Tuesday, January 1, 2013

Robab Moheb

_________________ 


سمک عیار-کارگردان : جواد ذوالفقاری
___________________


رباب محب

نبضِ تندِ تابوها

 کتابِ «سَمَک عَیّار» اوّلین بار به همّتِ دکتر پرویز ناتل خانلری در پنج جلد در سال‌هایِ ۱۳۳۷ تا ۱۳۵۳ توسطِ انتشارات بنیاد فرهنگ ایران منتشر شد.  این داستانِ عامیانه یکی از معروفترین داستان­هایِ فارسی توسط نویسنده یا نویسندگانی ناشناس نوشته شد و سینه به سینه نقل. فرامرز­ بن خداداد بن عبدالله کاتب ارجانی اوّلین کسی بود که دست به جمع آوری شنیده­هایِ خود زد. وی این داستان را از زبانِ راوی به نام صدقه­یِ ابوالقاسم شنیده بود.
صدقه ابوالقاسم از اهالیِ شیراز بود و  فرامرز بن خداداد بن عبدالله از اهالیِ ارجان فارس. امّا شیوه­یِ نگارشِ متن و محلِّ وقوعِ بخشی از ماجراها این گمان را برمی­انگیزاند که کتاب در استان خراسان تدوین شده باشد.
داستانِ «سمک عیار» به عنوان یکی از پشتوانه­یِ فرهنگی ما از دیدگاه­های گوناگونی قابل بررسی است. «سمک عیار» یک داستان عامیانه و تخیلی است و از همین روی دریچه­هایِ گشوده­ای دارد بر رویِ فرهنگِ ایرانی و زبان فارسی.
داستان­هایِ لایه به لایه­­ یکی از ویژگی­هایِ «سمک عیار» است. شاهان و درباریان عمدتأ محورِ این داستان­ها هستند، امّا زبان و شیوه­یِ پرداختن به مسائلِ دربار و شاهان بر پایه­یِ نگرشیِ عامیانه و مردمی ریخته شده­است.
نامِ شخصیت­هایِ داستان نیز در نوع خود بی­نظیر است. نام­ها به نوعی بیانگرِ شخصیت و خصوصیاتِ افرادند. حرفه­یِ فرد، تعلّق خانوادگی و یا حتا محلّ تولد و زندگیِ افراد نیز دست­مایه­هایی هستند برای ساختنِ نام­ها. دوال­پا مردی فلج یا به  ظاهر فلج است. ماه در ماه یکی از زیباترین زنان دنیاست. خورشیدشاه در زیبایی و اُبهت به خورشید می­ماند. سهم­آور، جاسوس ارمنشاه است. گرگسار مردی است قوی هیکل و در پهلوانی بی­نظیر. سیاهِ مردمخوار آدمخواری حرفه­ای است. دبور دیوگیر در شهامت و شجاعت و هنرِ جنگیدن یکتاست. شمامه­یِ دلال، دلال است. سعدانِ شرابدار ساقی است. روح­افزا یا دل­افروز مطرب است. سامانه، همسر مهرویه، ناجیِ سمکِ زخمی است. مثقال، خادمِ کوچک اندامِ خورشید شاه است. غریبکِ طباخ، آشپزِی است ماهر. دودخان، اهلِ درّه­یِ سیاه است و هولان اهلِ درّه­یِ ماران و الی آخر...
گمان می­رود که سمک عیار یک افسانه­ی کهن باشد مربوط به دورانِ پیش از اسلام که در سده­ی ششم هجری بازسازی شده­است. آبشخورِ این گمان وجودِ نام‌هایی چون کیومرث، هرمزکیل، شاهک، خردسب شیدو، فریدون، سرخ‌ورد، جمشید، گیل‌سوار، مهرویه، زرند و از این قبیل می­باشد. علاوه براین تشابهِ نامِ یکی از  قهرمانِ اصلیِ«سمک عیار» خورشید­شاه، با منوش­خورشید یکی از نوادگان منوچهر پادشاه کیانی به این گمان قوّت می­بخشد. منوش­خورشید قهرمانِ اصلیِ کتابِ «بندهش» است.
داستانِ «سمک عیار» بر این پایه بنا می­شود که مرزبان­شاه شاهِ حلب از بی­فرزندی رنج می­برد. او روزی در گفت­و­گو با وزیرِ خود هامون پرده از این رنج یا راز برمی­دارد. هامون به شاه می­گوید: "هر که فرزند ندارد او را نام نیست و نام وی در گل افتاد و کس نگوید که فلان روز پادشاهی بود." شاه گفته­ی هامون را تصدیق می­کند و از او راهِ چاره می­طلبد. هامون گلنار دختر سمارق شاهِ عراق را به شاه معرفی می­کند. گلنار زنی بیوه است با فرزندی یتیم به نام فرخ­روزِ.
مرزبان­شاه با گلنار ازدواج می­کند و پس از سالی خورشیدشاه متولّد می­شود. خورشیدشاه در همان دورانِ کودکی به پدر نشان می­دهد که فرزندی زیرک و داناست. پس مرزبان­شاه ادبیان و اهلِ فضل و دانش را به خدمت می­گیرد تا او و برادرخوانده­اش فرخ­روز را تعلیم دهند. ادبیان کمر همّت می­بندند و شب و روز به تعلیم و آموزشِ این دو شاهزاده می­پردازند. چیزی نمی­گذرد که هوش و ذکاوت خورشیدشاه بر همگان آشکار می­شود: "خورشیدشاه فهمی و خاطری داشت که هرچه ادیب یک­بار گفتی و بدو نمودی حاجت به یک­بار دیگر نبودی. معلم عجب مانده بود که فرخ­روز همان می­آموخت امّا بدان درجه نبود. به علم و دانش به جایی برسید که از چهار ادیب هنر آموخت و خطّ نوشتن و دفترها خواندن و هر مسئله­یِ مشکل که در جهان بودی بر دل روشن کرده و آن­چه پادشاهان را به کار بودی می­خواند..." (ص 5. جلد اوّل). خورشیدشاهِ نوجوان علاوه بر آموزش علمِ زمانِ خود به موسیقی نیز علاقه نشان می­دهد و می­آموزد چنگ و دف و رباب و نای و بربط بنوازد.
