Sunday, April 1, 2012

Mark Strand

____________________
مارک استرند
فارسی : یاشار احد صارمی

___________________
شعر خوری


از گوشه های دهانم مرکب می زند بیرون
آخ که چقدر خوشبختِ خوشبختم
داشتم شعر می خوردم

چشم های خانومِ کتابدار باور نمی کند چه دیده است
غم دارد چشم هایش
توی لباس با دستانش راه می رود

رفتند شعرها
چراغ خاموش شد
و سگ ها می آیند از پله های زیر زمین  بالا

چمشهایشان بابا قوری
پاهای طلایی شان مثل فرچه ی بدرد نخور

نمی فهمد خانوم کتابدار
وقتی که زانو می زنم و دستش را می لیسم
جیغ می کشد

آدم دیگری شده ام من
زوزه می کشم  به او: هاف ف هاف ف ف ..
می جهم شاد و شنگول در یک تاریکیِ کتابناک

Eating Poetry
by Mark Strand
Farsi:Yashar Ahad Saremi

Ink runs from the corners of my mouth.
There is no happiness like mine.
I have been eating poetry.
The librarian does not believe what she sees.
Her eyes are sad
and she walks with her hands in her dress.
The poems are gone.
The light is dim.
The dogs are on the basement stairs and coming up.
Their eyeballs roll,
their blond legs bum like brush.
The poor librarian begins to stamp her feet and weep.
She does not understand.
When I get on my knees and lick her hand,
she screams.
I am a new man.
I snarl at her and bark.
I romp with joy in the bookish dark.
_____________

No comments:

There was an error in this gadget