Hashem Khosroshahi
حکایتی طولانی ست! هشب هیچگاه روزانه سراغ من نمی آید
شب ه ه ه وقتی خوابم ه ه ه می آید ه ه ه شیشششش که می گوید بوی شراب می دهد ه ه یادش
چشم تو ولی! ه
هی جوش می زند ه ه ه می گوید می بوید و جوش می زند
در رحله بازوان نازکش می خواندم می خواباندم می بوسدم ه ه ه و جوش می زند دم دم ه ه و من نمی فهمم
من فهمم را گم کرده ام
زبانش زبان زنانگی دارد ه ه ه مثل شعری ساده و عجیب
ما به این "ازغرایب زمانه" می گوییم ه ه ه ه ه آلوده ایم اکنون ه ه ه ه ه و هی! ه
وقتی نگاهم می کند می دانم هیچگاه بیدار نبوده ام
مستی من بال ندارد نمی پرد ه ه ه پا ندارد نمی رود
می رود و برمی گردد و می خوابد کنارم گولوستان باغی! ه
و هی جوش می زند
میان من و زبان او ه ه ه ه ه زبان من و میان او ه ه ه جوش می زند
و سلام که می گوید هاااااه ه ه ه صور اصرافیل می چرخد ه ه ه در گوش من ه ه ه شب زنده ه ه هی! ه
در این زبان بایدی در کار نیست
ماندن حکایت دیگری است ه ه ه ه ه از انتظار گذشتم
پدرم شمس درآمد
انگار جارو هم شعر می خواند قوری هم ه ه ه این گربه چشم دو رنگی ام هم ه ه ه ـ و این هم همای شوخ و قشنگ هم!- ه
سه ن باخ ه ه ه باخاندا باخ گؤر من نئجه اؤلوره م قولّاروندا ه ه ه من اؤلنده سه ن اوندا گؤر منی! ه
بس کی دیلون جالانیر بوینوما آز قالیر قاناتلانارام ه ه ه ه ه پادشاه ناغیلّاریام
پاتلئتیم ئوچ په ناپه ته ده گمه ز ه ه ه ه دیلون ده گه نده دیلیمه شعر اولورام بیرده ن ه ه ه عجبدیر هااااا! ه
قوی گؤروم من اؤلموشه م بلکه! ه
امشب سراغ مرا می گیرد و می برد باخود
بی سراغ می مانم از او به بعد ه ه ه ه بی خود ه ه ه ه نمی فهمم
من فهمم را سراغ او جا گذاشتم
بی سراغ می مانم ه ه ه ه ه ه می مانم و می مانم! ه




