Showing posts with label neda agha soltan. Show all posts
Showing posts with label neda agha soltan. Show all posts

Monday, March 1, 2010

Reza Baraheni

__________


Peder Sundström
______________

رضا براهنی


هوای عشق تو، وانگاه خواب ویرانی



تقدیم نامه: به آرش حجازی، آن نَفَس عمیق



اگر دقیق بگویم ه ه ه اگر دقیق ه ه ه دو جمله بیش نباید باشد
که خواب نمانم ه ه که آرزوی من این بوده این ه ه که خواب نمانم
که پیش از آن که تو از خانه می روی بیرونه ه تو را ببینم
همیشه اما ه ه انگار ه ه زمین و زمان با من لج کرده اند
همیشه خواب می مانم
چرا که خواب تو را می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم که ... تو را ببینم
که زیر سنگ های جهان هم اگر خوابیده باشم
و یا تو روی ابرهای جهان خوابت گرفته باشد ه ه ه اگر دقیق بگویم
هنوز خواب تو را می بینم که همین ... همان که گفتم


قدم گذار جلوتره ه بیا کنار من بنشین ه ه هنوز و باز ه ه ه هنوز و باز
اگر دقیق بگویم ه ه ه اگر دقیق اگر


جهان به چشم من از آنور قیام و قیامت
به شکل پنجره باید باشد ه ه ه نه شکل آیینه
وگرنه حتی به جای اسرافیل، خدا خودش بیاید بالاسرم که صور را بدمد تکان نمی خورم از جایم
جهان به شکل پنجره باید باشده ه نه شکل آیینه ه ه ه اگر دقیق بگویم دقیق اگر
چرا که پنجره پیوسته گشاده سوی تو آغوش ه ه رو به چهرۀ توه ه و چلچراغ که در چلچله ه ه و شب پره که به شب
و شرمساری آیینه را ببین ه ه نگاه اگر بکنم ه ه همیشه روی مرا می بیند ه ه چه فایده! ه ه چه فایده!

همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم


زمین به دور تو می چرخد در روز
و شب که می چرخد خود را به دور من می چرخاند ه ه شبیه فرفره
که من برهنگی ات را شبانه از بَر کردم
تمامی اُریبها و پنهانیها و شیبهای شبیخون ه ه فرازهای معراجی ه ه ه فرودهای لذیذ
و غلت های ریز ه ه و یا ریزتر ه ه و آبشارهای کوچک و پنهان چشم ها ه ه ه و خواب لب ها
و انگشت هایی که از لذتی وحشی ه ه می لرزیدند ه ه هنوز هم می لرزنده ه پدرسگ هاه ه انگار حافظه دارند
اجاق مشتعلی از خیال بی در و پیکر که چنگ می انداخت در بسیط لغزشی از یک بساط نَغزِ لرزیدن
و شعر چیست چیست چیست جز این کشت دادنِ جوانیِ تو در خویش!ه
نمی رسد ه ه همیشه رسیدن دشوار است ه ه اما چقدر این نرسیدن، دشوارتر ه ه هزار فاصله باید گرفت
و بعد می آیده ه دوباره هزارباره از پس یکدیگره ه زمان، زمانِ شمردن ه ه اگر دقیق بگویم دقیق اگر
هنوز می گویم که خواب می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم
که پیش از آنکه تو از خانه می روی بیرونه ه ه تو را ببینم
و خواب می مانم ه ه تو می دانی که خواب می مانمه ه اگر دقیق ه ه اگر


کشیده ای بزنی گر تو باز توی صورت ظلمت
چنان تلألویی از آفتاب می بارد که هق هقِ من از آن انتهای میدان ها بلند می شود
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه وَ
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه سرا
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه زیر
جهان به نام هِق هِق من ایستاده روی پاشنه چرخان
و من مَنَم همه می دانند که هیچ گاه ه ه وَ هیچ جا خودم نبودم
"خودِ" مرا حرامیان خوردند
و از هضم رابع تاریخی پَست
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هعبور دادند
و در چشم خلق حالا تُکِ شکسته و افتادۀ مدادم هستم ه ه گُم ه ه و خُرد و لـِه شده در زیر پای عابرها ه ه گُم
برای آنکه شهادت دهند شهادت که من زمانی خوشبخت بوده ام
و حالا به هیچ چیز و هیچ جای جهان معتقد شده ام ه ه آری ه ه حالا حالا
همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم


و شهره ه شهره ه آستری از ظلمته ه درست و راست در این نیمروز سرخِ درخشیدن
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه لباس هایش را، ببین! که پشت و رو تنش کرده
و چاهه ای ویل جهان ه ه فریاد می زننده ه ه نخواستیم! ه ه نمی خواهیم!ه
و تو که کورچشمی این لحظه از شقاوت تاریخ را به ارث بردی
قدم به صحن خیابان گذاشته ای
انگار ه ه من و جهان ه ه درست در برابر چشم همه ه ه کفش هامان را عوضی پوشیده ایم
و روی خاک ه ه و زیر آسمانی عوضی راه می رویم
و یک نفر از پنجره از لحظه ای که تو گامت را ه ه به روی سطح خیابان گذاشته ای تو را نشان کرده
و سینه ات انگار در آن مَگَسَک، نُکِ سلاح گیر کرده ه ه ه می تپد، اما گیر کرده
و ناگهان فریاد می زند: آهای! مَردَک عوضی! ه ه برو کنار ه ه من هدفی دیگر دارم
چرا تو کفش های جهانی را که منبعث از ماست ه ه ه دوباره لنگه به لنگه به پا کردی؟ه
مگر نمی بینی؟ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه خیال سبز خطی نقش بسته ام جایی
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه در آن مَقام که خوبان به غمزه تیغ کشند
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه عجب مدار سری اوفتاده در پایی**ه
آهای مردک عوضی!ه ه بزن کنار! ه ه بزن کنار!ه ه مگر نمی بینی!ه ه نمی بینی که من هدفی دیگر دارم! که برگزیده شده،ه
که فرمان نامزدیش از آسمان به زمین نازل شده! آهای! ماموتهای سیبری هم شخصاً مرا تعلیم داده اند. فقط شما، ملّتِ
شریف مسلمان، آدم نمی شوید! ه ه چین بزرگ هم که یکسره با ماست! ه ه دیگر شما چرا ما را نمی خواهید؟ه