روزی خورشیدشاه از پدر اجازه می­گیرد تا به همراهِ فرخ­روز  و پنج هزار سوار از جمله دو پهلوان به نام الیار و الیان به شکار برود. روز دوّم گورخری زیبا در صحرا نظرِ خورشیدشاه را به خود جلب می­کند. او از برادر می­خواهد که در خیمه بماند و مراقب اوضاع باشد تا خود  به شکار گورخر برود. شکارِ گورخر چالاک دشوارتر از آن است که خورشیدشاه تصور می­کرد، امّا برگشتن به خیمه بدونِ شکار در شأن و منزلتِ او نیست. پس تصمیم می­گیرد تا گورخر را شکار نکند به خیمه بازنگردد. گورخر او را تا بیابانی بی­آب و علف به دنبالِ خود می­کشد و ناگاه ناپیدا می­گردد. چشمِ خورشیدشاه به خیمه­گاهی می­افتد. پس او به آن سمت می­رود. در خیمه­گاه دختری نیمه مست می­بیند در جمال و زیبایی بی­همتا. شاهزاده­یِ تشنه که اکنون یک دل نه صد دل عاشق شده است قدحی آب از دست دختر می­گیرد و درجا بیهوش می­شود.  
فرخ­روز و الیار و الیان مدّتی منتظرِ بازگشتِ خورشیدشاه می­­شوند امّا چون از او خبری نمی­شود به دنبال او می­روند و او را نیمه­جان در بیابان می­یابند. چون خورشیدشاه به هوش می­آید می­گوید" دلارام من کجاست؟" از این­جا ماجرا آغاز می­شود. خورشیدشاهِ عاشق به دنبالِ معشوق به هر دری می­زند. در طیِ صحنه­هایِ هیجان­انگیزی مشخص می­گردد که گورخر همان شروانه، دایه­یِ جادوگرِ مه­پری، دختر فغفور شاهِ چین است. بدین ترتیب داستان عشقِ خورشیدشاه به مه­پری محورِ ماجراهایِ داستان و حضور سمک عیار در صحنه می­شود. توطئه­هایِ شروانه­یِ جادوگر و قابض یا ماهو پسرِ مهران وزیر که او نیز دلباخته­یِ مه­پری است منجر به جنگ میان خورشیدشاه و پادشاه ماچین می­شود.
خورشيدشاه برای پيدا کردن مه­پري به سرزمين ماچين مي­رود. جنگي بزرگ و دامنه­دار برپامی­شود. امّا این­طور به نظر می­رسد که جنگ فی­نفسه سودی ندارد. عشقِ خورشیدشاه به مه­پری و جنگ­ها وسیله­ای هستند برای بیانِ حقیقی دیگر. حقیقتِ وجودیِ عیاران؛ این راه­گشایان و تدبیراندیشان و نیرنگ­بازانِ حرفه­ای. پرچمدارِ این گروه سمک عیار است. او با مرزبان­شاه عهد و پیمانِ برداری بسته است و از این­روی به خاطرِ او تن به ماجراجویی می­دهد. سمک از پسِ تمام بدبختي­ها و بندها و اسارت­ها برمی­آید. امّا نه به تنهائی. عیاران دیگری نیز هستند که پا به پای او به ماجراجویی می­پردازند، از آن میان باید از روزافزون، شغال پيل­زور، گلبوي­ گلرخ، هرمزکيل، شاهک، سرخ­رود، آتشک، سرخ­کافر نام برد.
شخصیت­هایِ افسانه­ای چون سمک­ عیار، خورشیدشاه، فرخ­روز به نوعی نمایانگر روحیه­یِ ایرانی است. انسانِ ایرانی قهرمان­پرور است. با نامِ قهرمانان است که میدان­هایِ جنگ پر و خالی می­شوند. سرها بر دار می­روند تا سری بالایِ سرها قد عَلم کند.
امّا به راستی دشمن کیست؟
 مرد یا مردانی زنان شاهان را می­دزدند. مأموریت الهی به سمک داده می­شود تا زنان شاهان را به آن­ها بازگرداند. انگار انسانِ روزگار سمک در جست و جویِ عدالت، برابری، انسان­دوستی، عشق به همنوع و دیگر خصایصِ والای بشری نیست. این­جا حکایت فقط بر سرِ عشق است. عشقی که آسمانی نیست و زمینی است. عشقی که مردمی نیست و درباری است. شاهان دل به زنانِ زیبارو می­بندند و  برایِ وصل و رسیدن به معشوق دست به هر شقاوتی می­زنند. البتّه این­جا و آن­جا گوشه­ای به عدل و عدالت زده می­شود امّا بطور سطحی. به یک نمونه توّجه کنیم: طوطی­شاه دلباخته­یِ گلبوی همسرِ عقدیِ فرخ­روز است. فرخ­روز هنوز فرصت ازدواج پیدا نکرده­است که همسرش را می­دزدند. در طیِ جنگ­هایِ متمادی فرخ­روز به اسارت درمی­آید. پس از ماجراهایِ چندی فرخ­روز آزاد می­شود و طوطی­شاه اسیر. فرخ­روز از پدر می­خواهد طوطی شاه را به او بسپارد تا او را به جزای اعمالش برساند. خورشیدشاه فرزندش فرخ­روز را مورد خطاب قرار می­دهد و می­گوید:
"ای فرزند دلبند، او را به تو بخشیدم امّا اگر خواهی که پادشاهی کنی عدل و دادکن و دل برکشتنِ مردمان منه خاصه که پادشاه باشد که خون ریختن پادشاهان پسندیده نیست" (ج 3. ص 320).
 این درحالی­است که ما در صحنه­هایِ دیگری شاهد هستیم که چگونه خورشیدشاه فرمان جنگ می­دهد. در همین بخش که آمد می­خوانیم که خورشیدشاه چند روزی منتظر می­شود تا کسی به سراغِ طوطی­شاهِ اسیر (توسط سمک اسیر شده است) بیاید. ولی خبری نمی­شود. پس او فرمان حمله صادر می­کند. حال باید پرسید در این جنگ چه کسانی و به چه دلیل کشته می­شوند؟ دلیل یا دلایلِ جنگ­ها همان­قدر عاری از منطق است که خودِ جنگ­ها.

