Saturday, December 1, 2007

Abbas Saffari

_____________



عباس صفاری

_____


این شهر در نقشه ی هيچ کشوری نيست





از ارديبهشت هر شهری
خانه ای آورده ام
و خيابان ها
از ترانه های فراموش شده ای آمده اند
که شب زنده داران حرفه ای را
به خانه می رسانند. م
خورشيد طلايی را
در روز روشن
از گلدان وَن گوگ دزديده ام
ستارگان همه
از گريبان زنم
سر ريز کرده اند
و ابرهای پراکنده
خاطره ی نامه ايست بی پاسخ. م
اما
غير از اين آينه ی ترک خورده
آسمانی که برازنده ی آن باشد
هنوز نيافته ام.م
همسفر قديمی ام مه
سنگفرش خيس خيابان ها را
از لندن آورده است
دريا و پرندگانش
هديه ی دخترم ليلاست
رودخانه را دوست دريا دلم احمد
( بی مشورت با همشهريانش)
از اصفهان فرستاده است
برج ساعت ميدان هم
خود سرانه آن وسط
سبز شده است
عقربه هايش را اما
من شکسته ام .م
شهر را طوری ساخته ام
که هيچ قراری به هم نخورد
و هيچ صدايی نا تمام
باز نگردد
تمام اشکال هندسی را
دواير مسخ شده ای فرض کرده ام
خيابان های صبح را گفته ام
به دريا ختم شوند
و خيابان های شب هر کدام
به يکی از برکه های ماه
فرو ريزند.م
رنگ حادثه را يکدست
آبی گرفته ام
رنگ اشتياق را بنفش
رنگ عادت را سياه
انتظار هم که خواهر مرگ است
بی رنگ بی رنگ
پشت دروازه خواهد ماند . م
بی اجازه ی من اينجا
هيچ تنابنده ای
آب نمی خورد
هيچ برگی از درخت نمی افتد
هيچ پرنده ای نمی خواند
و هيچ موجی به ساحل نمی رسد.م
من تنها ساکن اين شهر نيستم
اما اولين و آخرين مالک آنم. م
سنگ اول آنرا
در خوابی گذاشته ام
که ديگر به ياد نمی آورم
و سنگ آخر آنرا
شما خواهيد گذاشت
در باران سياه قامتی که جز انتظار
هيچ خويشاوندی ندارد . م


_______

1 comment:

حامد رحمتي said...

عباس صفاري را يك اتفاق مي دانم يك اتفاق خوب ...

شاعري كه در طي اين سالها با او جان گرفته ام او به حق اتفاق بزرگيست اين را من نمي گويم گذر زمان مصداق مسلمي براي گفته هاي من است نمي دانم كجاست اما اگر پيام مرا ديد بداند كه او را دوست دارم نه به خاطر كلامش نه به خاطر شخصيتش به خاطر اين كه به معناي واقعي كلام "شاعر" است