Showing posts with label Orhan Pamuk. Show all posts
Showing posts with label Orhan Pamuk. Show all posts

Sunday, January 1, 2012

Orhan Pamuk

_________


اورهان پاموک - فارسی : یاشار احد صارمی
_________________
نام من قرمز!ه
1
مرده منم
حالا من این مرده ام، این جسد ، در ته چاهی اینجا.دیر زمانی ست نفس های واپسینم را کشیده ام، دیرزمانی ست قلبم ایستاده ،ولی هیچ کس از شرح بلایی که سرم آمده چیزی نمی داند جز قاتل پستم.قاتل پلشت و منفورکه اینجا پهلویم نشست ونکند نکند هنوز نمرده باشم خم شد و به نفس هایم گوش داد. نبضم را گرفت و بعد لگدیِ حوالی پهلویم.آخ ! گرفتدم و کشانیدم پای چاه و برم داشت و انداختدم این توو. کاسه ی سرم را که او دمی پیش به ضرب سنگ شکسته بودش وقتی که ته چاه افتادم تکه تکه شد . چهره ام ، پیشانی ام و گونه هایم له و لهیده و دیگر هیچ و هیچوقت انگار نبودم من. استخوان هام خُرد و خمیر و دهانم لبریزِ خون.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
چهار روز شد و به خانه بر نگشتم. حتما زن و بچه ها یم حالا دنبالم می گردند. دخترم از بس که زار زده حالا در کز و خسته دارد درِ حیاط را نگاه می کند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
حالا به در چشمشان آیا؟ راستش درست نمی دانم. شاید هم به این سرعت به این گم و گوریِ من عادت کردند. چه بد!آ خر وقتی که پایت به اینجا رسید هنوز فکر می کنی زندگی قبلی همان مدار معمولش را دارد و همان قرارهای سابق. قبل از تولدم آنجا پشت سرم زمان گل و گشاد بود. بی کران و وسیع. بعد از مرگم هنوز آنجا سر جایش. انگار نه انگار. زنده که بودم به این چیزها فکر نمی کردم. اصلا. هیچوقت. زندگی در دلِ روشنایی و میان دو زمانِ تاریک .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
خوشبخت بودم. انگار هم خیلی . یعنی حالا می فهمم. زبده ترین و چربدست ترین تذهیبکار نقاشخانه ی پادشاهمان بودم و هیچ کدام از آن تذهیبچی ها را یارای رقابت با من در این پیشه نبود. با کارِ گلی که بیرون داشتم هر ماه ۹۰۰ آقچه نصیبم می شد .خب همین چیزها این مرگم را در مذاقم تلخ می کنند و غیر قابل تحمل. کارم فقط تذهیب و نقش بود و تزیین دُور و حاشیه ی صفحه ها و قباله ها، رنگ توی قاب ها، برگ های رنگی ، شاخه ها ، گل و غنچه و پرنده ها. اینها را می کشاندم و می کشیدمشان. ابرهای در هم خزیده به سبک و سیاق چینی ها، برگهای در هم تنیده ، بیشه و جنگل های رنگی و تویشان آهوانی یواش و پنهان. کشتی های جنگی و پادشاهان و درختان و قصرها و اسب ها و شکارچی ها... قبلا تووی بشقاب و سینی از این نقش ها می زدم و گهگاه هم پشت آینه ای ، دلِ قاشقی، هراز گاه ویلایی آنجا در تنگه ی بسفر، سقف مهمانسرا و بعضی وقت ها هم روی صندوق و ... اما این اواخر بیشتر روی صفحه ی کتاب ها کار می کردم. خُب حضرت پادشاه هم به کتاب های مزین و مصور پول و پله ی قابلی می داد.حالا نمی خواهم بگویم که تا مرگ را به چشم دیدم این را فهمیدم که پول چرک دست است و هیچ اهمیتی ندارد. راستش آدمی حتی در مرگ هم ارزش پول را خوب می داند . می‌دانم حالا در این وضعیت که صدایم را می‌شنوید و به این کرامات نگاه می‌کنید پیش خودتان لابد می‌گویید : حالا چه وقت این حرف‌هاست که اینجا وقتی که زنده بودی چه و چقدر پول ساختی. ول کن این حرف‌ها را. به ما از آن چیزهایی که آنجا دیده‌ای بگو. چه‌ها هست بعد از این مرگ.کجاست روحت حالا، این بهشت و دوزخ که می‌گویند چطوریاست، این ها را تعریف کن، از دیدنی‌های آنجا؟ از مزه‌ و جنس مرگ بگو؟ چطور چیزی هست ؟ دردی داری ؟ حق با شماست . می‌دانم آدمی وقتی که زنده‌است خیلی دلش می‌خواهد از چند و چون این دنیا سر در بیاورد. داستانش را گفته بودند که برای همین کنجکاوی‌اش در میدان‌های خونین‌ جنگ لابلای اجساد می‌گشت و با خود فکر می‌کرد کی می‌داند حالا ، دیدی میان این جنگی‌های زخمی که افتاده‌اند و جان می‌دهند یکی مُرد و زنده شد. در همین فکر و خیال که این " یکی "را پیدا کند و از اسرار آن دنیا بپرسد به دست سربازان تیمور افتاد و آنها هم نکند این شخص یکی از سربازان دشمن باشد گرفتند و با ضرب شمشیر دو شقه‌اش کردند. مرد بیچاره هم از روی سادگی فکر کرده بود آدمی در دنیای دیگر تبدیل به همین دو شقه می شود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
نه . اینطوری‌ها هم نیست. به جرات می‌توانم بگویم که اینجا حتی ارواح دوشقه‌ی دنیای زنده‌گان به هم می‌چسبند و یکی می‌شوند. اما تاکید می‌کنم که بر عکس خیال باطلِ بی‌دین‌های کافر و زندیق و اهالی ابلیس خدا را واقعا شُکرکه این دنیای آخرت وجود دارد شاهد حرفم هم همین که می‌توانید از اینجا صدایم را آنجا بشنوید. مُردم . این درست. اما می‌بینید که هنوز هستم. از این طرف هم اینکه در قران کریم آمده‌است که بعله اینجا قصرهای نقره‌ای بهشتی که دور تا دورش را چشمه‌های زرین گرفته و فلان و درختان پراز میوه با برگ‌های درشت و پهن و خوشگلان باکره ... من که ندیدم. چقدر هم کیف می‌کردم با نقشهایی که می زدم از حوری‌های چشم درشت بهشتی که در سوره‌ی واقعه آمده‌است . حتی اثری از آن چهار چشمه‌‌ی شراب و شیر و عسل و آب زلالِ معروف ابن عربیِ خوش خیال و نه قران، هیچ ندیدم. باید اینجا همین را هم خاطر نشان کنم که این‌ها مشاهدات شخصی من است و به این معنی نیست که بخواهم با این گزارشات آدم‌های معتقد آنجایی را نا امید و بی اعتقاد کنم. هر شخص مومنی که درک و معلوماتی از آخرت دارد به من حق می‌دهد که با این وضعیت پریشان و ناآرامی که دارم چرا نتوانستم نهرهای برینِ بهشتی را ببینم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
کوتاهِ قصه ، من که در بین نقاش‌ها و اساتید به "ظریف افندی " ملقب و مشهور بودم مُردم. ولی دفن نشدم.از این رو جانم هنوز تنم را به تمامی ترک نکرد. دوزخ ، بهشت یا هر جایی که تقدیرم باشد ، برای رسیدن به آنجا روح من اول باید از چرکی این تن بیاید بیرون. این وضعیت خیلی خاص من که سر دیگران هم حتم دارم آمده است پدر روانم را در می آورد و به درد می‌آیم. دیگر کاسه تکه تکه‌ی سرم را و نصف این تن زخمی و پاره‌پاره ام را که در آب یخ زده دارد می‌پوسد ، حس نمی‌کنم اما امان از این عذاب عمیقِ روحم که پرپر می‌زند و خودش را می‌خواهد از بند تنم رها سازد. انگار همه‌ی دنیای گُنده یک آن درون من دارد از این تنگی خفه‌می‌شود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
وزن این حس تنگی و خفه‌گی را تنها با آن حس یگانه‌ی فراخی و رهاییِ حینِ مرگ که مبهوتم کرده بود می‌توانم مقایسه کنم. وقتی که با ضربه‌ی غیرمنتظره ی سنگ اینجای ِ کاسه‌ی سرم را شکست فهمیدم که هوای کُشتنم را در سر دارد آن مرد پست . ولی بتواند بکُشدم باورم نشد. چه از آرزوها سرشار بودم و دریغ که آنجا میان خانه و نقاشخانه وقتی که زندگی‌ رنگ پریده‌ام را می‌کردم این را نمی‌دانستم. زندگی را با ناخن و انگشتانم، با دند‌انهایم که گازش زده بودم این طوری با ولع گرفتم و هوم‌م دیگر حوصله‌ی شما را نبرم از درد ضربه‌هایی که هی به سرم می‌خورد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