آنچه بازر است اهمیّت و نقشِ «قدرت» نزدِ مردان است و «زیبایی» نزدِ زنان.  مردی که فاقد قدرت است مرد نیست. زن زشت یا زنی که چهره­ای معمولی دارد جایی در این داستان ندارد.
عقده­هایِ فرهنگی، به طبع ­ریشه در جهل و بی­دانشی دارند و بخشأ از تاریخِ یک ملّت سر چشمه می­گیرند. باید این تاریخ را شکافت. باید با گذشته­یِ ­ادبی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعیِ خود با نگاهِ امروزی برخورد کرد. و این تنها یکی از راه­هایِ مبارزه با جهل است.

 «سمک عیار» به خوبی به ما نشان می­دهد چگونه قدرت و دارائی مکمل همند. آن­که پول دارد بخشنده است. او برای تثبیتِ قدرتِ خود زر و طلا می­بخشد. پهلوان و جنگ­جو گِردِ خود جمع می­کند تا بجنگد، که جنگیدن بهترینِ راهِ رسیدن به قدرت و دارائیِ بیشتر است. سمک عیار نیز بدون تکیه بر چنین قدرتی قادر به هیچ کاری نیست. عیاریِ او در گروِ زر و طلا و قدرتِ مرزبان­شاه و خورشید­شاه است.