ستارگان جهان را دیدم که شب به فاصله می اندیشیدند ه ه ه سپیده دم می مردند
به جرم این که فقط با یک چشم ه ه ه سراسر جهان را می پاییدند
آهای آهای عوضی!ه
مگر نمی بینی که روز تو تمام شده! که ظلمت است در همه جا
شبت اگر حتی نیامده باشد


کجاست؟ کجاست؟ کجاست حس ششم خونینت که ه ه وقوع واقعه را پیشاپیشه ه بو می کشید!ه


و این دست، دست، دست راست من است! ببّرید تا که ننویسم!ه
اگرچه دست چپم مشت بسته ای است هنوز هنوز هنوز
که زیر خاک فقط، آن را خواهم گشود تا که ببینند که یکسر خالی ست
دوباره اما دست را خواهم بست به قصد طرح توطئه ای در فشرده ترین شکلش
و مشت را درست درست درست توی سینۀ او خواهم کوبید فقط خود او
که این اراذل و اوباش را چرا چرا چرا بر ما گماشتی!ه
چرا چرا برّگان الهی را دودستی به چنگ گرگ سپردی!ه


اکنون شبیه بردگانی که اربابهاشان را گم کرده اند
اطراف شهرهای جهان می گردند!ه
ه (تصویر ماست شباروز در همه جا که به پرونده ها سنجاق می کنید)ه
یک عده رفته اند (می گویید) دَمِ دَرِ اربابهای سابق و اسبق نشسته اند
تا لقمه را که انداختند به هر قیمتیه ه از دستِ هم بقاپند!ه
یک عده هم [می گویید] محکم ایستاده اند، چنان محکم که جز ایستادن محکم، شغلی ندارند
و مدام ایراد می گیرند به آن دیگری که محکم تر از او ایستاده است
یک عده هم مدام شعار می دهند. و شما ضمن اینکه از این همه شعار و هیاهو دمغ شده اید
مدام عکس می گیرید و عکس ها را به پرونده های آینده الصاق می کنید
ارثی که از سلف تاجدار ه ه مثل جلوس روی دامن البرزه ه ارث برده اید


اطراف شهرهای جهان پرسه می زنیم
انگار هیچ کاره ایم
گاهی ایجاد شبهه می کنیم در ذهن و چشم آدمیان
دشوار می توان فهمید ه ه در ذهن میزبان چه می گذرد
گاهی به یک شباهت ناچیز بین شما و ماه ه انگار پی می برند
انگاره ه از نوع ایستادن ماه ه یا از نگاه ما ه هیا از صدای ما
بو می برند که ما باید در یک گذشتۀ نه چندان دور
سگ بزرگی را بغل کرده باشیم که ممکن است به علت فرتوتی
یا همنشینی سگ هاری، خدانکرده کمی مریض بوده باشد
و یا ممکن است کمی بوی او را گرفته باشیم
و میزبان هم که صرّاف آدم است ه ه فهمیده باشد ه ه و عذر ما را بخواهد


نهیب می زند از خوابم
کجاست حس ششم خونینت که وقوع واقعه را پیشاپیش بو می کشید!ه
انگار ما به معجزتی دست یافته ایم به آغاز و پایان رستاخیز
جهان برای من از آن سوی قیامتی بسیج شده
به شکل پنجره خواهد آمد ه ه نه شکل آیینه


اگر دقیق بگویمه ه اگر دقیق ه هدو جمله بیش نباید باشده ه همان که گفتم
که آرزوی من ه ه این بوده خواب نمانم
که بیش از آنکه تو از خانه می روی بیرون ه ه تو را ببینم
همیشه اماه ه افسوس می خورم که خواب می مانم
چرا که خواب تو را می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم که ... تو را ببینم
چرا که هیچ نمی دانم به خانه برمی گردی
و یا باید بلند شوم و سر به کوه و بیابان شهرهای جهان بگذارم
و از مقامات محترم ه ه اجازه بگیرم که در بازگشته ه دست خالی نباشم
جنازۀ زیبایت را ه ه به خانه بیارم
و چشم هایت را بنابه توصیۀ تاریخ
همیشه باز ه ه همیشه باز ه ه همیشه باز نگه دارم***ه


همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم



7-5 اسفند 88 ـ مطابق با 28-26 فوریه 2010

تورنتو ـ کانادا



ه ه* مصراع عنوان هدیۀ مولاناست.
ه ه** دو بیت هدیۀ خواجه حافظ
ه ه ه ه*** طبیعی است که هر شعری انگار خود، شاعر آن شعر است. این شعر با تغزل شروع شد اما هرقدر پیش رفت، در بازنویسی های متعدد، حوادث اخیر آن را از راه تغزل دور کرد و ناگهان حادثۀ مصیبت بار ندا آقاسلطان، بر روحیه تغزل که می رفت ناب شود، چیره گشت. در هر جا که قتل جوان اتفاق می افتد، با آیین های عمیق و عمومی مرگ سروکار داریم. مرگ را همه حس می کنیم. بزرگی گفته است: عشق و اشک را نتوان نگه داشت. ما که بزرگ نیستیم این حرف را راه و رسم زندگی و شعر می دانیم. در آینده در دفتری جداگانه نسخه های متعدد مسوده های این شعر را با خود شعر به صورت کتاب کوچک در اختیار خواهم گذاشت. رـ به ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه


Vıa Sharvand
___


Franz Schubert: Im Frühling

Anne Sofie von Otter


___

Friday, January 1, 2010

Reza Farrokhfal

_______________




از نگاه خیره‌ی ندا
رضا فرخ فال
__________________
ای که در صفِ پیش
جان پیش ِ صف می گذاری...ه
رؤیایی

حالتی از یک نگاه (در یک نگاه) که منطق اتفاق را به هم می‌ریزد تا خود اتفاقی دیگر شود...ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
از این نادره‌ی اتفاق، از نگاه خیره‌ی ندا، در روایت تصویری کشته شدن او، چگونه می‌توان سخن گفت؟ چه چیزی در این نگاه هست، در آنیت ناگفتنی آن، که ما را ازخود آکنده می‌کند؛ که هربار که در آن خیره شویم (و اگرتاب بیاوریم که بیش از یک‌بار درآن خیره شویم) ما را ویران می‌کند؟...ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