وقتی که با اندوه فهمیدم دیگر دارم می‌میرم توی دلم یک دفعه پر شد از یک حس باورنکردنیِ فراخی و راحتی .لحظه‌ی خروج را با این حس و حضور طی کردم.نرم و نازک آمدم اینجا . انگار در خوابم خودم را ببینم که خوابیده‌ام. آخرین تصویری که در حین عبور به چشمم خورد کفش‌های گلی و برف آلودِ قاتلِ نامردم بود. چشم هایم را انگار که خوابیده باشم بستم و با یک خروجِ خوشمزه اینجا آمدم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
گِله و شکایتم حالا از دندان‌هایم که مثل نخودچی توی دهان خون‌آلودم ریخته‌اند ، از صورت له‌شده‌ام که دیگر نمی‌شود شناختش، یا که اینجا در ته این چاه گیر کرده‌ام نیست. از اینکه زنده‌ام هنوز می‌انگارند شاکی‌ام. از دوستانم که هی هی به من می اندیشند ، که بعله حالا در گوشه‌ای ‌از استانبول سرم گرم مشغله‌ی احمقانه‌ام است ، یا پی زنی افتاده‌‌ام و ... همین تصورات و افکارشان روح ناآرامم را واقعا به درد می آورد. دیگر بیایند و جسدم را پیدا کنند و دعا و نمازم را بخوانند و برم دارند و جنازه‌ام را ببرند و دفنم کنند. از همه مهم‌تر ، قاتلم را شناسایی کنند. تا آن مرتیکه پیدا نشود گو اینکه در با شکوهترین قبرِ دنیا دفنم کنند با اضطراب و نا آرامی آن توو به خود خواهم پیچید و انتظار خواهم کشید و بدانید توی رگ‌ یکایکتان آبِ کفر و بی‌ایمانی را تزریق خواهم کرد. قاتلم آن مادر قحبه را پیداش کنید من هم در عوض در این دنیای اخروی هر چه را که می‌بینم یکایک برایتان بگویم و بشمارم. قاتلم را که یافتید بگیرید و بیاوریدش . به منگنه‌اش بکشید و زیرِ شکنجه از رو محکم فشارش بدهید، ترجیحا قفسه‌ی سینه‌اش را، باید خیلی آرام و خونسرد استخوان‌هایش را تِرق و تِرق این طوری بشکنید و بعد آن موهای زشت و چربش را در حین اینکه با سیخ‌های مخصوص شکنجه‌گر ها پوست سرش را سوراخ می‌کنید یک یک چنان بکشید که جیغش بیاید بیرون.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
چرا این همه کینه‌اش را به دل گرفته‌ام این قاتلم ، کی ؟ کیست ؟ چرا؟ چرا این گونه غیرمنتظره مرا کشت ؟ چرا؟ این‌ها را بپرسید. نگرانم باشید .هی نگویید دنیا به یک پول سیاه نمی‌ارزد و همه جا پر از قاتلین نامرد و این قاتل آن قاتل، چه فرقی دارد ؟ از همین حالا به شما هشدار می‌دهم. پشتِ این مرگ من تله‌ایست نهفته علیه دین ، ایمان، بینش و فرهنگمان. تله‌ای زشت و کثیف. چشمانتان را باز کنید . از خودتان بپرسید که این دشمنان زندگی و اسلامی که شما به آن اعتقاد دارید چرا مرا کشتند؟ بفهمید چرا یک روزی هم شما را می تواند بکشد و برای چه؟ همه‌ی گفته‌های واعظ محترم و بزرگ ارض‌روم آقای نصرت مُلا را که با چشم‌های پر از اشگ گوش داده بودم یکی یکی درست از آب در آمدند. این همه که بر سرمان آمده اگر داستانش کنند و بنویسند برایتان می‌گویم حتی زُبده‌ترین استادِ نقاش هم نمی‌تواند ترسیمش کند. عین قرآن کریم - لطفا سوِ تعبیر نشود ، قصد توهین نیست.- حاشا! این هم که این کتاب را نمی‌شود ترسیمش کرد از قدرت مهیبش است.شک دارم معنای حرف هایم را بتوانید درست بفهمید.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ببینید من هم دوران شاگردی‌ام از عمقِ حقایق، از آواهایی که از دورها می‌آمد یا می‌ترسیدم یا زیاد دقت و توجه‌‌ام را به آنها نمی‌دادم و یا مسخره‌شان می‌کردم.‌می بینید که آخرِ کارم به تهِ این چاه رذل رسید! این بر سرِ شما هم می‌تواند بیاید. چهارچشمی نگاه کنید. حالا تنها دلگرمی‌ام همین امیدیست که زود قایم و حسابی بپوسم و از بوی عفن و گنده‌ام بیایند و پیدایم کنند و دیگر تنها خیالی که در سر می پزم وقتی که قاتلِ پلیدم دستگیر شد تصور شکنجه‌هایی‌ست توسط یک آدم خیرخواه . همین.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
__________________

