Thursday, July 1, 2010

Azita Ghahreman

_______________


آزیتا قهرمان
_______________________

روایت شهرزاد شهرنو


خانم جان می گفت نه قد و قامتی داشت این حمزه نه جربزه و جبروتی ؛ با آن دماغ برگشته و قواره مفنگی اش رخت پاسبانی به شانه هایش لق می زد و کلاه عین لگن یک ور روی سرش. .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه
خانم جان اما همیشه حمزه دست بوس شما بود و جان فدا .!ه
چه دست بوسی . با چهار سر عائله آمد برای حساب و کتاب ماترک آنام . خسته ؛ خوابش گرفته بود زیر درخت بید؛ صلات ظهر . سونا نشسته بود روی ایوان ؛ قلابدوزی روی زانو؛ حواسش به جیک جیک گنجشک های باغ . دیدم حمزه از لای پلک هایش دارد سونا را درسته قورت میدهد . صدایش زدم . های حمزه خوابی یا بیدار ؟ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه

بعد ول کن نبود . آمد که هرچه ارث از آنام دارم ؛ زمین پشت حمام و باغ سیب ؛ نمی خواهم. فقط سونا را به من بدهید ؛نوکری تان را می کنم تا لب گور . ندادیمش . نامه فرستاد با پارابلوم می زند به شقیقه اش خونش گردن ایل و تبار ما ست . ندادیم . آقا بزرگ راضی نبود . تامار یادمان نرفته بود .از ترسمان سونا را عقد بستیم برای میرزا یحیی. تا آن حکایت ها و سونا بیوه شد یکی به بغل و یکی به شکم . حمزه پیغام فرستاد که ؛ دیدید ؛ آهم گرفت . خنچه فرستاده بود ؛ ده سال منتظر بودم ؛ با هردو بچه اش ؛ قبول . سونا تازه هجده سال داشت و حمزه کامله مردی بود چهل ساله .می گفتند راپورت می برده برای شهربانی ؛ نطق می کشیده . دشمن داربود و زبان باز . ابهر چاقو کشیده بود برای یکی . شب ریختند خانه ؛ تفنگش را بردند و یک دستمال پر از فضولات تپانده بودند توی کلاه . برای تفنگ حبس کشید . آدم داشت ؛ درش آوردند . تبعیدی ولایت غربت شد .سونا همراهش با یک دختر و یک پسر .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه

بچه ها و زنش را چه کرد خانمجان ؟ه
سپرد به امان خدا . زنش سر زا رفت و بچه ها وبال آیلار خانم . .هر ماه آقا بزرگ از اینجا خرجی می فرستاد که آبرویمان را نبرند . گفتیم این چه فتنه ای بود حمزه ؟ گفت بر دیوانه و عاشق حرجی نیست . هرچه می گویید نثار این دل خراب و چشم های هیز . خانه خرابمان کرد . رفتند تهران . خانه گرفت سمت دولت . ما چه خبر داشتیم .؟ گفتیم پستت کجاست ؟ گفت شهربانی تیر دوقلو . تهران سونا افتاد به کارو زحمتکشی . سبزی می کاشت صف به صف توی باغچه خانه اش . هر چه بطری و کوزه و دبه می آورد در اتاق نسر ترشی لیته می انداخت آبغوره و شربت سکنجبین و به لیمو . اسم در کرده بود . می آمدند از همه جا می بردند و به به می گفتند و سفارش می دادند کیلو کیلو . ترک خورده بود دستاهایش مثل سنگ پا و سینه اش خلط خونی داشت .رنگ سبز چشم هایش پریده بود . ما که خبر نداشتیم حجت ادم فرستاد به پرس و جو . آمد که چه نشستید حمزه شده پاسبان کشیک قلعه . آگاهی چی کشک چی !.رفتیم که حمزه بعد آن همه بی آبرویی به ابهرو قزوین حالا اینجا کجاست ؛ کار گرفته ای ؟ گفت اول از همه عشق آدمم کرده و توبه از هرچه بود ؛ دوم اینکه مامورم و معذور . کار که ننگ نیست ؛ قربانت بشم . بعله ؛ روز ها تا لنگ ظهر می خوابید . شب دوباره با دوچرخه راه جاده را می گرفت تا شهر نو .حالش خوب و قبراق ؛ رنگ و رویش بازو گشتش به راه . شده بود به پای شهر نو . هر چه لات و قداره بند و جاکش رفیق و دمخورش ؛ یارغار زن ها ی خط به خط چاقو خورده و راننده های اهل حال .ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
خانم جان ! مگر عاشق سونا خاله جان نبود ؟ه
چرا از همیشه بیشتر . برایش عطر کتی می خرید وکلاه امپریال ؛ کت قره کل می انداخت روی شانه اش ؛ کفش سفارش می داد برای بچه ها به میناسیان لاله زار.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه

