Wednesday, October 1, 2008

Ziba Karbassi

_____________



زیبا کرباسی
_______________



كلاژ ۶


حال ِاين واژه را در دهان ِشعر...ه
اين بلوز به اين دامن نمی آيد اين دامن به اين شال اين شال به اين کفش اين کفش به اين جوراب اين مو به اين پوست اين پوست به اين نگاه اين نگاه به اين چشم واين چشم به اين چهره سخت نمی آيد
رنگ ها تکيده اند
واژه نمی ترکد در متن
سُر می خورداز صفحه سطر
پُکيده حسّ خواستن از هر چه به هر چه می آيد و همه چيز همينطورنيامده نيم بند می ماند
مثل ِمن که يک نفس دانسته ام
بی تو حتّی نفس کشيدن هم به من نمی آيد
ه... دانه ی بارانی که دُردانه شد می داند!ه


____

COLLAGE POEM : 6


Translated by Stephen Watts & Ziba karbassi


The feel of this word in the mouth of the poem …
This shirt doesn’t suit this skirt this skirt doesn’t suit
this shawl
this shawl doesn’t go with these shoes these shoes don’t
fit with these socks
this hair with this skin this skin & this look this look
& my eye my eye & my face they don’t
fit at all
The colours are bleach-gone the word doesn’t explode
from the surface the line slips right off the page and the
feel of want shrivels up when anything but anything goes
And everything stays as it is half-done half-ripe
And in one breath I’ve understood just like that
That without you even breathing doesn’t suit me
at all
The drop of rain that became a pearl knows all
about this


________________

7 comments:

لیلا said...

شعر خوبی بود و دلم نیامد یکی دو نکته در مورد تصحیح متن ترجمه اینجا نیاورم
rang'haa takideh'and: "colors have faded" sahihtar ast taa bleach-gone.
pokideh hesse khaastan: "the feel of imploded desire", implode injaa beeshtar pokeedan ast taa shrivel up...
از یاشار عزیز که این فرصت را برای شعرخوانی به همه ی ما می دهد ممنونم
با مهر
لیلا فرجامی

از زبان ديگران 2 said...

من كارهاي خانم كرباسي را مي‌خوانم و از بعضي‌شان هم خيلي خوشم مي‌ايد.شعرشناس نيستم اما از شعر خوب لذت مي برم.در ترجمه به نظرم معمولا روح كار منتقل شود كفايت مي‌كند وگرنه شعرترجمه پذير نيست.ليلا فرجامي در مورد اول حق دارد.من هم با اجازه عرض مي‌كنم كه واژه match مناسب تر از fit ست
زنده باشيد

علیرضا طبیب زاده said...

آقا و یا خانم عزیزی که اسم مستعار "مرد کور" را برای بیان احساساتتان برگزیدید! و شما دوستان گرامی که به اسم " ناشناس" و یا مستعار در اینجا و یا هر کجای دیگر کامنت می گذارید، با شما هستم! دلیل بودن شما در اینجا چند حالت دارد...
این که علاقمند به شعر هستید و اوقات خود را اینجا می گذرانید اما شهامت ندارید / یا برای ادای احترام به یکی از شاعران اینجا آمدید و باز هم شهامت ندارید / یا برای بی حیثیت کردن این بیچاره ها آمدید! که باز هم شهامت ندارید / یا خرده حساب شخصی با کسی دارید، ! که باز هم شهامت ندارید / یا توی رو در بایستی گیر کردید و پلو طرف را خوردید ولی از پشت میخواهید بزنید، ! که باز هم شهامت ندارید / یا از سر تفنن، راه گم کرده اید....که باز هم...شهامت ندارید / و یا اینکه فقط خواستید لوس باشید و لودگی کنید...که باز هم...
-----
هر دلیلی که داشته باشید برای خودتان محترم است. اما فکر نمی کنید زمان آن فرارسیده که هر شخصی مسئولیت کار ها و اعمال و سخنان و نوشته های خویش را می بایست بدوش کشد و صادقانه نظراتش را اینجا بنویسد با نام محترم خودش؟ تا چه زمان می بایست تنها گوش و دهانمان در مدرنیت سیر کند اما تا کمر در سنت ها و بدعت های پوسیده غوطه ور باشیم؟ در کجای چه فرهنگی آدمها اینگونه از زیر بار مسئولیت آنچه به زبان می آورند و یا مکتوب می کنند در می روند ؟
چه زمانی یاد خواهیم گرفت که به تفکرات خودمان لااقل پایبند باشیم . اگر تصور می کنیم که درست است دیگر دغدغه ی پنهان شدن چیست؟ ...پس ترس ماسک برداری از چیست؟
این معضل دنیای مجازیست که آدمها ، آن من ِ واقعی شان را ، بر طبق مناسبات اخلاقی و قانونی و انسانی نمی بینند و در نقش کسی دیگر، می خواهند حرفشان/ کارشان را ترویج دهند. اما به چه قیمت ..؟ این عده متأسفانه هم خدا را می خواهند و هم خرما را...یعنی هم می خواهند خوشنام بمانند و از کسی مواخذه نشوند و هم اینکه دشنام بدهند هتاکی کنند توطئه کنند مسخره کنند و حیثیت انسانها را زیر سوال ببرند...آیا به این سبب نیست که این ها خودشان هیچ کاری در خور توجه ندارند و بودن دیگران و تلاششان برای این عده قابل تحمل نیست و به همین دلیل دیگران را به سخره می گیرند و پاپوش می سازند؟
فکر می کنید از چیست که بیشتر وبلاگ نویسها و سایت های معتبر، کامنتدانی خودشان را بسته اند و یا بعد از چک کردن آنلاین می کنند؟ بله! زیرا آن ها برخلاف شما، در مقابل نویسندگان مسئولیت پذیر هستند و برای اینکه حیثیت کسی به دست مشتی ابله خدشه دار نشود ...خود سانسوری می کنند...حالا دلتان خنک شد..آقا و یا خانم ...هر که هستی! پس مقصر سانسور و اعمال فشارها به نوعی برمی گردد به مریض های جامعه...
عزیزان توصیه ی من به شما:
اگر به صورت ناشناس و یا اسم مستعار اینجا و یا هرکجا تشریف ببرید و کامنت بگذارید، هیچکس شما را جدی نمی گیرد. چون آدم ها ابله نیستند که به کسی گوش کنند که جرأت معرفی خودش را ندارد...شما خودتان بودید باور می کردید؟؟ نه؟ باور می کردید؟ پس شما آب در هاون کوفتید و وقت عزیز خود را تلف کردید. ////// باید یاد گرفت چگونه می شود بالا رفت...نه اینکه یاد داد چگونه می شود پایین رفت!!! والسلام
- - - لطفن فحش های خود را به آدرس زیر برایم ایمیل کنید. قبلا سپاسگزارم.
- alirezatabibzadeh@yahoo.dk

sheida mohamadi said...

زیبا جان این شعرت را خیلی دوست داشتم. زبان و حس عاشقانه آن را.

azar kiani said...

سلام عزیز .این شعراینقدر به آدم نزدیکه که میشه پوشیدش و نشست و یک شعر دیگه ایی گفت. خیلی خوب ممنون آذر کیانی

Anonymous said...

با سلام سطر هايتان سرشار از عواطف لطيف شما هستند مايل بودم با من مكاتبه يا .. ارتباط داشتيد ! ضمنا" مايل بودم با اقاي عباس صفاري ارتباط داشتم از ايران

Anonymous said...
This comment has been removed by a blog administrator.
There was an error in this gadget