Saturday, November 1, 2008

Mansoureh Ashrafi

_____________



Augusto de Campos - Rosa para Gertrude (1988)
_______________


منصوره اشرافی


رنگ




سیاه،ه
شب است
بنفش،
ه
درد
خاکستری،
ه
اندوه
و سفید
شعر.
ه
زرد بی تو بودنست
نارنجی با تو بودن
سبز دیدارت
و آبی، درنگ آغوشت.ه


___


7 comments:

آذر کیانی said...

سلام منصوره جان. کوتاه و موجز و بسیار نزدیک... ممنون

سرور جوان said...

چه بگویم! شعرهایت همه رنگ!
صورتی، لبخندت...

شیدا محمدی said...

شعر قحطی یکجوری قحطی همه روزهای بود که...

علیرضا طبیب زاده said...

شعر اول، جدای از مواد احساسی و شفاف و دوست داشتنی که در آن بکار گرفته شده است، می تواند به مثابه ی یک درد دل باشد که کسی را با کسان زیادی کاری نیست ، تنها به سبب اینکه شما ، شعر خود را در یک فضای محدود حبس کردید و جای تفکری برای کسی باقی نگذاشتید...به نوعی این حکم و سلیقه ی شماست که ما هم شاید باید بپذیریم که آبی اینجا چه معنایی می دهد. ...و یا شاید کسی مثلا رنگ زرد را رنگ رفتن و فراق نداند، خود را با سلیقه و ذهنیت شما رو در رو می بیند، درست به لحاظ شخصی بودن و سلیقه ای مطلب. در یک شعر موفق، سلیقه، گوشه ی کوچکی از سهم را داراست، آن هم نه به قامت یک حکم ، که اگر به حکم صادر کردن برسد، آن شعر قابلیت های صحیح رابطه ای را از دست خواهد داد و تنها آنان که هم سلیقه ی شما باشند ارتباط مبسوطی برقرار خواهند کرد. شعر دوم شعر ملموس و پر احساسی بود. با تشکر از شما

منصوره اشرافی said...

سلام آقای طبیب زاده.
نگاه خاص داشتن به یک پدیده و یا موضوع و یا ماجرایی و یا حتا رنگها به هر حال ناشی از سلیقه ماست که آن هم بر خاسته از دیدگاه هایمان و نوع تفکر مان است . بتابراین چرا باید این تصور را کنیم که حکم کلی و الزامی داده شده است که رنگها را همین طوری ببینیم که من دیده ام؟ چرا از این زاویه نگاه نکنیم که این می تواند یک پیشنهاد باشد برای تفسیر زبان رنگها؟
همان طوری که مثلن اگر شاعری در بیان مرگ آن را پایان همه چیز می داند و شاعر دیگری آن را آغاز .
. شاعر در شعر خود از خواننده نمی پرسد که آیا به نظر او مرگ چه شکلی دارد و نیز از خواننده هم نمی پرسد که زبان رنگها برای او چگونه اند . شاعر همان چیزی را که احساس می کند بیان می کند و البته با سلیقه شخصی خود و البته به نظر شخصی خود که شما در اینجا نام حکم را به آن داده اید...
بهر حال از دقت و نظر شما بی نهایت ممنونم.

علیرضا طبیب زاده said...

در جواب اظهار نظرتان :
جسارتن همانطور که گفتم ، این شعر شما یک نظر حسی است و نقطه ای به پایانش خورده، که محکومش می کند به اینکه بشود یک شعرکلیشه ای و از یاد رفتنی.

در مورد مرگ مثال آوردید، مرگ هم به خیلی چیزها تشبیه شده، و در لباسهای مختلفی از زمان خلقت بشر تفسیر و توضیح داده شده ، اما همه آنها ماندنی نبودند، چون سلیقه ای و حکمی عمل کردند. حتی ادیان مختلف که ید اعلایی در قاطعیت بخشیدن به مقوله ی مرگ را در طول حیاتشان داشتند، نتوانستند آنرا جایی، حتی حوالی ملکه ذهن بنشانند، و کفگیرشان در اوایل قرن 21 دیگر به راستی که به ته دیگ خورده.

مرگ مثل رنگ نیست که هر دقیقه دم دست باشد و هر کسی به فراخور حالات و روحیات خویش با آنها در گیری داشته باشد. گفتن از مرگ تنها فرضیه ایست غیر قابل دسترسی. و برای دسترسی به فهم واقعی و دقیق آن بهای گزافی می بایستی پرداخت شود، که همانا جان است که باید برود ، و همین. پس مثال شما از مرگ در اینجا زیاد به حل مسئله کمک نمی کند، گو اینکه مرگ به سبب رازگونه گی و وهم اش ، همیشه و به هر نوعی که تصویربشود و یا خویش را نشان دهد، قابل هضم تصوری بوده و مقبول می افتد و اما همیشه با شکی سترگ همراه بوده. اما رنگ آنگونه دور از دسترس نیست که کسی توضیح اش دهد و یا اینکه در یک خلاصه ی انحصاری بگنجد...

گفتم سلیقه ای! چون رنگها ادامه ی کودکی ما هستند و هر کدام در نقشی ، گویای واقعیتی. و این در نظر هر کسی می تواند متفاوت باشد. در علم روانشناسی ثابت شده که هر کدام از رنگها معنایی از روحیات انسان را برملا می کنند و هر کدام یک نشان و معنای مشخصی دارند. پس گفتن از معنای رنگها، یعنی درد دل. گفتن از معنای رنگها ، یعنی من این هستم! معنای رنگها را جابجا کردن( فقط در محدوده ی روانشناسی) به این معناست که انسان دنبال چیز دیگری غیر از آن است که موجود است. البته روانشناسان بهتر می توانند توضیح دهند. این اصلن اشکال ندارد که کسی نظرش را در مورد مثلن رنگها بنویسد ، بلکه حرف از اینجا شروع می شود که این شعر چه اندازه گیرایی کلامی ، حسی، شعری، تازگی و پیامی دارد. لااقل دغدغه ی من از نوشتن این کامنت ها و منظور کلی من اینها بودند، نه آن نگاهی که شما از منظر خودتان به دنیای رنگها داشتید.

این شعر به نگاه من، مثل یک درد دل چند خطی ست که زود تمام می شود و دیگر هیچ اثری از خود باقی نمی گذارد. پس از خوانش این شعر، آنکه رنگ زرد برایش رنگ نومیدیست ، هنوز هم همان خواهد بود، آنکه آبی برایش آرامش است ، هنوز هم ، و آنکه بنفش اعصابش را به هم می ریزد، هنوز هم می ریزد، چون این نشأت گرفته از عوالم و روحیات و در رآس آن سلیقه است. پس بنابراین هیچ حسی در خواننده بیدار نشده و چیزی هم به او اضافه نشده و او را به فکر نینداخته. حال باید دید، شما به عنوان یک شاعر با این خلاصه اکتفا می کنید یا نه ! به هر حال این گفته ی من هم یک نظر است و هرگز نمی تواند کل ماجرا باشد در رابطه با شعر شما. شاد باشید

سیامک said...

رنگ را بسیار پسندیدم

There was an error in this gadget