Showing posts with label iran today. Show all posts
Showing posts with label iran today. Show all posts

Monday, March 1, 2010

Freedom and gender equality in Iran

______________





Iranian women’s rights activists have issued a call for freedom and gender equality in Iran in connection with International Women’s Rights Day on March 8. Their campaign, Call for Solidarity: Freedom and Gender Equality in Iran, seeks an end to state-led violence and other forms of repression directed against both men and women. On January 10, 2010, for example, more than 30 women were beaten at a weekly vigil in Tehran. The women were seeking news of their sons and daughters who had been detained during the protests following the June 2009 presidential elections. This campaign calls on the authorities to immediately release all political detainees, including many women’s rights activists.

”This initiative of Iranian women’s rights activists is crucial to the overall struggle for democracy in Iran,” said Nadya Khalife, women’s rights researcher for the Middle East and North Africa at Human Rights Watch. “It is also a tribute to the strength of women, who continue to demand their rights and support fellow citizens in the toughest of times.”

As an example, the Legal and Judicial Commission of the Islamic Consultative Assembly of the Parliament is pressing for passage of a Family Support Bill, including an amendment that would legalize polygamy. Under the proposed measure, a husband could take a new wife if his wife is diagnosed with a terminal illness, is away from home for six months, or even if she is imprisoned for a bounced check.

In February, Human Rights Watch released a report, “The Islamic Republic at 31: Post-Election Abuses Show Serious Human Rights Crisis,” which documents widespread human rights violations including extra-judicial killings, rape and torture in detention, and extensive violations of the right to freedom of assembly and expression since the disputed presidential election June 12.


_______



Rapsodie Espagnole: Prélude À La Nuit by Maurice Ravel

Jean Martinon, Orchestre de Paris



__

Tuesday, December 1, 2009

Mohsen Makhmalbaf

_________


_________

من اگر جای خدا بودم از آنچه جنتی به نام من انجام داده ست ،خدايی ام را پس می دادم

نامه محسن مخملباف به مصطفی تاج‌زاده

مصطفی عزيز

پيشنهاد ترا برای محاکمه جنتی خواندم و خاطراتی در مورد جنتی برايم زنده شد.ه
سال ۱۳۵۷ بود.هنوز چند ماه به انقلاب ۲۲ بهمن مانده بود و ما در زندان قصر بوديم. حسين جنتی پسر جنتی هم با ما بود. او پسری مودب، با هوش و مهربان بود. هنوز چشمان معصوم و لبخند هميشگی اش را به ياد دارم. معمولا عصرها از ساعت ۴ تا ۵ در حياط کوچک زندان بند (۷و۸) با هم قدم می زديم و برای آينده ايران رويا می بافتيم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
يک روز که با حسين جنتی در حال قدم زدن بودم، بلندگوی زندان نام مرا خواند و دوباره به کميته مشترک که محل شکنجه و بازجويی ها بود بازگردانده شدم. (اين زندان اکنون موزه شده است. زندان امروز تو هم روزی موزه خواهد شد) مرا به اتاق بازجويی بردند. وارد اتاق که شدم، نگهبان چشم بند را از چشمم برداشت و روی صندلی نشستم. بازجويم عوض شده بود و اين بار رسولی، بازجويی که قد کوتاهی داشت، و از خشونت او در بازجويی ها بسيار بد می گفتند روبرويم بود. سمت راست من، درست روبروی ميز بازجو، مردی نحيف الجثه و با ريش بلند نشسته بود که دستهايش لرزه گرفته بود و نمی توانست خودکار را در دست بگيرد. رسولی نگاهی به من انداخت و بعد از چند ناسزا و تهديد، برگه های بازجويی را جلوی من گذاشت. سوالات روی برگه مربوط بود به فعاليت های سياسی من در زندان سياسی و گزارش هايی که از فعاليت های من توسط ماموران مخفی در زندان رسيده بود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بعد از چند لحظه رسولی با اشاره به مرد نحيف و لرزانی که در حال لرزيدن بی وقفه بود، پرسيد: اينو می شناسی؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
به مرد لرزان بهتر نگاه کردم. او را نمی شناختم. گفتم: نمی شناسم.ه
رسولی گفت: اين بابای حسين جنتی است که عصرها باهاش توی حياط زندان قدم می زنين.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
اين اولين بار بود که من آقای جنتی را می ديدم. ايشان هنوز آيت اله نبود و اسم و رسمی نداشت.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
رسولی به او رکيک ترين فحش ها را داد و گفت: تو که کتک نخورده لرزه گرفتی برای چی روی منبر عليه شاه حرف زدی؟!ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و آقای جنتی قسم خورد که عليه شاه اصلا حرف نزده و فقط روضه اباعبدالله خوانده.ه
رسولی با فحش به او گفت: ما نوار تو رو ضبط کرديم. اين دفعه ولت می کنم بری، ولی اگه دفعه ديگه از اين گه ها بخوری از ريش آويزونت می کنم.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و آقای جنتی می لرزيد و قسم و آيه می خورد که غير از روضه ابا عبدالله بالای منبر حرفی نزده و نخواهد زد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
مدتی بعد که بازجويی های جديدم تمام شد، به قصر برگشتم و ماجرا را برای حسين جنتی گفتم و اشک او از کنار لبخند هميشگی اش سرازير شد و گفت: پدرم را که ديدی، جثه بسيار ضعيفی دارد و طاقت شکنجه ندارد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
سال ها بعد من در حوزه هنری قصه نويس بودم. حوزه هنری که ابتدا توسط هنرمندان جوان به طور مستقل شکل گرفته بود، طبق فرمان خمينی موظف شد زير مجموعه سازمان تبليغات باشد. و از آن پس آيت اله جنتی که رئيس سازمان تبليغات بود، سه شنبه ها برای سرکشی به حوزه هنری می آمد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
در يکی از آن روزها به هنگام ناهار بود که آيت اله جنتی آمد. در حالی که دست پسر بچه کوچکی را گرفته بود . در آن ايام معمولا ناهار هنرمندان حوزه هنری نان و هندوانه بود. او سر سفره نشست، اما لب به غذا نزد و در حالی که ما ناهار می خورديم، ايشان در باب حرام بودن موسيقی مشغول صحبت شد. من از مدير وقت حوزه هنری پرسيدم: چونکه نان و هندوانه ناهار ماست، آيت اله جنتی غذا ميل نمی کنند؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
و مدير حوزه هنری گفت: ايشان روزه هستند.ه
گفتم: نه ماه رمضان است که روزه واجب باشد و نه دوشنبه و پنج شنبه که روزه مستحبی بگيرند، امروز سه شنبه است و من تا به حال درباره روزه سه شنبه نشنيده ام.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
مدير حوزه گفت: آقای جنتی نذر کرده بوده که اگر پسرش حسين جنتی که فراری است، و روند انقلاب را قبول ندارد، دستگير يا اعدام شود، ايشان ۴۰ روز روزه شکر بگيرند. ديروز پسرآيت اله، حسين جنتی، در اصفهان کشته شد و اين روزه آيت اله جنتی برای شکرگذاری اوست. و اين پسر کوچک هم نوه اوست. يعنی پسر حسين جنتی.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
چشم های پسر حسين شبيه چشم های حسين معصوم بود و درگوشه لبش همان لبخند هميشگی حسين پيدا بود. مدير حوزه گفت نوه آيت اله هنوز از کشته شدن پدرش خبردار نشده. و قرار نيست به اين زودی ها به او بگويند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
مصطفی عزيز!ه
جنتی در زندان ساواک کتک نخورده و شکنجه نشده لرزه گرفته بود، اما وقتی نوبت به قدرت رسيد، ديگر لرزه و لقوه نگرفت. حتی چشمش را بر خون پسرش بست. او در آن روز سه شنبه، بی آن که نشانه ای از تاثر از خودش بروز بدهد، تنها در باب حرام بودن موسيقی در اسلام حرف زد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من او را مقايسه می کنم با آيت اله منتظری که وقتی فرزندش محمد شهيد شد، روبروی دوربين تلويزيون با صداقت تمام گريست. منتظری اگر پسر خودش را دوست نمی داشت، چگونه می توانست زندانيان بی گناه ديگری را که در سال ۶۷ اعدام شدند، دوست داشته باشد و برای اعتراض به ظلمی که بر آن ها شده، دست از رهبری در آينده بردارد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

