Showing posts with label José Parlá. Show all posts
Showing posts with label José Parlá. Show all posts

Tuesday, June 1, 2010

Azadeh Davachi

___________________


José Parlá
______________________

آزاده دواچی




یادم نیست

بیش از آنکه فکرکنم
دیرشده ام
پیش از آنکه بخواهم جانم را
درکف خیابان ها فراموشم کرده اند
یادم رفته که
زیراین سقفهای بیمار
حرفی برای گفتن نیست
وساعت شماطه دار
تنها ازروی عادت
با عقربه هایش ور می رود
یادم رفته که نباید باشم
و تنها پرندگان گلی
آوازشان را درحلقم خاموش می خوانند
یادم نیست کدام روز
کدام مجسمه ام را
درمیدانی بینام جا گذاشتم
وبی آنکه حرفی زده باشم
برایم کف مرتبی زدند
یادم نیست کجا وچه وقت
سربازان گمنام
خاطراتم را به رگبار بستند
وپوتیهایشان
کودکی ام را فلج کرد
نه ! یادم نیست
وبی آنکه خاطره ای داشته باشم
کنارسماور
حرف دم می کنم
استکان ها را به هم می سایم
وبا صدای گلوله ها
ذهنم صیقل می خورد
همه ی اینها
ساده ترین روزهای منند
و چشم هایم خیلی خوب
باروت ها را می شناسد


___

awayalonealastalongtheriverrun:

Casta Diva (from Bellini’s Norma), Angela Gheorghiu.


_____________________

Monday, March 1, 2010

Hooman Nozhat

____________


José Parlá
_________________

هومن نزهت


رؤيا



يك هفته مانده تا بلوغ زرد گندم
چشمان خود را باز كردم
تا انتهاي روشنايي آفتابي
اسبي كهر ديوانه و پر نعل ديدم
آغوش در آغوش ابري پر سخاوت
درويش پيري تار در دست
در سايه پرخلوت يك خوشه انگور
مي خواند و مي زد
زخمه بر تار
در مايه ي شور ...ه


________

Erik Satie / Gnossienne n°4 / Gymnopédies et Gnossiennes / interprété par Varsano /
__

Monday, February 1, 2010

Ensieh Akbari

______________


José Parlá
________________

انسیه اکبری


آب بنفش می‌شود
قرمز می‌شود
بنفش می‌شود
قرمز می‌شود
بنفش می‌شود
قرمز می‌ماند ...ه
آنها سر تو را که روسری بنفش داشتی
بالای چشمه بریده بودند.ه





_________

Naser Kakhsaz

______________

Align Center
José Parlá
______________

ناصر کاخساز


به مناسبت کشتن محمد رضا زمانی و آرش رحمانی پور


هفت صبح



خون به صورت آسمان
می‌دود
بغض‌اش می‌ترکد
و قطره‌های برفی اشک
بر گونه‌های کوه
یخ می‌زند
هفت صبح است، بر می‌خیزم
گلوله به قلب‌اش می‌خورد
و صدای متراکم،
ه
جسم فشرده‌ی آهن را در بناگوش‌اش
پاره می‌کند
سرم به یخ پشت پنجره می‌خورد
و می‌افتم
تلخی ضربه و انفجار
در دهانم.
ه

خدایان کُشتن و دشمنی
فاتحین بزرگ کشورهای کوچکِ تن
«دشمنانِ» بی سلاحِ «خدا» را
این تن‌های تنها را
در تنهائی بزرگِ آغوشِ تنگِ دیوارها
با دندان‌های گرگی گلوله‌هاشان
می‌خورند.ه




28 ژانویه 2010

_________