چه کسی فکر این نگاه را می‌کرد؟ این سوال را می‌توان درباره خود جنبش سبز مردم ایران هم پرسید. چه کسی فکرش را می‌کرد؟ اما برای وقوع یک «واقعه»، و خیزش مردم ایران به عنوان یک واقعه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هevent
به مفهوم ناب کلمه (امری پیش‌بینی ناشده، محاسبه‌ناپذیر)، ما در اینجا به دنبال علت یا علت‌های بزرگ نمی‌گردیم. می‌دانیم که در یک شرایط جوی معین گاهی فقط پر و بال زدن یک پروانه توفان مهیبی را می‌آغازد1.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هر واقعه‌ای از این دست، یک «بدعت»ه
advent
است که ما را در برابر منظرهایی به کلی بدیع (به کلی دیگری) از آینده قرار می‌دهد. از این لحاظ، به جرأت می‌توان گفت که روایت تصویری کشته شدن ندا تا همین جا در عالم رسانه و خبر یک «بدعت» شده است.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

این کلیپ[؟] ساده‌ی سردستی که اتفاقی گرفته شده و اتفاقی به صفحات تلویزیون و اینترنت راه یافته و میلیون‌ها نفر در سراسر جهان آن را دیده‌اند، هم زمان دو گونه سلطه را زیر سوال برده است: نخست سلطه‌ی حکومت تمامی‌خواه را بر شبکه‌‌های رسانه‌ای داخلی و خارجی از هر نوع و به هر وسیله‌ای و دیگر، سلطه‌ی (انحصار) شبکه‌های حرفه‌ای، بین‌المللی و جریان اصلی را بر بازتاب خبر.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
از سوی دیگر، این کلیپ سردستی (هم‌چون صدها کلیپ دیگر که خیزش سبز مردم ایران را در جهان انعکاس داده‌اند) مفهوم بدیعی از «آرشیو» را در برابر ما می‌گذارد، بدین معنا که؛ از این پس ما با گونه دیگری از «اسناد و مدارک» روبه‌رو هستیم که به عنوان آرشیو حافظه‌ی تاریخی دیگری را از ما می‌طلبد. این آرشیو ققط ثبت نمی‌کند، بلکه در هر لحظه محتوا و پیام خود (خیزش سبزمردم ایران) را نیز هم‌چون امری بدیع تعریف و باز تعریف می‌کند. در این‌جا نیز شکل از محتوا جدایی‌پذیر نیست: رسانه همان پیام است2.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
چه کسی فکر این نگاه را می‌کرد؟ این نگاه اتفاقی (تصادفی) نیست؛ این نگاه می‌داند که چه می‌کند. اما مسأله این است که این «نگاه خیره»ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
gaze
قرار نبوده در یک روایت تصویری اتفاق بیفتد... به نظر می‌رسد که نگاه خیره‌ی ندا هم ما و هم قاتلان او را با پرسشی مشترک درگیر می‌کند. آنها نیز با دیدن روایت تصویری قتل او، هرچند با ادبیاتی متفاوت، اما همان سوآل ما را از خود می پرسند:ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
این نگاه اینجا چه می‌کند؟ قرار نبوده که قربانی به هنگام ذبح چنین نگاهی داشته باشد...! ذهن بدوی قاتل در درک نکته‌ای که در این نگاه هست، در درک این «طنز شوخ ماجرا3» فرو می‌ماند و به پریشان‌گویی می‌افتد. بی‌خود نیست که ماجرای قتل ندا را کلاً یک «توطئه» می‌خواند و برای آن نقیضه (پارودی) های مضحک نمایشی ترتیب می‌دهد. این نفی و تشکیک‌های رسمی و غیررسمی را نباید فقط به حساب یک «بلاغیات» سیاسی احمقانه‌ی گذاشت!ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

ما در این‌جا اما نه با «ذبح» و یا اصولاً مری مقدس، بلکه به لحاظ نظری با یک «بازنمایی»ه
representation
تصویری از یک زن و نگاه خیره‌ی او به عنوان لب مطلب این بازنمایی روبه‌رو هستیم. نکته این است که در این نحوه از بازنمایی به صورت یک روایت تصویری چشم‌ها نگاه ندارند. نمی‌توانند داشته باشند.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

مقایسه کنید بازنمایی نگاه را در سینما با بازنمایی نگاه در عکس. در سینما برخلاف عکس چشم‌ها فاقد نگاه‌اند4. در کلیپ تصویری - روایی قتل ندا حضور نگاه او مستلزم قطع حرکت تصویر (نزول روایت به درجه صفر) و تبدیل تصویر متحرک به یک قطعه عکس بوده است. آیا ندا با نگاه خود از ما نمی‌خواهد که همه آن‌چه را که تا پیش از رفتن این نگاه از چشمهایش دیده‌ایم (لحظه مرگ) و پس از آن همه انچه را می بینیم، به حساب جریانات پشت صحنه‌ی گرفتن یک قطعه عکس بگذاریم؟ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

جزئیات صحنه

برتلاطم تو جهان من کف و کاهی باد!ه
رؤیایی

اگر به سادگی و کاملاً اتفاقی ندا در آن روز به‌خصوص، در آن لحظه معین و در آن نقطه‌ی حوالی خیابان کارگر با معلم موسیقی خود قدم نمی زد، اگر در گرماگرم تظاهرات محض نفس تازه کردن مثلاً به یک بستنی فروشی سرزده بود، اگر آن تک‌تیراندازی [؟] که او را هدف گرفت لحظه‌ای و فقط لحظه ای دستش اندکی لرزیده بود، و اگرها و اگرهای دیگر... .؛ موقعیت‌های فرضی بسیار دیگر که هیچ‌کدام اتفاق نیفتاده‌اند تا فقط یکی اتفاق بیفتد:ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