مصطفی عزيز!ه
جنتی چشم بستن بر تقلب در انتخابات را از چشم بستن بر خون پسرش و چشم بستن بر ضعف خود در بازجويی های ساواک تمرين کرده است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
کسانی که با من سر آن سفره نان و هندوانه آن روز سه شنبه نشسته بودند همان کسانی بودند که چندی بعد با حکم حضرت آيت اله جنتی به دليل اعتراض به دور شدن انقلاب از آرمان های اوليه اش از حوزه هنری اخراج شدند.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
اين گروه ۱۵ نفر بودند. به جز من يکی از آن ها سلمان هراتی بود که درتصادف ماشين کشته شد. يکی حسن حسينی بود که سال ها خانه نشين شد و دقمرگ شد و يکی قيصر امين پور که اين روزها پس از مرگش برای او امامزاده می سازند و در زمان حياتش با حکم جنتی اخراجش کردند و ساليان دراز مغضوب شد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

مصطفی عزيز!ه
امروزه نه تنها روح حسين جنتی از دست رفتار پدرش در رنج است، نه تنها قهرمانان در بندی چون تو، از ظلمی که جنتی بر روند دمکراسی ايران کرده است در خشميد، که ديگر خدا از دست او به فرياد آمده است. صدای خشم خدا را از فرياد بندگان خشمگين اش در خيابان های سبز ايران نمی شنوی؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من اگر جای خدا بودم از آنچه جنتی به نام من انجام داده ست ،خدايی ام را پس می دادم .ه



محسن مخملباف
۲۵/۹/۱۳۸۸

_____________

Tuesday, September 1, 2009

Writing Loud

_____________



بیانیه جمعی از شاعران و نویسندگان ایران

در اعتراض به خشونت های رخ داده علیه مردم در وقایع اخیر
______________





بهشت من جنگل شوکران هاست
و شهادت مرا پایانی نیست

احمد شاملو


حقیقت گاهی آن‌چنان تلخ است که به سختی می‌توان با آن رو‌به‌رو شد. حقیقت ستمی که در حوادث اخیر بر مردم به ویژه جوانان این مرز و بوم رفته، چنین است. خبر وقایعی که به دنبال اعتراض‌های قانونی مردم و جوانان اين سرزمين در بازداشتگاه‌‌ها و زندان‌ها رخ داد، هرچند بی‌سابقه نبود، اما به سبب وسعت و شدتی که داشت، اهل فرهنگ و ادب را بيش از پيش متاثر ساخت. تجاوز به شرافت و حیثیت جوانان پرشور این سرزمین تنها نشان از عناد با یک حزب یا گروه خاص ندارد و نمی‌توان آن را در لوای درگیری دو جناح سیاسی برای انتخاب شدن یا نشدن در انتخابات توضیح داد، بلکه چنین حادثه ای نشان دهنده دشمنی با مردمی است که سابقه چند هزار سال تمدن و فرهنگ جایگاه والاي ايشان را در جهان مشخص کرده است.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه هه ه ه هه هه ه ههه هه ههه هه ههه ه ه ه ه ههه ه ه ه ه ه ه هه ههه
ما شاعران و نویسندگان امضاء کننده این متن از قربانیان این فجایع و خانواده هایشان دلجویی می کنیم و جسارت‌شان را در بازگویی آن‌چه بر ایشان رفته، می ستاییم و به کسانی که با اعلام این فجایع و پیگیری آن مصلحت مردم را بر مصلحت خود مقدم دانسته اند آفرین می‌گوییم و بر سر آن‌ها که با هر مصلحتی در برابر این فجایع سکوت کرده‌اند فریاد می زنیم که وجدان انسانی‌تان کجا رفته است؟! کتمان این فاجعه از سوی هر کسی ظلمی‌ست که در حق شرافت انسانی روا می‌شود و راهی‌ست که برای مرتکبین ،جهت تکرار آن گشوده می‌شود ،چه بسا کسانی که امروز با سکوت خود مهر خاموشی بر این فجایع می‌گذارند فردا خود و خانواده‌هایشان قربانی ارتکاب چنین عمل شنیعی باشند و شک نداریم حتا اگر امروز همه کسانی که دستشان آلوده‌ي اين زشت‌كاري‌هاست، با هر ابزاری امکان کتمان این وقایع را فراهم کنند؛ تاریخ و آینده به بهترین شکل پاسخ آن‌ها را خواهد داد .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه هه ه ه هه هه ه ههه هه ههه هه ههه ه ه ه ه ههه ه ه ه ه ه ه هه ههه