Tuesday, June 1, 2010

Behind the Seen

_______________


Van Gogh and Emil Bernard
________________

پشت مشتای رندان




June 1, 1857 saw the publication of the most important volume of French poetry up till then: Charles Baudelaire’s Les Fleurs du Mal…

Photo of Baudelaire’s copy of the French 1st ed. - turned to this poem:

Spleen

When the low, heavy sky weighs like a lid
On the groaning spirit, victim of long ennui,
And from the all-encircling horizon
Spreads over us a day gloomier than the night;

When the earth is changed into a humid dungeon,
In which Hope like a bat
Goes beating the walls with her timid wings
And knocking her head against the rotten ceiling;

When the rain stretching out its endless train
Imitates the bars of a vast prison
And a silent horde of loathsome spiders
Comes to spin their webs in the depths of our brains,

All at once the bells leap with rage
And hurl a frightful roar at heaven,
Even as wandering spirits with no country
Burst into a stubborn, whimpering cry.

— And without drums or music, long hearses
Pass by slowly in my soul; Hope, vanquished,
Weeps, and atrocious, despotic Anguish
On my bowed skull plants her black flag.

— William Aggeler, The Flowers of Evil (Fresno, CA: Academy Library Guild, 1954)



_____


Marilyn Monroe reading in the park…

Photo: Ed Clark, 1950, LIFE



Today is the birthday of Marilyn Monroe (June 1, 1926 - 1962), perhaps the greatest glamour girl the world has ever known - but also a gentle, if troubled soul.

___



Mikhail Glinka, June 1, 1804 - 1857, in many ways the father of Russian classical music…


Mikhail Ivanovich Glinka: К молли / To Molly

No. 11 from song cycle ‘Прощание с Петрбургом’ / ‘A Farewell to St. Petersburg’, G.x206 - Evgenij Nesterenko - bass, Evgenij Senderovic - piano (1970s)

(via zveneczi)



____________



Marquis de Sade (June 2, 1740 – 1814) was a French aristocrat, revolutionary and novelist…

Celebrating the Marquis with a photo by Kate O’Brien…


______________


English composer Edward Elgar (June 2, 1857 – 1934)

