Wednesday, October 1, 2008

Leila Farjami

____________



Dora Maar
_______________


لیلا فرجامی


چمدان ها ۲





من خودم نیستم
چمدانی ام
که سال ها پیش بستند و به مسافران دیگری دادند

چمدانی ام

با دوربین هایی شکسته و نوارهایی پاره
از شهری که در آن
اسبها، تخت جمشید می خورند
گاوها، برج بابل
و مرغ ها،ه
مزارع خشخاش. ه

چمدانی ام
که همیشه بی آنکه بخواهد
رفته است.ه






ه(از کتاب در دست چاپ:گِل)ه

_________________

4 comments:

علیرضا طبیب زاده said...

در حوزه ی هنر، چه در داستان، شعر، نقاشی، کاریکاتور و...، همیشه "چمدان" به دلیل خاصیت راز- نهانی اش ، مورد توجه ذهن و باعث رازگونه شدن متن بوده. چمدان ، یعنی هزاران درد دل ، هزاران سفر و هزاران چشم و گوش. بسیاری هنرمندان از مقام این کلمه در ایهام و ابهام اثرشان خواسته و یا ناخواسته استفاده کرده اند اما به ندرت نویسندگان و شاعرانی بوده اند که از این کلمه در جایگاه اثر گذار استفاده کرده باشند. هر واژه ، با تمام قدرت و یا ضعفی که داشته باشد مومی ست که در مشت خالق اثر می چرخد و می چرخد و ناگهان جایگاه والای خود را در یک متن یا شعر مُهر می می کوبد...و آن می شود یک اثر، که به گوش دل خوش می نشیند!.... مثل همین شعر!

مرد کور said...

دمت گرم

منصوره اشرافی said...

بیانی تازه در این شعر بود که خواندنش را تامل بر انگیز می کرد.

علیرضا طبیب زاده said...

آقا و یا خانم عزیزی که اسم مستعار "مرد کور" را برای بیان شخصیت و احساساتتان برگزیدید! و دوستان گرامی که به اسم " ناشناس" و یا در اینجا و یا هر جا کامنت می گذارید، با شما هستم! دلیل بودن شما در اینجا چند حالت دارد...این که علاقمند به شعر هستید و اوقات خود را اینجا می گذرانید اما شهامت ندارید / یا برای ادای احترام به یکی از شاعران اینجا آمدید و باز هم شهامت ندارید / یا برای بی حیثیت کردن این بیچاره ها آمدید! که باز هم شهامت ندارید / یا خرده حساب شخصی با کسی دارید، ! که باز هم شهامت ندارید / یا توی رو در بایستی گیر کردید و پلو طرف را خوردید ولی از پشت میخواهید بزنید، ! که باز هم شهامت ندارید / یا از سر تفنن، راه گم کرده اید....که باز هم...شهامت ندارید / و یا اینکه فقط خواستید لوس باشید و لودگی کنید...که باز هم همان ...شهامتش را نداشتید از ماسک بیرون بیایید.
-----
کاکو ! هر دلیلی که داشته باشید برای خودتان محترم است. اما فکر نمی کنید زمان آن فرارسیده که هر شخصی مسئولیت کار ها و اعمال و سخنان و نوشته های خویش را می بایست بدوش کشد و صادقانه نظراتش را اینجا بنویسد با نام محترم خودش؟ تا چه زمان می بایست تنها گوش و دهانمان در مدرنیت سیر کند اما تا کمر در سنت ها و بدعت های پوسیده غوطه ور باشیم؟ در کجای چه فرهنگی آدمها اینگونه از زیر بار مسئولیت آنچه به زبان می آورند و یا مکتوب می کنند در می روند ؟چه زمانی یاد خواهیم گرفت که به تفکرات خودمان لااقل پایبند باشیم . اگر تصور می کنیم که درست است دیگر دغدغه ی پنهان شدن چیست؟ ...پس ترس ماسک برداری از چیست؟ این معضل دنیای مجازیست که آدمها ، آن من ِ واقعی شان را ، بر طبق مناسبات اخلاقی و قانونی و انسانی نمی بینند و در نقش کسی دیگر، می خواهند حرفشان/ کارشان را ترویج دهند. اما به چه قیمت ..؟ این عده متأسفانه هم خدا را می خواهند و هم خرما را...یعنی هم می خواهند خوشنام بمانند و از کسی مواخذه نشوند و هم اینکه دشنام بدهند هتاکی کنند توطئه کنند مسخره کنند و حیثیت انسانها را زیر سوال ببرند...آیا به این سبب نیست که این ها خودشان هیچ کاری در خور توجه ندارند و بودن دیگران و تلاششان برای این عده قابل تحمل نیست و به همین دلیل دیگران را به سخره می گیرند و پاپوش می سازند؟ فکر می کنید از چیست که بیشتر وبلاگ نویسها و سایت های معتبر، کامنتدانی خودشان را بسته اند و یا بعد از چک کردن آنلاین می کنند؟ بله! زیرا آن ها برخلاف شما، در مقابل نویسندگان مسئولیت پذیر هستند و برای اینکه حیثیت کسی به دست مشتی ابله خدشه دار نشود ...خود سانسوری می کنند...حالا دلتان خنک شد..آقا و یا خانم ...هر که هستی! پس مقصر سانسور و اعمال فشارها به نوعی برمی گردد به مریض های جامعه... عزیزان توصیه ی من به شما::: اگر به صورت ناشناس و یا اسم مستعار اینجا و یا هرکجا تشریف ببرید و کامنت بگذارید، هیچکس شما را جدی نمی گیرد. چون آدم ها ابله نیستند که به کسی گوش کنند که جرأت معرفی خودش را ندارد...شما خودتان بودید باور می کردید؟؟ نه؟ باور می کردید؟ پس شما آب در هاون کوفتید و وقت عزیز خود را تلف کردید. //////

باید یاد گرفت چگونه می شود بالا رفت...نه اینکه یاد داد چگونه می شود پایین رفت!!! والسلام


لطفن فحش های خود را به آدرس زیر برایم ایمیل کنید. قبلا سپاسگزارم.
alirezatabibzadeh@yahoo.dk

There was an error in this gadget