بكتاش آبتين(شاعر)، شبنم آذر(شاعر)، م.آذر‌فر(نقاش و شاعر)، سعيد آرمات(شاعر)، محمد آشور(شاعر)، شمس آقاجاني(شاعر)، علي آموخته‌نژاد(شاعر)، مریم آموسا(شاعر و روزنامه‌نگار)، ياشار احد صارمي(شاعر)، سوري احمد‌لو(شاعر)، كبوتر ارشدي(شاعر)، مهدي استعدادي‌شاد(داستان‌نويس)، علي‌ اشرف‌درويشيان(داستان‌نويس و محقق)، سامان اصفهاني(شاعر)، زهره اكسيري(مترجم)، هوشيار انصاري‌فر(شاعر و مترجم)، علي‌ باباچاهي(شاعر و منتقد)، علي‌رضا بابايي(شاعر)، فرهاد بابايي(داستان‌نويس)، مهناز بديهيان(شاعر)، رضا براهني(شاعر، منتقد و داستان‌نويس)، كامران بزرگ‌نيا(شاعر)، موسي بندري(شاعر و داستان نویس)، محسن بوالحسني(شاعر)، سيمين بهبهاني(شاعر)، علي بهبهاني( نويسنده و محقق)، علي‌رضا بهنام(شاعر)، بيژن بيجاري(داستان‌نويس)، روشنك بيگناه(شاعر)، كوشيار پارسي(داستان‌نويس)، ناصر‌ پاكدامن(نويسنده و محقق)، يونس تراكمه(داستان‌نويس)، رويا تفتي(شاعر)، محمد تنگستاني(شاعر)، مليحه تيره‌گل(شاعر)، مجید تیموری(شاعر و داستان‌نویس)، مرتضي ثقفيان(شاعر)، سپيده جديري(شاعر)، نوشين جعفري(روزنامه‌نگار)، مهري جعفري(شاعر)، شاپور جوركش(شاعر و منتقد)، رضا چايچي(شاعر)، چوکا چکاد(شاعر)، معصومه چوپانی(داستان‌نویس)، علی‌اصغر حاج‌سید‌جوادی(نويسنده و محقق)، فرخنده حاجي‌زاده(شاعر و داستان‌نويس)،حسن حسام(داستان‌نويس)، محسن حسام(داستان‌نويس)، مينا حسني(شاعر)، پرويز خائفي(شاعر)، منصور خاكسار(شاعر)، نسيم خاكسار(داستان‌نويس)، ابو‌تراب خسروي(داستان‌نويس)،اسماعيل خويي(شاعر)، محسن خيمه‌دوز(منتقد)، شهناز دارابيان(شاعر)، شيرين‌دخت دقيقيان(داستان‌نويس)، آزاده دواچي(شاعر)، خسرو دوامي(داستان‌نويس)، حسين دولت‌آبادي(داستان‌نويس)، رسول رخشا(شاعر)، فروغ رخشا(شاعر)، آناهيتا رضايي(شاعر)، يدالله رويايي(شاعر)، فريبرز رييس‌دانا(نويسنده و فعال حقوق بشر)، ايرج زبردست(شاعر)، ناصر زراعتي(داستان‌نويس)، ناصر زر‌افشان(نويسنده و حقوق‌دان)، رويا زرين(شاعر)، علي زرين(شاعر)، محمد زندي(شاعر)، فرامرز سدهي(شاعر)، اكبر سردوزامي(داستان‌نويس)، سعيد سلطاني طارمي(شاعر)،پیمان سلطانی(شاعر و موزیسین)، بابك سليمي‌زاده(شاعر)، رضا شمسي(شاعر)، بهروز شیدا ( منتقد و پژوهشگر ادبی ) ، ليلا صادقي(داستان‌نويس)، حميد صدر(نويسنده و محقق)، عباس صفاري(شاعر)، ايرج صف‌شكن(شاعر)، مهدي صمداني(شاعر)، مسيح طالبيان(شاعر)، رضا عامري(داستان‌نويس و مترجم)، پويا عزيزي(شاعر)، محسن عمادي(شاعر)، حسين فاضلي(شاعر) ،حسين فاضلي(نانام)(شاعر و سينماگر)، ليلا فرجامي(شاعر)، بهاره فريس‌آبادي(شاعر)، بنفشه فريس‌آبادي(شاعر)،رضا قاسمي(داستان‌نويس)،عزت‌الله قاسمي(شاعر)،علي قنبري(شاعر)،داريوش كارگر(نويسنده و محقق)، ياسمن كاظمي(شاعر)، زیبا کرباسی(شاعر)، بهزاد كشميري‌پور(داستان‌نويس)، شيما كلباسي(شاعر)، منصور كوشان(شاعر)، محمود كوير(شاعر و داستان نویس)، سعدي گل‌بياني(شاعر)، لیلی گله داران(شاعر)، زهرا گنجي(شاعر)، سجاد گودرزي(شاعر)، شمس لنگرودي(شاعر، داستان نویس و محقق)، جواد مجابي(شاعر، داستان‌نويس و محقق)، رباب محب(شاعر)، آذر محلوجيان(مترجم)، مهرنوش محمد‌زاده(روزنامه‌نگار)، محمد محمد‌علی(داستان‌نويس)،رضا مرادی اسپیلی(مترجم و روزنامه‌نگار)، محمد‌حسين مرتجا(شاعر)، مهرنوش مزارعي(داستان‌نويس)، علي مسعودي‌نيا(شاعر وروزنامه‌نگار)، وریا مظهر(و.م.آیرو)(شاعر و نویسنده)، اكبرمعصوم‌بيگي(نويسنده و محقق)، داريوش معمار(شاعر)، شهاب مقربين(شاعر)، الهام ملک‌پور(شاعر)، شهریار مندنی‌پور(داستان‌نویس)، حسن موذن‌زاده(داستان‌نويس)،بهزاد موسايي(نويسنده و محقق)، حافظ موسوي(شاعر)،گرانازموسوي(شاعر)،علي‌شاه مولوي(شاعر)،باقرمومني(نويسنده ومحقق)،داريوش مهبودي(شاعر)،نعمت ميرزا‌زاده(م.آزرم)(شاعر)،افتخارنبوي‌نژاد(مترجم)،امیرنجات‌حسینی(شاعر)، مينونصرت(شاعر)، آرش نصرت‌اللهي(شاعر)، مجيد نفيسي(شاعر)، علي نگهبان(داستان‌نويس)، پروين نگهداري(شاعر)، ياسر نوروزي(منتقد و روزنامه‌نگار)، پرتو نوري‌علا(شاعر)، حسين نوش‌آذر(داستان‌نويس)، مازيار نيستاني(شاعر)، پيمان وهاب‌زاده(شاعر)، فرزاد هاشم‌پور(داستان‌نویس)، افشين هاشمي(شاعر)، گلاله هنري(شاعر)، مهدی یزدانی‌خرم(داستان‌نویس وروزنامه‌نگار)، مهناز يوسفي(شاعر)ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ههه

