Showing posts with label Mehdi Akhavan Sales. Show all posts
Showing posts with label Mehdi Akhavan Sales. Show all posts

Sunday, July 1, 2012

Mehdi Akhavan Sales

________________ 

مهدی اخوان ثالث
_______________________

آنگاه پس از تندر

 نمی دانی چه شب هایی سحر کردم
بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من
در خلوت خواب گوارایی
 و آن گاهگه شبها که خوابم برد
 هرگز نشد کاید بسویم هاله ای یا نیمتاجی گل
 از روشنا گلگشت رؤیایی
 در خواب های من
این آب های اهلی وحشت
تا چشم بیند کاروان هول و هذیان ست
این کیست ؟ گرگی محتضر ، زخمیش بر گردن
 با زخمه های دم به دم کاه نفسهایش
افسانه های نوبت خود را
در ساز این میرنده تن غمناک می نالد
 وین کیست ؟ کفتاری ز گودال آمده بیرون
سرشار و سیر از لاشه ی مدفون
بی اعتنا با من نگاهش
پوز خود بر خاک می مالد
آنگه دو دست مرده ی پی کرده از آرنج
از روبرو می اید و رگباری از سیلی
من می گریزم سوی درهایی که می بینم
بازست ، اما پنجه ای خونین که پیدا نیست
از کیست
تا می رسم در را برویم کیپ می بندد
آنگاه زالی جغد و جادو می رسد از راه
 قهقاه می خندد
 وان بسته درها را نشانم می دهد با مهر و موم پنجه ی خونین
سبابه اش جنبان به ترساندن
گوید
 بنشین
شطرنج
آنگاه فوجی فیل و برج و اسب می بینم
تازان به سویم تند چون سیلاب
من به خیالم می پرم از خواب
مسکین دلم لرزان چو برگ از باد
یا آتشی پاشیده بر آن آب
خاموشی مرگش پر از فریاد
آنگه تسلی می دهم خود را که این خواب و خیالی بود
اما
من گر بیارامم
با انتظار نوشخند صبح فردایی
 این کودک گریان ز هول سهمگین کابوس
تسکین نمی یابد به هیچ آغوش و لالایی
از بارها یک بار
شب بود و تاریکیش
یا روشنایی روز ، یا کی ؟ خوب یادم نیست
اما گمانم روشنیهای فراوانی
در خانه ی همسایه می دیدم
 شاید چراغان بود ، شاید روز
شاید نه این بود و نه آن ، باری
 بر پشت بام خانه مان ، روی گلیم تر وتاری
با پیردرختی زرد گون گیسو که بسیاری
 شکل و شباهت با زنم می برد ، غرق عرصه ی شطرنج بودم من
جنگی از آن جانانه های گرم و جانان بود
اندیشه ام هرچند
بیدار بود و مرد میدان بود
اما
انگار بخت آورده بودم من
 زیرا
ندین سوار پر غرور و تیز گامش را
 در حمله های گسترش پی کرده بودم من
 بازی به شیرینآبهایش بود
با این همه از هول مجهولی
دایم دلم بر خویش می لرزید
 گویی خیانت می کند با من یکی از چشمها یا دستهای من
اما حریفم بیش می لرزید
در لحظه های آخر بازی
 ناگه زنم ، همبازی شطرنج وحشتناک
شطرنج بی پایان و پیروزی
زد زیر قهقاهی که پشتم را بهم لرزاند
گویا مراهم پاره ای خنداند
دیدم که شاهی در بساطش نیست
گفتی خواب می دیدم
او گفت : این برجها را مات کن
خندید
یعنی چه ؟
من گفتم
او در جوابم خندخندان گفت
ماتم نخواهی کرد ، می دانم
پوشیده می خندند با هم پیر بر زینان
من سیلهای اشک و خون بینم
در خنده ی اینان
آنگاه اشارت کرده سوی طوطی زردی
کانسو ترک تکرار می کرد آنچه او می گفت
با لهجه ی بیگانه و سردی
ماتم نخواهی کرد ، می دانم
زنم نالید
آنگاه اسب مرده ای را از میان کشته ها برداشت
 با آن کنار آسمان ، بین جنوب و شرق
پر هیب هایل لکه ابری را نشانم داد ، گفت
آنجاست
 پرسیدم
آنجا چیست ؟
 نالید و دستان را به هم مالید
من باز پرسیدم
نالان به نفرت گفت
خواهی دید
ناگاه دیدم
آه گویی قصه می بینم
ترکید تندر ، ترق
بین جنوب و شرق
زد آذرخشی برق
کنون دگر باران جرجر بود
هر چیز و هر جا خیس
هر کس گریزان سوی سقفی ، گیرم از ناکس
یا سوی چتری گیرم از ابلیس
من با زنم بر بام خانه ، بر گلیم تار
 در زیر آن باران غافلگیر
 ماندم
پندارم اشکی نیز افشاندم
بر نطع خون آلود این ظرنج رؤیایی
 و آن بازی جانانه و جدی
در خوشترین اقصای ژرفایی
وین مهره های شکرین ،‌ شیرین و شیرینکار
این ابر چون آوار ؟
آنجا اجاقی بود روشن ‌ مرد
 اینجا چراغ افسرد
دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار
این هردم افزونبار
شطرنج خواهد باخت
بر بام خانه بر گلیم تار ؟
آن گسترشها وان صف آرایی
آن پیلها و اسبها و برج و باروها
افسوس
 باران جرجر بود و ضجه ی ناودانها بود
و سقف هایی که فرو می ریخت
افسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ما
و آن باغ بیدار و برومندی که اشجارش
 در هر کناری ناگهان می شد طلیب ما
افسوس
 انگار درمن گریه می کرد ابر
من خیس و خواب آلود
بغضم در گلو چتری که دارد می گشاید چنگ
انگار بر من گریه می کرد ابر