خرامیدن یک غزال که با پای خود به قتل‌گاه می‌رود؛ سر گذاشتن بر نطع بیابان...ه


فورانی از خون برصورت، پس از آن‌که ندا از ضرب گلوله درجا نقش زمین می‌شود و جان که با رفتن نگاه از چشم می‌رود؛ به سبکی سایه ابری بهاری که بر پیشانی بگذرد. بیایید تا در برابر این پرده یک‌بار دیگر به وجود چیزی به نام روح ایمان بیاوریم...!ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در این پرده (و در این‌جا کار ما نوعی پرده‌خوانی است) هم‌چون هر تصویر روایی دیگر (تصویر سینمایی و حتی یک تابلو نقاشی با مضمونی روایی) به شمار چهره‌های حاضر درصحنه ما نگاه‌هایی را داریم که در توازی، تنافر ویا تلاقی آن‌هاست که فضای معنایی تصویر ساخته می شود.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در این پرده معلم موسیقی و پزشک حاضر درصحنه (به هویت آن‌ها بعداً پی می‌بریم)، نگاه‌هایشان پیکر ندا را می‌کاود؛ هم معلم موسیقی با ضجه‌هایش و هم پزشک با دست‌هایش بیهوده تلاش می‌کنند که مرگ را به عقب برانند.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
نگاه دوربین از بالا روی سوژه متمرکز است و همه چیز در یک نمای متوسط با سرعت برق و باد از برابر چشمان ما می گذرد. اما این نگاه ندا است که پیش از آن‌که به کلی محو شود از قاب تصویر بیرون می زند و به ما ( دوربین ) خیره می شود...ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
درلحظه ای، و فقط در یک لحظه ، همه چیز از حرکت بازمی ایستد. نحو روایی تصویر ازهم می‌گسلد (بی‌معنا می‌شود) تا این نگاه خیره‌ی مورب بتواند معنا دهی کند؛ چیزی را به ما بگوید (یا بپرسد) که در حضورش، در بودنش ما متوجه آن نمی شو یم ؛ بیانی برای آن نمی یابیم.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

تنها با رفتن نگاه از چشمها است و در خلئی که بر کل صحنه حکمفرما می شود (خلا پس از مرگ) که ما به حضور نگاهی دیگر( اما از زاویه ای ناپیدا در صحنه) پی می بریم. این نگاه پنهان نگاه همان تک تیر اندازی است که همه چیز را از پیش و از کمینگاه خود زیر نظر داشته و در لحظه ای حساب شده به سوی هدفی به دقت گزیده شده شلیک کرده است: زنی جوان و زیبا در میان تظاهر کنندگان...ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ما آن نگاه پرغیظ (نگاه پنهان تک تیر انداز) را نمی دیده ایم، درحالی‌که او همه صحنه‌ی را از پیش دیده بوده است. نگاه ندا در مجالی اندک پیش از مرگ با شکستن سیطره‌ی آن نگاه پرغیظ پنهان مارا باصحنه ای از پیش دیده شده روبرو می‌سازد.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

یک گریز

نگاه ما از نگاه ندا کنده می شود و ما به حالتی از بهت و ناامیدی پرتاب می شویم. آیا این بهت، این نا امیدی مطلق، دراثر رورارویی با یک صحنه از پیش دیده شده است؟ ویا دیدن آنچه معمولا مرگ از خود در صحنه ( و از صحنه) برجا می گذارد؟ هرگونه تفکیکی در اینجا بیخود است، چراکه آن نگاه خیره‌ی پنهان همواره نشان داده که می‌تواند همچون خود مرگ عمل کند. در اینجا روی این مفهوم «از پیش دیده‌شدگی» به عنوان حیطه‌ی عملکرد آن نگاه پنهان درنگ می‌کنیم.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

در این حیطه‌ی این نگاه دیگر (نگاه دیگری) است که نگاه ندا فقط یک تصادف نیست؛ تقابلی است بس گویا میان زمینه و سوژه؛ جان یک بازنمایی که همه‌ی غیظ و دیگریت آن نگاه پنهان را افشا می‌کند.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
حیطه‌ی این «از پیش دیده‌شدگی» همچون گستره پیش رونده‌ی اما نامرئی بیابان همیشه می‌تواند ما را غافلگیر کند، هم در آن حال که به شدت آشناست. این حیطه همه‌ی عرصه های حیات فردی و اجتمایی ما را از فضاهای شهری گرفته تا کتابهای درسی، از اتاق های معاینه‌ی پزشکی تا صفحات روزنامه (وحالا اینترنت) دربرگرقته است. هر عرصه ای زیر سیطره‌ی این نگاه خیره‌ی همه جا حاضرو همه جا ناظر نه فقط «زندان» که در حکم یک میدان تیر است.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در پرده قتل ندا به عنوان یک مصداق کافی است به جای «بازنمایی» مترادف آن در زبان فارسی واژه‌ی «نمایندگی» را بگذاریم. بحران اخیردر انتخابات به مثابه بحران نمایندگی در واقع بحران در یک صحنه ازپیش دیده شده (نامزدهایی ازپیش انتخابات شده) بوده است و می بینیم که در این زمینه‌ی ازپیش دیده شده، هدف قرار دادن یک زن جوان از سر تصادف نبوده است. تک تیراندار در این مورد گزیده زده است: درست به قلب یک بازنمایی زنانه شلیک کرده است.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بیاد بیاوریم که هر بازنمایی و به ویژه بازنمایی زنانه در صحنه‌ی انتخابات به عنوان یک ساحت عمومی ناگزیر ناظر بر مفهوم تقلیل ناپذیری از «من» به عنوان یک ذهنیت مدرن است، و در بعد قانونی، ناظر بر فردیت یک شهروند که می پرسد: بر سر رای من چه آمده است؟ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
عمل این تیرانداز را اما تنها نمی‌توان در سازوکار یک «سرکوب» دولتی در ساحت عمومی خلاصه کرد. سیطره‌ی نگاه تک تیرانداز، چنانکه اشاره شد، از این بسی فراتر می رود. در ساحت خصوصی و بویژه تا آنجا که به بازنمایی زن مربوط می‌شود، این نگاه خیره‌ی پنهان تنها یکی از سازوکارهای ایدئولوژیک دولتی(به مفهوم آلتوسری کلمه) نیست؛ و
فقط «خطاب»هه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
interpellation
نمی‌کند، بلکه بسته به موقعیت تا امحای کامل این بازنمایی پیش می‌رود. به سخن دقیقتر، در اینجا نیز (هرچند با وسایلی دیگر) نگاه تک تیر انداز به قلب بازنمایی زنانه شلیک می‌کند. برای روشن تر شدن مطلب رد این نگاه همه جا حاضرو همه جا ناظر را در عرصه‌ی هنرهای تصویری وبخصوص در سینمای ایران پس از انقلاب می‌توانیم دنبال کنیم.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در این عرصه است که بیش از هر کجای دیگر نگاه خیره تک تیرانداز خود را لو می دهد انهم نه فقط به صورت ساختاری از یک دیگریت (غیریت) نرینه محور (نوعی سانسور ایدئولوژیک)، بلکه به صورت خود یک نرینگی دایم در حال نعوظ ...ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
می‌دانیم که بنا به یک تعریف سینما هنر نگاه است؛ هنر «دیدبارگی»ه
voyeurism
است. این دیدبارگی به عنوان اساس معنا دهی ونه فقط التذاذ در سینما اما پیشاپیش مستلزم یک آشکارگی است که هرگونه امر مقدس را از حیطه خود بیرون می راند تا به به صورت بیانی از یک هنر مدرن در آید.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
می‌دانیم که در هر روایت تصویری و سینما به عنوان روایتی تصویری همه چیز در اکنون ، در یک «زمان حال اخباری»ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
present indicative
رخ می دهد و بر خلاف زبان در سینما نشانه ها از پیش موجود نیستند. ادبیات همیشه می‌تواند بخشی از خود را در قالب مجاز و استعاره پنهان کند، اما در سینما همه چیز آشکار است. به سخن دقیق‌تر، هر گزاره‌ی تصویری روایی یک گزاره‌ی «خبری»ه ه ه ه ههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
constative
است که در آن هر شی‌ای نماییده شده یک معرفه است:ه