___________

Saturday, August 1, 2009

IN DARKNESS

______________


Foto by Lukas Birk
_______________________

سرمایه : چاپ تصویر شاعر زنده روی کتاب ممنوع شد




سرو: براساس یک قانون نانوشته، ناشران کتاب های شعر نمی توانند تصویر شاعر را روی جلد کتاب چاپ کنند. البته آنطور که ناشران می گویند صورت شاعران مرده می تواند روی کتاب هایشان ظاهر شود ولی به کار بردن تصویر شاعران زنده برای معرفی کتاب هایشان امری ممنوع شمرده می شود. بر ما معلوم نیست چنین قاعده نانوشته ای از کی و با چه استدلالی به اجرا درآمده است اما از یکی دو ناشر کتاب های شعر که پرس وجو کردیم متوجه درستی خبر شدیم و هر چه می شنیدیم بر حیرت مان می افزود. ناشری که از دغدغه بدتر شدن اوضاع نشر خود نخواست نامش برده شود، گفت: «چرا اینقدر تعجب می کنید؟ طوری چشمتان گشاد می شود که انگار دارم دروغ می گویم. بله، درج تصویر شاعر زنده روی جلد ممنوع است بنابراین تصویر محمدعلی سپانلو، محمد شمس لنگرودی، فرشته ساری، علی عبداللهی، محمد حقوقی و هر شاعر زنده ای که وجود داشته باشد نمی تواند روی جلد کتاب هایشان بیاید.»او اضافه کرد: «شاعران مرده مشمول لطف هستند و می توان از عکس چهره آنها روی جلد استفاده کرد. چپ و راست بودن آنها هم مهم نیست و از احمد شاملو، منوچهر آتشی، نیما و نصرت رحمانی گرفته تا قیصر امین پور و احمد منزوی را می توان استفاده کرد.» این ناشر از ذکر بقیه نام ها خودداری کرد چون به قول او «تفاوت و تبعیضی وجود ندارد و هر شاعری را که بگویید مشمول این قضیه می شود.» با خودمان فکر کردیم چرا یک شاعر نمی تواند عکس خود را روی جلد بیاورد؟ مگر شاعر در جای دیگری غیر از کتابش هم می تواند معرفی شود؟ مگر چه تعداد نشریه و روزنامه برای تبلیغ آثار شاعران داریم؟ شاعران چگونه باید به مخاطبان شناسانده شوند؟ کجا باید سیمایشان دیده شود؟ چقدر جایزه و نشست های شعری در این ملک برپا می شود؟ چرا شاعری که پول انتشار کتابش را هم خودش می پردازد، نمی تواند تصویری معمولی و با رعایت شئون اخلاقی را روی جلد بگذارد؟ چرا جلد برخی کتاب ها منقش به چشم و ابرو و اشک های گداخته و دلبرکان غمگین است و در عوض شاعر نمی تواند از تصویر خود برای اعتبار بخشیدن به جلد کتاب بهره بگیرد؟ چرا جلد کتاب یک شاعر نباید از دور به واسطه تصویر شاعر معروفش معرفی شود و مخاطب را به سمت خود بخواند؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ههه هه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه هه

سخن اینجاست که اگر منظور از تصویر چهره شاعر معرف صاحب اثر است و جز این نیست و هدف دیگری نیز ندارد، درج نام شاعر هم روی جلد مصداق همین معرفی است و بنابراین باید آن را هم از روی جلد برداشت. سوال برانگیزتر از همه این است که چرا این حق برای شاعران مرده وجود دارد و برای زنده ها نه؟ پس درمی یابیم که چالش اصلی به تبلیغ شاعرانی خاص مربوط نیست و آنچه موجب وضع این قانون نانوشته شده است، احتمال بزرگنمایی شاعرانی است که در قید حیات اند و امکان دارد از این طریق بخواهند از تصویر خود استفاده ابزاری کنند، نکته دیگری که ناشری دیگر به آن اشاره کرد در مورد شاعران خارجی بود که ظاهراً با رعایت ملاحظات - در مورد زنان - منعی ندارند و می توانند تصویرنمایی شوند. ه ه ه ه ه ه ه ه ه ههه هه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه هه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه هه


__________

Wednesday, July 1, 2009

Supporting Iranian´s hunger strike in New York and Berlin

________


___


حمایت نویسندگان و شاعرانی ایرانی در تبعید از اعتصاب غذای ایرانیان در نیویورک و برلین



ما نویسندگان و شاعران ایرانی در تبعید در همبسستگی با جنبش آزادیخواهانه مردم ایران که با روشی مسالمت آمیز به دفاع از ابتدائی‌ترین حقوق خود برخاسته‌اند، و در اعتراض به کشتار و بازداشت و به ویژه شکنجه‌ی دستگیر شدگان اخیر، از اعتصاب غذای سه روزه جمعی از روشنفکران و هنرمندان ایرانی که در روزهای سی و یک تير تا دوم مرداد برای اعلام همبستگی با بازداشت شدگان اعتراضات هفته‌های گذشته در ایران در نیویورک برابر مقر سازمان ملل متحد انجام می‌گیرد، و نیز از اعتصاب غذای دو روزه جمعی از زندانيان سياسی سابق که در روزهای اول و دوم مرداد در برلین برای اعلام همبستگی با بازداشت شدگان اعتراضات و خواست آزادی زندانيان سياسی بر پا می شود، حمایت می کنیم. ه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه هه هه ه هه ه هه ه ه هه ه هه ه ه هه ه هه هه ه ه هه ه ه هه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه



اسماعیل خویی
اکبر سردوزامی
بهروز حشمت
بیژن بیجاری
حسین دولت آبادی
حسین نوش آذر
حمید صدر
رباب مُحب
رضا دانشور
رضا قاسمی
روشنگ بیگناه
شهلا شفیق
علی رضا زرین
فریبا صدیقیم
کوشیار پارسی
مجید نفیسی
منصور خاکسار
منصور کوشان
مهرنوش مزارعی
ناصر زراعتی
ناصر شاهین پر
نسیم خاکسار
هادی خرسندی
یاشار احد صارمی





Supporting Iranian´s hunger strike in New York and Berlin

In solidarity with the Iranian people´s movement for freedom, to defend the most basic human rights, and in protest against killing, arresting and especially torturing the prisoners, we support the 3 day hunger strike in front of the UN headquarters in New York (July 22-24), done by Iranian artists and intellectuals. This hunger strike is taking place to express sympathy with those who have been arrested during the recent peaceful protest demonstrations in Iran.

We also support the former Iranian political prisoners who are trying to express their solidarity with the political prisoners in Iran, and demand their release through a hunger strike in Berlin, July 23-24.

We strongly ask the politicians in the Western World to prioritize defending the freedom of prisoners, human rights and women’s struggle for freedom in Iran, as these are today a part of the conscience of people all over the world.


Ahad saremi, Yashar
Begonah, roshanak
Bijari. Bijan
Chafiq, Chahla
Daneshvar, Reza
Dowlatabadi, Hossein
Ghassemi, Reza
Heshmat, Behrooz
Khaksar, Mansour
Khaksar, Nasim
Kho'I, Esmail
Khorsandi, Hadi
Koushan, Mansour
Mazarei, Mehrnoosh
Moheb, robab
Naficy, Majid
Nushazar, Hossein
Parsi, koushyar
Sadr, Hamid
Sardouzami, Akbar
Sedighim, Fariba
Shahinpar, naser
Zarrin, Alireza
Zeraati, Naser


___________

Poem for the Rooftops of Iran

_________



جمعه 29 خرداد 1388

فردا شنبه س

فردا روز سرنوشت سازیه

_______



امشب چرا این الله اکبر بلندتر و بلندتر از شبای قبل شنیده می شه؟ه
این جا کجاس ؟ه
اینجا کجاس که همه چیز به روش بسته شده ؟ه