نویسندگان، شاعران، داستان­پردازان محصولِ جامعه، فرهنگ، شرایطِ اجتماعی و سیاسی- اقتصادیِ زمانِ خود هستند. داستان سمک عیار با تمام جذابیتی که دارد، گویایِ یک امر است؛ آبشخورِ اندیشه­یِ پردازنده یا پردازندگانِ این داستان همان مثَلِ آشنایِ «مرگ برای همسایه خوب است» می­باشد. بهتر است که همسایه بمیرد و من زندگی کنم.
مبنایِ عیاری در اصل بر دوز و کلک و حقه بازی ریخته شده­است. نزدِ عیاران آدم­کشی همان­قدر طبیعی جلوه می­کند که دروغ­بافی. برای نمونه مثالی بیاوریم. سمک در لباس بازرگان قصدِ دزدیدنِ چند صندوق از خزانه­یِ طوطی­شاه دارد که دستگیر می­شود. او را به نزدِ طوطی­شاه می­آورند. سمک بنا به رسم و عادتِ عیاری در دفاع از خود می­گوید: "این از نیک­بختی من است که در همان بار اوّل که دزدی کردم گرفتار شدم و خوی­گر نگشتم" (ج 3. ص256). می­بینیم که سمک بلافاصله زبان را در دهان می­چرخاند تا خود را از شرِّ بلایا و عواقبِ دزدی خلاص کند.
در صحنه­یِ دیگری فرخ­روزِ عاشق برایِ رسیدن به معشوقِ خود چگل­ماه، مخفیانه وارد کاخ می­شود. بارگاه خالی است، پس او جرأت می­کند جلو برود. ناگهان با خادمی روبه­رو می­شود که قصدِ فریاد دارد. فرخ­روز به خادم حمله می­کند، گلوی او را آن­قدر فشار می­دهد تا می­میرد (ج 3. ص 336).
 داستانِ «سمک عیار» دریایی است از این­گونه حوادثِ شنیع و ظالمانه. زنان عیار همان­قدر در کشتنِ آدم­ها خبره­اند که مردانِ عیار، پهلوانان، سربازان و شاهان. به ظاهر قتل، کشت و کشتار و جنگ تنها راه حلِّ مشکلات و معضلاتِ زندگی است. میدان جای­گاه عرضِ هنر است. هنر یعنی سر بریدن وکشتن. و همیشه این دیگری است که بد است. این دیگری است که باید سر به نیست شود.
از سوی دیگر این­طور به نظر می­رسد که نانوشته­ها مسیر دیگری دارند، خواننده را در مقابلِ خورشیدِ تابانی قرار می­دهند که چشم را از  دیدنِ عاجز می­کند. امّا خواننده با کمی تعمق و حوصله خواهد دید که این خورشید نه اشعه­ای دارد و نه آسمانی. بلکه این تابوهاست که دریچه­ها را بر رویِ بازگوکننده­یِ داستان می­بندد. پس عشق و عشق­­هایِ حرام حضوری گویا پیدا می­کنند، امّا در پسِ پرده. بدین سبب شاید بتوان گفت که لفافه­گویی و پرده­پوشی نبضِ تندِ «سمک عیار» است.
 فرخ­روز شوهر گلبوی که تا همین چند روز پیش در جست­و­جوی همسرِ مفقود تن به جنگ و آدم­کشی داده بود ناگهان عاشقِ چگل­ماه می­شود تا دفتر زندگیِ او ورقی تازه بخورد. او مخفیانه وارد کاخِ شاه  می­شود. چگل­ماه که نیز عاشق است با دیدن او شاد می­گردد و با فرخ­روز به گفت­و­گو می­نشیند. خواننده این­جا نباید منتظر باشد حادثه­ای بیش از این روی دهد، جز این­که یک جنگ تازه در راه است. چگل­ماه به همان سادگی که رازِ دل با معشوقِ خود در میان می­گذارد، حرف­هایِ دایه­یِ خود را نیز می­پذیرد و تن به جنگ با لشکر فرخ­روز و پدرِ او خورشیدشاه می­دهد، زیرا که اگر او جز این کند ناموسِ چندین ساله بر باد خواهد رفت.
حال نمونه­ای از یک صحنه­ی اروتیک بیاوریم: "چگل­ماه خرم شد و به پای خاست و فرخ­روز را در کنار گرفت و احوال بپرسید و مصاحبت آغاز کردند و با یکدیگر عرض محبت می­کردند و نرد عشق می­باختند که دایه بیامد..."(ج 3. ص 336).
 این یکی از معدود صحنه­هایِ اروتیک کتاب است. بی­شک بر خواننده پوشیده نیست که پردازنده یا پردازندگانِ «سمک عیار» خودسانسوری می­کنند، زیراکه حوصله­ و تحمّلِ جامعه بیش از این نیست.
روزی سمک به دربار خورشیدشاه می­آید. اینک خورشیدشاه به سمک لقبِ عالم­افروز عطا کرده است. خورشیدشاه از دیدن سمک طوری شاد می­گردد که بازوی او با بازوی سمک تماس پیدا می­کند. این تماسِ جسمی باعثِ تعجب حاضران می­شود. درباریان یا همراهانِ شاه آن­قدر از این حادثه شگفت­زده می­شوند که خورشیدشاه مجبور می­شود دهان بازکند و از برادریِ خود با سمک سخن بگوید.
"خورشیدشاه از جا برخاست و او را درکنار گرفت و جمله­یِ پهلوانان نیز برخاستند. پس عالم­افروز را در جانب راست خود بر تخت نشاند. چنان­که بازوی خورشیدشاه به بازوی عالم­افروز می­خورد. پهلوانان چون این بدیدند هر کدام دچار حالتی شدند. بر شاه معلوم شد که پهلوانان را چه شد!" (ج 3. ص 302).
پس خورشیدشاه برای این­که به اطرافیان بگوید رابطه­ای میان او و سمک نیست جمع را مورد خطاب قرار می­دهد و می­گوید: "بدانید این مرد برادر من بلکه پدر من است." (ج 3. ص 302).  (این جمله به نظر ناقص می آید و در اصل باید باشد: بدانید این مرد نه بردار من که بلکه پدر من است).
نمونه­هایی از این دست بیانگرِ ­محدودیت­ها، سرکوب­هایِ جنسی و تابوهاست. نمونه­هایی که ما این­جا و آن­جا  به وضوح در «سمک عیار» این داستان­ِ لایه به لایه­یِ عامیانه می­یابیم.