این یک خیابان است
در این خیابان تظاهرات است
این زن در تظاهرات کشته می‌شود...ه

در سینمای پس از انقلاب ما بازنمایی زن (زنانه) را پیوسته به صورت گزاره های زیر و تنها به همین صورت می بینیم:ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه
این زن با گیسوانی پوشیده است؛ه
این زن با گیسوانی پوشیده (سراپا پوشیده) کشته می‌شود...ه

در این سینما به صورت فضا یا فضا هایی از پیش دیده شده نگاه ما هرگز نمی‌تواند ، حتا در خصوصی ترین لحظات حکایی ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
diegetic
فیلم، با نگاه دوربین درتماشای یک زن این همانی پیدا کند. هم نگاه ما و هم نگاه دوربین پیش از آنکه محیط برموضوع
باشند، محاط در نگاهی غیر (نگاه دیگری) هستند که از نقطه ای ورای محاکاته ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
diegesis
در فیلم همه چیز را زیر نظر دارد. در این تداخل محیط و محاط بازنمایی زن نه یک نمود که یک نبود، یا دقیقتربگوییم، یک «فقدان»ه ه ه ه ههه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
lack
است.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ازسوی دیگر ، می دانیم که در سینما هر تک فریم در توالی وترادف با دیگر تک فریم های ما قبل و ما بعد خود لحظه ای در تاریکی مطلق فرو می رود تا با ایجاد یک خطای با صره در بیننده حسی از حرکت را در تصویر القا کند و از این طریق یک گزاره تصویری را شکل دهد. هر پوششی برای گیسوان زن و یا هر تکه از تن او در واقع نشت آن تاریکی مطلق بر سطح روشن و قابل رویت فیلم است.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
ما در اثر یک خطای باصره و در واقع در یک بازی تاریک و روشن ائدئولوژیک این فقدان را نمی بینیم. قرار نیست آن را ببینیم. چیزی نیست که ان را ببینیم. آن نگاه خیره پر غیظ تک تیر انداز در اینجا به عنوان یک سازوکار (آپاراتوس به تعبیر آلتوسر) ائدئولوژیک از ما می خواهد که تنیت زنانه را در تمامیت آن مدام به آن تاریکی مطلق میان دو تک فریم فیلم برانیم تا بتوانیم در تماشای فیلم به نوعی التذاذ هنری برسیم.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
به این اعتبار سینمای پس از انقلاب در ایران سرتاسر یک صحنه از پیش دیده شده است که بازنمایی زن در آن همچون حفره ای تاریک اما نامرئی و عادی شده پیوسته دهان باز کرده است. این فقدان (فقدان روشنی) اشکارگی را در این سینما به عنوان یک هنر مدرن زیر سوآل می‌برد (حتا آنگاه هم که زن موضوع این آشکارگی نیست) و در نتیجه مارا پیوسته با یک نه/سینما، یا یک طور ادای سینما به عنوان «سینمای ملی» (به رغم همه‌ی دستآوردهایش در داخل و خارج) روبرو می‌سازد.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هر فقدانی و در اینجا بازنمایی زن به عنوان یک فقدان، بنا به یک تعریف، حفره ای است با دهانه ای نامتعین. برای این فقدان نه می‌توان «بوطیقا»یی تراشید و نه می‌توان آن را به صورت عرصه ای از یک تخالف در برابر به اصطلاح «فحشای دیداری»ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
scopophilia
سینمای غرب تفسیر و توجیه نمود5. در این «سینمای ملی» می‌توان مثلا زن را پیوسته در عرصه عمومی (و لاجرم با حجاب) نشان داد.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
می‌توان به اقتضای داستان زن را در کسوت مردانه بازنمود. می‌توان به عرصه های به کلی مردانه، به دشت و دمن ویا فضاهای «گلخانه‌ای» پناه برد...اما با این کارها ما فقط دهانه حفره را گشادتر کرده ایم. در این سینما تا وقتی به بازنمایی زن شلیک می شود،هیج بازنمایی دیگری در امان نیست.ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