___________

Friday, July 1, 2011

Mehdi Akhavan Sales

_________________


مهدی اخوان ثالث
________________
اهدا به دكتر عبدالحسين زرين كوب

ای درختِ معرفت، جز شكّ و حيرت نيست بارت
يا كه من باری نديدم، غير از اين بر شاخسارت

برزمينت كِشت و بردت سر به سوی آسمانها

باغبانِ شوخ چشمِ پير و پنهان آبيارت

يا از آن سر شاخه های دور و پنهان از نظرها

ميوه ای ديگر فرو افكن برای خواستارت،
ه

يا برای از ريشه و چون من به خاك مرگ درشو

تا نبينم سبز زين سان ، هم زمستان هم بهارت

حاصلی جز حيرت و شك ، ميوه ای جز شكّ و حيرت

چيست جز اين ؟ نيست جز اين ، ای درخت پير، بارت

عمرها بُردی و خوردی ، غير از اين باری ندادی

حيف،حيف از اينهمه رنجِ بشر، در رهگذارت

چند و چونِ فيلسوفان، چون بَرِ ديوارِ ندبه ست

پيرك چندی زَنخ زن ، ريش جنبان در كنارت

وعده های اين ، همه نقل ست و عقلِ دير باور

شاخه ای از توست،چون بپذيرد اين شعر و شعارت ؟
ه

قيل و قال آن ، همه وهم ست و فهمِ جستجوگر

هركران پويد كه گردد همعنان باشهسوارت

شهرِافلاطون ابله ، ديده با پسكوچه هايش

گشته، وز آن بازگشتم ، می كُند خَمرش خمارت

ما غلامانيم و شاعر (1) ، در فنون جنگ ماهر

سنگ ، چون اردنگ می سازيم ، ا ي ابله نثارت

چيستی و از كجائی اي گياهِ ريشه درگم

وي بنفشه ی اطلسی ، آيا شناسم من تبارت ؟
ه

اي كلاغِ صبحهای روشن و خاموش برقي

خوشتر از هر فيلسوفی دوست دارم قارقارت

پال پال و كورمالان ، من كه عمری خرج كردم

زيرِسردِ بی مرّوت سايه ات ، يعنی حصارت

چون گشودم چشم عبرت ، ناگهان ديدم كه بيگه

پرده ای برفينه پوشيده سرم ، يعنی غبارت

من غبارِگردباد آسا بسي در دور و نزديك

ديده ام ، امّا نديدستم كه آيد زآن سوارت

هم« ندار»ی با من و هم تا گل قالي ـ حصيرم

می برد دارو ندار ، ای پير ليلاجان ، قمارت

مرغزارِگونه گون سبز تو را ، نزديك يا دور

گرخوش و ناخوش ، چريده ست اين غزال بی قرارت

گرم و سردت ديده و خشك وتر و نزديك ماهت

يا كه مهر دور ، و تن بس شسته در هر آبشارت

ديده پنهان و آشكارا ، مرغزاران تو هر جا

نيستم چونان كه پنداري تو ، چندان شرمسارت

ليك از اين ديدار و دانش ، دل سوی اشراق و تابش

خواند و بدرود با پيرابلقِ ليل و نهارت

چون « سمك» شادی خورِ عيّار مردان جهانم

بُلحسن گوید : «سوی خرقان كش ، ای ماهی ، مهارت

