازه کافی

معمای سوم
تفاوت زنی گیج  که از باغ‌های گل سرخ مانوئل دفایا رد شد  با مردی که توسط  پرنده‌های  سیاه ِمشکوکی در خواب دستگیر می‌شود در چیست؟
اصلیت احکام عاشقانه در تبادل دو مسیر ِمخالف ِضمنی
تاثیر کواکب   در سعد و نحس نیروهای کوانتومی و ذرات ناپایدار در اوزون
 تفاوت  دوربین لایکا        وساز روسی  بالالایکا در یک واقعه
کند غلتیدن ِ دو دایره سیاه و سبز واتفاق سنجاقکی  در چهار راه بعدی  که می‌تواند همه ریاضیات قلب را قاطی کند

 بگذریم! از پیچ این رابطه فرعی در نصف النهار خود گردان واتصالات نامتصل
 هوش مکعب‌های ساده    برای چیدنِ ِچندین امکان ِ معلق است
  تصور ریزشِ ماه در برج‌های انتزاعی 
 تخمین زیبایی ناب  در زشتی  
وقتی منار  می‌خواهد جنبان باشد  اما  یک ور نیفتد  روی خودش !ه

فعلا که اسب‌ها پنچر
بیرون ِجاده پل و رودخانه‌ی مالمو یخ بسته

چرخ را  بیاندازی بالا
 
مست وملنگ هزار سیب می‌شود روی هوا
پس صبر می کنیم تا بهار
!ه

_____________________________

Thursday, March 1, 2012

Azita Ghahreman

_________________ 


آزیتاقهرمان
_______________________________
   سفرنامه سلما در مسیر سراندیب 


الحب الصداقة الامومة
كنت ثلاث طيور اللامعة
علي اغصانك
التي اشتعلت و احترقت
اللات و المناة و العزی

     هیچ کس در تاریکی هیچکس   پنهان نبود
باید قایق را بدهم دوباره تعمیر
دریا از در دیگری   وارد شود
باید سفر به طرز مایلی   انکارنقش من باشد
پس روی پرده  بزرگ می نویسم
Adios

*
   بیا !  سمت برگ های  آخر پاییز
 راه  پیچ و خم دارد     تا گرم تر شویم
دسامبر است
تاریکی رویمان  خم شده
 برگردان شاد ما درفنجان    قرمز است
 سایه ها دست به گردن  کناریک درخت
ریشه ها گره خورده و کمی ابر آن گوشه      
  درست در همین  صحنه  اما
                چه برفی ! یکباره

  *
زیر برف
زیر  نور ماه
زیر کلمات
این عکس یادگارِماست   
 درعکس بچگی    بال هایم کمی کج اند    
این هم خود من    روی زانوی غول بادیه  در میان ِراه
بعد   موهایم یک شبه سفید
و  روی ریل ها چه برفی

 تلفن  زنگ می زند
و هیچ کس   خانه نیست

*
خواب دیدم   جزیره مجنون پرنده ی غول پیکری ست
تو شبیه نخل ها یک ور افتاده ای
         در نقاشی شرجی آن بندر                              
پشت نخلستان
 یا  در شلوغی بازار مابین ِ آن همه  خواستم پیدایت کنم
غبار ستاره ها اما
و این تلسکوپ  صد بار    هوای مرا چرخاند
بادها  در سرم هلهله کردند
برهنه ایستادم
تومی چکیدی و اتاق آتش گرفت

*
 عاشق زنی به اسم سلما      من بودم 
 چشم های مرا   اودزدید
چسباند روی صورتش
و رفت              

 با النگو های نقره و دهان زخمی  زیر نخل ها مویه سر داد
با دستکش و کلاه من ایستاد   کنج ِخیابان
و حلقه های سرخ  مخفی  در پیشانی اش 

  *
 دیروز است حالا ! انگار
صدای تانک ها    بلند تر ازپرچم ِ روبرو 
 آینه ای که نجما از توی آن  حرف می زد
روی سینه ی کبوتر  زخمی شده
 طرحی که  او روی ساعت ها کشید
 دریا را در این عکس تاریک تراز قبل    نشان می دهد
  تنها شاهد ِمن  در این  کتاب تویی  
 پس  با خیال راحت  برهنه می شوم
 پیش از آنکه در کوچه ها  غرق شوی 

*
حالا  دوباره دیروزاست
هفت سال بعد  چنین روزی
 من عاشق تو خواهم شد 
همه صورت ها ی  تو برای من آشنا
همه ی بریدگی هایت  رفیق ِمنند
دست هایت برگ های این درخت
نام ِ تو به هرزبانی    مرا به گریه می اندازد