اینجا کجاس که مردم فقط دارن خدارو صدا می زنن؟ه

اینجا کجاس که هر شب صدای الله اکبرش بلندتر و بلندتر می شه؟ه

هرروز منتظرم که شب بشه ببینم صدای الله اکبرش بلندتر می شه ، بیشتر می شه یا نه؟ه
تنمم می لرزه
نمی دونم خدام هم می لرزه یا نه؟ه

اینجا کجاس که ما اینقد مظلوم گیر افتادیم؟ه

اینجا کجاس که کسی ما رو یاری نمی کنه؟ه

اینجا کجاس که ما فقط با سکوتِ خودمون داریم صدامونو به گوش دنیا می رسونیم؟ه

اینجا کجاس که خونِ جَوُوناش ریخته می شه و مردم تو خیابون وای می ایستن و نماز می خونن ؟ه
رویِ همون خونه وای می ایستن نماز می خونن
اینجا کجاس که مردمش اراذل و اوباش خطاب می شن؟ه
اینجا کجاس ؟ ه ه ه می خواین بگم ه ه ه ه اینجا ایرانه
اینجا سرزمین من و توئِه

اینجا ایرانه!ه


_________



Poem for the rooftops of Iran


Friday the 19th of June 2009
Tomorrow, Saturday
Tomorrow is a day of destiny
Tonight, the cries of Allah-o Akbar
are heard louder and louder than the nights before.

Where is this place?
Where is this place where every door is closed?
Where is this place where people are simply calling God?
Where is this place where the sound
of Allah-o Akbar gets louder and louder?

I wait every night to see if the sounds
will get louder and whether the number increases.
It shakes me.
I wonder if God is shaken.

Where is this place where
so many innocent people are entrapped?
Where is this place where no one comes to our aid?
Where is this place where only with our silence
we are sending our voices to the world?

Where is this place where the young shed blood
and then people go and pray?
Standing on that same blood and pray...
Where is this place where the citizens
are called vagrants?

Where is this place? You want me to tell you?
This place is Iran.
The homeland of you and me.
This place is Iran.



____________



Reza Baraheni

_________


رضا براهنی

____________

معنای نهایی آن نگاه خیره ی زنانه


آن چیست در نگاه خیره ی متمرکز چهره ی زیبای پسامرگِ ندای ایرانی که حتی مصداق تعریف غربیان از استبداد نگاه را واژگون می کند و در آن سوی مرزها بر کرسی جهانی، ترحم، نازک آرایی بیکران، گونه ای تسلیم و رضامندی ناهمگون و رؤیایی می نشاند، بی آنکه ذره ای قصد سرزنش قدرتی را داشته باشد که اندام نازنین او را میخکوب زمین آینده ای کرد، از آن ایران، که در آن، جمله ی زنان یکسر، به قامتی افراشته گام برخواهند داشت، چرا که او با آن چشم ها بر آن چهره، بر زمینی افتاد که عطِر خون و گیسوی او آن را تقدیس کرده بود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

خود را تسلیم مرگی کرد که جاودانه از تدفین آن چهره دور خواهد ایستاد. که بود آن کسی که بر کنار او زانو زده بود و می خواست فرشته ی مفارقتِ روان او را با دمیدن نَفَسِ خود به سوی زندگی برگرداند. نومیدی ما بر آستان مرگ زیبایی، مرز نمی شناسد. می بینیم او را که ناگهان در برابرمان ایستاده، می بینیم که نه! نایستاده، بل که با معنای نامش، "ندا"، سروشِ جهانی ناشناس"، زاده می شود. چه شوربختیم که او در برابرمان نایستاده، و طنز شوخ ماجرا را ببین! چه اقبالی به ما روی کرده که او چشمانش را، سراسر، گشاده نگاه داشته تا ما به ژرفای آن خیرگی جاودانه ی نگاه که پایان جهان را به کام می کشد، چنو خیره شویم.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

و این مرگ، تصادفی نبود. چگونه ممکن بود تصادفی باشد؟

حتی پیش از آنکه دانش نو گلوله را کشف کند، گلوله حضور داشت. از سرسراهای تاریخ ایران عبور می کرد، و نیز از هر خانه و خوابگاه ایرانی. گلوله در سراسر قوانین کمین کرده بود. در همه ی مذاهب و در سراسر ساختارهای سیاسی. گلوله وقتی که شهرزادِ افسانه گو گام به خوابگاه شهریار گذاشت حضور داشت. وقتی که شهرزاد تسلیم مرگ شد ـ شاید به مرگی طبیعی، اما پیوسته در سایه ی شهریاری که هر آن عشقش کشید، می توانست بکشدش، همانطور که صدها، بل که هزاران چنو را کشته بود.
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
گلوله قرنها در جهت او به خطا می رفت، هر چند بساط قتل گسترده بود. و در زندان گلوله بود، اما چهره های مردگان، بویژه چهره های زنان، بسیاری از آنان در همان سن و سال ندا، نباید به رؤیت گذاشته می شدند. و ناگهان "ندا" روی زمین افتاده بود، با آن چشم ها، انگار کتیبه ای از "داوینچی" از هزارتوی تاریخ برون جهیده بود، و چنان زنده که هیچ چیز، حتی چهره ی زنده ی خود "ندا" هم تا آن درجه زنده نمی توانست باشد. آری، چشمهای ندا، همه چیز را پشت سر گذاشته بود، و حالا با چشم های همه ی زنان جوان، دختران جوانی که در برابر جوخه ی آتش گذاشته شده بودند، و یا قرار بود دیگرباره در برابر جوخه ی آتش گذاشته شوند، و یا توی زمین، تنها، با سرهای بیرون از زمین، کاشته شده بودند تا گلوله ها به سنگها تبدیل شوند و سرهای آنها را در زیر چادر هدف قرار دهند. و ناگهان، به تأثیر قیامت یا آخرالزمان، پرده کنار رفته بود، چهره ی یگانه با آن چشمها در برابر بود، و آن دو چشم رساتر از دو مصراع بیت مولانا و حافظ سخن می گفتند، و تو حیرت می کردی، یکسره حیران بودی از صراحت مورّب و رمیده ی آن دو چشم که جهان را با مهری بی مثال سرزنش می کردند، با آن نگاه خیره که دوربین به دامش انداخته بود، وقتی که شاید همزمان تک تیرزن پنهانی "الهی" آماده می شد تا ندایی دیگر را نقش زمین کند، تا اینکه ما چشمهامان را تا پایان جهان باز نگه داریم، که جهان را از این رهگذر به میراث برده ایم، به میراث خواهیم برد.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه

تورنتو 6 تیر 1388



ه
* این متن نخست به انگلیسی نوشته شده، بعد توسط خود نویسنده به فارسی برگردانده شده است.ه
ه * این متن به فارسی نخست به فارسی در شهروند کانادا چاپ شده است. ه



_________

Bejan Baran

_____________




Paula Slater Sculpts Second Portrait Bust of Neda “Angel of Freedom”
_________________

بیژن باران



ندا


شب با وقاحت
در چشم ما می نگرد.
ه
پس از تقلب، دروغ می گوید.ه
ساطور بدست چپ، تهدید می کند.ه

