Sunday, April 1, 2012

Natasha Moharramzadeh

___________________ 

Bird Men and Pots 1947  Edward Burra
_____________________________
ناتاشا محرم زاده

اصل ماجرا

اصل ماجرا هر چه بود هیچ ربطی  به دخترک چشم فندقی  همسایه ی روبه رویی جناب دکتر فنونی نداشت. همان دختر که گاهی روی بالکن خانه می‌آمد و روی مبل مخمل قهوه ای و نیم دار می‌نشست و عادت داشت جوری به تن گربه‌ی زشت و پیر و خاکستری اش  دست بکشد که کم‌کم گربه‌هه خود را وادهد و دست از سر و گردن کشیدن بردارد و قدرشناس با خط چشم‌های افقی شده اش روی دامن دخترک ولو شود. نه! داستان هیچ گونه ارتباطی با صندل های قرمز لا انگشتی دختر، موهای بلوطی یا دامن کوتاه چهارخانه ی سبز پسته ای اش نداشت. اصلا مهم هم نبود که صندلی گردان دکتر دیگر روزهای زیادی بود که درست برعکس گل آفتاب گردان و بسیار شبیه به او، سر ساعت شش غروب سه‌چرخ  کوچولویش را می‌گرداند  سمت پنجره واجازه می‌داد که چشمهای کم نور صاحبش به دست‌های کشیده‌ی دخترک که روی شکم و دور سر و روی گوش‌های گربه‌ی زشت کشیده می‌شد نگاه کند.
اصل ماجرا این بود که چهار تا دکتر متخصص زنان که حالا بعد از انقلاب و وفور پزشک زن متخصص زنان در دکان‌هایشان بگویی نگویی تخته شده بود و گاهی مثلا سه روز در هفته یا نه، دو روز درهفته دوساعتی می‌رفتند و توی مطبشان می‌نشستند که چند تا مگس بپرانند  تصمیم گرفتند شب‌های جمعه دور هم بنشینند و ورقی بازی کنند و پیکی بزنند و گپی و گفتی و خلاصه شبی بگذرانند.تصمیمشان هم عملی شد و  حالادیگر یک سالی بود که این داستان ادامه داشت .به جایی هم نمی رسید که از اول هم قرار نبود برسد.
دکتر فنونی هیچ‌وقت ازدواج نکرده بود .یعنی هیچ‌وقت نشده بود که به صرافت بیفتد ازدواج کند. حس غریبی در مورد  بالا رفتن سن داشت .خیلی‌وقتها  حس می‌کرد 25 ساله است.  نه به خاطر این‌که روحیه ی خوبی داشت یا زن‌های زیادی دور و برش بودند یا این‌که خوب می‌دوید یا نفس تنگی نداشت.نه! تنها به این دلیل ساده که وقتی تلویزیون را روشن می کرد و برنامه ی ورزشی مورد علاقه اش را می دید و تخمه می‌شکست. همیشه فکر می‌کرد یا بهتر است بگوییم حس می کرد همه ی این بازیکن های فوتبالی که توی زمین می دوند از او بزرگترند.دلیلش هم ساده است . دکتر فنونی وقتی  هنوز پسر نوجوانی بود و توی کوچه گل کوچک بازی می‌کرد برایش مثل روز روشن بود که وقتی بزرگ شود حتما یک فوتبالیست قهار و نامی خواهد شد. البته خب ، بعدها که انگشت‌های پایش زیر ماشین همسایه ماند و دچار شکستگی شد و دکتر قدغن کرد که تا یک سال فوتبال بازی کند افتاد گوشه ی خانه به درس خواندن و وقتی هم که به درس خواندن عادت کرد لگد به آرزوی دیرینه زد و عوض فوتبالیست شدن ، دکتر از کار درآمد. اما باز از آن‌جایی که آدم معمولا خاطرات تلخش را فراموش می‌کند ولی  آرزوهایش را نه ؛ مساله ی شکستگی انگشتان از یاد آقای فنونی رفت اما آرزوی سوپر استار شدن نه .