همان­طور که آمد شاهان، شاهزادگان و زنان و مردانِ درباری، پهلوانان و عیاران عمدتأ شخصیت­های داستان را تشکیل می­دهند، امّا ما این­جا و آن­جا با مطربان، زندانبانان، تابوت­سازان یا صنتعگران نیز رو­به­رو می­شویم. (تابوت­سازی، نانوایی، حلواپزی، آشپزی و مطربی از معدود حرفه­هایی است که در داستان قید شده­است.)
تصویری که از شخصیت­ها ارائه می­شود اغلب سطحی و گذراست. درباره­یِ طرمشه­یِ زندانبان آمده­است:
"کس فرستاد و زندانبان را بخواند، و نام وی طرمشه بود، نه زن و نه مرد. بلکه هم زن و هم مرد. خنثی بود. هم آلت مردان داشت و هم آن زنان. ولیکن نه میلش به مردان بودی نه به زنان و هر دو را دشمن بود" (ج. اوّل  ص145).
طرمشه با همان شتاب از صحنه خارج می­شود که وارد شده­بود. گویی داستان­پرداز فقط برآن­است تا گوشه­ای به تمایلاتِ جنسیِ این انسان که نه مرد است و نه زن، بزند.
علیرغم شرحی که آمد داستانِ «سمک عیار» داستانی است با کشش و جاذبه­هایِ خاصِ خود. جذابیتِ این داستان در صفحاتِ پایانیِ جلد پنجم به اوج می­رسد. آشپزی که دل به عشقِ کنیزِ سلانه دختر تیغو داده­است، دست به دامانِ سمک می­شود تا به وصلِ یار برسد. سمک با همان شگردهایِ همیشگی و به همراهِ مطبخی قضیب برادر تیغو، سلانه و خدمت­کاران او را سر به نیست می­کند. او با بیهوش­کردنِ  سمن­رخ موفق می­شود او را بدزد. وقتی سمن­رخ به هوش می­آید سمک را بازمی­شناسد. در این صحنه سرخ­ورد همسر سمک که از جلد دوّم کتاب بی­مقدمه از صحنه خارج شده بود، ناگهان به رویِ صحنه بازمی­گردد تا همراهِ همسر به عیاری برود.  
استکهلم- تابستان  ۱٣۹۱ خورشیدی برابر با  ۲۰۱۲ میلادی
 ________________

No comments:

There was an error in this gadget