نبش خیابان
رودررو اهریمن
چشم در چشم من
دروغ را تکرار می کند.
ه
کلید جهنم بدست پشم آلودش
از عهد دقیانوس، حی و حاضر – اما کور، اما کر،
ه
ندای روز را نمی شنود.ه

گلوله زیر گلوی گل لانه می کند.
ه
نسترن سرخ شکوفان کند بصورت ندا -
ه
ولی پیش می آید بر کف خیابان، صدا.ه
از درختان بآسمان می رسد:
ه
شهر را پر می کند
شهرها را پر می کند
زمین را پر می کند
از خیابان به جهان می رسد، صدا.
ه
تاریخ با صداقت ثبت می کند آنرا.ه
از لبان مردم پیام ندا
جاریست در خیابان و بام ها.
ه

بر افق خاور برآید سحر، ندا
از پشت درختان ناظر موج، ندا
ندا مام میهن است نگران ما
در ماست - ندا
امروز رفته است ندا
تا درخشان تر شود فردا.
ه
هر سحر، بر افق شهر ما
طلوع می کند هزاران تصویر بیصدا
در شهرها پیش می آید- صورت ندا.
ه

بر شهر شطرنجی جوهر سرخ پاشیده شده
سیاهپوشان خود به سر
اجل معلق مهیب
بسلاخی پرواز در شهر بی نهیب.
بهار خیابان ها پر از گل های پرپرند.
ه

آغاز خیابان شجاعت است.
ه
پایان آن، پیروزی می آید بدست.ه



061509



________

Reza Maghsadi

_____________




رضا مقصدی
________________

دریا نوید ِ سبز ِ "ندا" را شنیده است


زیبایی ِ زمانه صدا می زند ترا
از هر طرف، ترانه صدا می زند ترا
*
درجان ِ این درخت ِ تناور روانه باش!ه
شادا که هر جوانه صدا می زند ترا
*
خورشید را بگو که بگوید به ارغوان :ه
این ماه هم شبانه صدا می زند ترا
*
آئینه را به جانب ِ فریادها گرفت
هر کس که عاشقانه صدا می زند ترا
*
چشم ِ "ندا" ی توست که سرشار ِ انتظار
این گونه غمگنانه صدا می زند ترا
*
صورتگر ِ صمیمی ِ یک نسل ِ سوخته ست
این دل، که صادقانه صدا می زند ترا
*
فرهاد، زنده باد که از بیستون ِ عشق
شیرین وُ شادمانه صدا می زند ترا
*
این فصل ِ تازه یی ست که آغاز گشته است
با این همه نشانه صدا می زند ترا
*
ای دل به هوش باش که در اوج ِ موج ِ درد
دریا درین میانه صدا می زند ترا
*
عشق ست با ترانه ی تابانِِِِ ِ آینه
از هر کجای خانه صدا می زند ترا
*
آتش به جان ِ عاشق ِ آن باغ، می کشَد
شوری که شاعرانه صدا می زند ترا
*
دریا، نوید ِ سبز ِ "ندا" را شنیده است
این موج ِ بیکرانه صدا می زند ترا
*
تنها صدای توست که می مانَد این زمان
این است این زمانه صدا می زند ترا




کلن - سیزدهم تیرماه ۱۳۸۸


______________

Sasan Ghahreman

__________




ساسان قهرمان
__________
به ندا

چقدر سفید است این شب...ه



چقدر سفید است این شب
سراسر آینه بر دیوارها و ذرّه‌های سرخِ هوا موج می‌زند بر اوهام مندرسم گیج می‌خورد با چشم‌های بسته در نقش‌های قالی اتاق تا اتاق می‌روم عریان نگاه می‌کنم به خط بی‌رمق نور بی نگاه و، ایستاده‌ای بر آستان خواب..ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ههه

نمی خوابی؟ه

اتاق ابری است
چراغ را کشته‌ام
دریچه را گره زده‌ام، بر سیاه، سفید
سکوت دل دل می‌زند در خروش یک نت سرگردان
در حلقه‌های دود که می‌ماسد بر ذره‌های هوا در تلاطم دیوارها
طبلی مدام می‌کوبد

چرا نبوسیدمت؟ه

دوازده انگشتم زخم است
‌ خون می‌ریزد از تمام گوش‌هایم
چشمم را دریا دزدیده‌ست
دستم را دیوارها و سقف،ه
خوابم را تو...ه

نمی خوابی؟ه

خمیده از دریا به آسمان می‌روم از آسمان به خیابان اتاق تا اتاق بیابان تا دریا دست به دیوارها می‌کشم کورمال به موج‌ها به سنگ‌ها به فرش به برگ‌ها سرگردان به خون که می‌ریزد از گوش‌هایم در طنین صامت طبلی که بی قرار با هر نفس که چکه چکه چکه نگاهت را... چرا نبوسیدمت؟... تیغ می‌کشد نه می‌نشیند نه می‌گذرد تا چراغ بترکد در نفسم در دود...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ههه

چرا نبوسیدمت؟ه

لبم بر آتش و آتش در انگشت‌ها و استخوان‌هایم سرخ و زرد رگ‌هایم بریده آویزان بر انگشت‌ها که زخم در تاریکی خمیده بر موج بر هیاهو تمام روز زنبق سرخی شعله در گلویم مذاب دریا دریا، دریچه بر گرهی آویزان بر زمان که در خروش یک نت سرگردان در کبودِ غروب، در کبودِ غروب، در کبودِ غروب...ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ههه

نمی خوابی؟ه

چقدر کبود است این صبح
طبلی مدام آتش می‌کوبد برکوره ای در آغوشت پرنده ای عریان رگ‌هایم را می‌سوزاند
و جرعه جرعه
تشنه ترم می‌کند نگاهت
و روز که آویزان بر گرهی در باد
و این همه خاک... این همه خاک... این همه خاک...ه

چرا نبوسیدمت؟ه

نمی خواستم آفتاب را پر پر کنم خیابانت را درکبود دور نمی‌خواستم ببینم سرخ در قطره‌های چشمانت نمی‌خواستم از دریچه بستانم آینه‌ات را بر بندهای پاره‌ی انگشتانم که موج را و خاک را و باد را و خون... و نمی‌خواستم از تو بگریم که تشنه تا سپیده بی کلید بر در ایستاده بودم بر آستان تب، و یک نت سرگردان می‌تپید در سکوت نمی‌خواستم نمی‌خواستم نمی‌خواستم ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ه هه ه ه هه ه ه ه ههه

...

