Friday, January 1, 2010

Azadeh Davachi

___________

Azadeh Davachi

آزاده دواچی
___________________

خاطره



دلتنگ سنگی هستم
که ردش را بر آب
تنها کودکی ام می شناخت
بادهایی که روی کلامم
موسمی می شدند بی وزش
و خواب هایی که تنها رویایش
لالایی مادربزرگ بود
بر فرشی کهنه
شیرین بود دستی که به طاقچه ای پر ظرف می رفت
و یا گلدوزی مهربان ِمادر
حرفی داشتیم برای گفتن
وقتی که تراس هایمان
بی آنکه خالی باشند
روی حشره ها تشک می انداختند
قصه بود که از آب حوض می پرید
و چادر گلداری که تمنایش
خواندن ِدو شعر بود
زیر کرسی هایی ساکت
دلتنگ همانم که بی نگاهم می شکست
و آفتاب که لنگ لنگان غروبمان را بغل می کرد
چه زود بیدار شدم
و رد سنگی برآب
در کودکی ام گم شد


______________

No comments:

There was an error in this gadget