Thursday, October 1, 2009

Galway Kinnell

___________



گالوی کینِل
___________________

فارسی : آزاده دواچی




دوفصل



در آن بعد از ظهر تابستان
وقتی که من و تو،ه
در ساحل دریاچه ای کم عمق ایستاده بودیم
ستارگان از خود بی خود شدند
و هر لحظه که برق چشمانت من را می گرفت
یا صدایت را می شنیدم
که از چیزی حرف می زد
انگار که ستاره ای
در پایین آن آسمان می سوخت


به درون قلبت نگاه کردم
که تابستان را رنگ می کرد
و دیدم که زن ِخاموش قلبت سر از پا نمی شناسد
که تو به سویم برگشتی و لبخند زدی
گفتی می ترسی
اما از خاموش و معصوم بودن خسته ای


2

با تو که حرف زدم
آخرین صبح زمستان بود
و به بخار مارپیچی برف ها
که از خلال یخ می گذشت نگاه می کردم
به تو از زیبایی روحت ، از تازگی اش سخن گفتم
و لبخندی که سپیده دم ِ شب را ساخته بود
و بهار زیبایی اش را
درهر جای ویران زمستان بیرون ریخت



وقتی که من حرف زدم تو پاسخی ندادی
اما ایستاده بودی
گویی که غم آن وجود حسرت بارت
در آن پایین
اطرف بادهای بریده بریده دمیده می شد
چشم هایت پاسخ قلب شکسته ات را می داد
که می خواست دوباره
مثل برف سفید و خاموش باشد





Two Seasons




I

The stars were wild that summer evening
As on the low lake shore stood you and I
And every time I caught your flashing eye
Or heard your voice discourse on anything
It seemed a star went burning down the sky.

I looked into your heart that dying summer
And found your silent woman's heart grown wild
Whereupon you turned to me and smiled
Saying you felt afraid but that you were
Weary of being mute and undefiled

II

I spoke to you that last winter morning
Watching the wind smoke snow across the ice
Told of how the beauty of your spirit, flesh,
And smile had made day break at night and spring
Burst beauty in the wasting winter's place.

You did not answer when I spoke, but stood
As if that wistful part of you, your sorrow,
Were blown about in fitful winds below;
Your eyes replied your worn heart wished it could
Again be white and silent as the snow.

_____________

No comments:

There was an error in this gadget