نگاه می‌کنی
و گوش می‌کنی
زبان انگشتانم را اما هنوز نیاموخته‌ای
و یادت نیست
کلید گنجه‌ی تاریک را کجا پنهان کردی
روزی که برف بر خورشید می‌بارید...
ه
نمی خوابی؟
ه

هنوز یادم هست
در نقش‌های قالی پناه گرفته بودم
کلید را که به دریا انداختی
دریا دو نیم شد
در خروش صامت یک نت سرگردان
و باد آتش گرفت
اتاق ابری بود
دریچه را گره زده بودی، سفید بر سیاه
سکوت دل دل می‌زد در نوک انگشتانم
و طبلی
مدام می‌کوبید...
ه

برهنه ایستاده بودی در تقاطع دیوارها و آینه‌ها
و روز فرو می‌ریخت از شاخه‌ها و موهایت
کبود
و یادم هست
نگاه نداشتی
و در گلویت
پرنده‌ی سرخی گریسته بود..
ه


*


تنها نگاه تو را خواهم برد
کلید را نه، و دریا را نه
گلدان خالی شمعدانی را
و این قلمدان را
با تیغ‌های خیس...
ه
و این شبح
که خودش را
همیشه پشت آینه پنهان می‌کند


تنها نگاه تو را خواهم برد
و حوضچه ای را
که از بوسه‌های گمشده‌ات لب پَر می‌زند
و این پرنده‌ی سرخ...
ه
*
نمی خوابی؟ه

__



ه * این شعر قبلا در شهروند چاپ کانادا منتشر شده است

____________

Hafez Mousavi

_________


حافظ موسوي
____________

برای خواهرکم «ندا»ه




صدا به صدا نمي‌رسد
چشم، چشم را نمي‌بيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم

بيا به خانه برگرديم
مگر نمي‌بيني
اينجا نه پرنده‌اي آواز مي‌خواند
نه كودكي لبخند مي‌زند
و از دهان بهت‌زده كوچه‌ها و خيابان‌ها
آتش و دود برمي‌خيزد

بيا به خانه برگرديم
این ها بی روح اند
گلوله‌هاشان مشقي نيست
چشم‌هاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشك‌آور و
دشنام و دود را ندارد

بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيده‌اند
اينجا اميرآباد است
آن بالا، مدال تقلبی برای سرداران تقلبی تولید می کنند

و كمي‌پايين‌تر
خوابگاهي است كه اي بسا شب‌ها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوان‌هاي ماست
اينجا آشيانه كتاب‌ها و كاغذهايي است
كه اي بسا شب‌ها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خورده‌اند
و با بال‌هاي سوخته
بر نعش‌ها و دست و پاهاي شكسته فروريخته‌اند
و ‌اي بسا شب‌ها
درها و پنجره‌هاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشك‌هاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كرده‌اند

بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابه‌لاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را مي‌شنوم
كه چشم‌هايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانه‌هاشان امروز، خميده‌تر از ديروز است
مي‌پرسد:
ه
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديده‌ايد؟ه
نمي‌دانم كجاست، موبايلش چرا جواب نمي‌دهد؟!»ه
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
باید به بیمارستان ها سرد خانه ها زندان ها

باید به پزشکی قانونی برویم

بايد تمام شب‌ها را
دنبال ردپاي تو
در کوچه ها و خیابان ها باشیم

فردا، تمام تلویزیون های دنیا

چهره خونینت را پخش می کنند

و صفحه‌هاي اول روزنامه‌ها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
ه
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
و این «ندا»
ه
ندای نوشکفته آزادی است
که از گلوی خونین ملتی بزرگ
بر آمده است.ه

31/3/88
_____________

Hamed Rahmati

________



حامد رحمتی
_______________


به خواهرم ندا...ه





از شهر خبر دارم

از بيلبوردها
از آدم ها

هر شب
روي پشت بام ،ه
به ستاره ها
خيره مي شود خواهرم،ه
و با چشم ِ گريان
موهاي عروسكش را
لمس مي كند

پدر
با صداي گرفته اش
فرياد مي زند
ه - دخترم
خدا بزرگ است

اما من
از شهر خبر دارم

از بيلبوردها
از آدم ها

___________

Majid Naficy

_________




مجید نفیسی

راه پیمایان سبز می شوند

_____________


به یاد "ندا" و یارانش




چونان جوانه های گندم

که چاره ای ندارند جز سبز شدن
راه پیمایان سبز می شوند
با برگه های سبز در دست
و شوری سرخ در رگ،ه
بی اعتنا به مرگ
که دستاری چرکین به سر دارد
و ردایی تیره بر تن.ه
ه"این سرزمین ازان ماست
نه ازآن دستاربندان
یا هر ناجی و ناخدای دیگر،ه
و گواه ما، رای ماست."ه

راه پیمایان سبز می شوند
با سکوت گویایی بر لب
و ندای رهایی در گوش،ه
بی واهمه از مرگ
که کلاهخودی کاغذی به سر دارد
و دشنه ای چوبین بر کمر.
ه"این سرزمین ازان ماست
نه ازآن قداره بندان
و زخم هیچ شمشیری نمی تواند
دست های به هم فشرده ی ما را
از دامن مادرانه اش جدا سازد."ه

راه پیمایان سبز می شوند
با شاخه های سرو در دست
و برق امید در چشم.ه
رخش های جوان شیهه می کشند
و سیمرغ بی مرگ از بلندای البرز
به سوی آنها پر می کشد.ه
ه"این سرزمین ازان ماست
و ما بی شک آن را پس خواهیم گرفت
نه با تفنگ و نارنجک
که با شمردن برگه های رای مان."ه

25 ژوئن 2009

____________

Azadeh Davachi

________



آزاده دواچی
__________
به نداهایی که شهید می شوند


صورت شهر ،ه
در نگاهت وضو گرفت
مانیتوری به وقت اقامه خشکید
آسفالت های خیابان ،ه
با بوی نم، ه
در آغوشت گرفتند
بوی خون می دادی
نترس!ه
نترسیدی ،ه
تنها نگاهت بود خیره،ه
به انگشتانی متمدن،ه
به لحظه ای که سینه ات سوخت،ه
سایه ها یی که از حرکت ایستادند
و مردانی که بوی معجزه می دادند
کر بودند همه
که صدای فریادت را نشنیدند
و سرد
کنار سنگرشان دفنت کردند

نترس!ه
به خیالشان سکوت کردی
به خیالشان رجه ای خیابان،ه
در گلویت متورم ماندند،ه
نه! تو نمردی،ه
نگاهت ماند به مانیتور،ه
به صورتک ها،ه
به آدم هایی که خونت را قورت دادند
و آرام با گوشه ی آسفالتی در بغل، خوابیدی
کسی نبود که بداند،ه
چشمان بازت
چه کابوس سختی دیدند
____________

Mehri Jafari

____________



مهری جعفری
_____________

جایی میان رنگ ها


تقدیم به ندا و ...ه

جایی میان رنگ ها
و شکافته می شوی از گلو

جایی میان سرخ و سبز
جایی میان ترس و حرف

کسی از زمان های دور فریاد می زند
از جایی میان شعر و خواب

دست هایم را بالا می گیرم
سرخ می شوم
انگشت هایت را بالاتر
سبز می شوم
و در زمینی که همه رنگ ها را دوست دارد
می خوابم
در کنار تو هستم.ه