هیچ لحظه ای،هر چه خصوصی، لحظه ای از آن «خود» نیست؛ فضایی از پیش اشغال شده است. هر موفقیت این سینما در واقع توطئه‌ای است که هم ما (تماشاگر) و هم فیلمساز به اتفاق تک تیر انداز در آن شرکت داشته‌ایم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
هر راه حل به اصطلاح «نواندیشانه» ای هم تاکنون برای این مسئله مبتنی بر، اگر نه کتمان آن نگاه همه جا حاضرو همه جا ناظر ( نگاه تک تیر انداز)، که خواستار نوعی غمض عین در برابر آن از جانب ما بوده است. زمانی در گذشته ای نه چندان دور شحنه ای معزول ( به تعبیر سعدی6) که در آخرین روزهای عمر خود «اصلاح طلب» شده بود، در یک مصاحبه این جواز را صادر کرده بود که زنان به شرط پیری و سالخوردگی می‌توانند در سینما بدون حجاب ظاهر شوند7.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
با این حساب کمال بازنمایی زن، نقطه‌ی اوج آن، امحای کامل زن و به سخن ساده، مرگ اوست: تاریکی مطلق!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

از من عکس بگیر!ه

نگاه خیره‌ی ندا لحظه ای و فقط لحظه ای از حیطه‌ی این نگاه همه جا بین، همه جا حاضر، آزاد می شود، از این حیطه عبور می‌کند تا به ما برسد و با نگاه ما تلاقی پیدا کند. شگفتا که حتا مرگ هم لحظه ای او را در این تلاش به حال خود وامی گذارد!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
با این کار نگاه خیره‌ی او ساختار معمول تصویر روایی را به هم ریخته است و حتا منطق حاکم بر یک بازنمایی به صورت عکس را هم واژگون کرده است. بر خلاف این گفته‌ی براهنی8 که می‌گوید این نگاه دوربین است که نگاه ندا را به دام انداخته، باید گفت که برعکس، این نگاه ندا است که با به دام انداختن دوربین دستور توقف کامل حرکت روایی تصویر را می دهد ( نحو دیگری را بر تصویر حاکم می‌کند) و با این کار به زبانی فصیح می‌گوید:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

از من عکس بگیر...! پیش از آن که محو شوم...

در اینجا چشمها دیگر اعیان فی النفسه نیستند (چنانکه در یک روایت تصویری، در یک روایت سینمایی)، بلکه متکلم بالذات اند (چنانکه در یک قطعه عکس). چیزی را بیان نمی‌کنند. خودِ بیان اند!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
گفته‌اند که هر عکسی پرتاب تکه‌ای از «گذشته» به سوی زمان «آینده» است و پس زمان دستوری یک قطعه عکس گونه ای آینده در گذشته است. این زمان را می‌توان در زبان فارسی به گونه ای زمان حال کامل (روایی) التزامی برگرداند9. به این اعتبار، نگاه ندا خود را این گونه بیان می‌کند:ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
روزی با معلم موسیقیم به یک تظاهرات خیابانی رفته باشم و ناگهان... سینه ام را... قلبم را تیری از هم شکافته باشد....من نقش زمین شده باشم از هیبت زخمی دهان بازکرده در سینه ام و...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
کلافی از گزاره ها در این نگارش نور ( عکس همچون نگارش نور10 ) که در گذشته، در قلب واقعه، منفجر شده و در آینده ( زمان حال تماشای ما) گشوده می شود و هرگزاره که گشوده می شود منظری دیگر و به کلی دیگری را از واقعه را در برابر چشم ما قرار می دهد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
از این روست که در این خوانش پراکنده‌ی م( و هر خوانشی بر این آستان «مرگ زیبایی11» پراکنده است؛ تشریح یک ویران شدگی است) نگاه ندا، نه یک مقطع خُرد از خیزش سبز مردم ایران که می‌تواند خود این واقعه به مفهوم کلان آن باشد: کلافی از گزاره ها که همچنان در حال گشوده می شود...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
حالتی در یک نگاه (از یک نگاه) که تمامی تن می شود به صورت یک مجاز: بیان جزء و اراده‌ی کل...ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
نگاهی که منطق اتفاق را به هم می‌ریزد تا خود اتفاقی دیگر شود...ه



پانوشت:

۱- با نگاهی به مفهوم «واقعه» به تعریف دریدا

۲- گفته‌ی معروف مارشال مک لوهان

۳- تعبیری از براهنی در سوگنامۀ ندای ایرانی

۴- برای توضیح بیشتر در این باره نگاه کنید به رولان بارت و کتابش دربارۀ عکس به نام
Camera lucida

ه5- از نظرات حمید نفیسی و نگار متحده در باره سینمای ایران پس ار انقلاب به عنوان یک «سینمای ملی». برای نظرات این دو عزیز به منابع زیر می توانید رجوع کنید:ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
Negar Mottahedeh, Displaced Allegories, Duke University Press,2008.
Hamid Naficy,” Poetics and Politics of Veil” in Representation and Contemporary Arts, David Bailey and Gilane Tawadors ed. MIT Press, 2003.

ه۶- شحنه معزول و جنده پیر چه کند گر توبه نکند...- سعدی در گلستان

ه۷- حجت‌الاسلام خلخالی در یک مصاحبه

۸- براهنی، همانجا

۹- Present perfect ( narrative) subjunctive

۱۰- تعبیری از بودریار دربارۀ عکس

۱۱- تعبیری دیگری از براهنی ، همانجا


اصل این نوشته از زمانه

________________

Wednesday, July 1, 2009

Reza Baraheni

_________


رضا براهنی

____________

معنای نهایی آن نگاه خیره ی زنانه


آن چیست در نگاه خیره ی متمرکز چهره ی زیبای پسامرگِ ندای ایرانی که حتی مصداق تعریف غربیان از استبداد نگاه را واژگون می کند و در آن سوی مرزها بر کرسی جهانی، ترحم، نازک آرایی بیکران، گونه ای تسلیم و رضامندی ناهمگون و رؤیایی می نشاند، بی آنکه ذره ای قصد سرزنش قدرتی را داشته باشد که اندام نازنین او را میخکوب زمین آینده ای کرد، از آن ایران، که در آن، جمله ی زنان یکسر، به قامتی افراشته گام برخواهند داشت، چرا که او با آن چشم ها بر آن چهره، بر زمینی افتاد که عطِر خون و گیسوی او آن را تقدیس کرده بود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

