Friday, January 1, 1999

Sylvia Plath, Tulips

___________



سیلویا پلات
_________________

Farsi: Yashar A Saremi



لاله ها



لاله ها چه اغوا گرند
ه ه ه اینجا زمستان است
ببین همه چیز چه سفید
ه ه چه ساکن و زیر برف
من حضور را یاد می گیرم
ه ه یواش و تنها دراز می کشم
مثل خواب نور رویِ این دیوارهای سفید، این بستر، این دست ها
هیچ کسم من
ه ه ربطی به همهمه ندارم
نامم را و جامه های روزانه ام را دادم دست پرستارها
و سرنوشتم را به دست پرستارهای بیهوشی و تنم هم برای جراحان

سرم را گذاشتند میان بالش و ملافه
مثلِ چشمی خیره میانِ دو پلکی سفید که بسته نخواهد شد
مردمکِ کودن ، مجبور است همه چیز را بریزد تُو
عبور و مرور پرستارها
ه ه بی هیچ زحمت و دردسری
با کلاه سفیدشان می گذرند
ه ه انگار فوج پرنده های دریایی از بلندا
با دست هاشان کاری می کنند، هماهنگ و شبیه هم
از این رو نمی شود شمردشان

تنم برایشان انگار قلوه ی سنگی ست و آنها مثل آب جلایم می دهند
درست مثل نرمیِ آرام آب با قلوه سنگ ها
مرا با سوزن های براقشان بی هوش و خوابم می کنند
حالا بی منِ بی من شده ام
ه ه از بار و بندیل عقم می گیرد
کیف چرمی مارکدارم مثلِ جعبه ی سیاهی از قرص
لبخند شوهر و بچه ام در عکس خانوادگی
لبخندشان گره می خورد با پوستم ، قلاب های خندانِ کوچک

دل کندم از همه چیز، از این قایق باری سی ساله که لجوجانه خودش را از اسم و نشانی ام می آویزد
در حین پانسمانم مرا زودودند از همه ی تعلقاتی که در دل داشتم
برهنه و ترسان روی بالش سبز و تخت چرخدار
چشم دوختم به فرو رفتن و غرق شدن سرویس چای و گنجه های کتان و کتاب هایم
ه ه و آب از سرم گذشت
حالا خواهر مقدسم و هرگز
ه ه هرگز این همه پاکیزه در عمرم نبوده ام

هیچ گلی نخواسته بودم
ه ه فقط می خواستم با دست های خالی و باز بخوابم و تُهیِ تُهی باشم
وه چه رهایی ست این
ه ه تو نمی دانی این رهایی یعنی چه
آن قدر این آرامش سنگین است که بی هوشت می کند
و از تو که چیزی نمی خواهد
ه ه نه اسم و لقبی ه ه نه خرت و پرتی
صدای پای مرگ است این
ه ه بالاخره حالا می توانم آنها را تصور کنم که دهانشان را روی آن مثل قرصِ مقدس می بندند

چقدر قرمزند این لاله ها در دیدارِ اول
ه ه می آزارندم
حتی صدای نفس هایشان را از توی کاغذ کادو می شنوم
یواش از میان قنداق هایش
ه ه مثل نوزادی ترسناک
سرخیشان با زخمم که جواب می دهد حرف می زند
گول می زنند آنها
ه ه در حالی که مرا غرقم کرده اند روی آب شناورند
با زبان ناگهانی شان عصبانی ام می کنند و با رنگ شان یک دو جین سربِ سرخ دورِ گردنم می اندازند

هیچ کسی مرا قبل از این زیر چشم نگرفت
ه ه حالا زیر چشمم
لاله ها به سوی من می چرخند و پشتم
ه ه پنجره ای که روزها یواش یکبار نور را باز می کند ویواش می بندد
و من خودم را می بینم
تُهی ، مسخره ، مثل سایه ی کاغذ پاره ای میان چشم های خورشید و لاله ها
و چهره ای ندارم من
ه ه خواسته بودم خودم را از بین ببرم
لاله های سرزنده اکسیژنم را به رگ می زنند