گاهی با من فقط حرف بزن ! عُزی

*
خواباند ه اند  مرا   روی تخت فلزی
و نام هایت  را   می پرسند
اسم  رگ های مرا      یکی یکی
آن چشم ها ی قاتل خندان   قصد کشت مرا دارد
آن  دندان ها محکم  مرا گرفته اند    
با   تیغ  و سوزن  می شکافند
پاهایم را         باز می کنند
به زورمرا بیرون می کشند     از لای استخوان های تو
فراموش نمی کنم
این حفره !  تویی حالا   

*
 زخم را  ماهرانه دوباره  می دوزند
من از هوش رفته ام
 تو  بلند می شوی
و جای من   عاشق چهارمرد ِغایبی
با چشم های من    می گردی به دنبال آنها  ؛ سرگردان
پشت سرم راه می روی      
آرام
روی تخت     درازکشیده ام درتو
  خواب می بینم      آن طرف پل  کسی عاشق تو بود

*
روی این کاغذها ی کاهی   خط به خط مرا بخوان
سایه ات از پشت سطرها      بیرون زده
عقب عقب رسید ه ام باز   به اولین حروف
در این بیابان  لیلا
دلم برای راه رفتن روی آن لبه     تنگ می شود
وقتی الفبا  در سرم  زوزه می کشد  
وقتی به  انگشت های داغ من روی بطری    هرهر می خندی 

*
موهایم روی سر زنی دیگر و دارد راه می رود
قلبم در سینه ی آن یکی
با گلوی من    برای تو می خواندد
چقدر صدایت می لرزد
او
چشم هایم را  از روی صورتت برداشت
سلما   کور است  حالا
دستش را  من گرفته ام
 تو کجایی  ؟

*
سربازها  رژه  می روند
باید  در این داستان مرا تند تر می دویدی
آنجا  خیابان  اسم  و شماره ی  تو را  دارد
بعد   پرنده ها
تکه تکه  ما را  برده اند
از پشت دوربین واضح می بینمت
با همان پیراهن  ِسبز ِگلدار  
بعد  راه  طولانی تر است  در جمله ها
یکی از ما به خواب می رود
تا  آن یکی      عاشق تو باشد هنوز

*
تمام  خانه ها را ازته   با قیچی بریدم
جای درختان وکشتی ها   عوض شد
آدم ها را خط زدم   
سوراخ های بازی  گودترازقبل است     
من  در گم شدن ایستاده ام
تا نشانی توباشم   دراین فرار

*
بعد آسمان    خاک  و باد  
زیر خش خش کاغذها ی  روی میز یکی هستند
من گیجم
نوشتن  شعر از روی چشم های تو   می ترساندم
نرمه های شیشه زیر زبانم
حرف زدن  را سخت می کند
در  سیاهی ِ فاصله تنها می شود    تو را بغل کرد
مهم نیست همانی تو    یا سلما منم
دوستت دارم  با دهان تو
            لب های هردوی ما را   می بوسد  

  *
خون خواب آلود تو    درخاک سرد
خون مدهوش تو    درشاخه ها

خواب را به ریشه های زمین بسپار
مرا مبدل کن به سنگی سیاه

پرتاب کن
به کوهی در ابتدای این شعر

ما هرکدام  تنها     باید دوباره برگردیم
آنجا برف می بارد ! هنوز

*
 برای  رسیدن به آن جا     دیرم من 
منتظرم    در شهری که برف هایش  اینجا باریده     
ایستاده ام
به جای زنی دیگر    چشم به راه تو
با تن کسی دیگر
روی تختخوابی دیگر     منتظرم
با  صورت یکی دیگر با کسی به جای تو   
در  اتاقی نامریی
ناشناسی   درتنم غلت می زند
من نگاهتان می کنم 
و آغوش تو گرم است

*
تو منقارسیاه داری
تو چشم های سیاه ِدرخشانی
از بی رحمی سکوت  شب می سوزد
لابلای این  حروف  
دنبال دست های منی تو !  سال هاست
منقارت پشت شیشه ها    برق می زند
  گوش زل زده  به چشم های  تو 

*
مرگ تنش را   از پوست ِمن  ناشیانه وصله کرد
مرا پوشید  آستین های گشاد و تاریک
باد آمد
انگشت ها ی نورانی  برای چرخش ِ سیاهی
باد  آمد
پرند ه های سفید     برای نمایش دریا
چشمانم را بستم
 اردک ها آهسته از روی سینه ی عُزی   رد شدند
 با لب های تو   من به ماه خندیدم