خود را تسلیم مرگی کرد که جاودانه از تدفین آن چهره دور خواهد ایستاد. که بود آن کسی که بر کنار او زانو زده بود و می خواست فرشته ی مفارقتِ روان او را با دمیدن نَفَسِ خود به سوی زندگی برگرداند. نومیدی ما بر آستان مرگ زیبایی، مرز نمی شناسد. می بینیم او را که ناگهان در برابرمان ایستاده، می بینیم که نه! نایستاده، بل که با معنای نامش، "ندا"، سروشِ جهانی ناشناس"، زاده می شود. چه شوربختیم که او در برابرمان نایستاده، و طنز شوخ ماجرا را ببین! چه اقبالی به ما روی کرده که او چشمانش را، سراسر، گشاده نگاه داشته تا ما به ژرفای آن خیرگی جاودانه ی نگاه که پایان جهان را به کام می کشد، چنو خیره شویم.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

و این مرگ، تصادفی نبود. چگونه ممکن بود تصادفی باشد؟

حتی پیش از آنکه دانش نو گلوله را کشف کند، گلوله حضور داشت. از سرسراهای تاریخ ایران عبور می کرد، و نیز از هر خانه و خوابگاه ایرانی. گلوله در سراسر قوانین کمین کرده بود. در همه ی مذاهب و در سراسر ساختارهای سیاسی. گلوله وقتی که شهرزادِ افسانه گو گام به خوابگاه شهریار گذاشت حضور داشت. وقتی که شهرزاد تسلیم مرگ شد ـ شاید به مرگی طبیعی، اما پیوسته در سایه ی شهریاری که هر آن عشقش کشید، می توانست بکشدش، همانطور که صدها، بل که هزاران چنو را کشته بود.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
گلوله قرنها در جهت او به خطا می رفت، هر چند بساط قتل گسترده بود. و در زندان گلوله بود، اما چهره های مردگان، بویژه چهره های زنان، بسیاری از آنان در همان سن و سال ندا، نباید به رؤیت گذاشته می شدند. و ناگهان "ندا" روی زمین افتاده بود، با آن چشم ها، انگار کتیبه ای از "داوینچی" از هزارتوی تاریخ برون جهیده بود، و چنان زنده که هیچ چیز، حتی چهره ی زنده ی خود "ندا" هم تا آن درجه زنده نمی توانست باشد. آری، چشمهای ندا، همه چیز را پشت سر گذاشته بود، و حالا با چشم های همه ی زنان جوان، دختران جوانی که در برابر جوخه ی آتش گذاشته شده بودند، و یا قرار بود دیگرباره در برابر جوخه ی آتش گذاشته شوند، و یا توی زمین، تنها، با سرهای بیرون از زمین، کاشته شده بودند تا گلوله ها به سنگها تبدیل شوند و سرهای آنها را در زیر چادر هدف قرار دهند. و ناگهان، به تأثیر قیامت یا آخرالزمان، پرده کنار رفته بود، چهره ی یگانه با آن چشمها در برابر بود، و آن دو چشم رساتر از دو مصراع بیت مولانا و حافظ سخن می گفتند، و تو حیرت می کردی، یکسره حیران بودی از صراحت مورّب و رمیده ی آن دو چشم که جهان را با مهری بی مثال سرزنش می کردند، با آن نگاه خیره که دوربین به دامش انداخته بود، وقتی که شاید همزمان تک تیرزن پنهانی "الهی" آماده می شد تا ندایی دیگر را نقش زمین کند، تا اینکه ما چشمهامان را تا پایان جهان باز نگه داریم، که جهان را از این رهگذر به میراث برده ایم، به میراث خواهیم برد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه

تورنتو 6 تیر 1388



ه
* این متن نخست به انگلیسی نوشته شده، بعد توسط خود نویسنده به فارسی برگردانده شده است.ه
ه * این متن به فارسی نخست به فارسی در شهروند کانادا چاپ شده است. ه



_________

Bejan Baran

_____________




Paula Slater Sculpts Second Portrait Bust of Neda “Angel of Freedom”
_________________

بیژن باران



ندا


شب با وقاحت
در چشم ما می نگرد.
ه
پس از تقلب، دروغ می گوید.ه
ساطور بدست چپ، تهدید می کند.ه

نبش خیابان
رودررو اهریمن
چشم در چشم من
دروغ را تکرار می کند.
ه
کلید جهنم بدست پشم آلودش
از عهد دقیانوس، حی و حاضر – اما کور، اما کر،
ه
ندای روز را نمی شنود.ه

گلوله زیر گلوی گل لانه می کند.
ه
نسترن سرخ شکوفان کند بصورت ندا -
ه
ولی پیش می آید بر کف خیابان، صدا.ه
از درختان بآسمان می رسد:
ه
شهر را پر می کند
شهرها را پر می کند
زمین را پر می کند
از خیابان به جهان می رسد، صدا.
ه
تاریخ با صداقت ثبت می کند آنرا.ه
از لبان مردم پیام ندا
جاریست در خیابان و بام ها.
ه

بر افق خاور برآید سحر، ندا
از پشت درختان ناظر موج، ندا
ندا مام میهن است نگران ما
در ماست - ندا
امروز رفته است ندا
تا درخشان تر شود فردا.
ه
هر سحر، بر افق شهر ما
طلوع می کند هزاران تصویر بیصدا
در شهرها پیش می آید- صورت ندا.
ه

بر شهر شطرنجی جوهر سرخ پاشیده شده
سیاهپوشان خود به سر
اجل معلق مهیب
بسلاخی پرواز در شهر بی نهیب.
بهار خیابان ها پر از گل های پرپرند.
ه