And we’ll celebrate with the whole of his great cello concerto, in 4 posts…

Edward Elgar: Cello Concerto in E minor Op.85 - I. Adagio - Moderato

London Symphony Orchestra, John Barbirolli - Jacqueline Du Pré, cello

(via oranc)


-



Edward Elgar: Cello Concerto in E minor Op.85 - II. Lento - Allegro molto

London Symphony Orchestra, John Barbirolli - Jacqueline Du Pré, cello

(via oranc)

--


Edward Elgar: Cello Concerto in E minor Op.85 - III. Adagio

London Symphony Orchestra, John Barbirolli - Jacqueline Du Pré, cello

(via oranc)

__



Edward Elgar: Cello Concerto in E minor Op.85 - IV. Allegro - Moderato - Allegro, ma non troppo

London Symphony Orchestra, John Barbirolli - Jacqueline Du Pré, cello

(via oranc)

-







__________

Federico García Lorca with his friend Luis Buñuel…

Federico García Lorca (June 5, 1898 - 1936), Spanish poet - an emblematic member of the Generation of ‘27; murdered at the beginning of the Spanish Civil War…

The Guitar by Federico García Lorca
(Translated by Cola Franzen)


The weeping of the guitar
begins.
The goblets of dawn
are smashed.
The weeping of the guitar
begins.
Useless
to silence it.
Impossible
to silence it.
It weeps monotonously
as water weeps
as the wind weeps
over snowfields.
Impossible
to silence it.
It weeps for distant
things.
Hot southern sands
yearning for white camellias.
Weeps arrow without target
evening without morning
and the first dead bird
on the branch.
Oh, guitar!
Heart mortally wounded
by five swords.

(this post was reblogged from lumpy-pudding)

____________



Alexander Pushkin (June 6, 1799 – 1837) - considered by many to be the greatest Russian poet and the founder of modern Russian literature - pioneered the use of vernacular speech in his poems and plays, creating a style of storytelling, mixing drama, romance, and satire…

“The illusion which exalts us is dearer to us then ten-thousand truths.”
— A. Pushkin




___



Friedrich Hölderlin, the great, but mad, German Romantic poet, passed away June 6, 1843, after many years of obscurity and silence…

“Dichterlich wohnt der Mensch.” (Like a poet man lives…)



__



Turkish writer Orhan Pamuk, who won the 2006 Nobel Prize for Literature, was born June 7, 1952. Pamuk teaches comp. lit. and writing at Columbia University in the City of New York…

The Nobel Committee gave Pamuk the Prize, for being a writer “who in the quest for the melancholic soul of his native city has discovered new symbols for the clash and interlacing of cultures” (Source)

Photo by Isolde Ohlbaum

___



Today’s conference motto:

Drink today, and drown all sorrow;
You shall perhaps not do it tomorrow;
Best, while you have it, use your breath;
There is no drinking after death

— Ben Jonson (c. 11 June 1572 – 1637)



________________




Once again we celebrate the birthday of the great Irish nationalist and Modernist poet, William Butler Yeats (June 13, 1865 - 1939)…

To A Young Girl

My dear, my dear, I know
More than another
What makes your heart beat so;
Not even your own mother
Can know it as I know,
Who broke my heart for her
When the wild thought,
That she denies
And has forgot,
Set all her blood astir
And glittered in her eyes.

________________



Fernando Pessoa, the great Portuguese Modernist, who invented multiple poetic personae, was born June 13, 1888 (d. 1935)…

Fernando Pessoa:

I don’t know how many souls I have.
I’ve changed at every moment.
I always feel like a stranger.
I’ve never seen or found myself.
From being so much, I have only soul.
A man who has soul has no calm.
A man who sees is just what he sees.
A man who feels is not who he is.

Attentive to what I am and see,
I become them and stop being I.
Each of my dreams and each desire
Belongs to whoever had it, not me.
I am my own landscape,
I watch myself journey -
Various, mobile, and alone.
Here where I am I can’t feel myself.

That’s why I read, as a stranger,
My being as if it were pages.
Not knowing what will come
And forgetting what has passed,
I note in the margin of my reading
What I thought I felt.
Rereading, I wonder: “Was that me?”
God knows, because he wrote it.