از حق اگر نگذریم البته لحظاتی هم بود که آقای فنونی می دانست شصت ساله است. مثلا نزدیک‌های ساعت شش غروب که دخترک می آمد و دستی به نوک موهای بلندش دستی دیگر روی شکم گربه ی روی دامنش به دکتر سری تکان می داد و می‌گفت سلام! درست این‌جور وقت‌ها بود که دکترسرش را سمت خانه ی خودش می چرخاندو یک جورهایی می فهمید  زندگی اش، یخچالش ،پاکت‌های شیرش، لوسترهای سقفش و حتی شیشه های عینک بزرگ و قهوه ای اش در مقایسه با تاپ قرمز یا صورتی یا سبز دخترک مثل تلویزیون 18 اینچ سیاه و سفیدی ست در مقابل یک ال سی دی تمام رنگی مد روز. وقت‌های دیگری هم البته بود که شصت سالگی هجوم می آورد؛ مثلا صبح‌هایی که کمر درد امانش را می برید و نمی توانست برای برداشتن زیر سیگاری از روی زمین خم شود و مجبور بود کجکی کجکی پاهایش را بسراند وآرام آرام دستش را به دیوار بگیرد و به هر ترتیبی شده دراز بکشد و همان‌جا درازکش سیگارش را دود کند و از درد به خود بپیچد. با این‌همه این‌ها از لحظات نادر بود و از وقتی شبکه سه سیما راه اندازی شده بود و ماهواره و چه و چه و از بیست و چهار ساغت ده  ساعت تمام  امکان تماشای فوتبال بود خب معلوم است که آقای فنونی هم ده ساعت از ساعات گران‌بهایی را که باید در آنها به صرافت ازدواج می افتاد فکر می‌کرد از همه ی بازیکن های فوتبال جوان تر است و لابد هنوز وقتش نرسیده.
 اما چند هفته ی پیش یکی از روزهای ماه مرداد بود. یک پنجشنبه روزی که  همه ی دکترها خانه ی جاسمی، سر ظفر، جمع شده بودند. و دست بر قضا -حالا جنس اسباب خوب بود یا سردماغی آقایان دلیل دیگری داشت خیلی مهم نیست - آقایان فیلشان یاد هندوستان کرد وشروع کردند به یاد ایام جوانی کردن؛ از دوران دبیرستان البرز بگیر و بعدتر قبولی در دانشکده ی پزشکی اهواز  و همین‌طور تا دوران انترنی و بعد اسیستانی در بیمارستان فیروزگر تهران و بعد افسر بهداری بودن و چه و چه و بیا تا موس موس کردن های دخترهای دانشکده پرستاری و بعد مهمانی های کوپلی رفتن و دانسینگ های چنانی و پارتی های دانشجویی و قرار های چلوکبابی حاتم و زن گرفتن و بچه دار شدن  و برس به ماجراهای خرد و ریز توی مطب زنان ودوران چل چلی. خلاصه صحبت‌ها گل کرده بود و قصد تمام شدن هم نداشت انگار.
ای ...ای گفتن جاسمی و صارمی و صیفی  که به این‌جا رسید.دکتر فنونی آسش را رو کرد و رجزش را خواند و ژتون‌ها را برداشت و دست را برد..این شد که  صدای همه به آسمان رفت که:" ببین چه مرد رندی ست این! ..حواس همه را پرت می کند کارش را هم زیرسیبیلی جلو می برد."
آقای فنونی که صدایش را درنیاورد و خورد و دم نزد و برگ‌ها را که داد به صیفی تا بریزد ؛ دوستان یکهو بی دلیل  لج کردند که:  چرا  این دوست عزیز که این قدر آس رو کردنش آس است.  تا به آن روز آس دلبری رو نکرده؟ تازه  از این همه بی بی یک زن وجیهه ی خوب هم برای خودش دست و پا نکرده و توله ای چیزی هم پس نینداخته و با این‌همه مال و منال وارثی هم ندارد. بعد یک کم دیگر که گذشت و کارت‌ها که تقسیم شد و هرکدام تنهایی به نتیجه ای که نرسیدند مساله را به شور گذاشتند چون  دیگر حالا جدا به صرافت افتاده بودند و می خواستند رفاقتی و راست و حسینی هم که شده  برایشان بگوید  : راستی چرا ؟
دست آخر چنان عرصه بر دکتر فنونی بیچاره تنگ کردند که او هم بساط درد دلش را ریخت رو داریه که : بعله زمانی کسی بوده است و خال لبی داشته است و دلی از او برده است و یک روز هم ناغافل زده است به بیابان خدا یا جایی پرت‌تر و پیدایش نشده که نشده...داستان که به این جا رسید یاد ایام جوانی داغ دل دوستان را تازه کرد و حالا که اندوه عمیق رفیق شفیق را می دیدند ومی دانستند که نه بابا این دکتر فنونی شان هم زمانی  دلی در سینه داشته. هی بیشتر گیلاس به هم کوبیدند و بیشتر خواستند که بشنوند و شنیدند.