*
نباید بیدار شوی  نجما
نباید اعتراف کنم   به زنده بودن
نباید گریه  زیاد جدی باشد    در این هوا
باید  درهمین ابرها    تنها بمانیم 
مه غلیظ است اینجا
من به تعداد عاشق شدن     تو را به دقت مرده ام
 و به اندازه مردن ها یت       دیوانه وار عاشقم

*
حالا در این کتاب  زیر پلک های ِسلما
چشم های  ما  عوض می شوند
      ودیگر اهمیتی ندارد     کرم از کجای سیب  دنیا  را نگاه کند!ه



Image above:Li I by H.R. Giger. His work is the utmost beautiful surrealism i have ever came across. How he mixes psuedo sexuality and bends flesh into machinated parts is beautiful. It’s almost as if his work depicts a future where the secret of biomechanics is unleashed upon the world.
____________________

Sunday, January 1, 2012

Azita Ghahreman

_______________


آزیتا قهرمان

_______________
از دور سگی نشسته ایم بر سطح ماه

برای ما که در آب ها ی فلک بی سرافتاده اییم
و عکس لخت مان تماشایی ست
برای آسمان و تیغه هایش روی گلوی ما چه اتفاقی می افتد؟ه
برای دهانِ تلخ و پر شکر
هوایی سراسر بادا باد.
ه

هیچ وقت جوشان و اینهمه لبریز در عمرم نبوده ام
خواب و خلنگ ها راه افتاده روی خاک

کلوخ و سنگ حتی 
دست و پا در آورده
از دور سگی نشسته بر سطح ماه

و موسیقی شبیه هیچ جانوری سوسو نمی زند
مگر که عشق

مرگ هم صد جان نبوداین قدر!ه
با کلاه بوقی و کشتی کاغذی
و آدم های زیادی روی عرشه
هی چشم می شوند برای کوسه ها
 
لب و دماغ برای امواج

برای خندیدن این همه زخم  دردهانم
هیچ وقت
! پنهان نکرده بودم 
تا ماهرانه رد شوم
از پاییز

چرا که نوشته اند: جز ثانیه به ابرها مهلت نمی دهند

چرا که جز دستمالی به دور گردنم
حدودی نبود در جغرافیای من
و ما دیوانه واری ِ چاه بود یم در گودی دو کوه
ناچاری آسمان برای ریزش در رنگین کمان
برای هیچ و زمین ِمن که تو بودی
پیراهنی از گوشت خواهرم به رنگ ِسرو پوشیدم
و کلمات از وضوح تاریکی 
غایب شدند

اینهمه سر به راه وکج 

هیچ وقت! روی خودم 
تف نینداختم تا گرم تر شوم
و نقش فنجان تفاله ای جفنگ از وق وق و
سطرها ریسمان ِلقی اطراف یک صدا نبود


آیا  واقعا! در بشقابی قشنگ
یک تکه شیرینی از خامه و عسل خواهم شد؟
ه
یا فراموش خورده می شوم ؟ه
مورچه های قرمز ذره ذره مرا تا لانه می برند؟ه
بهارکه بیاید
در شاید ِ دهان ِ پرند ه ای سیاه
آیا دوباره سیب می شوم در منظره ؟
ه

____________

Thursday, December 1, 2011

Azita Ghahreman

_________________ 

  آزیتا قهرمان
________________

 در ستایش نامادری*
به عزیزا یوسفلی 

به  خاک سرد و اشارت ها



آی  سونا خانیم! ه  

در بن بست لاله ها  دهان تو تیمارستانی قشنگ بود 

پلنگ را از رو بستی  و ماه را نوشتم 

 پستان همین شیپوریِ سفید باغچه باشد  و شیرم حلال
 گفتم: قبول
جَنبل یادم رفت بی جادو
جای دوا یوسف به خوردم داد   از پیرهن پرچم برید
افسوس ! نمک گیر ِ یاقوت ِگوشواره ها شدم 

کتابِ مارکس پاره شد
اذان  به روی آب بسته بود 
بولبُل خواننده گی کرد

بیا بیا گارمان بزنیم بی عروسی    حمام عمومی برویم بی ُلنگ
فرخ لقا بکشیم دور اتاق  
 آرشین مالالان با تخم مرغ   و دوقاشق ژان لوک گدار
 