© Translation: 1998, Richard Zenith
From: Fernando Pessoa & Co. – Selected Poems
Publisher: Grove Press, New York, 1998


-





Symbols? I’m sick of symbols…
Some people tell me that everything is symbols.
They’re telling me nothing.

What symbols? Dreams…
Let the sun be a symbol, fine…
Let the moon be a symbol, fine…
Let the earth be a symbol, fine…
But who notices the sun except when the rain stops
And it breaks through the clouds and points behind its back
To the blue of the sky?
And who notices the moon except to admire
Not it but the beautiful light it radiates?
And who notices the very earth we tread?
We say earth and think of fields, trees and hills,
Unwittingly diminishing it,
For the sea is also earth.

Okay, let all of this be symbols.
But what’s the symbol – not the sun, not the moon, not the earth –
In this premature sunset amidst the fading blue
With the sun caught in expiring tatters of clouds
And the moon already mystically present at the other end of the sky
As the last remnant of daylight
Gilds the head of the seamstress who hesitates at the corner
Where she used to linger (she lives nearby) with the boyfriend who left her?
Symbols? I don’t want symbols.
All I want – poor frail and forlorn creature! –
Is for the boyfriend to go back to the seamstress.

— Fernando Pessoa, as Alvaro de Campos
___



Yasunari Kawabata (June 14, 1899 - 1972) was a Japanese short story writer and novelist whose spare, lyrical, subtly-shaded prose works won him the Nobel Prize for Literature in 1968 (“for his narrative mastery, which with great sensibility expresses the essence of the Japanese mind”), the first Japanese author to receive the award.

“In the depths of the mirror the evening landscape moved by, the mirror and the reflected figures like motion pictures superimposed one on the other. The figures and the background were unrelated, and yet the figures, transparent and intangible, and the background, dim in the gathering darkness, melted into a sort of symbolic world not of this world. Particularly when a light out in the mountains shone in the center of the girl’s face, Shimamura felt his chest rise at the inexpressible beauty of it.” — Snow Country, Yasunari Kawabata

Yasunari Kawabata, between 1929-1934 - A picture taken during the time he was living at Sakuragi-cho in Ueno…






Celebrating the birthday of Igor Stravinsky (June 17, 1882 – 1971), Russian-American composer…

I love the caption to this photo, originally published by Tom Sutpen, The Gunslinger:

“Badass composer Igor Stravinsky holds a negative view of W.A. Mozart”



.

“Pas de Deux” from Apollon Musagète by Igor Stravinsky [1928] performed by Sandor Végh and the Salzburg Camerata Academica [1995]

(via musichistory)


__



___________



Gone: Portuguese Nobel Laureate José Saramago (November 16, 1922 – June 18, 2010)…

“In the end we discover the only condition for living is to die.”Jose Saramago


___


mhsteger:

Jean-Paul Sartre (born 21 June, 1905; died 15 April, 1980)

‘First, what do we mean by anguish? – The existentialist frankly states that man is in anguish. His meaning is as follows: When a man commits himself to anything, fully realising that he is not only choosing what he will be, but is thereby at the same time a legislator deciding for the whole of mankind – in such a moment a man cannot escape from the sense of complete and profound responsibility. There are many, indeed, who show no such anxiety. But we affirm that they are merely disguising their anguish or are in flight from it. Certainly, many people think that in what they are doing they commit no one but themselves to anything: and if you ask them, “What would happen if everyone did so?” they shrug their shoulders and reply, “Everyone does not do so.” But in truth, one ought always to ask oneself what would happen if everyone did as one is doing; nor can one escape from that disturbing thought except by a kind of self-deception. The man who lies in self-excuse, by saying “Everyone will not do it” must be ill at ease in his conscience, for the act of lying implies the universal value which it denies. By its very disguise his anguish reveals itself. This is the anguish that Kierkegaard called “the anguish of Abraham.” ‘

—from Existentialism is a Humanism (1946; translated from the French by Philip Mairet)



__