Wednesday, July 1, 2009

Nosrato lah Masoudi

________



نصرت الله مسعودی
______________

جهان تا بالین تو می دوید!
ه

برای ندا آقا سلطان


تا دهان ِحیرتی بازبمانَد به بام ِروزگار
خیابان ها بی گریز
از خود می گذشتند
ومن با هرزبانی هم که می سرودم
باز بوی خون
از صبح ِبیست وچند سالگی ِات
بر لب ِترانه ام
چنان شعله می کشید
که گیاه ِ سیاوشان
درشعله های سبز خود می سوخت
تا خاکسترش خاطره یی شود بر قرنیّه ی این دل .
مگرمی شود با دلی که نمی خواست بمیرد
این بار
کناراین ماه پریشده برناکجا
آرام جان نداد؟!
ه
با توام باغ ِ افتاده از نفس درفصل ِ ناگهان
دخترِمن وُ همه ی گونه های خیس
خواهر ِهمه ی همکلاسی های صندلی های شرمسار!
ه
آن چشم ِبازمانده را
در شب ِچهارده ی خون
به ابدیت این آسمان بسپار
تا شاعران بدانند
که تو جز سَرَکی پاورچین پاورچین
لای شادی ِ بهارانه ی باد و درخت
مگرچه کرده بودی
که خسوف
به رسم ِ دهان ِ گورهای هزاره ی اول
برتو بارید تاریک وُ آن چنان
که چاه ویل
روشن ترین جای این حوالی شد.
دخترِمن وُ همه ی گونه های خیس
خواهر ِهمه ی همکلاسی های نیمکت های بی تو!
ه
آن صدا که جایش نمی شود درقاب ِاین کلمات ِ سوخته
پس بگذار سوگ همه ی دریای های بی صدف وُ مرجان
زیرصدای وایسین دم ِ تو بما نَد
بگذار دلم را
کنارِ واپسین بازدم ِ تو دفن کرده باشم
شاید که شاعری فردا
میراث ِ ترانه ها ی سوخته را
برخاکسترِ لبانش بنویسد.ه


__________

No comments:

There was an error in this gadget