________

Mehrdad Arefani

___________


مهرداد عارفانی

________________

ژاندارک در تهران





یک نفر بیرون پنجره
موهایش چسبیده بر اسفالت

نگاهش خیره از قرمز پرچم می شود خورشید
از این خیابان به آن خیابان رفتن که شناسنامه نمی خواهد
جرئت داشته باشی و
رنگ از رنگت اگر نپرد
با گلوی سوراخ هم می شود حرف ها زد


__________

Mahmoud Motaghedi

________



محمود معتقد ی
_______________

به : شا هد ا ن میهن آ زا د ی وعشق



تمثیلی به رنگ عاشقی ات/ این خطابه / در خون تو چه می کند ؟ه




پرچم به سبزی مرگ و/ه
آ شوب برگی ا ز شنا سنا مه نا مت
هزا ره بیدا ر و /ه
نما ی خیا با نی و / ا پیزود ی ا زمهتا بی لبخند ت
رنگین کما ن پرند ه بود و / روا یت زخم شبا نه ا ی
خا نم ها / آ قا یا ن !ه
طبل پنها نی و / گذ ر به مثلث د روغی
بر ما / نه
بر شا نه ها ی شما / چه می گذ رد ؟ه
خون خلیجی سرخ و /ه
ا ین ریشه ها ی خا ک
د ریا / چگونه به قا ب ها ی تو می رسد !ه
خا نم ها / آقا یا ن !ه
جها ن/ شرمسا رتند یس ها ی قا متش
مثل قلب پیا د ه ها و / رویا ی زنی که شبیه شنبه ها ی تو بود
نگا ه کن !ه
سوا ری ز را ه می رسد و/ه
د یوا رگلو له ا ی / که به آ غا ز تو پرتا پ می شود
شلیک نکن !
روزت بخیر ! / د شمن کجا ست ؟ه
ما / یعنی تو و / پس ا ین همه بید ا د !ه
آ سا ن نبو د ه و / نیست
سطری به تو و / تلخ تر / هجا یی از کا م گلویت
سر دا ربی تا ج و/ هم بی ستا ره !ه
جشنی به عصرمرگ و/ه
ا ین قا یق شکسته / تر ا به جا یی نمی برد
ا ز چشم عشق / تا خوا هرا ن کوچکت / خشمی برسینه یا د ت
تو / بر چه می را نی ؟ه
می رو یم / د ورا زتو و /ه
توفا ن / د ستت چه نفسی تا زه می کند !ه
گلگون ترا ز وطن یا د و/ خا طره / نگا ه چراغی برا برت
به یا د آ ر!ه
روح گمشد ه و / سقوط همه کو د کی ها یت
بکش مرا
برا د ربی حضور !ه
تمثیلی به رنگ عا شقی ا ت / ا ین خطا به / د رخون تو چه می کند ؟ه





تیر 8 8


_____________

Naser Kakhsaz

_________



ناصر کاخساز
_________________

ناله‌ی نور


قطره‌ای از شب
چکید
و تاریکی
دم به دم، بزرگ و بزرگ تر شد
در رگهای خیابان
نور، زمزمه کرد
و گلوله‌های «متبرک»ه
چهره‌ی روشنِ زمزمه را مشبک کردند.ه
صورت ماه پر از خون شد
کوچه‌ها گریستند.ه

این، ملانکولیِ توفان است،ه
ناله‌ی نور است که می‌شکفد
تا بتوفد

پرندگان آوا
تا ژرفای افتادن
بالیدند
تا «ندا»ی زمزمه را
در اعماق
بنیوشند

و خدا صورت ابری‌اش را
با دست‌های اثیری
پوشاند




تیرماه 1388

___________

Abdul Qahar Asi

____________



عبدالقهار عاصی
___________

خدا حافظ گلِ سوری




كبوترهاي سبز جنگلي در دوردست از من
سرود سبز مي‌خواهند
من آهنگ سفر دارم
من و غربت
من و دوري
خداحافظ گل سوري!
ه

**

سر سردره‌هاي بهمن و سيلاب دارد دل
بساط تنگ اين خاموشي
اين باغ خيالي
ساز رؤياي مرا بي‌رنگ مي‌سازد
بيابان در نظر دارم
دريغا درد!
ه
مجبوري!
ه
خداحافظ گل سوري!
ه

**Align Center

هيولاي گليم بددعايي‌هاي ما بر دوش
چراغ آخر اين كوچه را
در چشم‌هاي اضطراب‌آلوده من سنگ مي‌سازد
هوايي تازه‌ تر دارم
از اين شوراب، از اين شوري!
ه
خداحافظ گل سوري!
ه

**
نشستن
استخوان مادري را آتش افكندن
به اين معني كه گندمزار خود را
بستر بوس و كنار هرزم‌برگان ساختن
از هر كه آيد
از سرافرازان نمي‌آيد
فلاخن در كمر دارم
براي نه،
ه
به سرزوري
خداحافظ گل سوري!
ه

**

از هول خاربست رخنه و ديوار نه،
ه
از بي بهاري‌هاي پايان‌ناپذير سنگلاخ
آتش بر دامانم
بغل واكردني ره‌توشه خود را
جگر زير جگر دارم
ز جنس داغ
ناسوري
خداحافظ گل سوري!
ه


***
جنون ناتمامي در رگانم رخش مي‌راند
سپاهي سخت عاصي در من آشوب آرزو دارد
نمي گنجد در اين ويرانه نعلي از سوارانم
تماشا كن، چه بي‌بالانه مي‌رانم
قيامت بال و پر دارم
به گاه وصل
منظوري
خداحافظ گل سوري!
ه

***
نشد
بسيار فال بازگشت عشق را از سعد و نحس ماه بگرفتم
مبادا انتظارش در دل‌آساهاي من باشد
مبادا اشتران بادي‌اش را
زخمه‌هاي من
بدين سو راه بنمايد
كسي شايد در آن جا
عشق را با غسل تعميد از تغزل‌هاي من
اقبال آرايد
من و يك بار ديدار بلند آوازگان ارتفاعات كبود و سرد
تماشايي اگر هم مي‌نيفتد
دست و داماني هنر دارم
نه چوكاني، نه دستوري
خداحافظ گل سوري!ه

________








____________

Maryam Es-haghi

___________




مریم اسحاقی
_____________


دهلیز

برای سهراب اعرابی




به سطر سوم لگدی زدم
بیدار شو!
ه
سهراب کشان است.ه
قلمه اش را در همین شعر کاشته ام
می گیرد.
ه


سطر اول کبود / در بند
سطر دوم ترسیده / خط خورده
و ما سطرهایی را در خاموشی به خاک سپردیم.
ه
بیا تصنیفی شویم خیابانی
تا خوابگاه های بی خواب
شاید پلنگ/ چال کنیم
معده بابی سندز هم که از سنگ نیست
می گویم مدادت را از دو سو بتراش
امتحان کنکور است
ما
از دهلیز نمور همین تاریخ سبز می شویم.ه


_________