آغاز خیابان شجاعت است.
ه
پایان آن، پیروزی می آید بدست.ه



061509



________

Reza Maghsadi

_____________




رضا مقصدی
________________

دریا نوید ِ سبز ِ "ندا" را شنیده است


زیبایی ِ زمانه صدا می زند ترا
از هر طرف، ترانه صدا می زند ترا
*
درجان ِ این درخت ِ تناور روانه باش!ه
شادا که هر جوانه صدا می زند ترا
*
خورشید را بگو که بگوید به ارغوان :ه
این ماه هم شبانه صدا می زند ترا
*
آئینه را به جانب ِ فریادها گرفت
هر کس که عاشقانه صدا می زند ترا
*
چشم ِ "ندا" ی توست که سرشار ِ انتظار
این گونه غمگنانه صدا می زند ترا
*
صورتگر ِ صمیمی ِ یک نسل ِ سوخته ست
این دل، که صادقانه صدا می زند ترا
*
فرهاد، زنده باد که از بیستون ِ عشق
شیرین وُ شادمانه صدا می زند ترا
*
این فصل ِ تازه یی ست که آغاز گشته است
با این همه نشانه صدا می زند ترا
*
ای دل به هوش باش که در اوج ِ موج ِ درد
دریا درین میانه صدا می زند ترا
*
عشق ست با ترانه ی تابانِِِِ ِ آینه
از هر کجای خانه صدا می زند ترا
*
آتش به جان ِ عاشق ِ آن باغ، می کشَد
شوری که شاعرانه صدا می زند ترا
*
دریا، نوید ِ سبز ِ "ندا" را شنیده است
این موج ِ بیکرانه صدا می زند ترا
*
تنها صدای توست که می مانَد این زمان
این است این زمانه صدا می زند ترا




کلن - سیزدهم تیرماه ۱۳۸۸


______________

Sasan Ghahreman

__________




ساسان قهرمان
__________
به ندا

چقدر سفید است این شب...ه



چقدر سفید است این شب
سراسر آینه بر دیوارها و ذرّه‌های سرخِ هوا موج می‌زند بر اوهام مندرسم گیج می‌خورد با چشم‌های بسته در نقش‌های قالی اتاق تا اتاق می‌روم عریان نگاه می‌کنم به خط بی‌رمق نور بی نگاه و، ایستاده‌ای بر آستان خواب..ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ههه

نمی خوابی؟ه

اتاق ابری است
چراغ را کشته‌ام
دریچه را گره زده‌ام، بر سیاه، سفید
سکوت دل دل می‌زند در خروش یک نت سرگردان
در حلقه‌های دود که می‌ماسد بر ذره‌های هوا در تلاطم دیوارها
طبلی مدام می‌کوبد

چرا نبوسیدمت؟ه

دوازده انگشتم زخم است
‌ خون می‌ریزد از تمام گوش‌هایم
چشمم را دریا دزدیده‌ست
دستم را دیوارها و سقف،ه
خوابم را تو...ه

نمی خوابی؟ه

خمیده از دریا به آسمان می‌روم از آسمان به خیابان اتاق تا اتاق بیابان تا دریا دست به دیوارها می‌کشم کورمال به موج‌ها به سنگ‌ها به فرش به برگ‌ها سرگردان به خون که می‌ریزد از گوش‌هایم در طنین صامت طبلی که بی قرار با هر نفس که چکه چکه چکه نگاهت را... چرا نبوسیدمت؟... تیغ می‌کشد نه می‌نشیند نه می‌گذرد تا چراغ بترکد در نفسم در دود...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ههه

چرا نبوسیدمت؟ه

لبم بر آتش و آتش در انگشت‌ها و استخوان‌هایم سرخ و زرد رگ‌هایم بریده آویزان بر انگشت‌ها که زخم در تاریکی خمیده بر موج بر هیاهو تمام روز زنبق سرخی شعله در گلویم مذاب دریا دریا، دریچه بر گرهی آویزان بر زمان که در خروش یک نت سرگردان در کبودِ غروب، در کبودِ غروب، در کبودِ غروب...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ههه

نمی خوابی؟ه

چقدر کبود است این صبح
طبلی مدام آتش می‌کوبد برکوره ای در آغوشت پرنده ای عریان رگ‌هایم را می‌سوزاند
و جرعه جرعه
تشنه ترم می‌کند نگاهت
و روز که آویزان بر گرهی در باد
و این همه خاک... این همه خاک... این همه خاک...ه

چرا نبوسیدمت؟ه

نمی خواستم آفتاب را پر پر کنم خیابانت را درکبود دور نمی‌خواستم ببینم سرخ در قطره‌های چشمانت نمی‌خواستم از دریچه بستانم آینه‌ات را بر بندهای پاره‌ی انگشتانم که موج را و خاک را و باد را و خون... و نمی‌خواستم از تو بگریم که تشنه تا سپیده بی کلید بر در ایستاده بودم بر آستان تب، و یک نت سرگردان می‌تپید در سکوت نمی‌خواستم نمی‌خواستم نمی‌خواستم ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ههه

...

نگاه می‌کنی
و گوش می‌کنی
زبان انگشتانم را اما هنوز نیاموخته‌ای
و یادت نیست
کلید گنجه‌ی تاریک را کجا پنهان کردی
روزی که برف بر خورشید می‌بارید...
ه
نمی خوابی؟
ه

هنوز یادم هست
در نقش‌های قالی پناه گرفته بودم
کلید را که به دریا انداختی
دریا دو نیم شد
در خروش صامت یک نت سرگردان
و باد آتش گرفت
اتاق ابری بود
دریچه را گره زده بودی، سفید بر سیاه
سکوت دل دل می‌زد در نوک انگشتانم
و طبلی
مدام می‌کوبید...
ه

برهنه ایستاده بودی در تقاطع دیوارها و آینه‌ها
و روز فرو می‌ریخت از شاخه‌ها و موهایت
کبود
و یادم هست
نگاه نداشتی
و در گلویت
پرنده‌ی سرخی گریسته بود..
ه


*


تنها نگاه تو را خواهم برد
کلید را نه، و دریا را نه
گلدان خالی شمعدانی را
و این قلمدان را
با تیغ‌های خیس...
ه
و این شبح
که خودش را
همیشه پشت آینه پنهان می‌کند


تنها نگاه تو را خواهم برد
و حوضچه ای را
که از بوسه‌های گمشده‌ات لب پَر می‌زند
و این پرنده‌ی سرخ...
ه
*
نمی خوابی؟ه

__



ه * این شعر قبلا در شهروند چاپ کانادا منتشر شده است

____________