دکتر فنونی که حالا سر و چانه اش هر دو باهم گرم شده بود  دل به دریا زد و عینکش را برداشت و بعد ازچند فوت و تمیز کاری با دستمال کاغذی دوباره گذاشتش روی چشم و خاطره ای از یکی از همکاران قدیم ساخت و پرداخت و همان‌طور که برگ‌های تازه را تقسیم می‌کرد  داستانش را  با آب و تاب برای دوستان تعریف کرد.
داستان مربوط به پرستاری  بود که یکی، دو ماهی وارد بیمارستان فیروزگر شده بود و آقای فنونی می‌گفت که خالی گوشه‌ی لبش داشته وچشم‌هایش درست رنگ فندق بوده ،قد متوسط داشته اما روحیه ای شاد و سرخوش. آقای فنونی به دوستانش که هرچه تلاش می کردند این همکار قدیمی را به یاد نمی آوردند هی آدرس می داد که قدش فلان طور بود و خنده اش بهمان جور و عادت هم داشت که همیشه روسری گرتی کوچکی روی موهای بلند قهوه ای اش ببندد و آها بعله با گربه ای زشت و خاکستری هم رفیق بود و در ساعات بیکاری در حیاط بیمارستان دلی به او می داد و قلوه ای می گرفت که نگو و نپرس.داستان که به این‌جا رسید جاسمی فریاد بر آورد که : "آها ...اختر را می گوید بچه ها." و وقتی او گفت اختر، یکهو همه یادشان آمد که او کدام اختر را می گوید.چون انگار کسی نبود که عاشق این اختر خانم با آن چشمهای درشت فندقی اش نشده باشد.چند دقیقه ای به سکوت و بازی  گذشت تا صارمی بالاخره دل به دریا زد وپرسید : "راستی اختر چه شد بچه ها؟" حالا همه کنجکاو شده بودند بدانند اختر کجاست و چه می کند. آقای فنونی که تازه فهمیده بود نشانی هایی که داده راستی راستی مال یک آدمی خلاصه توی این دنیا هست. خودش را جمع و جور کرد و تا بیاید قصه را راست و ریس کند و بگوید که نه آ‌نقدرها هم مهم نبوده و بخواهد داستانی سر هم بندی کند جاسمی دیگر لب تابش را باز کرده بود و توی فیس بوک نامش را سرچ کرده بود و صیفی راه افتاده بود توی دفترچه تلفن همراهش به گشتن دنبال اسمی که او را به اختر وصل کند و صارمی جلوتر از همه، کارت‌ها را پرت کرده بود، پول‌هایی را که برده بود دسته کرده بود و پریده بود سمت تلفن و حالا داشت آدرس خانه ی اختر را می‌گرفت. خواهر اختر خانوم که انگار از بستر بیماری سخت آنفولانزا بلند شده بود، شماره ی تلفن فنونی را از صارمی گرفت و گفت که اگر خواهرش این دوست قدیمی را به یاد بیاورد و تمایل داشته باشد زنگ خواهد زد.بعد هم چند سرفه ای مرحمت فرمود و خداحافظ، خداحافظ .
خب البته طبیعی ست که این کار دوستان اعصاب ضعیف آقای فنونی را به هم ریخت و همچین عصبانی از خانه ی رفقا زد بیرون که یادش رفت پول‌هایی را که باخته بود از صارمی پس بگیرد. البته سر کوچه یادش آمد ،اما عصبانیت و دلخوری اش دست کم برای خودش آنقدر الکی نبود که پاشود برود دوباره زنگ خانه را بزند و بگوید:هی ! پول‌هایم را پس بدهید.
این شد که بازنده و دلخور راهی خانه شد . سر کوچه ی تنگ خانه اش که رسید..دخترک چشم فندقی هم لبخندی تحویلش داد وطبق معمول گفت : "سلام!" دکتر فنونی یادش رفت به ساعت نگاه کند و بفهمد که ساعت‌هاست از ساعت شش غروب گذشته است. این شد که همین طوری سلامی گفت و در را باز کرد و رفت داخل خانه اش. وقتی که لباس‌هایش را در آورد و کتش را آویزان کرد تازه با خودش گفت که خیلی هم بد نشد چون دیگر داشت دستش خراب می شد و شاید  اگر بیشتر می ماند بیشتر از این‌ها کارش به باخت می رسید و اعصابش هم سگی می شد و بعد بیا و درستش کن. بعد باخودش فکر کرد  تازه  اتفاقی هم که نیفتاده اختری هم اگر باشد، مسلما او را نخواهد شناخت و زنگی چیزی هم نخواهد زد و قضیه کاملا مختومه است . چند تا فحش هم نثار روح اجداد خانوم‌باز صارمی کرد و تن ماهی ای انداخت توی آب جوش و تا قل قل بزند به مغزش فشار آورد که بفهمد راستی این اختر خانوم که بوده و چه شکلی بوده ؟و اصلا او را دیده است یا نه ؟اما هرچه بیشتر فکر کرد کم تر معلومش شد دوستان از کدام اختر حرف می زده اند.