مثل یوری گاگارین  از راه رفتن روی سطح ماه می ترسم
بیا بیا  سیگارعلف بپیچیم   
برویم کلاب گِی ها  جیم  را پیدا کنیم  
ازراسته پیگال چتری آبی بدزدیم
 
دست هایم را  دیگر نمی دهم     تنبیه شان کنی 
لج کرده ام با هارا گِئتدین  و هارداسان بالام! ه

خوشه هایت خشم داشت  ! ه
شوخی هایم شاخ درآورد
لبه هایت لیز بود    سرخوردیم   
مُردم برای لهجه ی پالتوی سیاه  وکلاه خز 
روسیه با تو شهر گرمی بود درسمت استوا 
من از توی آنجایت  بیرون نیامدم 
زبانت مرا از پرورشگاه قرضی گرفت
یونست به خط میخی نوشت
 
 
آی  سونا خانیم
بیا بیا !   روی گوش هایت کمی عقاب  بخندم
درخت توت را نزدیکتر  بکش  
اردیبهشت است
   باید  بالاتراز تب دیوانگی کنیم

در ستایش نامادری نام رمانی ست از ماریوس بارگاس یوسا ، ترجمه : کوشیار پارسی
_______________________


Image above: PORTRAIT OF A PRINCESS 19th century Mughal period Opaque watercolor and gold on paper H: 17.5 W: 14.8 cm India
___

Thursday, September 1, 2011

Azita Ghahreman

____________________ 

آزیتا قهرمان
__________________________
حال عشق خوب است

این حال خوب ه نكند از ما خسته ه برگردد توی غارهای سبزش
قهره دمپایی كهنه پایش ه ه شمعدانی‌ها را آب دهد دوباره
این حال خوب تف نكند به دكمه‌های لق
بخندد ه ه طوق‌هامان را ببیند
همین حال خوب به ما آب و علف ه ه كوه داد و صبح خیس
خنده یادمان داد و آیینه ی جیبی شكست
دواسبه آمد به تازه   باكلاه سرخ ه  شمشیرِ هندی به دست
گفت: ایلویی ایلویی لما سبقتنی
باران شاخه‌ها را نوشت ه جام آورده  طبلا زد
هیولا كشید رو به ماه زوزه‌هایش
همین حال خوبِ ِرنگ‌پریده ه ه با موی فرفری ه ه معصوم و خُل
انگشت‌های داغش روی سینه ه ه تا صدای امواج روشن شود
برنگردد تنها
ابرها را مبادا ول كند ه ه  همین حال خوبِ نامه و كافه‌ها
در را ببند ه ه سرش به حرفهایت گرم شود
گفتید از كجا ؟...دهلی؛  ونیز !  نزدیك قونیه...عجب
بگو   بیرون قُرق ه ه سر می‌برند نصفه شب
از آل‌ها بگوه ه از بگیر و ببند  بترسانش
سمت‌های دنیا را بگو  بسته‌اند
شبِ سموره ه لبِ تنور
قشنگ‌ترین ساعتِ مشنگ دنیاه ه عقربه‌هایش مجنون ه ه تلوتلو
عجیب این كوچه‌ها و باده ه این روز‌ها و راه ه ه گیج
در چرخ ُو بگرد ه ه در هوش  و حواسی دیگرند
كت بسته مست ما را با خود  كشان‌كشان  كجا می‌برند؟ه


___________
Image above:printed tissue hand stamp, isfahan.  via the wikipedia page on paisley (an interesting history - safavids to scotland)

Wednesday, June 1, 2011

Azita Ghahreman

_______________________

آزیتا قهرمان
_______________________________
رزم انفرادی در یک  مانوور ِ عاشقانه

      
خواستم برگردم      نشد
من غروب ساده ای بودم     در کاغذی  بنفش
با اردک های منگ      از میدان مین رد شدم
طبل زدم  با قوطی ها ی خالی دلنگ  و دلنگ
در جیبم   فقط دو نخ سیگار مارلبورو
و پلاک مردی از گروهان ِ یحیا یحیا      عجیب به گوشم 

 سلام کردم به جیپ قرمز و یک تکه ابر صورتی
برای کوچه ای  دور       بوی ماه نوشتم 
و زبان فاخته در سرم  آتش  گرفت
 انفجار ِ حروفی مثل دال  سین و آ د رکلمه ها  تقصیر من نبود!  قربان
محض سطرهای زخمی
هی کندم کندم   تا پشت سروها ی باغ  سنگر بگیرم
لباس سربازی ام گشاد     پوتین ها دو نمره تنگ 