گر چه خود را دور از هر باد مي پنداری ، اما

ديده ام بسيار دست افشان به هر بادی چنارت »
ه

سوی شهر شعرگردم باز، و دیوار از هوایش

زانکه دیوار آهنین ملکی است،هیچستان دیارت

گلبن داوودی(2) پاييز روشن ، خواهد اميد

كای درخت معرفت ، جز شك و حيرت نيست يارت .ه

تهران خرداد 1364
_________________

ه(1) افلاطون امرد باز پرستندة ارباب انواع و « خدايان !» (نه افلاطون الهی) فيلسوفان اسلامي ، عرب و عجم ، كه ساخته و پرداخته ی ذهن ايشان است و چنين افلاطونی وجود خارجی نداشته ،به گواهی آثارش كه از زبان يونانی و فرنگی اخيراًترجمه شده است و به تازگی حقيقت وجود او را شناخته ايم) غلامان و شاعران را در آرمانشهر ـ مدينه فاضله ـ خود راه نمی دهد و داخل آدم نمی داند!حال آنكه خود هرجا اوج می گيرد ،جز شعر نمی نگارد !ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ه(2) وقتي همة گلها را پائيز بر باد می دهد، گلهای داوودی، تازه گل می دهند و خاصه شبها، محيط خود را چراغان می كنند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ه( نقل شده ازمجموعه ی شعر« ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم» صص 321-3223)ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه

Saturday, May 1, 2010

Yadegari

_________



هرمز ریاحی- اسماعیل خویی- محمد مختاری- غلامرضا امامی- خسرو گلسرخی- اسکندری

__________




خویی به یاد شهدای انقلاب سعید سلطانپور و خسرو گلسرخی
1985

_________





اخوان - خویی
___________


شب بزرگداشت سیمین بهبهانی در بنیاد اسماعیل خویی آتلانتا
_____________





ژاله اصفهانی- لطفعلی خان خونجی- شاداب وجدی
_





در این عکس : سیروس ملکوتی - مینا اسدی - خویی - زیبا کرباسی - ایرج جنتی عطایی
__



عسگر آهنین - اسماعیل خویی
_________


جواد اسدیان-سعید یوسف- احمد کریمی حکاک-اسماعیل خویی- مانی-علی آیینه
____________




شب پس از بزرگداشت ایشان در خانه اسماعیل خویی -مراسم آبگوشت خوری
احمد ابراهیمی - خویی- ایرج جنتی عطایی- هادی خرسندی

_________



شب های خانه خویی- دکتر ثابتیان- و ... بزرگ علوی- هادی خان خرسندی-محمود جان کیانوش و
_________




اسماعیل خویی

_________




سعید یوسف- اسماعیل خویی- عسگر آهنین
_________

Thursday, January 1, 2009