پیش پای آنها هوا آرام بود
می آمد و می رفت ، نفس به نفس ، بی نق و نوق
بعد لاله ها گرفتند فضا را مثل صدای بلندی
حالا هوا می ایستد و دُور آنها می چرخد
شبیه رودی که می ایستد و دُورِ توربینی زنگ خورده و قرمز می گردد
حواسم که شادان و سرِ حال بود به آنها می رود
ه ه بی هیچ بند و باری

و حتی دیوارها به نظر سرشان گرم شده است
این لاله ها را باید فرستاد پشت میله های قفس
ه ه درست مثل جانوران خطرناک
مثل دهانِ بعضی از گربه های گنده ی آفریقایی باز می شوند
و من از قلبم آگاهم که باز و بسته می شود پیاله ی غنچه های سرخش ه ه برای عشقِ پاکی که به من دارد
آب را که می نوشم گرم و شور است
ه ه مثل دریا
انگار که شفایی باشد آمده از سرزمینی دوردست








Tulips

by Sylvia Plath


The tulips are too excitable, it is winter here.
Look how white everything is, how quiet, how snowed-in.
I am learning peacefulness, lying by myself quietly
As the light lies on these white walls, this bed, these hands.
I am nobody; I have nothing to do with explosions.
I have given my name and my day-clothes up to the nurses
And my history to the anesthetist and my body to surgeons.

They have propped my head between the pillow and the sheet-cuff
Like an eye between two white lids that will not shut.
Stupid pupil, it has to take everything in.
The nurses pass and pass, they are no trouble,
They pass the way gulls pass inland in their white caps,
Doing things with their hands, one just the same as another,
So it is impossible to tell how many there are.

My body is a pebble to them, they tend it as water
Tends to the pebbles it must run over, smoothing them gently.
They bring me numbness in their bright needles, they bring me sleep.
Now I have lost myself I am sick of baggage——
My patent leather overnight case like a black pillbox,
My husband and child smiling out of the family photo;
Their smiles catch onto my skin, little smiling hooks.

I have let things slip, a thirty-year-old cargo boat
stubbornly hanging on to my name and address.
They have swabbed me clear of my loving associations.
Scared and bare on the green plastic-pillowed trolley
I watched my teaset, my bureaus of linen, my books
Sink out of sight, and the water went over my head.
I am a nun now, I have never been so pure.

I didn’t want any flowers, I only wanted
To lie with my hands turned up and be utterly empty.
How free it is, you have no idea how free——
The peacefulness is so big it dazes you,
And it asks nothing, a name tag, a few trinkets.
It is what the dead close on, finally; I imagine them
Shutting their mouths on it, like a Communion tablet.

The tulips are too red in the first place, they hurt me.
Even through the gift paper I could hear them breathe
Lightly, through their white swaddlings, like an awful baby.
Their redness talks to my wound, it corresponds.
They are subtle : they seem to float, though they weigh me down,
Upsetting me with their sudden tongues and their color,
A dozen red lead sinkers round my neck.

Nobody watched me before, now I am watched.
The tulips turn to me, and the window behind me
Where once a day the light slowly widens and slowly thins,
And I see myself, flat, ridiculous, a cut-paper shadow
Between the eye of the sun and the eyes of the tulips,
And I have no face, I have wanted to efface myself.
The vivid tulips eat my oxygen.

Before they came the air was calm enough,
Coming and going, breath by breath, without any fuss.
Then the tulips filled it up like a loud noise.
Now the air snags and eddies round them the way a river
Snags and eddies round a sunken rust-red engine.
They concentrate my attention, that was happy
Playing and resting without committing itself.

The walls, also, seem to be warming themselves.
The tulips should be behind bars like dangerous animals;
They are opening like the mouth of some great African cat,
And I am aware of my heart: it opens and closes
Its bowl of red blooms out of sheer love of me.
The water I taste is warm and salt, like the sea,
And comes from a country far away as health.



Sylvia Plath, “Tulips” from Collected Poems. Copyright © 1960, 1965, 1971, 1981 by the Estate of Sylvia Plath. Editorial matter copyright © 1981 by Ted Hughes. Used by permission of HarperCollins Publishers.

_______________

No comments:

There was an error in this gadget