داستان به باز کردن تن ماهی و در آوردن نان لواش از داخل تستر نیانجامید ...گوشی همراه آقای فنونی به صدا در آمدو بعله!  زنی با هیجان هر چه تمام تر از آن طرف خط گفت که نامش  اختر است .
نمی خواهم هیچ اشاره ای به دهان باز و قیافه ی دیدنی آقای دکتر بکنم .ولی نمی شود از صدای دورگه ی اختر خانوم گذشت که  مثل صدایی که از گلوی قناری دور از جفت بیرون بیاید بغض آلود بود. با چه هیجانی از مرام و معرفت دکتر می گفت و چه‌قدر سپاس‌گزار بود که دکتر او را به یاد داشته و بعد از این‌همه سال یادش کرده و به او زنگ زده ..سر آخر هم چند تا خاطره ی دست اول  از دوران خوش کشیک های دکتر در زمان اسیستانی گفت و این را هم با تاکید اضافه کرد که تا به حال ازدواج نکرده. هرچند که نگفت به خاطر عشق به دکتر ازدواج نکرده اما این‌همه خوش خیالی در او بود که چیزی شبیه این مد نظرش باشد وبخواهد به طور ضمنی اشاره ای هم به آن بکند.این را که گفت دکتر هم خیلی به خودش فشار آورد و تمام تلاشش را کرد  تا باد شکمش را کم صدا و مسلسلی بیرون بدهد نه خیلی یک دفعه و انفجاری.
خلاصه قرارو مداری  گذاشتند وقرار شد فردا غروب همدیگر را ببینند و به یاد ایام قدیم غروبی را هم با هم بگذرانند...البته آقای فنونی خودش می دانست وقتی خانم‌ها به جای صبح یا بعد از ظهر.. غروب ها قرار می گذارند این احتمال همیشه هست که کار به ابراز عشق‌های عجولانه برسد و دیدار تا پاسی از شب ادامه پیدا کند . این شد که تمام مدت داشت فکر می‌کرد عجب غلطی کرده  که حرف دوستش دکتر حکیمی را به گوش نگرفته و زیر عمل ستون فقرات  نرفته ومعلوم نیست فردا غروب خلاصه این کمر وامانده او را جا بگذارد یا نه ...فقط وقتی گوشی را گذاشت و لای مبل دنبال فندک گشت تازه متوجه شد  ماجرا اصلا به کمر و دکتر حکیمی و غروب واین چیزها مربوط نمی شود.بله  اصل قضیه در واقع این بود که یارو راست راستی گفته بود اسمش اختر است.
فردای آن روز دکتر فنونی روی توالت فرنگی نشسته بود و داشت به لباس زیر چهارخانه اش که لای دوپایش کمی بالاتر از قوزک‌ها باز مانده بود نگاه می کرد و پکی هم به سیگارش می زد. و همانطور به پیغام گیر تلفنش هم گوش می داد که بعد از ضبط صدای نکره ی صارمی و خنده های نچسبش حالا صدای جاسمی را ضبط می کرد که داشت به رفیقش توصیه می کرد  همین امشب تا تنور داغ است  بچسباند و خانه اش را از این حالت سوت و کور بیرون بیاورد و آخر عمری سرو سامانی به خودش بدهد.
 یبوست مشکل همیشگی دکتر فنونی بود که معمولا با انجیر خیس درمان می شد با این‌همه آن روز و روز قبلش  قضایا آ‌ن‌قدر پیچ در پیچ شده بود که قاعده ی انجیر خوردن از سر دکتر افتاده بود و حالا نیم ساعتی بود که داشت داخل دستشویی عرق می ریخت و به صارمی و هرچه بدترش فحش می داد و پشکل می انداخت. بالاخره  بعد از کمی تلاش بلند شد. خواست لباسش را بالا بکشد و کمر راست کند و دست و رویی به آب صفا بدهد و عرقی بشوید که ناگهان فریاد و فغانش همراه خنده های صیفی که تازه داشت پیغام می گذاشت به آسمان رفت و با این‌که چند فحش ناموسی هم نثار روح مادرآقای صیفی شد اما کمر آقای دکتر فنونی دیگر راست نشد که نشد.