شب های بلند زمستان به دعوت خانم ها می رفت خانه روشنی ؛ شمع و چراغ و بند و بساط . دیگ پلو به بارو منقل به راه می نشسته به قصه گفتن و خانم ها دورش حلقه می زدند . مامان پشت دخل دستی به زیر چانه ؛ همه گوش به قصه شمعدان سخنگو ؛ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه

دختر طاووس شاه ؛ باغ گل زرد ؛ ملک جمشید و حاتم طایی . مشتری ها می آمدند و بعضی وقت نوبت دل می دادند به قصه سید و یادشان می رفت یکی در اتاق بالا لنگش باز ؛ منتظر خوابیده تا کارش تمام شود و برود باقی قصه دختر شاه پریان را بشنود . قسمش می دادند حمزه خان دست نگه دار یک استکان چای و دودی بگیر تا زودی برگردم .سونا از فرط لاعلاجی چاقو می کشید به سبزی وشلغم ؛ ترشی می انداخت از بادمجان و سیاه دانه ؛ رب از انار و مربا از پوست هندوانه جهرم . اسکناس ها را تا می کرد و می گذاشت توی قوطی زیر موزاییک اتاق کناری .این زندگی سونا بود و حمزه خان هم شده بود شهرزاد شهر نو . خانه به خانه می رفت و دنباله قصه می کشید تا روز بعد؛ مهتاب شبی و آسوده سری کنار شرشر فواره ها و بوی یاس یا مخده ای ؛ شب های پاییز کنار علاالدین و قل قل کتری و دیس کباب . دیگر خانم ها خرج عملش را می دادند . سفارش می گرفتند سید فردا شب قیمه دوست داری یا تاس کباب ؟سرش دعوا بود . در محله نه بگیرو ببندی بود شب ها و نه کیا بیایی داشتند لات و لوت ها. امن و امان . شهر دست حمزه خان بود و هزاریکشبش ؛ نقل چهل طوطی و حسین کرد شبستری ؛ گاهی امیر ارسلان و شرح سینه سهراب. یک ور می لمید کنار منقل تریاک ؛ قوری گل سرخی روی آتش دم دستش ؛ استکان چای و نبات ؛ سیگار هما بر لبش . دو ساعت خانه ای می ماند و باز می رفت با دوچرخه خودی نشان می داد . می امدند که سید حمزه کجایی؟ امشب نوبت ماست ! می رفت و می نشست به خوش و بش . دعوایی صاف می کرد و اگر عاشقی آب توبه بر سر یکی می ریخت وساطت و شهادتش با حمزه بود و روایتش را روز بعد می چسباند تنگ قصه دختر شاه فرنگ و زرگر ملک ری . یاد گرفته بود عریضه بنویسد و دعای مهر محبت . فال می گرفت از حافظ . نامه می نوشت برای قوم تبار دختر ها که بحمدالله خوبیم و در کارخانه ارج مشغول کار ؛ ملالی نیست جز دوری شما . هر محفلی که می رسید ؛اول می پرسید خب کدام حکایت بودیم و تا کجا رسیده بودیم ؟بعد دوباره قصه را سر می گرفت. با آن لهجه قزوینی و دهن گرمش دل همه را برده بود . دست ها را به می زد و شروع می کرد . و اما عزیزان دل به اینجا رسیدیم که راویان اخبار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار فرموده اند که خورشید شاه تا چشم باز کرد ؛ دشت لم یزرعی دید فراخ ؛ آسمانش از دود؛ پهنه هایش آتش و درختانش سیاه . در دل گفت ای دل غافل ؛هیهات در بند بلا گرفتار آمدم و این بار مرا امید نجاتی نیست . یکباره صفیری برخاست ؛ زمین به لرزه درآمد و نفیر دیو پیچید که ای آمیزاد ای غریبه از پی چه بدین دیار آمدی ؟؟
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه
زن ها یکی دراز کشیده و آن یکی لمیده نیم ور لب تخت ؛ روبرویش استکان تلخی و چند حلقه خیار ؛ ماست نمک زده و بغلش برگ نعنا . نگاه همه به لب های حمزه ؛ نه کسی پلک می زد و نفس ها حبس . اصغر خالدار و حسین پهلو و مابقی یک لنگ ی همه زیر بلوط کنار نرده ایوان ؛ غرق حکایت سمک عیار؛ چشمان بی خواب و دوخته به حرف های سید که لای پیچ پیچ دود می رقصید. حتی پرنده ها برشاخه درخت ؛ گربه ها ؛ ماهی و آب حوض از جا نمی جنبید . زمین و زمان انگار ایستاده بود.ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه ه ه هه ه ه ه ه هه

______________

Shahram Nazeri


“1. Part I, Bayat-E Esfahan: Dar Asheghee Peecheede’Am (Intertwined In Love)”
From, Through Eternity: Homage to Molavi, by the Dastam Ensemble with Nazeri Shahram (vocals).
_________

No comments:

There was an error in this gadget