Monday, May 1, 2006

Yashar Ahad Saremi

______________


Fotograma de [a morte cansada] fritz lang, 1921
___________________

یاشار احد صارمی


نگفتم نرو نرو با چشم های بی؟م




تازه کشته شده بودیم و داشتیم از در می گذشتیم و مُهر می خوردیم و پروانه می پریدیم نرم و نازک . هوا عین قشنگ بود و تُکِ پا آمدم روی ح نشستم با نگاهی زعفرانی و هی هی هی دل تنگ من که دیدم چند دوست ِ پار هم یکی روی ی یکی روی شین و آن دیگری رویِ ... چشم هایش بی بی بی زیاد داشت و گیج و ویج ، قرچ قروچ می خورد میمش را. شکش را با خود نیاورده بود. شکلش وحی نداشت. کرم هایش آغشته ی غل و غش. آخ! نکند اسمش را روی درخت ننوشته باشد آن پایین با خودم فکر کردم و گفتم هی داری خودت را سوراخ می کنی با آن زبان خشک . آن دیگری گفت هی شاخ نه ، بال . گوش نداشت و داشت زیر شاخ های بلند موش می خندید .آخی گفتیم و باخ از گلو زدیم بیرون ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

قهوه ای

قرمز
نارنجی
صورتی
سفید و ... م
طفلکی آنجا از چشم هایش دود بلند می شد و داشت دوباره می افتاد توی لزج.
م



______________________




3 comments:

azar kiani said...

سلامي ياشار عزيز. ممنون.هم از شعرت و هم از ايميلت.قشنگ بود و جنون ماركزي رو حكايت ميكرد البته....

اهور said...

:)

Anonymous said...

ببين اگر از همان لنزي كه علي طبيب زاده نگاه كرده تو را هم ببينيم برعكس جنون تو همگاني ست و ماركزي نيست براي همين اين جنونت را ...ما خيلي دوست داريم كه