خواستم برگردم   نشد
تته پته راه افتادم روی تپه روبرو
 کسی از رادار ..... نه ! اصلا چیزی نگفت
ساعت 9 منورزدند     آمدند از بالا   ازپایین   از لای درزها
 ماتروشکا  زدند     کاتیوشا زدند 

فرصت نبود ببوسم  زیر رگبار عکست را
نشد  در  کمین   وصیت کنم
آی بی شرف ها !      هنوز زنده ام
پوست شعری به دندان و سینه خیز
عاشقی  که اشتباه   جای صلیب سرخ      خط مقدم پیاده شد
همه مرده بودند در هاویه
بی سیم چی   مامورتانک   زخمی ها   راننده ی نفربر
 نقشه محاصره   ... کاغذها را  درسته  بلعیدم  و ...  تسلیم
هیچ  تنابنده ای
شیطان  یا  مترسکی    باقی نبود کلاغی حتی              
 به اسیری ببرد تو را
یا درجا ترق    خدایا !  تیر و از  خواب   خلاصت کند


 __________________
 Image above:
Ceremonial HelmetMid 16 th centuryIron, turquoise, rubies, gold notch, mobile, enamelTopkapi Palace MuseumIstanbulTurkey

___

Friday, April 1, 2011

Azita Ghahreman

_________________


Ryuichi Yahagi -Resonancia del Chile Mexicano - 2010
_________________________

آزیتا قهرمان


جلسه هیپنوز در مطب دکتر کالیگاری



نه آبی بود عشق   نه سرخ   نه خاکستری
 اتاقی سیاه با مقرنس طلا، تودوزی مخملِ ِشرابی. دستگیره های مذاب و دیواره های تاشو رو به دریا
سلام و کلاغ ها ی رنگی در یک هوای قدیمی.
 سلام و شعله ها      
 و صحنه را دودی ملایم می گرداند .

حدود جغرافیایی این خواب از خط چندم مبهم است ؟

رود تاریک از اینجا رد می شد . سرودِ قایقرانان ولگا . خور خور پاروها در سینه ام . مرد روسی با چکمه های گِلی .قطاری مرا به داخائو می رفت دوچرخه ای بی صاحب از تماشاخانه برگشت .ساعت چپ کوک و مست در گردنه افتاده بود. کاغذ های برفی و اینهمه کشته  در کتاب بی سطر!
 گل سرخ؛ زخمی که می خزید بالا تا شکل موسیقی

گذشتیم. گذشت

این رابطه تا کجا پیچ می خورد وقتی که راه لغزیده است ؟

روی قایق های شناور درخونم حکاکی فیل هاست .روی استخوانم چیزی بنویس .جوری که نور از تو می چکد .و کلمه ها دورمان بازو شدند .بازی مان گرم بود .لبه دنیا را برگردان  روی لبم .پشت الفبا سد و در حاشیه آبشار است . تا باریکه های سکوت بِکش صدا را تا فارسی دل نهنگ پیدا کند تیمارستان شن از شیب زبان و قاب شیشه هابیرون بریزد.

  گذشتیم . گذشت

بیابان با چه شگردی روایت ورطه هاست ؟

تاریکی ِ هرچه پلک می زدم هیچکس! ظلمات ویزویز و سطرهای لبریز .وقتی شاخک های ماه درآسمان کج شد و شب با همه تردستی اش جواب این شکاف نبود . در نفس زنانم مردی با خودش در معاشقه .کم کم راه می شدم در چاه و لیز می آمدم بالا .در اتاقِ ِعکس ها ؛ آسانسور فلج در طبقه هفتم. دوزخ زاویه غریب و سردی داشت. چهل طوطی ِ خمیده روی کتاب ِغایب ؛ در طلسمات چشم تو یکباره سنگ شدند .

گذشتیم . گذشت

بگو آنجا برای رسیدن به سوی ما چه خط و نشانه ای دارد ؟

حالا منظره کجای دیروز است ؟.شاید رسیده ایم .چشم بند سیاه را بازکن .این بوی غول تنها در قوطی کبریت خیس!  این اتاق بد قلق .با آینه کاری و طاقچه های مخفی .کلید را بگیر. بچرخان.
 این مکعب  ِشاد ؛ پهلویش چکه دارد . گوشه اش تَرَک .
هرچه دورتردر خودش.هرچه دیرتر از کوچه های می رود ؛ دوباره رفته است و تنهاییم . یک مسیر چپ اندر قیچیِ که زیر آب نشست ! اتاقی بی سقف   بی ثانیه

وعشق آوار و آهسته
گذشتیم .گذشت



______________________