این شد که تا بیاید و  آهسته آهسته دست به دیوار و تاتی تاتی کنان بیاید  و  بیفتد روی کاناپه و سیم تلفن را از پشت مبل در بیاورد و با زور بکشد بیرون  مهمان عزیز هم زنگ در را زده بود وبه کمک  یکی دیگر از سکنه ی آپارتمان که پسر جوان آشفته مو و عاشق پیشه ای هم به نظر می رسید و داشت  از ساختمان  می رفت بیرون  و از قضا در را هم پشت سرش نبست  ،وارد شد. مهمان دسته گل زنبقی به دست پله ها را لابد با چه خیالات رمانتیکی دوتایکی آمده بود بالا وحالا  مثل فرشته ی محبت بالای سر آقای فنونی ظاهر شده بود. هرچند که آقای فنونی هنوز فریادش به آسمان بود و به خودمی پیچید اما از همان یکی دوتا نگاه اول موضوع دستش آمد وفهمید که اخترکیست ودانست که دوستان باوفا از لج باختهای مکرر در  بازی  چه آشی برایش پخته اند. شناسایی  اختر به یک نگاه حاصل شد. آن هم نه از روی خال لب و رنگ چشم و چروک‌های ظریف و کم رنگ دورچشمش بلکه او را وقتی شناخت که  زن پشت کرد و رفت لیوانی آب از داخل یخچال بردارد و برایش بیاورد. بله درست همان موقع بود که حافظه ی تصویری دکتر راه افتاد.غم انگیزتر این‌که : اقای فنونی علی رغم همه ی الدروم بولدروم هایش دانست که ته دلش انگار واقعا منتظر قراری عاشقانه بوده و نه دیدن زنی که او را تنها از لنبر هایش و طرز راه رفتنش بتواند تشخیص بدهد و یک چیزهایی هم از یکی از کشیک های بی پایان شبانه به یادش بیاورد . خلاصه ناامیدی بر درد اضافه شد و فریادها شدت گرفت و کاردانی پرستار و سرعت خوب امبولانس اورژانس و صمیمیت دکتر حکیمی و سرعت عملش در رفاقت، دکتر را به اتاق عمل کشاند و بستری شدن و نوشیدن آب پرتغال و چه و چه از دست اختر که حالا دیگر پرستاری کارآزموده بود و در باب کار آزمودگی اش همین بس که هر روز سر ساعت شش غروب وقتی درد دکتر شدت می گرفت..با بسته ی قرص های آرام بخش و مسکن بالای سرش ظاهر می شد و همان روبه رو می نشست تا درد راهش را بکشد و برود.
 اصل ماجرا این بود و این طوری شد که حالا چند هفته ای  ست که  اختر هم به جمع دوستان پیوسته و گاهی که دوستان دور هم جمع می شوند و  بازی ای  می کنند و پیکی می زنند و کر کری ای می خوانند ..اختر هم بساط مزه و میوه و چه و چه را آماده می کند و کناری می نشیند به بافتن بافتنی برای این خواهر زاده و وآن برادرزاده و گاهی که براثر شروع دوران یایسگی گر می‌گیرد و صورتش قرمز می شود و آتش به جانش می افتد. هر چهار دکتر زنان با خاکشیر و آبلیمو حالش را جا می آورند. گاهی فنونی حتی اگر چله ی زمستان هم باشد پنجره ی اتاق خوابش را باز می کند تا هوای تازه ای داخل بیاید و حال اختر هم به قول ادبا به شود این‌جور وقت‌هاست که می‌بیند...پسر آشفته مو و عاشق پیشه ای  روی کاناپه ی  کهنه ی مخملی  و قهوه ای نشسته و دست‌های ظریف دخترک را دردست گرفته و گربه ی زشت هم بی وقفه و با حسرت کنار پای دختر می لغزد و می غلتد و هیچ اتفاقی هم برای تن تشنه اش نمی افتد.که نمی افتد. بعله درست این جور وقت‌هاست که دکتر برمی گردد سمت خانه  خنده ای روی لبش می نشیند ، دستی به کمرش می زند و  و با خود می گوید: ای... ای... ای !
و این‌طوری می شود که جاسمی و صارمی و صیفی  هم بی خبر از همه چیز  با او  دم می گیرند که:  هی ! هی ! هی ...و همین وقت‌هاست که  حال اختر  عجیب  خوب می شود و شربت خاکشیرش را تا ته سر می کشد.


زمستان 89
لاهیجان


___________________

No comments:

There was an error in this gadget