Friday, July 1, 2011

Mehdi Akhavan Sales

_________________


مهدی اخوان ثالث
________________
اهدا به دكتر عبدالحسين زرين كوب

ای درختِ معرفت، جز شكّ و حيرت نيست بارت
يا كه من باری نديدم، غير از اين بر شاخسارت

برزمينت كِشت و بردت سر به سوی آسمانها

باغبانِ شوخ چشمِ پير و پنهان آبيارت

يا از آن سر شاخه های دور و پنهان از نظرها

ميوه ای ديگر فرو افكن برای خواستارت،
ه

يا برای از ريشه و چون من به خاك مرگ درشو

تا نبينم سبز زين سان ، هم زمستان هم بهارت

حاصلی جز حيرت و شك ، ميوه ای جز شكّ و حيرت

چيست جز اين ؟ نيست جز اين ، ای درخت پير، بارت

عمرها بُردی و خوردی ، غير از اين باری ندادی

حيف،حيف از اينهمه رنجِ بشر، در رهگذارت

چند و چونِ فيلسوفان، چون بَرِ ديوارِ ندبه ست

پيرك چندی زَنخ زن ، ريش جنبان در كنارت

وعده های اين ، همه نقل ست و عقلِ دير باور

شاخه ای از توست،چون بپذيرد اين شعر و شعارت ؟
ه

قيل و قال آن ، همه وهم ست و فهمِ جستجوگر

هركران پويد كه گردد همعنان باشهسوارت

شهرِافلاطون ابله ، ديده با پسكوچه هايش

گشته، وز آن بازگشتم ، می كُند خَمرش خمارت

ما غلامانيم و شاعر (1) ، در فنون جنگ ماهر

سنگ ، چون اردنگ می سازيم ، ا ي ابله نثارت

چيستی و از كجائی اي گياهِ ريشه درگم

وي بنفشه ی اطلسی ، آيا شناسم من تبارت ؟
ه

اي كلاغِ صبحهای روشن و خاموش برقي

خوشتر از هر فيلسوفی دوست دارم قارقارت

پال پال و كورمالان ، من كه عمری خرج كردم

زيرِسردِ بی مرّوت سايه ات ، يعنی حصارت

چون گشودم چشم عبرت ، ناگهان ديدم كه بيگه

پرده ای برفينه پوشيده سرم ، يعنی غبارت

من غبارِگردباد آسا بسي در دور و نزديك

ديده ام ، امّا نديدستم كه آيد زآن سوارت

هم« ندار»ی با من و هم تا گل قالي ـ حصيرم

می برد دارو ندار ، ای پير ليلاجان ، قمارت

مرغزارِگونه گون سبز تو را ، نزديك يا دور

گرخوش و ناخوش ، چريده ست اين غزال بی قرارت

گرم و سردت ديده و خشك وتر و نزديك ماهت

يا كه مهر دور ، و تن بس شسته در هر آبشارت

ديده پنهان و آشكارا ، مرغزاران تو هر جا

نيستم چونان كه پنداري تو ، چندان شرمسارت

ليك از اين ديدار و دانش ، دل سوی اشراق و تابش

خواند و بدرود با پيرابلقِ ليل و نهارت

چون « سمك» شادی خورِ عيّار مردان جهانم

بُلحسن گوید : «سوی خرقان كش ، ای ماهی ، مهارت

گر چه خود را دور از هر باد مي پنداری ، اما

ديده ام بسيار دست افشان به هر بادی چنارت »
ه

سوی شهر شعرگردم باز، و دیوار از هوایش

زانکه دیوار آهنین ملکی است،هیچستان دیارت

گلبن داوودی(2) پاييز روشن ، خواهد اميد

كای درخت معرفت ، جز شك و حيرت نيست يارت .ه

تهران خرداد 1364
_________________

ه(1) افلاطون امرد باز پرستندة ارباب انواع و « خدايان !» (نه افلاطون الهی) فيلسوفان اسلامي ، عرب و عجم ، كه ساخته و پرداخته ی ذهن ايشان است و چنين افلاطونی وجود خارجی نداشته ،به گواهی آثارش كه از زبان يونانی و فرنگی اخيراًترجمه شده است و به تازگی حقيقت وجود او را شناخته ايم) غلامان و شاعران را در آرمانشهر ـ مدينه فاضله ـ خود راه نمی دهد و داخل آدم نمی داند!حال آنكه خود هرجا اوج می گيرد ،جز شعر نمی نگارد !ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ه(2) وقتي همة گلها را پائيز بر باد می دهد، گلهای داوودی، تازه گل می دهند و خاصه شبها، محيط خود را چراغان می كنند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ه( نقل شده ازمجموعه ی شعر« ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم» صص 321-3223)ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه

No comments:

There was an error in this gadget